نگاهى به تاریخ شکل گیرى علم مدرن و روایت هاى آن (۳)

متن حاضر بخش سوم و پایانی سخنرانى دکتر شیخ رضایى با عنوان «انقلاب علمى: پیوستگى یا گسستگى» می باشد که به تاریخ ۳/۱۰/۱۳۸۷ در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و به همت انجمن علمى دانشجویان فلسفه دانشگاه تهران برگزار شد.

تلقى رایج در تاریخ علم این است که تحولات علمى رخ داده در طول قرن ۱۷ (که ما پیش از این به اختصار بررسى کردیم) آن چنان نسبت به علم قرون وسطى و حتى رنسانس، افراطى بوده که مفهومى جز «انقلاب» نمى تواند آن را توضیح دهد.
این تلقى بر نوعى «گسست» قاطع میان علم مدرن و علم پیش مدرن تأکید مى کند و لذا وضعیت علم را در قرن ۱۷ به وضعیتى انقلابى تشبیه مى کند. این دیدگاه توسط رهبران فکرى عصر روشنگرى طرح و حمایت شده است. کسانى همچون دیدرو، دالامبر، ولتر و… با نگرشى خوش بینانه، از این ایده دفاع مى کردند که ما در زمانه جدیدى به سر مى بریم که از دوره گذشته گسست کامل پیدا کرده و اکنون در مسیر پیشرفت قرار داریم. این همان ذهنیتى است که ویژگى انقلابى براى علم قرن ۱۷ قائل است. اما این دیدگاه در اواخر قرن ۱۹ و به ویژه قرن ،۲۰ توسط بسیارى از تاریخ نگاران علم، مورد تردید واقع شده است.
اولین کسى که به طور جدى نظرى مخالف این دیدگاه انقلابى ارائه مى کند پیر دوهم (فیزیکدان، فیلسوف و مورخ علم قرن ۱۹) است.
او بر اهمیت علمى قرون وسطى تأکید کرد و توضیح داد که بسیارى از یافته هاى دانشمندان قرن ۱۷ در سده هاى میانه ریشه داشته است. قرون ۱۲ و ،۱۳ به لحاظ فلسفى و علمى، دوران درخشانى در تاریخ اروپا به حساب مى آید و بسیارى این دوران را «رنسانس اول» مى نامند. دوهم، به عنوان کسى که از نوعى پیوستگى در علم دفاع مى کند، بسیارى از دستاوردهاى مهم علم مدرن یا ریشه هاى آن را به کارهاى دانشمندان و فیلسوفان آن دوران (مثل راجر بیکن) باز مى گرداند.
جرج سارتن، مورخ بزرگ علم، نیز از حامیان ایده پیوستگى است و بیشتر تأکیدش بر دوره اسلامى است. هم دوهم و هم سارتن هر دو به رکود علم در دوره رنسانس قائل اند.
جیمز فرانکلین، ریاضیدان و مورخ استرالیایى، نیز به افول علم در رنسانس و اوج آن در دوره هاى قبلى اعتقاد دارد. جرج صلیبا هم، مانند سارتن، بر قرون طلایى اسلامى تأکید مى نهد و آن را مقدم بر انقلاب علمى قرن ۱۷ میلادى مى داند و اصطلاح «انقلاب مکتب مراغه» را پیشنهاد مى کند.
مورخى به نام آرون بالا معتقد است که انقلاب علمى قرن ۱۷ به نوعى محل تلاقى چندین فرهنگ و تمدن و دستاوردهاى علمى آنهاست.وى وجود عناصرى از تمدن هاى اسلامى، هندى، چینى، مصرى و… را در قرن ۱۷ نشان مى دهد و به طور کلى تز اروپا محورى انقلاب علمى را رد مى کند.
کرومبى مورخ برجسته دیگرى که کتاب «از اوگوستن تا گالیله» او به فارسى نیز ترجمه شده است از دیگر طرفداران تز پیوستگى است و فصلى از این کتاب را به این تز و شواهد آن اختصاص داده است.
بنابراین در یک تقسیم بندى ساده، مى توان مورخان علم را به دودسته پیوسته گرا و گسسته گرا تقسیم نمود: پیوسته گرایان مى کوشند نوعى پیوستگى میان مفاهیم و نظریه هاى دوره انقلاب علمى و مفاهیم و نظریه هاى متأخرتر نشان دهند. اما گسسته گرایان مایلند خصلت انقلابى علم مدرن و بى سابقه بودن آن را برجسته سازند.
اکنون باید به این نکته بپردازیم که نگاه پیوسته گرا به تاریخ انقلاب علمى چه مزیتى مى تواند داشته باشد؛ به عبارتى نگاه گسسته گرا به انقلاب علمى چه چیزهایى را از دست مى دهد
در اینجا باید دو اصطلاح ویگ (Whig) و ویگیسم (Whiggism) را معرفى کنیم.
نگاه Whig به تاریخ، یعنى این که ما خودمان و زمان مان را در مرکز قرار دهیم (زمان حال را مرکز تاریخ فرض کنیم) و سپس آنچه را که در تاریخ موجب شده ما به زمان حال برسیم، یا چیزهایى را که شباهت بیشترى با وضعیت فعلى ما دارند، برجسته کنیم. از آن سو، چیزهایى را که از وضعیت کنونى ما دورترند، کم اهمیت تر بدانیم. مفهوم «انقلاب علمى» خود یک مفهوم Whig است؛ بدین معنا که علم مدرن براى ما بسیار مهم است و لذا هر اتفاقى که در تاریخ به نحوى منتهى به علم مدرن شده است، داراى اهمیت و قابل بررسى تلقى مى شود. از آن سو، هر بخشى که شباهتى به علم مدرن ندارد، ارزش بررسى چندانى پیدا نمى کند. لذا هر چیزى که در زنجیره منتهى به علم مدرن جاى نگیرد، نادیده مى گیریم و در تاریخ علم به آن توجه نمى کنیم. در این تلقى علم قرن هفدهم دقیقاً به این دلیل مهم مى شود که بیشترین شباهت و نسبت را با علم دوره جدید دارد و از این روى عنوان «انقلاب علمى» را برآن اطلاق مى کنیم.
به طور کلى، ما یک رویداد را به لحاظ تاریخى به دو صورت مى توانیم بررسى کنیم: یک صورت این است که ببینیم این رویداد از نظر على چگونه به رویدادهاى پیش از خود مربوط است و صورت دیگر این است که ببینیم این رویداد به لحاظ على چگونه به رویدادهاى بعدى منجر شده است.
یعنى یک بار مى گوییم رویداد الف به خاطر این که بعداً منجر به رویداد ب شد، مهم است؛ اما باردیگر رویداد الف را به این دلیل بررسى مى کنیم که خود معلول رویداد دیگرى است که قبلاً رخ داده است. پیوسته گرایان کسانى اند که بررسى مى کنند آنچه در قرن ۱۷ رخ داده چگونه ریشه هایش قبلاً توسط کسان دیگرى فراهم شده است. اما کسانى که مفهوم «انقلاب» علمى را به کار مى برند (گسسته گرایان)، بررسى مى کنند که چیزى در قرن ۱۷ روى داد و باعث شد علم مدرن شکل بگیرد.
در نتیجه، نگاه پیوسته گرا به تاریخ علم، حداقل داراى دو مزیت است: یکى آن که نشان مى دهد چه چیزهایى در قرن ۱۷ واقعاً نو بوده اند. اگر قرن ۱۷ اهمیت دارد، اهمیتش اصالتاً به جهت کدام مفاهیم و نظریه ها است نگاه پیوسته گرا ما را در پاسخگویى به این سؤال یارى مى کند. مزیت دوم آن است که نگاه پیوسته گرایانه نوعى پادزهر در مقابل whiggism است. در این نوع نگاه تلاش مى شود تا به جاى مرکز گرفتن زمان حال، خود را به نوعى در بستر و زمینه تاریخى رویداد مورد بحث قرار دهیم و با توجه به ریشه ها و عوامل تاریخى مقدم، به تحلیل آن دست بزنیم. در چنین تحلیلى خطر کنار گذاشته شدن برخى از دوره هاى تاریخى و یا بخشى از دستاوردهاى فکرى، به آن دلیل که با فکر رایج در زمان ما شباهتى ندارند، بسیار کمتر مى شود.

منبع: روزنامه ایران ۱۳۸۷/۱۰/۲۴
سخنران : حسین شیخ رضایى

مطالب مرتبط