حرکت با کلمه

دوستی بانی خیر شد و پیشنهاد طرح بحثی کرد در مورد تفاوت زبان و ادبیات. قاعدتا یک کار سخت در مقدمه این است که در معنی یا تعریف زبان و ادبیات تامل کنیم. زبان گاه عبارت از مجموعه الفاظی شمرده شده که به وسیله حرکات عضلانی ادا می شود و این حرکات را با تمرین ومشق می توان اموخت. ودر باب ادبیات به نظرم ابتدا باید تکلیف معلوم شود که کدام ادبیات؟ یک ادبیات همان است که به قول دکتر خانلری از نوعی است که در مدارس تدریس شده و می شود و گویا قصد وغرض از تدریس ان هم این است که شاگردان را از هر چه ادبیات است بیزار کنند.
وجه دیگر این است که چه کسی می خواهد زبان و ادبیات را تعریف کند. اخیراگزیده دیگری از تاریخ بیهقی خریده ام که مهدی فرهانی منفرد انتخاب و شرح و منتشر کرده. در مقدمه گزیده اش نوشته: «هرچه گزیده تاریخ بیهقی بوده،اهل ادبیات ترتیب د اده اند ومن تاریخ خوانده ام. »بااین حال در مقدمه اش ورود به وجوه ادبی تاریخ بیهقی هم پیدا کرده. مرادم این است که انگار همه حق دارند در هر مقوله ای صاحب نظر و نظریه پرداز با شند. و به نظرم همانطور که دلیلی برای حق داشتن شان نیست دلیلی برای حق نداشتن شان هم نیست. زبان و ادبیات هم همین است. سارتر به چیستی ادبیات پرداخته، و یول به زبان. هر کدام از اینها هم اهل نحله ای هستند یا نیستند؟ هستند و نیستند. سارتر را فیلسوفی بدانیم که رمان می نویسد یا بر عکس؟ ویا هردویی که روز نامه نگاری هم می کند؟ یول صرفا زبان شناس است یا هم زبان شناس است هم مثل چامسکی نظریه پرداز سیاسی ست؟ پس باید معلوم شود که ما که هستیم که می خواهیم زبان و ادبیات را تعریفا تفکیک کنیم.
برای خالی نبودن عریضه اجمالا می شود گفت همان فرقی که بین شعر و نثر است به عنوان دو مقوله ای که اولی بیشتر به ادبیات نزدیک است و دومی کمتر، بین زبان و ادبیات است. بعضا گفته شده نثر مثل راه رفتن است و شعر مثل رقصیدن در حین راه رفتن. در واقع هردو مجموعه حرکات اند، بااین فرق که اولی حرکاتش ریتم ثابت کم ذوقی دارد که به همان اندازه از زیبایی کم بهره است و معمولی است و دومی حرکاتش موزون است و برای بعضی زیبا می نماید و زیبایی. شاید چنین فرقی بین زبان و ادبیات باشد. در عین حال ادبیات را در جاهایی مجموعه اثار منتشر شده ذیل یک بحث دانسته اند. پس ادبیات یک معنی قاموسی دارد و یک یا چندین معنای اصطلاحی. در همین معنای اصطلاحی هم خودم در مقدمه ادبیات مقاومت – که به صورت سری مقالات مطبوعاتی چاپ شد- در انواع تعریف ادبیات از منظر صاحب نظران ایرانی، عرب و غربیها غوری کرد ه ام. پس اهل هر سر زمینی هم تعریفی دارند از ادبیات. خودمانیم این بحث خیلی بیش از اینها اب می خورد.
نقطه غامض این است که مااز تاریخ حد اقل 150 هزارساله زبان –به قول خانلری- تنها به حداکثر 6000 سالش دسترسی داریم. پس همین اول ماجرا باید مذعن باشیم که با قلیلی دانسته در مورد زبان داریم حرف می زنیم. تازه این چیزی است که در همان نگاه اول خیلی کم بحث تر از ادبیات نشان می دهد. تنها در ادبیات فارسی- اگر حق داشته باشیم از «ادبیات» دیگر ملل صرف نظر کنیم-در دوره بعداز اسلام ادبیات فارسی و انجا هم از قرن چهارم به بعد ش که ثبت و ضبطی در بین بوده،با هزار سال شعر فارسی روبروییم. در هر کدام از این سالهای هزار ساله هم کلی شاعر دراین سرزمین شعر سروده اند. وتازه باید قبول کنیم که شعر فقط بخشی از انواع ادبی و بخشی از ادبیات است. پس انچه از ادبیات می دانیم بسیار ناچیز است.
البته از پرسش مهم دیگری نباید عبور کنیم وان این است که چه شده که به فکر تفاوت زبان و ادبیات افتاده ایم این مهم است که الان کجا گیر کرده ایم که این سوال برایمان مطرح شده. به قولی بگو چی تا بگم کی.
تاحالا بیش از 2500 زبان در دنیا شناخته شده که ملتها و اقوام بزرگ و کوجکی با انها سخن می گویند. بعضی زبانها در چندین ملت شمول دارد. وقتی از زبان سخن می گوییم و تفاوتش با ادبیات، کدامیک از این 2500زبان منظور است؟ و چه تعریفی می توان داد که همه این 2500 زبان را در بر گیرد و جامع و مانع باشد؟
در بحث زبان می توان تصور همراه با تصدیق کرد که که این پدیده ارتباطی در طول زمان دچار تحولات اساسی و سطحی پروژه ای و پروسه ای شده. ودر این تحولات مسیری از تکمیل و توسعه را طی کرده. این مسیر هم ادامه دارد. پس با پدیده ای ایستا هم روبرو نبود ه و نیستیم. تعبیر دکتر خانلری این است که انسان بعضی حیوانات را اهلی کرده یا بعضی نباتات را پرورش داه. بعضی زبانها را نیز انسان پرورده و دارای ادبیات کرده. و به نظرم فولکلور مردمی ترین شکل ادبی گردانی و پرورش زبان است. در فولکلور ما خاصه عادی ها و عامی هایمان تصمیم می گیریم با همان چه در کوچه و بازار مان داریم ادیب بشویم و ادبیات بپردازیم.
خانلری می گوید: از خطوط قدیم چگونگی اختراع خط کشف نمی شود. اینقدر هست که در بعضی از جوامع کهن بشری این اختراع را به یکی از پهلوانان نسبت داده اند که کم یا بیش جنبه افسانه ای دارند. پس نمی توانیم بدانیم که هنر نوشتن چگونه اغاز شده. و در کجا اغاز شده. ومن نتیجه می گیرم که نوشتن مرحله ای دیگر از ادبی گردانی زبان و ادبیات پردازی انسان بوده است، چون در نوشتن است که می فهمیم و به صرافت می افتیم که مزه بریزیم چون فطرتا زیبایی پردازی را دوست داریم. در این مرحله، ایهام و ایجاز می شود اولین هنر قرارداد و اولین قرارداد هنری تا من انسان به جای کشیدن نقش خر، حیوان نجیب کم خرج و پر استفاده و نقش ساز چنگ برای القای مفهوم خرچنگ که مفهومی مجزا از خر و چنگ است، هنر به خرج دهم و بنویسمم خرچنگ، و در کوتاهترین زمان با کمترین نشانه ذهن مخاطبم را متوجه خرچنگ کنم. یا وقتی می گوییم ملخ دریایی یاد میگو می افتد. در واقع ذهنمان را اماده ترکیبهای انتزاعی می کنیم. این ایهام و ایجاز تا شکل گیری کنایه که به قول وحیدیان کامیار نقاشی زبانی ست پیش می رود، و وقتی می گوییم کثیر الرماد بیسوادترین ادمها می فهمند که پر خاکستر بودن خانه فلانی یعنی دیگش همیشه براه است و زیرش پشته های هیزم است که خاکستر می شود چون همه اش مهمان داردو مهمان مدام داشتن یعنی خیلی بخشنده است و همیشه سر سفره اش مهمان هایی نشسته اند.
در این بین به نظرم اگر در مورد زبان کم مطالعه می کنیم ناشی از ان است که می پنداریم می شناسیمش و زبانش را می فهمیم. نیازی به مطالعه نداریم، در حالی که همه ماجرا سر این امکان ارتباطی ست که با التی ارتباطی و چند ده گرمی که در کام است و یک طرفش را چسبانده اند و سمت دیگرش گاه مثل زبانه اتش از کام بیرون می زند و گاه چون مرهمی آب خنک التیام می پاشد بر زخمها، می شود مایه مصلحت سنجی یا مفسده. بسته به انکه چگونه وجودی داشته باشیم.
حرف سر زبان است که گاه با الگوی زبانهای غالب ان را مطالعه می کنیم. عرب خودرا نژاد و دارای زبان برتر می داند. پس قائل به سه طایفه عرب، عجم و بربر می شودو اروپایی و یونانی و لاتین جور دیگری خودش را برتر می شمارد، در حالی که زبانهای بسیاری در کره زمین است. هرکدام هم زبانی دارند و ادبیاتی برای خود پرورش داده اند. در عوامل خودبرتر بینی زبانی گاهی این بوده که فلان زبان زبان یک خلافت است. پس زبان برتر است.
یک محور مدل مانند تامل هم همان بازی زبانی زبان ادبی و ادب زبانی ست، مثل فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی، مثل فرهنگ زبانی و زبان فرهنگی. اینکه از کدام در یچه به سمت دیگری بنگریم. به عبارتی از در یچه کدام مفهوم به مفهوم متقابل نگریسته باشیم. زبان ادبی احتمالا چیزی ست در عرض نرمهای زبانی دیگری مثل زبان اخوندی که زبان اهل حجره و
جامع المقدمات و حدیث و روایت است و زبان معلمی که واژ ه ها و اصطلاحات خاص دارد و زبان مهندسها و دکترها و ورزشکارها وزبان بنی هندل که همه اش ادوات فنی ست و موتور امثال ما در فهم زبان شان خیلی وقتها سه کار می کند. و ادب زبانی احتمالا اشاره داردبه اینکه ادب ما در کلام جلوه می کندو در زبان و گاه در نگاه و گاه در رفتار و گاه در اندیشه. که اگر در اولی بود بیشتر می شود ادب در س واگر در همه شوون اخلاقی و رفتاری ،می شود ادب نفس.
جالب دیگر در این میانه معاملاتی ست که ما بازبان کرده ایم. مثلا در ان خودبرتر بینی های زبانی گروهی هم پنداشته اند که زبان عبری همان زبان اصلیی ست که به حکم خداوند نزد ملتهای دیگر به صورتهای گونا گون در امده است. اما ناچار اعتراف هم کرده اند که تطبیق بسیاری از گویش ها با این زبان اصلی امکان پذیر نیست. ازان جمله زبان بومیان امریکا هیچ با این حسابها در ست در نمی امد. یکی از دانشمندان در قرن هفدهم برای رفع این اشکال فرضیه ای اورد و ان این بود که سرخ پوستان عمدا زبان خود را وارونه کرده اند تا هنگام جنگ دشمنان شان نتواننداز فرمانهای نظامی سر در اورند. پس ما در بحث تعریف و تمایز میان زبان و ادبیات، باید بلاهای احتمالی را هم که سر زبان در اورده ایم در نظر اوریم. مشابه این کار را ما در این طرف دنیا با هزوارش در زبانهای باستانی خودمان کرده ایم. چیزی نوشته ایم و چیزی خوانده ایم.
در بین تعریفهای ارائه شده، این نظر که امثال رنان فیلسوف فرانسوی به ان پای بندند و سبب پیدایش زبان را یکی از غرایز خاص انسان می شمرند چنان که نغمه بلبل و قمری نتیجه غریزه انهاست، ارجاع تعریف به نقش حداقلی و ارتباطی زبان است. بعضی پنداشته اند همه زبانها به حداکثر چند صد لغت اصلی برمی گردد. در این صورت ادبیات حاصل فرس راندن ذوق در زمین زبان است. به این معنا زبان مثل خط کرسی در خوشنویسی و ادبیات حاصل خلاقیتهای زیبای خطاطان نسخ، تعلیق،نسخ تعلیق یا نستعلیق، شکسته نستعلیق، ثلث،کوفی و این اخریها عجمی ست که از خطاطان معاصراست و رسم الخط خاص اواز کلمه علی و محرابی که در حرف «ع» ان ساخته بود و هنر نماییهای خطاطان – بگو ادیبان خط نگار- روی کرسی خطاطی ست و خوشنویسی. به این ترتیب نوشتن در حد عریضه نویسی، زبان است و نوشتن درحد نثرپردازی و داستان نویسی و بالاتر بیاییم موزون گویی و خیال پردازی و شعرسرایی، ادبیات.

منبع: سایت باشگاه اندیشه ن
نویسنده : محمد حسن صنعتی
هنر و ادبیات, ادبیات, فرهنگ , زبان