گفتگو با زبان دشنه

1- جملات عاشقانه و زمزمه های دل انگیز جای خود را به بددهنی و زشت گویی می دهد. واژه هایی در محیط خانواده از دهان ها بیرون می آید که پیش از این در جمع هایی گفته می شد که حضور خانواده احساس نشود.
گفتگو که جزیی از فرهنگ این سرزمین بوده است جای خود را به بگو مگو داده است. تحکم و دستور دادن به جای با آرامش سخن گفتن نشسته است. واژه ها مشت دارند و به جای گوش به دهن طرف مقابل کوبیده می شوند. خطابه ها به تیزی تیغ دشنه می مانند. جملات شمشیرهای از نیام درآمده ای هستند که جز به دریدن پهلو راضی نمی شوند. زبان تکامل تدریجی خود به سمت خنجر شدن می پیماید. تربیت کردن فرزندان گویی جز به مدد مشت و لگد امکان پذیر نیست و هر خانواده ای صاحب سبک شده است و گاه آنرا به دیگران نیز عرضه میکند.
2- کم کم کلمات کاربرد خود را از دست می دهد. زبان الکن می شود و از وظیفه اصلی خود (سخن گفتن) باز می ماند. مشت به نیابت از منطق وارد گفتگو می شود. لگد رسالتی عظیم را بر دوش خود احساس می کند و آن اقناع طرف مقابل است که البته خود نیز راه گوش را بر کلمات بسته است.
زندگی در چهار دیواری خانه به فیلمی پرحادثه می ماند که در آن خبری از جلوه های ویژه نیست و بازیگران خود سختی ها را به جان می خرند و کارگردانی نیست که پایان فیلم برداری را اعلام کند که: ” کات. بچه ها خسته نباشین. خوب بود».
3 – واژه ها و جملات از گفتگو ها پاک شده اند. مشت و لگد هم دیگر مفهومی را به طرف مقابل انتقال نمی دهند. اساسا دیگر گفتگو هم محلی از اعراب ندارد. اهالی خانه در یک موضوع به تفاهم رسیده اند و آن این که” دیگر گفتگو کارساز نیست”. ناچار پای کارد به میان می آید. همان که برای تقسیم سیب مهربانی در جهیزیه ها گذاشته می شود و شاعر آرزو کرده بود “هیچ کس کاردش را بیرون نیاورد جز برای تقسیم نان “. واژه که نتوانست از گوش ها و چشم ها نفوذ کند بر تیغه کاردی می نشیند تا به پهلوها و قلب ها نفوذ کند.
دیگر در لفافه سخن گفتن کافی است. این روزها در کشور ما زنگ هشدار دیگری به صدا در آمده است: ”رواج پدیده همسر کشی”. با نگاهی به صفحه حوادث روزنامه ها خبرهای زیادی از قتل یکی از زوجین به مباشرت و یا آمریت طرف دیگر را می توان خواند. فاجعه ای که در آن یکی از کسانی که روزی زیباترین واژه های زندگی را در گوش دیگری زمزمه کرده بودند، جز به مرگ دیگری راضی نمی شود.
اما چرا؟ چرا این دگردیسی از عاشق یا معشوق بودن به سمت قاتل یا مقتول شدن اتفاق می افتد. روان شناسان هرچه می خواهند بگویند. از افسردگی دوران کودکی و بحران های روانی تا پرخاشگری، دیگر آزاری، وسواس و شکاکی و…
یک موضوع اما خود را بسیار پررنگ به رخ می کشد و آن “عدم امکان ادامه گفتگو”ست. زن و شوهری که گفتگوهایشان را در عاطفی ترین لحظات آغاز کردند آن را در بحرانی ترین شرایط به پایان می برند. گویی معضلی ملی به درون خانواده نفوذ کرده است. ما اگر بتوانیم گفتگو را آغاز کنیم نمی توانیم آن را ادامه دهیم و گویی شق دیگری نمی توان متصور شد. یا باید گفتگو ادامه یابد و یا پایان گفتگو باید پایان دیگری هم باشد. خانواده بدون تردید مقیاسی کوچک از جامعه است وجود هر مشکلی در این جامعه کوچک نشان از معضلی با همان مقیاس در همان جامعه بزرگتر دارد.
ما البته چندان هم بی منطق نیستیم اول گفتگو را آغاز می کنیم. طرف مقابل اگر به “زبان خوش” حرف ما را فهمید که هیچ، اشکال ندارد زنده بماند. اما اگر نشد، منطق محکم وآهنین مشت مجابش خواهد کرد و اگر آنقدر نفهم(!) بود که دیگر چاره ای نیست، منطق باید برنده تر باشد. اینجاست که طرف مقابل همزمان با گفتگو به پایان می رسد.
نکته اما این جاست که طرف بازمانده پیروز این گفتگو نیست حالا باید بنشیند و برای مجاب کردن خودش وقت بگذارد. خدا کند که نخواهد با منطق دشنه خودش را هم مجاب کند.

روزنامه ابتکار ۱۳۸۹/۹/۱۵
نویسنده : فضل الله یاری

مطالب مرتبط