اخلاق در نگاه قدیس آکویناس

سنت توماس آکویناس فیلسوف و متفکر قرن سیزدهم میلادی قبل از هر چیزی یک الهی دان بود. پس واضح است که توضیح فلسفه توماسی تنها طبق نظام الهیات او میسر است. قدیس آکویناس تحت تاثیر نظریه های ارسطو قرار داشت و می توان رد پای ارسطو را در قسمت های زیادی از فلسفه او یافت. از جمله مسائلی که در فلسفه توماس به صورت چشمگیری مورد توجه واقع شده است تمایز بین کلیسا و دولت و تعیین رابطه آن دو به عنوان دو نهاد تاثیرگذار در زندگی و آینده انسان ها می باشد. همچنین مباحث مربوط به اخلاق و تبیین فضایل اخلاقی و توضیح راجع به اختیار آدمی در این موضوع در فلسفه توماس جایگاه ویژه ای داشته و مقایسه آن با دیدگاه ارسطو نیاز به بررسی دارد. ‏

نظریه اخلاق
1. طبق دیدگاه ارسطو افعال هر فاعلی برای‏ رسیدن به غایتی است و غایت افعال انسان رسیدن به سعادت است. سعادت عبارت از فعالیتی است که برترین قوه در آدمی را در جهت شریف ترین اهداف کامل کند. پس سعادت آدمی نظریه ای است که به تامل(تفکر عقلی) در برترین موجود یعنی خداوند می پردازد. خیرهای بیرونی نیز همچون دوستی برای سعادت کامل ضروری است. در نتیجه اخلاق ارسطو عقلانی است. در نظام اخلاقی او اثری از دین دیده نمی شود و محدود به این جهان است. انسان سعادتمند از نظر ارسطو قدیس نیست بلکه فیلسوف است.‏

2. توماس نیز شیوه سعادت گرایانه و غایت گرایانه ارسطو را با تفاوت هایی پذیرفت. توماس تنها افعال اختیاری انسان را در حوزه اخلاق جای داد. این افعال ناشی از اراده انسان و از خیر اویند. اما ممکن است غایت یا خیر آن کار امری کامل نباشد و نتواند اراده آدمی را که متوجه خیر کلی است راضی کند. این خیر کلی غایت نهایی است و نمی تواند مثلا ثروت یا لذت حسی یا قدرت باشد. فقط خداوند که خیر متعالی و نا متناهی است می تواند خیر کلی واقع شود و موجوداتی که قوه تعقل دارند قادرند از راه شناخت و عشق به آن دست یابند. سعادت کامل رویت خداست و در جهان آخرت محقق می شود.‏

3. توماس در بحث فضایل اخلاقی و عقلانی ‏(عادات و خصایل خوب برای زندگی درست) پیرو ارسطوست. عادت های خوب از کارهای خوب حاصل شده و رسیدن به غایت را ممکن می سازد. فضیلت اخلاقی میانه روی و اجتتناب از افراط و تفریط است. معیار و مقیاس این مسیر مطابقت آن با قانون عقل است زیرا عقل است که انسان را به سوی غایتش هدایت می کند. ولی عقل نمی تواند التزام بیاورد. پس بنیاد قانون طبیعی ذات بشر است هر چند عقل آن را حکم کرده باشد. البته همه افراد این قانون را به طور یکسان به کار نمی گیرند.‏

نظریه سیاست
1. توماس همان طور که نظریه ارسطو راجع به اخلاق را با آموزه های مسیحی تکمیل کرد، تغییری هم در دیدگاه سیاسی ارسطو ایجاد کرد. ارسطو دولت آرمانشهر را برای تامین همه نیازهای بشر می پذیرفت ولی توماس با غایت آدمی را فراطبیعی می دانست و مسیحیت به جای دولت می تواند این هدف را برآورده کند.‏

2. ارسطو و توماس هر دو معتقد بودند دولت نهادی طبیعی و مبتنی بر طبیعت آدمی است. انسان بر خلاف دیگر مخلوقات برای نیل به غایت خود نیاز به کمک گرفتن از نیروی عقل دارد. از طرفی او موجودی اجتماعی است و وجود دولت و جامعه برای کمک به عقل فردی او ضروری است. پس برای تجهیز انسان به ابزارهای مورد نیازش تقسیم کار و همکاری نیاز می باشد. حال اگر جامعه امری طبیعی باشد وجود حکومت نیز برای هدایت و کنترل آن طبیعی به نظر می رسد.‏

3. با این دو مقدمه که طبیعت آدمی مخلوق خداوند است و جامعه نشانی در طبیعت انسانی دارد پس می توان به این نتیجه رسید که جامعه و حکومت توجیه و اعتبار الهی‏ دارند. خداوند جامعه انسانی و حکومت سیاسی را برای رسیدن به حالت سالم جامعه اراده کرده است.‏

4. توماس با طبیعی انگاشتن دولت به نوعی نگاه فایده باورانه به آن دارد. این فایده باوری او ارسطویی است. دولت یا یک جامعه کامل همه ابزارهای تحصیل غایت یعنی خیر عمومی را دارد. این امر مستلزم چهار مسئله دیگر است: اولا امنیت در دولت و بین شهروندان، دوما نیازمند رهبری واحد فعالیت شهروندان برای عمل خیر، سوما تدارک کامل نیازمندی های زندگی و در آخر برطرف کردن موانع زندگی خوب مثل دفاع از دشمنان و داشتن نیروی نظامی و دستگاه قضائی.

‏5. توماس این‌گونه می پنداشت که کلیسا غایتی فراطبیعی داشته و برتر از دولت است. ولی باید در نظر داشت که دولت نهادی است که در قلمروی خودش کامل و مستقل است و به تعبیری او حامی تسلط غیر مستقیم کلیسا بر دولت است. با توجه به سعادتمندی انسان در حیات دیگر رهبری آدمی به مسیح و کلیسا سپرده شده است. پس باید دولت بتواند زمینه نیل به هدف والای فرد را ایجاد کند. ‏

با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

منبع: روزنامه رسالت ۱۳۹۰/۹/۱۶
نویسنده : شادی محمدی

مطالب مرتبط