استعاره و علم (۱)

متن پیش رو بخش اول سخنرانی دکتر حسین شیخ رضایی عضو هیات علمی انجمن حکمت و فلسفه است که با عنوان “استعاره و علم” روز پنج شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ در موسسه معرفت و پژوهش ایراد شد.

استعاره
موضوع سخن من استعاره است. در بخش اول از نظر فلسفی به این مفهوم می پردازم و در قسمت دوم، ارتباط استعاره را با علم بررسی می کنم.
اگر بخواهیم بحث را خیلی علمایی از مفهوم کلمه استعاره که در انگلیسی آن را متافور می نامند آغاز کنیم، باید گفت این کلمه در معنی سنتی اش در یونان پدیده ای زبانی است که چیزی را از یک حوزه معنایی به حوزۀ معنایی دیگر حمل می کند. به عبارت دیگر خصوصیات و ویژگی های یک شیئی یا یک پدیده را به حوزۀ دیگر منتقل می کند. یا شیء B را در پرتو شیء A می بیند.
همانگونه که از استعاره تعریفی ارائه دادم، استعاره یک پدیده زبانی است. سرراست ترین تعریفی که از آن می شود ارائه کرد این است که استعاره حداقل متشکل از ۲ جزء است. چیزی که آن را از زبان عادی متمایز می کند این است که هر کدام از این عبارات حوزه زبانی، به یک حوزۀ معنایی یا کاربردی تعلق دارند. مثلاً عبارت کنگره حج را در نظر بگیرید. از دو عنصر کنگره و حج تشکیل شده است که به دو حوزه معنایی تعلق دارند. کنگره به حوزه آکادمیک و علمی مربوط بوده و حج هم یک مناسک مذهبی است. کنگره حج یک ترکیب استعاری است.
مثلاً عبارت سیاهچاله، ترکیبی استعاری است. سیاه مربوط به حوزه معنایی رنگ ها و چاله هم به معنی حفره است. ولی کل این ترکیب در فیزیک به کار می رود. یا عبارت جریان الکتریسیته عبارتی استعاری است. جریان بیشتر در مورد رودخانه به کار می رود و ریشه اصلی آن به این حوزه مربوط می شود. ولی بعدها به حوزه الکتریسیته وارد شده است.
عبارتهای بیمه دعای ابوالفضل یا بیمه دعای مادر عبارت هایی استعاری اند. به واقع می توان گفت در استعاره بازی زبانی انجام می شود. گاهی اوقات با عبارات استعاری و یا گاهی دیگر با جملات استعاری روبرو می شویم. مثل این جمله که: انسان، جزیره نیست. انسان گرگ است.
مشخصاً کاربرد استعاره و جملات استعاری در شعر و ادبیات است. یعنی حوزه ای که زبان صرفاً ابزار ارتباط نیست. یعنی خود زبان مدخلیت و شأنیت دارد.
در یک تقسیم بندی زبان را به دو حوزه تحت اللفظی(واقعی) و تمثیلی (مجازی) تقسیم می کنند. استعاره به حوزه تمثیلی و مجازی تعلق دارد. زبان حقیقی، زبانی است که هر کلمه ای در معنای واقعی آن به کار می رود. اگر من در زبان حقیقی بگویم همسایه من جادوگر است، واقعاً او جادوگر است. زبان استعاری مقابل زبان تحت اللفظی قرار می گیرد. دو صنعت یا فن ادبی در زبان تمثیلی خیلی اهمیت دارند: تشبیه و استعاره. البته این دو دارای تفاوتها و شباهت هایی اند.
در تشبیه، ادات تشبیه و همچنین وجه شبه را ذکر می کنیم. مثلاً اگر بگویم معشوق من در زیبایی همچون گلی سرخ است؛ من از صنعت تشبیه استفاده کرده ام. ولی فرق استعاره با تشبیه غایت بودن وجهه شبه است. مثلاً اگر بگویم گرگ پیر، ترفندی جدید سوار کرد. من در این جمله از استعاره استفاده کرده ام. زیرا نگفته ام آن آدم یا دولت شبیه گرگ پیر است.
نکته جالب این است که تمام اجزای نحوی جمله می توانند به صورت استعاری به کار روند. مثلاً در کنگره حج، کنگره یک اسم است. فعل می تواند به حالت استعاری به کار رود. مثل این عبارت: نور مهتاب در این برکه آرمیده است. فعل آرمیده است از حوزه معنایی دیگری است که برای نور به کار می رود و حالت استعاری پیدا کرده است. قید هم می تواند حالت استعاری پیدا کند.
مثلاً: سیارک ها با ولع اجرام پیرامون خود را می بلعند. با ولع، قید است که در حالت استعاری به کار رفته است. صفت هم می تواند حالت استعاری پیدا کند. افکار سبزی به ذهن او خطور کرد.
از اینها جالب تر، حروف اضافه و ربط اند که آنها نیز می توانند حالت استعاری بیابند. در ترکیب: در ذهن؛ “در” که به معنای درون چیزی به کار می رود، در معنای استعاری به کار می رود. یا این شعر: زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم گفت.
به کار بردن این گونه عبارت ها مثل در ذهن، برای فیلسوفان ذهن مشکل ساز بوده و دارای علامت سؤال است. زیرا معتقدند چرا و چگونه عبارت در ذهن را به کار می برید؟
نکته دیگر این است که به بعضی استعاره ها در مقابل استعاره های زنده، استعاره های مرده اطلاق می شود.
استعاره های زنده ما را تشویق می کنند چیزی به عنوان شباهت برای دو طرف استعاره بیابیم. اینکه رابطه بین کنگره و حج چگونه چیزی است. آیا مشابهت است یا آنالوژی و یا چیز دیگر؟ ولی به هر حال نحوی از مشابهت وجود دارد و به نحوی مشابه هم هستند. ولی در استعاره های مرده به علت تداول زیاد کلمه، دیگر متوجه تعبیر معنای استعاری آن نمی شویم. مثلاً تعبیر سینه دیوار، پاشنه در، سر کوه، قلب مسئله، ریشه مشکلات و بسیاری دیگر، تعابیر استعاری اند که در واقع مرده اند.

سیری در تطور و تحول رویکرد به استعاره
مطالبی که ارائه شد مختصری در مورد استعاره بود. در قسمت بعد به سیری در تطور و تحول رویکرد به استعاره در تاریخ می پردازم. ظاهراً از روزگاری که اولین کتابهای فنون بلاغت نوشته شد، دو رویکرد به استعاره قابل تشخیص است. رویکرد اول ریشه در آراء ارسطو و رویکرد دوم ریشه در آراء افلاطون دارد. در دیدگاه ارسطو، زبان شعر از زبان خطابه و منطق جداست. یعنی هر کدام وظایف و بالطبع زبان های مخصوص به خود را دارا هستند. هدف زبان شعر، ایجاد نوعی تمایز یا تفاوت زبانی است. همان چیزی که امروزه آن را گونه ای آشنایی زدایی می نامیم. ما در زبان شعر به دنبال عباراتی هستیم که از زبان تحت اللفظی انحراف پیدا کنند ولی هدف زبان منطق، وضوح بخشیدن به مطلب و در واقع استدلال است.
ارسطو معتقد است حوزه های مختلف زبانی، کاربردهای مختلفی دارند، فنون و صناعتی که در یکی به کار می رود، مناسب دیگری نیست. در واقع استعاره، خصیصه شعر است و کاربردش در حوزه استدلال و منطق اشتباه است. ارسطو اولین کسی است که در کتاب فن شعر، استعاره را صورتبندی می کند. او مجوز استفاده از استعاره را در حوزه های علمی، منطق، استدلال و حتی خطابی نمی دهد. از نظر ارسطو، استعاره تزئین زبان است. به زبان افزوده می شود. او خود می گوید استعاره چاشنی است که به گوشت افزوده می شود. ولی افلاطون یا رمانتیک ها معتقدند نمی شود استعاره را از زبان درآورد. ولی ارسطو معتقد است هم می شود استعاره را برای شکوهمند کردن زبان استفاده کرد و هم نمی شود این کار را کرد.
ارسطو جمله ای دارد. او می گوید: “باید جانب انصاف را نگه داریم و نخواهیم حرفی را به مدد چیزی جز واقعیات عریان به کرسی بنشینیم. با این همه هستند چیزهای دیگری که به یمن نقایص مستمعانمان تأثیری به سزا در نتیجه می گذارند. از جمله اینها استعاره است که در مستمع تأثیر می گذارد ولی به واسطه نقص مستمع است نه قوت استدلال.”
البته نه به آن اهمیتی که مردم می پندارند. همه این گونه فنون خیال انگیزند و غرض از آنها مسحور کردن مستمع است. او همچنین می گوید:” هیچ کس به وقت تدریس هندسه، زبان فخیم به کار نمی برد. در واقع هدف اصلی زبان، حداقل در حوزه منطق و خطابه، شفافیت و آشکار کردن جهان است آنگونه که هست. استعاره باعث می شود این وظیفه نتواند مجال بروز یابد.”
وقتی می گویید انسان، گرگ است، شما دروغ می گویید. زیرا واقعیت را منعکس نمی کنید. بنابراین این جمله در حوزه استدلال جایی ندارد. این خط فکری تا فلاسفه علم قرن بیستم هم ادامه یافته است. در واقع ما با دو خط فکری مواجهیم. اول افرادی که استعاره را فریبنده می دانند و معتقدند حداکثر کاربرد آن منعطف کردن توجه مخاطب به موضوع یا چیزی است و دوم دیدگاه طرف مقابل است که در آراء افلاطون ریشه دارند.
این افراد در طول تاریخ به عنوان رمانتیک ها مشهورند. به نظر رمانتیک ها، نمی توان استعاره را از زبان جدا کرد. به این معنا که زبان به صورت کلی به هم پیوسته است که نمی توانید بین خطابه، منطق و شعر خط فاصلی بکشید. زبان پیکره واحدی است که در نتیجه نمی توانید استعاره را از سایر حوزه ها بیرون بکشید. در صورت های اخیر نظریه رمانتیک ها که جالب تر هم هست، استعاره را نوعی اندیشیدن می دانند. به این معنی که در پرتو استعاره، توجه شما به مشابهت هایی در جهان خارج جلب می شود. مثلاً در پناه استعاره جریان الکتریسیته، توجه شما به مشابهت پدیده الکتریسیته و جریان جلب می شود. بنابراین چیز جدیدی در مورد جهان فرا می گیرید که بدون توجه به این استعاره نمی توانستید به آن دست یابید. بنابراین استعاره نوعی اندیشه است. نه تنها یک پدیده و کارکرد زبانی است بلکه واقعیت را گسترش می دهد. زیرا قبل از اینکه این استعاره را داشته باشید، واقعیتی را در زبانتان منعکس می کنید.
بعد از به کار بردن استعاره، گویی زبانتان را به اندازه واقعیت می کشید و در پناه آن می توانید به وجوه جدیدی از واقعیت دسترسی پیدا کنید. از میان متفکران رمانتیک قرن بیستم که ریشه در آراء افلاطون دارند، ریچاردز در کتابی به نکته جالبی اشاره می کند.
او می گوید: “خود پدیده زبان فی نفسه و ذاتاً یک امر استعاری است.”
ادعای عجیبی است که چطور زبان تحت اللفظی، استعاری است. او می گوید ما در استعاره، چیزی را به واسطه و در پرتو چیز دیگری درک می کنیم.
چیزی آشنا در پناه و پرتو چیز دیگر درک می کنید. چیزی را که بیشتر برایتان آشناست را وسیله قرار می دهید تا چیز ناشناسی را بفهمید. مثلاً در استعاره: “هسته اتم مانند منظومه شمسی است”؛ که مدل راترفورد برای تشریح هسته اتم است، به واسطه اینکه آن زمان منظومه شمسی را بهتر می شناختند، چیزی دیگر به نام هسته اتم را در لوای آن درک می کردند.
به نظر ریچاردز، کل زبان چنین خصلتی دارد. به این دلیل که ما در پرتو و پناه زبان است که واقعیت را می فهمیم. یعنی واقعیت نمی تواند خارج از چارچوب زبان وجود داشته باشد. نمی توانیم آن را درک کنیم. بنابراین چیزی را واسطه قرار می دهیم تا از طریق آن به واقعیت برسیم. گویی که زبان خاصیت استعاری دارد. استعاره ای است برای جهان که اگر نباشد نمی توان جهان را درک کرد. زبان در واقع جهان را خلق می کند.
ریچاردز نکته دیگری دارد و آن این است که او برای استعاره مدلی تعاملی قائل است. فرض کنید در استعاره دو جزء A و B وجود دارد. یکی از اجزاء چیزی است که تقریباً در معنای تحت اللفظی خود به کار می رود. مثل انسان که در معنای تحت اللفظی خود به کار می رود. به این قسمت، موضوع اولیه استعاره می گوییم. اما جزء دوم آن چیزی است که در معنای تحت اللفظی خود به کار نمی رود. بلکه بیشتر در معنای استعاری اش به کار می رود که به آن موضوع ثانویه می گوییم.
وقتی می گوییم: انسان گرگ است، مقصود ما واقعاً گرگ به معنای حقیقی آن نیست. بلکه معنای استعاری آن مدنظر است. ریچاردز معتقد است استعاره باعث می شود این دو موضوع با هم تعامل داشته باشند. یعنی شما یک سری خصلت ها و چیزهایی را از A به B نسبت دهید و متقابلاً چیزهایی دیگری را از B به A انتقال دهید تا به معانی جدیدی برسید که اگر هر کدام از A یا B را داشته باشید به تنهایی قابل حصول نیست. یعنی به فهم نوظهوری برسید که بروز آن منوط به در کنار هم قرار گرفتن A و B است.
این امر مستلزم تغییر هر دو موضوع است. یعنی مفهوم موردنظر ما از گرگ و انسان عوض می شود. انسان را درنده تر و خشن تر از آن چیزی که قبلاً می پنداشتیم، تصور می کنیم و هم معنای گرگ برای ما عوض می شود. یعنی با مشابهت بیشتری به انسان به آن می نگریم.
دیدگاه تعاملی ریچاردز بعدها توسط “ماکس بلک” تعمیم پیدا کرد که بسیار رایج و پرطرفدار در حوزه استعاره است.
در مورد استعاره دو نظریه معاصر وجود دارد که واجد اهمیت اند. دیدگاه اول به ماکس بلک تعلق دارد که مستقیماً از دیدگاه ریچاردز استفاده کرده است. دیدگاه دوم هم توسط دیویدسون مطرح شده است.

ادامه دارد …
منبع: سایت باشگاه اندیشه
خبرنگار : سعید بابایی
سخنران : حسین شیخ رضایى

مطالب مرتبط