یک سرماخوردگى کوتاه مدت

حاشیه نشین در حاشیه مرتکب قتل مى شود. حاشیه نشین پول، تلویزیون، پارک و غذا ندارد اما او به این دلیل مرتکب قتل نمى شود. او تن به این ارتکاب شوم مى سپارد از آنجا که آگاه نیست و آداب شهرى ندارد. او از لحاظ فرهنگى فقیر است و فرهنگ همان آداب شهرى خود ماست و آداب شهرى ما چیزى جز همان پول و ماشین و تلویزیون و پارک و البته آب و غذا و… نیستند. اما حاشیه نشین براى آنکه مرتکب قتل نشود به این مادیات زمینى نیازى ندارد. او باید آگاهى داشته باشد، باید به شهرنشینى آگاه شود و البته این نیز کاملاً واضح است و کاملاً بدیهى (کمى بخندید) که قتل و دزدى و… هیچ ارتباطى به حوزه هاى تحت تملک این افراد پاکیزه ندارد و البته یک استدلال ساده عاقلانه کافى است تا تایید کند که تحت تملک در آوردن در ذات خود هیچ ارتباطى به دزدى ندارد(!)…
قتل همیشه محصول و امتداد همین روند مشروعى است که در آداب شهرى یافت مى شود، البته امتدادى که به حاشیه ها ختم مى شود. قتل، سرکشى و تجاوز، مکمل همین نهادهاى شهرى است. («فحشا نتیجه تاهل است. زیرا…»۱) البته این مکمل، تصویرى کاملاً باژگون شده از «فرهنگ» است. تصویرى که بى تردید ذاتى «فرهنگ» نیز هست. فرهنگ شهرى براى مشروعیت یافتن و براى هر چه فربه تر شدن باید انباشت کند و سرمایه را به انحصار خود درآورد، سرمایه اى که تنها راه ممکن براى رفاه از آن مى گذرد و براى این انباشت باید استثمار کند. استثمار شونده بار عظیمى از تولید و خدمات اجتماعى را بر دوش مى کشد و باید به حاشیه رانده شود تا گرسنگى، رنج و زندگى سرشار از کثافتش از دیده ها پنهان شود. البته این دیده ها، نگاه همان بدن هاى فربهى است که چنین تصاویر زننده اى نباید پاکیزگى محیط شان را بیالاید. پوشش هاى امنیتى در حالى که شمال و مرکز شهر را به شدت تحت الشعاع قرار مى دهند، از اعتقادات و امنیت این مناطق (شاید بهتر باشد بگوییم این طبقات) به خوبى دفاع مى کنند. هر چه بیشتر به سمت جنوب مى رویم این پوشش ها کمتر مى شوند و مراکز فساد و پخش مواد به صورت علنى ترى فعالیت مى کنند.شهروندان انباشت و شهروندان امکانات شهرى _ امکاناتى که به مابه ازاى خود آدابى را در روزمره سوژه هاى مشروع این نظام خلق مى کنند _ روزبه روز و لحظه به لحظه، در همین اماکن پاکیزه و در جریان بى نگاه بدن ها مرتکب قتل مى شوند: قتل روح یک حاشیه نشین. این همان تصویر واژگون شده فرهنگ است. تصویرى که البته به سبب این باژگونى زشت تر از خود فرهنگ است. خیلى ساده است، دارایى تنها راه منتهى به رفاه است و رفاه از اولویت هاى زندگى شهرى است. بدین ترتیب تملک صورت مى پذیرد و به واسطه تملک این دارایى، امکانات تنها در اختیار همان طبقه اى قرار مى گیرد که انباشت مى کند. دامنه امکانات تنگ تر مى شود و حاشیه نشین خود را از این امکانات مغبون مى بیند… و این آغاز یک سیر عرفى _ استقرایى است. «بى اخلاقى چیزى نیست جز واکنشى که آزادى طبیعى، علیه وانمایى نیرنگ آمیز و فوق طبیعى زندگى اخلاقى»۲ فرهنگ شهرى برمى انگیزد. تعدادى از کودکان قربانى واقعه منسوب به پاکدشت از خانواده هاى افغانى بودند که چون داراى شناسنامه و اجازه اقامت نبودند (فاقد حق شهروندى) گم شدنشان به نیروى انتظامى گزارش نشده بود. انسان هایى که به علت عضو نبودن در واحد «دولت _ ملت» فاقد حقوق انسانى گشته بودند. این واقعه تنها منسوب به پاکدشت است چرا که از سرکوب هاى جنسى، همین فرهنگ شهرى برآمده است. این واقعه اى است درون همین فرهنگ شهرى و نه خارج از آن.در نهایت آنچه در این وضعیت پنهان شده است پیوند این ناهنجارى هاى اجتماعى با زندگى روزمره شهروندهاى این جامعه است. این واقعه همچون تمامى وقایع دیگر در آینه کژنماى رکن چهارم دموکراسى، مطبوعات، تحت یک بازنمایى وسیع اجتماعى، روزمره شهروندان را موجه تر از پیش ساخته است.با رو شدن یک داستان جنایى ما تنها به هیجان خواهیم آمد و از سویى دیگر فرهنگ هر لحظه منتظر است تا با تعیین هویت، هر واقعه اى مبتنى به یک ناهنجارى را تا سطح یک شکست اخلاقى _ فرهنگى مایه تاسف جلوه دهد و یا انگار فرهنگ سرما خورده باشد: «این یک بیمارى کوتاه مدت است.»حال عمومى فرهنگ تنها براى مدت کوتاهى دچار ضعف و بیمارى شده است و این یعنى، مسئله اى نیست شهروندان عزیز اگرچه این واقعه مایه تاسف است، اما خودتان را زیاد ناراحت نکنید. «آینده به ندرت در خطر است و پیشگویى همواره به وسیله موازنه ممکن ها، خنثى مى شود: اگر شکست هایى هست چه باک، اگر چهره هاى اخمویى وجود داشته باشد، اخلاق نیکوى شما آنها را خندان خواهد کرد. روابط کسل کننده سودمند خواهند بود و غیره، و اگر حال عمومى شما بهبود یابد، پس از درمانى خواهد بود که پیش مى گیرید و شاید هم به برکت نبودن هرگونه درمانى.»۳
پى نوشت ها:
۱ _
۲ _ هر دو از «درگیرى نقد با کلیسا و دولت» اثر ادگار بائر
۳ _ به نقل از «اخترگویى» اثر رولان بارت

منبع: روزنامه شرق ۱۳۸۳/۰۹/۱۴
نویسنده : مهران حاتمى

مطالب مرتبط