روانشناسی عدالت

در این گفتار به روانشناسى عدالت مى‌پردازیم. مسایل روانشناختی عدالت، در واقع مسایل مربوط به نظریه‌ عدالت نیستند. اما از آنجا که به چگونگی امور تجربی مهمی مربوط می­شوند که سنجیدارهای آن را تحت تأثیر قرار می‌­دهند، لازم به نظر می­رسد که به آن­ها پرداخته شود. از بررسی روانشناسی عدالت می­‌توان انتظار یافتن پاسخ برای این پرسش­ها را داشت که چرا تصورات گوناگونی از عدالت وجود دارد و چرا تحقق عدالت چنین دشوار است.

درک عقلی از عدالت، نیازمند بلوغ روحی است. روح نابالغ، بویژه تمایل به ارزشگذاری خودکامانه دارد. چنین روحی شاید قادر باشد درباره­ی ارزش­ها جدل کند، اما به دشواری می­تواند ارزش گذاری­‌های خود را بصورتی رضایتبخش مستدل سازد. بلوغ فکری برای مسایل عدالت از آن طریق قابل تشخیص است که انسان تلاش می‌­کند بفهمد که چه وظایفی در قبال همنوعان خود دارد، تلاش می­کند بداند چه دینی به انسان­های دیگر دارد، پیگیرانه در این زمینه می­پرسد و هدفمند برای روشن کردن آن می­رزمد، صرفنظر از اینکه موضع شخصی او در این مورد چه باشد و چه راه حلی در این زمینه داشته باشد.

کودک تازه تولدیافته، در قبال محرکات درونی و بیرونی، واکنشی غریزی از خود نشان می­دهد. به نظر می­رسد که او قادر به تفکیک و تشخیص خود از جهان پیرامون نیست. اما هنگامی که به مرحله­ی آگاهی از «من» خویشتن می­رسد، به جهان پیرامون خود نیز آگاه می­شود و خود را از آن جدا می­سازد. این جهان پیرامون را چونان چیزی دوستانه یا دشمنانه و یا بیطرف درک می­کند. کودک در مراحل آغازین آگاهی از «من» خویشتن، خود را نقطه­ی کانونی همه چیز می­داند و اگر چه والدین خود را نقطه­های ثابت مرکزی می­بیند و آنان را قادر مطلق می­پندارد، اما آنان را نیز در خدمت و مطیع خود تصور می­کند.

در جریان تکامل عادی کودک، این دوره­ی خودپرستانه­ دیر یا زود سپری مى‌شود و کودک با حقوق دیگران تدریجا آشنا می‌گردد. شاید نخست حقوق دیگران را چونان شرّی ضروری یا اصلی ناگزیر درک می­کند، اما سپس آن را به مثابه واقعیتی بدیهی که نه قابل تأسف است و نه بد می­پذیرد. مواضع بویژه والدین در قبال پیرامون، به مثابه واجبات وجدانی در ذهن او حک می­شوند. در انطباق با این واجبات، کودک قادر به داوری در این مورد می­شود که چه چیز سزاوار او و چه چیز سزاوار دیگران است. به این ترتیب می­آموزد که نسبت به همنوعان خود احساس ترحم و دلواپسی داشته باشد، اما گاهی نیز بی­تفاوتی و بى‌رحمى و یا تزلزل و آشفتگی در رویکرد اخلاقی خود. (وابسته به آن که محیط اجتماعی او چه تأثیری بر او گذاشته باشد).

انسان­هایی وجود دارند که حتا در سنین بالاتر نیز به بلوغ واقعی اخلاقی دست نمی­یابند، زیرا همواره زیر تأثیر ایده­های شخص دیگری بوده­اند. سنجیدارهای عدالت آنان، غالبا ملهم از شخصی است که آنان وی را به مثابه مرجع اقتداری برای تعیین هویت خویشتن به رسمیت می­شناسند. چنین انسان­هایی، آن سنجیدارها را به مثابه شالوده­ی همه­ی تصمیمات اخلاقی خود می­پذیرند، زیرا آن­ها برخاسته از این مرجع اقتدار هستند. چنین انسان­هایی شخصا صاحب این قابلیت نیستند که مستقلا میان حق و عدالت تمایز قائل شوند.

انسان در سال‌هاى نوجوانى و آغازین بلوغ، نیاز شدیدى براى گسست از والدین احساس مى‌کند. او در مقابل اقتدار والدین مى‌ایستد و در مقابل فشار رهبرى اخلاقى آنان و آموزگاران خود مقاومت نشان مى‌دهد. اغلب، آغازه‌هاى اخلاقى آنان را کهنه ارزیابى مى‌کند. در چنین مرحله‌اى از زندگى انسان، احساس براى عدالت و بویژه براى بیعدالتى در او بسیار نیرومند است. به همین دلیل، رویکرد این دوره غالبا اعتراض‌آمیز است. انسان در این ایام آرمانخواه است و طرفدار جهانى بهتر، اما تصور دقیقى از آن‌ ندارد. در این رویکرد اعتراضى و علیرغم ناروشنى اهداف مورد نظر، از منظر سنجیدارهاى عدالت، گرایشى به سوى دریافت‌هاى جمعى یا کلکتیو از این مفهوم وجود دارد. در این مرحله از زندگى نیز نارسایى‌ها و قهقراهایى در تکامل انسان به چشم مى‌خورد که در موارد زیادى به صورت انتقادى غیرسازنده و حتا مخرب نسبت به مناسبات اجتماعى بروز مى‌کند. مواردى که در آن ایده‌هاى سازنده براى بهبود اوضاع بسیار نادر هستند.

انسان بالغ دیگر ایده­ی عدالت را به مثابه عامل مهمی برای نظم به رسمیت می­شناسد. او تشخیص می­دهد که بدون عدالت و رعایت آن، نه می­توان همسر و پدر و مادر خوبی بود، نه شهروند خوبی و نه عضو خوبی از خانواده­ی بشری. او تمیز می­دهد که زندگی بدون عدالت اگر هم ناممکن نباشد، غم­انگیز و خطرناک است.

به این ترتیب ذهن او متوجه­ امر عدالت می­شود. او به نظریاتی که در مورد عدالت وجود دارد روی می­آورد و برخی از آن­ها را می ­پذیرد. شاید به آن گروه­های اجتماعی بپیوندد که برای ایده­ی عدالت پیکار می­کنند. تصور او از عدالت نه تنها به معیاری برای شیوه­ رفتار در مقابل دیگران تبدیل می­گردد، بلکه خود می­ تواند به موضوعی تبدیل شود که او برای دفاع از آن آماده­ بزرگترین فداکاری­ هاست.

پس می­ توان نتیجه گرفت که تعدد و تفاوت سنجیدارهای عدالت و تصورات مربوط به حقوق بایسته در روح آدمی، متأثر از وضعیت­های گوناگون وابسته به محیط زندگی او هستند. این تأثیرات با توجه به خصوصیات گوناگون ذهنی انسان، از جمله حساسیت روحیه، پایداری یا ناپایداری درونی، تفاوت در هوشمندی و غیره، متفاوت­اند.

تصورات از عدالت معمولا از نسلی به نسل دیگر و گاه بصورت میراثی گرانبها منتقل می­گردند. این تصورات دارای نیروی مقاومت شدیدی در مقابل تلاش­هایی هستند که خواهان تغییر یا از بین­بردن آن­هاست. واقعیت­های روانشناختی این گمان را تقویت می­کنند که وحدت تجربه­ های شخصی و مستقیم در مورد حق و عدالت، عمدتا وابسته به تجربیات عمومی زندگی افراد است.

علیرغم تمام تفاوت­ها در شالوده­ تجربی تعیین­کننده برای عدالت، می­ توان در انسان­ها احساس عدالت تقریبا مشابهی و از آن طریق احساس حقوقی بطور تنگاتنگ مرتبط با آن را تشخیص داد. این احساس بویژه در واکنش علیه نقض خشن مطالبات اساسی مربوط به عدالت خود را متجلی می­سازد، به گونه ­ای که از «حساسیت نسبت به بیعدالتی» انسان­ها سخن به میان می ­آید.

در روانشناسی عدالت، پدیده­ «ترس» نقش مهمی بازی می­کند. هنگامی که کودکی مجازات می­شود، معمولا به او اینگونه تلقین می­گردد که کاری را که انجام داده نبایست می­کرد یا بر عکس، بایست کاری را که نکرده انجام می­داد. به این ترتیب، «عمل ناحق یا ناعادلانه» در ذهن او با ترس از مجازات پیوند می­خورد.

بعدها هنگامی که کودک بالغ می­شود و وجدان او جانشین آتوریته­ی والدین می­گردد، «تخلف یا تخطی» با «ترس» پیوند می­خورد، ترسی که به موضوع دانسته­ای مرتبط نیست، زیرا مجازات کننده و نوع مجازات می­توانند کاملا از آگاهی محو شوند، درست همانگونه که تصویر آگاهانه از والدین و آتوریته­ی آنان محو شده بود. همین ترس است که خود موضوعی را به صورت ذات­هایی چون خدا و یا سرنوشت ایجاد می­کند، که رنج و مشقت را در این جهان و یا جهانی دیگر به مثابه مجازاتی عادلانه تقسیم می­کنند.

حتا ترس بی­نام و نامشخص نیز که بعضی انسان­ها از آن در رنجند، معمولا با این تصور مبهم در ارتباط است که کاری که باید صورت می­گرفته انجام نشده و یا حق کسی پایمال شده است. زیگموند فروید نشان می­دهد که برای رهایی از این ترس، گریزگاه­هایی به صورت سازوکارهای روانشناسی اعماق مانند سرکوفت روانی، ایجاد واکنش و مکانیسم­های دیگر جستجو می­شود که بویژه به هنگام اختلالات روان­نژندی بسیار مؤثرند. در روان­نژندی، گریز از مسئولیت، صورتی اساسی از دور ماندن از خویشتن خویش است و این خود گونه­ ای از «از خود بیگانگی» است.

اما گریز از ترس به دلیل بی عدالتى‌اى که انسان‌ها نسبت به آن احساس گناه مى‌کنند، همیشه گریزى به یک روان‌نژندى نیست. این گریزگاه مى‌تواند در موضعگیرى‌ها و شیوه‌هاى رفتارى انسان‌ها جستجو و یافت شود.

یکى از نمونه‌ها که مى‌تواند براى روانشناسى عدالت حائز اهمیت باشد، پناه بردن به مرجعیت و آتوریته‌ى جمع بى‌نام و یا افکارعمومى است که در واقع نظر هیچکس نیست و نمىتوان هویت صاحب نظر را معین کرد. این پناهگاه معمولا به این صورت توجیه مى‌شود: این مساله چنین است، زیرا همگان مى‌گویند چنین است. این ذات دست نیافتنى «همگان» تأثیر شوم و وحشتناک اجتماعى و سیاسى از جمله بر تلاش در راه دستیابى به عدالت دارد. زیرا در جریان پناه‌بردن به آن، حس مسئولیت‌پذیرى که هر کوشنده‌ى راه عدالت باید داراى آن باشد، تضعیف مى‌گردد و از دست مى‌رود.

گونه‌ى دیگرى از آن، جستجوى بى‌وقفه براى یافتن راه‌حل‌هاى تازه براى عدالت است که در آن سازگارى و ادامه‌کارى نسبت به تجربیات به دست آمده در زمینه‌ عدالت، یکسره مورد تغافل واقع مى‌شود.

تصور از عدالت و احساس نسبت به آن، در گذر زمان دستخوش دگرگونى شده است. نه فقط به دلیل تغییر مناسبات سیاسى و اجتماعى، بلکه همچنین به دلیل نقش ویژه‌ى رسانه‌هاى جمعى در شکل‌بخشى و نیز بى‌شکل‌سازى روان انسانى. از طریق روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون، روشنگرى زیادى در مورد رویکردهاى مربوط به عدالت صورت گرفته است، بطوریکه چیزى که پیشتر از منظر عدالت مجاز یا بى‌تفاوت به نظر مى‌رسید، امروزه دیگر اینچنین به نظر نمى‌رسد.

اما رسانه‌هاى جمعى اغتشاشات و آشفتگى‌هایى نیز در تصورات نسبت به عدالت ایجاد و احساس عدالت انسان‌ها را تضعیف کرده‌اند. این کار از طریق القاى این امر صورت گرفته است که تلاش در راه عدالت بیهوده است، زیرا چیزى که به نام عدالت و با دادن قربانى‌هاى پرشمار به دست آمده، نومیدکننده است.

بهرام محیى

مطالب مرتبط