نگرانی های عالیجناب مارکس

با اقتصادی که بر صادرات تکیه دارد، آلمان در مقابل بحران، سخت بی دفاع مانده است. علی رغم طرح باز راه اندازی (محرک) اقتصادی، دولت در سال ٢٠٠٩ کاهش چهار تا پنج و چهار دهم درصدی تولید خالص ملی را پیش بینی می‌کند. این شوک در فضایی فرامی رسد که روحیه‌ها در آن بسیار پایین است. فرار از مالیات، دستمزدهای نجومی، فساد، زنجیره ای از افتضاح‌ها، جامعه ای را تکان می‌دهد که اعتقادات پروتستان در آن هنوز با استواری پابرجاست. فراخوان‌های پی در پی برای «اخلاقی کردن» سرمایه داری نیز به همین دلیل انجام می‌پذیرند.

در لیست پرفروش ترین کتاب‌های آغاز سال که توسط کتاب فروشی‌های آلمان انتشار یافت، نام«سرمایه» دیده می‌شد که توسط کسی به نام مارکس نوشته شده است. البته می‌توان به خود گفت که جای تعجب نیست، چرا که این اواخر، مارکس باعث رونق کار ناشرین شده است. اما نام کوچک این مارکس، کارل نیست او راینهارد نام دارد و امروز اسقف اعظم شهر مونیخ است و قبل از این، اسقف شهر تریر، زادگاه آن مارکس دیگر بوده است. امری که خود می‌تواند نمادی از مزاحی الهی باشد.
اسقف گرامی ما در استفاده از تمام امکاناتی که این همنامی در اختیار وی می‌گذارد، لحظه ای درنگ نمی‌کند. با خیال راحت در مقدمه کتاب، نامه ای به «کارل مارکس عزیز» می‌نویسد تا به وی اطمینان دهد که از بعضی نقطه نظرها «او کاملاً در اشتباه نبوده است». در واقع، راینهارد این کتاب را برای آن نوشته که کارل مارکس «با فراغ خیال بیارامد». و با تأکید بر این مطلب نتیجه گیری می‌کند که «اگر ما به وظایف دورانمان عمل نکنیم، من اعتقاد راسخ دارم که ناظر بازگشت کارل مارکس از قعر تاریخ خواهیم بود. امری که نباید به وقوع پیوندد.»
در میانه قرن نوزدهم، خود کارل مارکس هم طی یک سفر به منطقه راین مشاهده کرده بود که تا چه اندازه کلیسا با مسئله کارگران درگیری فکری دارد. در همان دومین جمله مانیفست، او «اتحاد مقدس» پاپ، تزار و دیگران را افشا می‌کند. در آن زمان، پیش کسوت عالیجناب مارکس، کشیشی بود بنام کتلر که یکی از بنیان گذاران کاتولیسیسم اجتماعی است.
از این نکات کوچک که بگذریم، کتاب اسقف سفری است به بخش پنهان تحولات جامعه آلمان که موجب نگرانی وی شده است. فقر در قلب جامعه سکنی گزیده است. تعداد غذاهای مجانی برای فقرا چهل درصد، درعرض دوسال افزایش یافته است. او با اشاره به وقایع پاییز ٢٠٠٥ در حومه شهرهای فرانسه می‌نویسد: «اگر نمی‌خواهیم که یک روز در این جامعه فراوانی، محرومین سنگرهای انقلاب را بر پا سازند، باید با تمام ساز و کارهایی که موجب محرومیتند، به نبرد برخیزیم.»
سقوط دیوار برلین همانند آخرین وداع با مارکسیسم نمایانده می‌شد. آنهایی که به دولت رفاه باور داشتند، باید توهم زدایی می‌شدند. به اعتقاد عالیجناب مارکس، در واقع این سرمایه (جهانی) است که نیروی کار (محلی) را در هم می‌شکند و باید توجه داشت که «هفتاد و سه درصد آلمانی‌ها معتقدند که سیستم اقتصادی شان ناعادلانه است». تمام دست آوردها نابود شده اند و «خود کلمه اصلاحات نیز، که پیش از این مثبت تلقی می‌شد، دیگر نه تنها اطمینان بخش نیست بلکه باعث ترس و نگرانی می‌شود.»
از دیدگاه کلیسای کاتولیک، بزرگ ترین فاجعه، افزایش تعداد کودکان فقیر است: ازهر پنج کودک، یکی نیازهایش برآورده نمی‌شود. اخیراً دادگاه فدرال مسائل اجتماعی، معارضت با قانون اساسی را در مورد قانونی مطرح کرد که برای فرزندان کمتر از چهارده سال خانواده‌های فقیر، فقط شصت درصد حداقل حقوق یعنی دویست و یازده یورو در ماه را در نظر می‌گرفت. قضات دادگاه فدرال این قانون را تحت این عنوان که ارزیابی اش در مورد نیاز این کودکان غلط می‌باشد، به دیوان نظارت قانون اساسی ارجاع دادند. باید توجه داشت که مثلاً در برلین، چهل درصد جوانان زیر پانزده سال متعلق به خانواده‌هابی هستند که زیر پوشش کمک‌های اجتماعی دولتی قرار دارند.
کتاب عالیجناب مارکس علی رغم انتقاد به عوارض سرمایه داری، در زیر سؤال قراردادن بنیان آن، محتاط باقی می‌ماند. در مورد انتقال محل تولید، هرچند او با خشونت به شرکت «نوکیا» حمله می‌کند که پس از استفاده از میلیون‌ها یورو کمک‌های دولتی در ژانویه ٢٠٠٨، شهر بوخوم آلمان را به قصد مجارستان و رومانی ترک کرد، اما در مورد انتقال کارخانه‌های فولکس واگن به براتیسلاوا چیزی نمی‌گوید. به نظر او، تمام این مصیبت زیر سر «سرمایه داری مالی آنگلوساکسون» است و پذیرفتن یک اقتصاد اجتماعی بازار به مثابه الگو… که مدت‌هاست دیگر دارای جنبه اجتماعی نیست.
به همین ترتیب، او چشم براین امر می‌بندد که عملکرد همان سرمایه داری مالی آنگلوساکسون که اکنون مورد انتقاد است بود که به صادرات آلمان (بخش بزرگی از آن به ایالات متحده) اجازه داد تا رشد اقتصادی صعودی ای به این کشور در سال‌های اخیر اهدا کند.
دعوت به «اخلاقی کردن» سرمایه داری باعث خشم فیلسوف معروف یورگن‌هابرماس شد که رفتارهای مزورانه را افشا می‌کند: «دلالان مالی در چارچوبی قانونی عمل کردند و از منطق به دست آوردن حداکثر سود پیروی نمودند که از لحاظ اجتماعی تأیید می‌شد. سیاست، با دم از اخلاق زدن به جای تکیه بر حقوق دمکراتیکی که توسط قانون گذار به وجود آمده است، فقط خود را مسخره می‌کند. این به عهده سیاست و نه سرمایه داری است که مسئولیت صلاح عمومی را به عهده گیرد.»
علی رغم این که چیزهابی هنوز در اذهان یافت می‌شود: مانند مفهوم ناروشن «کاسب شریف»، راینهارد مارکس با مرور کانت و فلسفه عصر روشنگری می‌نویسد: «هیچ سیستمی نمی‌تواند در دراز مدت، نه همه چیز را توسط قانون حل کند و نه اخلاق و انگیزه فعالانش را نادیده بگیرد…. بدون رفتار اجتماعی مشترکی مانند کاسب شریف، ما در جاده ای خطرناک پا می‌نهیم».
دقیقاً همین آخرین بازمانده رفتار اجتماعی مشترک است که سرمایه داری در حال از بین بردن آن است. همان گونه که سقوط دو شرکت بزرگ خانوادگی آدولف مرکل و شافلر گواه آن است و کمی دورتر در کتاب از آنها نام برده می‌شود.
یک لغت در زبان آلمانی، بدون آنکه با دقت مشخص کند که چه واقعیتی را در نظر دارد (گاه پاداش است و گاه دلالی مالی) با موفقیتی روز افزون رو به روست: Gier ؛ این واژه معرف یکی از هفت گناه کبیره است: «آز». عالیجناب مارکس به نبرد با استفاده مثبتی برمی خیزد که از این واژه در بخش اقتصادی نشریات می‌شود که باعث «رواج آزمندی» است: «ما باید به پا خاسته و فریاد برآریم که بس است. ما نمی‌پذیریم که گناه در پس صورتک آزادی پنهان شود.»
به نظر جامعه شناس لیبرال رالف داهرندورف، خود «مسئولیت» نیز به یک «محصول مالی مشتقه» تبدیل شده است: ما از «اخلاقی پروتستان به سوی لذت مصرفی که هزینه اش توسط وام تأمین می‌شود» گذر کرده ایم و از اینکه باید بین این دو یکی را انتخاب کرد، وحشت زده ایم. رئیس شورای کلیساهای پروتستان حتی مجبور به عذرخواهی از ریاست دویچه بانک شد که بعضی از مفسرین بر آن بودند که او را به «بت پرستی» متهم کرده است. با رد هر گونه برخورد شخصی، کلیسای پروتستان تأکید کرد که داشتن هدف «بازدهی مالی بیست و پنج درصدی»، نوعی از بت پرستی است.عوضی گرفتن خداوند است با خدای پول. فیلسوف ارنست بلوخ اولین کسی بود که اندیشه «سرمایه داری به مثابه یک مذهب» را مطرح کرد؛ این تعبیر با کارهای کریستف دوچمن رونق جدیدی یافته است. در سمینارهای خود در باره «جامعه شناسی پویایی سرمایه داری»، او برآن است که «سرمایه» و «کار» نه تنها دسته بندی‌های اقتصادی و اجتماعی، بلکه مذهبی نیز هستند. این چنین است که خاطره اصلاح گر اهل ژنو، ژان کالوین مجدداً زنده می‌شود. سرمقاله نویس روزنامه «دی ولت» فریاد برمی آورد: «چه تصادفی…درست دراین سال بحران است که پانصدمین سالگرد تولد مردی فرا می‌رسد که ماکس وبر در وی، یکی از موتورهای سرمایه داری را باز می‌شناخت: ژان کالوین….این عالم پروتستان مدافع انضباط، تعهد، پرهیز و تقوی». هیهات ! آیا همین‌ها نیست که از بین رفته ؟ وبر می‌پذیرفت که حتی در آلمان، این سرزمین مارتین لوتر هم نفوذ کالوینیسم شدید بوده است.

بنگاهی برای بازسازی ویرانی‌ها
انضباط، تعهد، پرهیز و تقوی؛ در نبود اراده تحمیل آن به سرمایه، قانون آنها را از کار طلب می‌کند و به ویژه از آنهایی که فاقد آنند. همان کسانی که «رفتارهای ضد اقتصادی» شان به نام قانونHarz IV تحت تعقیب قرار می‌گیرد، قانونی که نام خود را از مسئول کارگزینی شرکت فولکس واگن گرفته که صدراعظم سابق، گرهارد شرودر در سال ٢٠٠٢ مسئولیت نوشتن این «کلاف سردرگم» را به وی سپرد. این قانون از سال ٢٠٠٥ به مرحله اجرا درآمده است. نقش یک بند از آن، که تاکنون دوبار نیز اصلاح شده، پیش بینی یک سیستم تنبیهی است که از کم کردن حقوق بی کاری شروع می‌شود و تا قطع موقت آن پیش می‌رود و در مورد هر کسی که تسلیم اوامر سازمان‌های کاریابی نشود، قابل اجراست. در یک کلام، هدف، مجبور کردن متقاضیان به پذیرفتن هر نوع کاری است. نتیجه آنکه، کار‌های سخت و با دستمزد اندک، بسیار گسترش یافته است. یک تحقیق که از سوی جنبش برلینی بر ضد Harz IV انجام گرفته است، «هرکس زانو نزند، پول نمی‌گیرد» نام دارد. نه بی توجهی، نه نداشتن اطلاعات و نه اشتباه، دلایل اصلی تن دادن به این شرایط نیست. تنها آنهایی که شجاع ترند از خود دفاع می‌کنند و یک سوم از آنها به موفقیت دست می‌یابند: دادگاه مسائل اجتماعی که در فوریه گذشته به شصت هزارمین شکایت رسیدگی کرد، تبدیل به بنگاهی برای بازسازی ویرانی‌هابی شده است که توسط قانونی به وجود می‌آید که بد اجرا می‌شود؛ چرا که هیچ کس از آن سر در نمی‌آورد.
اوایل ژانویه در اخبار آمده بود که میلیاردر آلمانی ادولف مرکل خودکشی کرده است: او کنترل شرکتش را پس از یک دلال بازی بورسی زیان بار برروی سهام فولکس واگن از دست داده بود. روزنامه Die Zeit این حادثه را یک «تصادف بد» اما طبیعی در سیستم ارزیابی می‌کند. روزنامه اشپیگل آن را از جمله افتضاحاتی می‌داند که دامن گیر مدیران بهترین صنایع آلمان شده است: رشوه دادن (نمونه شرکت زیمنس)، استفاده از بهشت‌های مالیاتی و فرار از مالیات (شرکت پست آلمان)، تشویق فحشا برای اعمال نفوذ (فولکس واگن) و جنون امنیت گرایی.
در تمام این موارد، نمی‌توان کاملاً مسئله اخلاقی را نادیده گرفت، به ویژه به دلیل حفره عمیقی که بین حرف و عمل وجود دارد. مگر نه آنکه خانواده مرکل تعلقات مذهبی پیتیسمی خود را نمایان می‌ساخت. این شرکت متخصص در مصالح ساختمانی و مواد دارویی، حتی کشیش ویژه خود را داشت. واکنش گونتر گراس در مقابل این ردپای اصول گرایی مذهبی، هیچ رنگی از آرامش ندارد: «و این چنین است که یک صاحبکار بزرگ، پنجمین ثروتمند آلمان، خود را به زیر قطار می‌اندازد. در مرثیه خوانی برای او، آقای وزیر و رئیس دولت فدرال از تراژدی سخن به میان می‌آورد. اما این یک تراژدی نیست، این شانه خالی کردن یک مرد است از مسئولیت‌هایش. او صد هزار حقوق بگیر را قربانی دلال بازی‌هایش کرد».
در سال‌های ٢٠٠٢، ٢٠٠٣ و ٢٠٠٥، اطلاعات خصوصی صد و هفتاد و سه هزار حقوق بگیر شرکت راه آهن آلمان، با مشخصات هشتاد هزار نفر که به این شرکت جنس و خدمات ارائه می‌دادند، مقایسه شد. این عملیات که کاری عادی قلمداد می‌شد که به دنبال یافتن فساد با پی گیری وجود ارتباط بین سفارش دهنده و ارائه کننده جنس و خدمات است، بدون هیچ نشانه مشخص و هیچ گونه دستورالعمل نوشته شده ای برای کارآگاهان خصوصی که وظیفه انجام آن را داشتند، صورت می‌پذیرفت. به دیگر سخن، سندیکاها با توجه به فضای اجتماعی شرکت راه آهن آلمان، در این کار، تلاشی برای ترساندن حقوق بگیران را می‌دیدند.
نگرانی مدیران از همکاران و حقوق بگیرانشان، همراه است با سوء ظن بی سابقه آنها نسبت به نخبگان اقتصادی و حتی بیش از آن، به خود سیستم. مسئول صاحبکاران ایالت باواریا، آقای راندولف رودن اشتوک می‌پذیرد که «اقتصاد اجتماعی حتی قبل از وقایع اخیر نیر دچار بحران اعتماد بود. بیشتر آلمانی‌ها به آن اعتقاد ندارند و آن را عادلانه ارزیابی نمی‌کنند. به اینها این خطر اضافه می‌شود که زین پس، حتی آن را کارآ نیز ندانند».
یک رقم نشان دهنده این امر است: تعداد کسانی که دارای سهام هستند، از سیزده میلیون در سال ٢٠٠١ به هشت و هشت دهم میلیون رسیده است. علی رغم کاهش علاقه مردمی به چنین شیوه ای از پس انداز، آقای کریستف دوچمن برآنست که سرمایه گذاری در بورس عمومی شده است و کسانی که به آن مشغولند، فکر می‌کنند که از حق طبیعی خود برای سود بردن استفاده می‌کنند، بدون آنکه به شیوه به دست آوردن آن بیاندیشند. به نظر او، تمرکز نتایج عملی چنین رفتارهای فردی ای، حتی به ورشکستگی تلاش آنها برای پول دار شدن می‌انجامد. این جامعه شناس از «تأثیر بودنبروک جمعی» سخن می‌گوید؛ عبارتی که اشاره به رمانی از توماس مان به همین نام دارد که در آن اوج گیری یک خانواده بورژوا در قرن شانزدهم و فروپاشی اش در قرن نوزدهم نقل شده است. معادل آن در دوران ما، خانواده شافلر است که گذشته اش به صد سال خلاصه می‌شود و در واقع همان تاریخ سرمایه داری «فوردیست» است. خانواده شافلر، پس از خانواده مرکل، دومین شرکت خانوادگی کشور را اداره می‌کنند. متخصص در ساخت بلبرینگ؛ آنها پس از تلاش برای بلعیدن شرکتی بزرگ تر از خود یعنی لاستیک سازی «کونتینانتال» دچار مشکلات جدی شدند. این اواخر حتی خانم شافلر که در صدر ثروتمندترین‌های آلمان قرار دارد، به حقوق بگیرانی که گرد یک پلاکارد جمع شده بودند ـ در حالی که اشک می‌ریخت ـ با بی شرمی اطمینان خاطر می‌داد: «ما هنوز شافلر هستیم»….
در زمان یکی شدن، آلمان‌ها با آواز می‌خواندند: «ما یک مردمیم». بعد از انتخاب بندیکت شانزدهم شعار «ما پاپ هستیم» تکرار می‌شد. اما اکنون باید گفت: «ما همه شافلر هستیم…»
در مقابل این همه سرخوردگی، سیاست مداران در قدرت باید دست دعا به سوی آسمان دراز کنند تا قبل از انتخابات، آینده برسرشان خراب نشود. آسمانی که به نظر می‌رسد هم اکنون نیز فروریخته است.

منبع: ماهنامه سیاحت غرب 1388 شماره 71،
به نقل از: www.ir.mondediplo.com
نویسنده : برنارد امبرشت
اقتصاد و صنعت , اقتصاد, اقتصاد و صنعت , اقتصاد , سرمایه داری, اروپا , آلمان

مطالب مرتبط