زبان و نسبت آن با تفکر جدید (۱)

۱- پژوهش درباره زبان اختصاص به گروه خاصی از عالمان که آنها را زبانشناس می گوییم ندارد. البته آنها از نظرگاه یا از نظرگاههای خویش مطالعات زبانشناسی را دنبال می کنند، اما علمای علوم اجتماعی اعم از روانشناس و جامعه شناس و انسانشناس و… و حتی فلاسفه اهمیت بسیار به مسأله زبان می دهند و احیاناً بیشتر توجه خود را به این امر معطوف می دارند.
چگونه و چرا زبان این اهمیت را در تفکر معاصر به دست آورده است؟ از لحاظ علوم اجتماعی پاسخی که به این سؤال داده می شود نسبتاً سطحی و روشن است، اما در زیر این سطح عمقی هست که می توان تا حدودی به آن نیز دست یافت.
می دانیم که روابط بین اقوام و ملل و برخورد تمدنها هرگز به صورت امروزی یا به صورتی که در تاریخ جدید دیده می شود نبوده است. این رابطه که در واقع می توان آن را به عنوان تمایل به تسلط تمدن غربی بر فرهنگها و تمدنهای دیگر تعبیر کرد، مسأله زبانهای مختلف و طبقه بندی زبانها و ساختمان و بنیان آنها را مطرح می کند. تمدن غربی باید بسیاری چیزها در باب تمدنها و فرهنگهای دیگر بداند و از جمله زبان آنها را که وسیله تفاهم است – این تفاهم به هر صورت و با هر نتیجه ای که می خواهد باشد – بشناسد. دلیل اساسی این امر این است که اگر این تمدن برتر و تمدن علی الاطلاق است باید همه چیز را تصاحب و از آن خود کند. در این زمینه ترجمه و فهم آثار مکتوب و غیرمکتوب که به زبانهای گوناگون نوشته شده است مشکلات تازه ای پیش می آورد. این مشکلات که ابتدا و علی الظاهر در قلمرو زبان مطرح می شود مربوط به اختلاف در فرهنگ و نحوه تفکر است، و وقتی توجه شود که نشانه های اختلاف فرهنگی در زبان ظاهر می شود مسأله به صورت نسبتاً عمیقی مطرح می گردد. مترجمان با اینکه غالباً به اشکالات بسیاری در کار خود برخورده اند، متوجه این معنی نشده اند که حتی افکار متعلق به یک فرهنگ را نمی توان به زبان دیگری غیر از زبان آن فرهنگ بیان کرد(۱) و اگر فرهنگها با هم اختلاف دارند و زبان و فکر و فرهنگ هم از یکدیگر جدا و منفک نیستند، ترجمه آثار فرهنگی و نه تمدنی – تقریباً کاری محال می شود. به این ترتیب برای فهم یک فرهنگ باید زبان آن را نه به طور سطحی و صرفاً برای محاوره و تفهیم و تفهم مطالب مربوط به زندگی روزمره آموخت، بلکه باید آن را چنان یاد گرفت و با آن انس و الفت یافت که حضور فرهنگ را احساس کرد و گرنه از طریق آشنایی با یک فرهنگ و رفتارها و افکار اقوام، آنهم با اطلاق نحوه تفکر و زبان و مفاهیم شخص محقق بر معانی آن فرهنگ، به جایی نمی توان رسید. و به این ترتیب است که معمولاً برداشتهایی مردمشناسی و انسانشناسی براساس طرز تفکر علمی و فلسفی غرب و اصالت دادن به این طرز تفکر و مطلق انگاشتن آن، حقیقت فرهنگها را معلوم نمی کند.
در این زمینه باید به نکته دیگری نیز توجه کرد که از آنچه گفتیم اساسی تر است. اگر در دو قرن اخیر به این معنی توجه شده که فرهنگها و ملل مختلف زبان یکدیگر را نمی فهمند، امروز مسأله جنبه دیگری هم پیدا کرده است، چه میان گروههای مختلفی که از یک تمدن هستند و مهمتر از آن میان افراد و اشخاص نیز تفاهم مشکل و احیاناً محال شده است. عالمان رشته های مختلف که محدود در تخصص خود هستند، زبان یکدیگر را نمی فهمند و این بی همزبانی مخصوصاً در مجامع علمی و سمینارهایی که متخصصان رشته های مختلف شرکت دارند کاملاً محسوس است.
از این گذشته بشر عادی امروز هم بیش از هر وقت خود را غریب و تنها و دور افتاده از یار و دیار می بیند و بالطبع در جستجوی همدمی و همزبانی و همداستانی است و دریغا که همزبانی هم نمی یابد. البته مراد این نیست که قبل از این تاریخ و در تمدنی جز تمدن غربی این مشکل وجود نداشته است. همیشه و در هر زمانی نوعی احساس غربت و میل به همزبانی دیده شده است، منتهی در تاریخ غرب از زمان سقراط و افلاطون و ارسطو یعنی از زمانی که لوژیک جای لوگوس را گرفت، همزبانی کمتر ممکن شد و در تاریخ جدید جانها و دلها بیشتر از هم دور شد و حرف و گفت و صوت جای کلام را گرفت.
اگر مولوی در روزگار خود ناله می کرد که:
هرکسی از ظنّ خود شد یار من
وز درون من نجست اسرار من
و:
آتشی است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد!
امروز این آتش به سردی گراییده است و نفرین مولای بلخ مؤثر افتاده و انسان نیست و نابود شده است. ما زبان اصیل خود را از دست داده ایم و این همه حرف و نوشته و کتاب که هست و بیش از هر زمان دیگری هم هست، هیاهوی زبان اشیاء و به تعبیر رایج وسیله تفهیم و تفهم امور مربوط به گذراندن معاش است. آیا بشر جدید احساس نمی کند که فقط حرف می زند و از اصل خویش دور افتاده و به شیئی در میان اشیاء دیگر مبدل شده است؟ پس همداستانی و محادثه که ذات بشر است چه می شود؟ آیا نباید به جستجوی زمان و زبان از دست رفته رفت؟

۲- وضع کنونی زبان و ا نحطاط فرهنگ و بحران تمدن چه رابطه ای با هم دارد؟ معمولاً تمایل داریم که یکی را علت دیگری بدانیم و فی المثل بگوییم انحطاط فرهنگ زبان را به این صورت منحط در آورده است. این بیان اتفاقاً از لحاظ علم جدید که ذاتاً انتزاعی است درست به نظر می رسد(۲)، اما اگر کسی نخواهد به چنین انتزاعی بپردازد – که از این لحاظ بأسی هم بر او نیست – بالطبع تعیین رابطه علت و معلول هم منتفی می شود. ممکن است با قبول این معنی بگوییم زبان جزئی از فرهنگ است و از آنجا که فساد کل موجب فساد افراد می شود و افراد در درون کل تأثیر و تأثر متقابل دارند، انحطاط فرهنگ و زبان متلازم است. در این زمینه نیز می توان بحث و چون و چرا کرد زیرا اولاً این مطلب در صورتی صحیح است که بپذیریم زبان جزئی از فرهنگ است. علم انتزاعی جدید که غالباً به ساده کردن و حتی گاهی مبتذل ساختن امور می پردازد، نظایر این معنی را به آسانی می پذیرد و آنها را به مثابه بدیهیات قلمداد می کند. اما در واقع این امر نیز اگر بدیهی نباشد، روشن است که این کلی که آن را فرهنگ می نامیم بدون زبان ممکن نیست و مگر می شود گفت که جزء از آن حیث که جزء است لازمه وجود کل باشد و با از بین رفتن جزء کل هم از میان برود؟ به این ترتیب چگونه می توانیم زبان را جزئی از فرهنگ قلمداد کنیم، در حالی که اگر زبان نباشد فرهنگ هم نیست؟ و اصولاً بدون آن هرگونه رابطه ای بی معنی می شود. ثانیاً وقتی می توان از ارتباط اجزاء یک فرهنگ (اگر فرهنگ اجزائی داشته باشد) بحث کرد که آن را یک نظام معقول بدانیم و اعتبار را نیز صرفاً به زبان منطقی و مفهومی بدهیم. البته در جامعه بشری می شود از یک نظام معقول سخن گفت، اما آن وقت دیگر هرچه می گوییم مربوط به تمدن است(۳) و اگر کسانی مثل فردینان دوسو سور و یا کوبسن از سیستم زبان سخن می گویند، از این جهت حق دارند که نظرگاه علمی دارند یعنی زبان موجود در تمدن فعلی را منظور می کنند.
می دانیم که برگسون هم زبان را زبان عقل می داند، اما عقلی که او اینجا مراد می کند با معقول هگل یکی نیست. این عقل و زبان متناظر آن مناسب دنیای ماده و وسیله ای برای تسخیر این دنیاست. پس آدمیان بنابر اقتضای حاجات مادی و اجتماعی زبان را به کار می برند. بدیهی است که زبان وقتی به حرف تبدیل شود چیزی جز آنچه برگسون می گوید نیست و اگر این فیلسوف به حیث تاریخی توجه داشت و به طور مطلق درباره زبان حکم نمی کرد رأی او قابل تأمل بود، چه پیداست که او انحطاط تمدن و زبان را احساس کرده است، منتهی این وضع را مربوط به ذات زبان دانسته و به بیان دیگر زبان را عین ذات انحطاط گرفته است.
پس مسأله را چگونه باید عنوان کرد؟ من به این نوشته عنوان «مسأله زبان در دوران انحطاط فرهنگ و بحران تمدن» داده بودم، یعنی می خواستم بگویم زبان در دوران انحطاط فرهنگ و بحران تمدن به حرف تبدیل شده و مردمان زبان یکدیگر را نمی فهمند. دنیای ما عالم عشق و مهر و همداستانی نیست. رابطه ای که مردمان با هم دارند و بیشتر این رابطه زبانی است، در حد مناسبات مادی و تولید و مصرف است و به این ترتیب عجیب نیست که زبان هم وسیله ای باشد در میان وسایل دیگر، و غیر از این چه می تواند باشد؟ زیرا که امروز هرچه هست وسیله است. پس زبان تبدیل می شود به مجموعه علائمی که برای فهمیدن اغراض یکدیگر در زندگی روزمره و در معامله و مبادله اشیاء به کار می رود.
با توجه به عنوان مذکور حتی می توان زبان امروز را به عنوان وسیله هم تعریف کرد و در عین حال انحطاط آن را در متن تمدن جدید در نظر گرفت، بی آنکه لازم باشد آن را یکی از نتایج و عقبات انحطاط تمدن بدانیم.
این اصرار را از آن جهت می کنیم که تجزیه فرهنگ به اجزاء و عناصر درست نیست و ما را به اشتباه و خطا می اندازد. در فرهنگ کل و جزء معنی ندارد، هر جزئی که به نظر آوریم تمام فرهنگ است و اجزائی که از هم جدا باشد یا کلی که بتوان اجزایش را از هم تفکیک کرد معنی ندارد. پس به اعتباری می توانیم بگوییم بحران زبان همان بحران فرهنگ و انحطاط تمدن است و یکی نتیجه و معلول و دیگری علت نیست(۴).
اشاره کردیم که زبان امروز به شیء تبدیل شده است و این لازمه مطالعه ابژکتیو است. وقتی می گوییم زبان وسیله تفهیم و تفاهم است، زبان را مثل هر وسیله دیگری امر عرضی و بی اهمیت قلمداد کرده ایم، منتهی می گوییم این تعریف حاصل ملاحظه و مطالعه بیطرفانه علمی است، و حال آنکه این تعریف در واقع حکمی ارزشی را در خود مضمر و مستتر دارد. اگر بعضی از حوزه های علوم اجتماعی زبان را این چنین تعریف می کنند، می شود توجیه کرد و گفت که به هر حال این علوم اگر علم هم باشند، مربوط به این تاریخ و در زمینه این تمدن است و همین زبانی را می شناسد یا می خواهد بشناسد که امروز رایج است و درصدد تحقیق درباره ذات زبان و ذات انسان نیست.
اشکالی که اینجا پیش می آید این است که اگر این زبان روزمره به عنوان زبان به طور مطلق یا زبانی که در طول تاریخ بر اثر تحولات و تطورات اجتماعی دستخوش تغییر شده است، به حساب آید و به نام علم گفته شود که باید به شناسایی واقعیت (که البته از نظرگاه علم واقعیت همان امور محسوسه و پدیدارهاست) اکتفا کرد، به طور ضمنی یک اصل متافیزیکی مورد قبول قرار گرفته که به موجب آن بشر چیزی جز همین گذران حیات روزمره نیست یعنی موجودی است که به دنیا می آید، رشد می کند در نظام تولید و مصرف وارد می شود و رسم و راه جامعه را یاد می گیرد و غالباً به آن گردن می گذارد و بالاخره می میرد. پیداست که این برداشت خود نوعی متافیزیک است، منتهی متافیزیکی که حاصل تفکر نیست و مناسب دورانی است که بشر دیگر فکر نمی کند واگر به علم هم می پردازد علمی است که او را از خود می ستاند و خلاصه آن علم هم فکر نمی کند.
این نحوه تلقی نسبت به زبان را با نوعی نومینالیسم می توان نزدیک دانست، زیرا با این نحوه تلقی و از لحاظ نومینالیسم زبان فقط اسم و کلمه است و دلالت لفظ بر شیء از نوع دلالت وضعی لفظی است و ارتباطی میان کلمه و شیء وجود ندارد. اما باید توجه داشت که حتی در نومینالیسمی نظیر نومینالیسم «بار کلی» زبان از آن جهت که باعث ایجاد مفاهیم کلی و تفکر مفهومی شده است، اهمیت خود را در تاریخ و تمدن غربی حفظ می کند، و حال آنکه از نظرگاهی که معمولاً امروز به زبان نگاه می کنیم و اصولاً با منظور کردن زبان فعلی کلمه و شیء یعنی دال و مدلول، اصلاً چیزی نیستند و صرف موهومند.
حالا اگر قدمی فراتر گذاریم و به جای آنکه زبان را وسیله تفهیم و تفهم بدانیم، آن را مجموعه علائم و سیستم روابط آنها بدانیم، باز هم زبان را شیء انگاشته ایم، چه به این ترتیب هم فقط زبان موجود از پیش را منظور کرده ایم و حال آنکه کلام و سخن احیاناً بیان معانی ناگفته است. به عبارت دیگر زبان واسطه میان من و جهان و من و دیگران است و این من از آنجا که اگزیستانس تاریخی دارد، آنچه می گوید ممکن است نو و بدیع باشد و لااقل بیان هنرمند از این قبیل است.
در اینجا می توان ایراد کرد که حتی هنرمندی که با زبان سروکار دارد از زبان موجود مدد می گیرد. این راست است، اما این زبان موجود فقط کلماتی نیست که در کتابهای لغت آمده است بلکه زبان در صورت جمله و عبارت، زبان می شود و بسیاری از اجزاء جمله مثل قید و ضمیر و… وقتی معنی پیدا می کند که کسی آن را بگوید. مثال بزنیم: ضمیر شخصی «من» در هر زبانی هست اما لفظ «من» تاکسی آن را به کار نبرده است چیزی نیست و معنایی ندارد. شخص با گفتن من و بیان چیزی که اصیل است، در عین ابداع خود را نیز متحقق می کند یعنی به «من» معنایی می دهد. حالا اگر اشخاصی کلمه «من» را صرفاً به کار می برند و بیان معنایی نمی کنند، دلیلش این است که اینها کسانی هستند که در مقوله اشیاء می گنجند و «تشخّص من» آنها به واسطه کار و شغل و خوردن و پوشیدن و سکنی گزیدن در محل خاصی است. و در واقع وقتی انسان مرده است و زبان به کلمات و سیستم کلمات مبدل شده است، بحث کردن از زبان اصیل و کلام بدیع مشکل است. با این همه نباید گمان کرد که مرگ انسان و همراه آن مرگ زبان به این علت است که سیستم اصالت دارد؛ البته در تمدن امروز وجود سیستمها را نمی توان انکار کرد و در هر سیستمی شخص (حتی اگر این شخص به صورت مجهول هم بیان شود) محو و بی اثر و در حکم «نیست» است. مع هذا تصدیق سیستم مربوط به مرگ انسان است و الا انسانی که از اصل خود دور نیفتاده است در درون هیچ سیستمی نمی گنجد. به این جهت استروکتورالیسم را به خاطر قول به اصالت سیستم و صرف توجه به سیستم کلام لفظی، می توان یکی از متافیزیکهای عصر و تاریخ فعلی شمرد که به نام علم حرف می زند.
با این همه در این معنی بحثی نیست که زبان با استفاده از علائم و کلمات متحقق می شود، اما چنانکه گفتم علائم و مجموع آنها و حتی سیستم روابطی که آنها را به هم می پیوندد برای بیان زبان کافی نیست. زبان وقتی هست که کسی سخن بگوید و دیگری آن را دریابد و وقتی کسی سخن می گوید، پیداست که درباره کسی یا چیزی می گوید و گرنه کلمات نامربوط بی معنی که راجع به چیزی نباشد کلام و سخن نیست. به بیان دیگر زبان همان تفکر است و تفکر همیشه متعلقی دارد و به قول هو سرل علائم زبانی یک منظور ایدئالی دارد و یک منظور واقعی. معنی ایدئال التفات به واقعیت و امر انضمامی دارد که علامت دال بر آن است. پس زبان، شیء یا ناشی از اشیاء نیست و سوبژکتیو هم نمی تواند باشد، بلکه علائم زبان جنبه استعلایی(۵) دارد و فعل این استعلا همزمان با بیان جمله است، حتی وقتی کلمه ای را هم ادا می کنیم این کلمه عین همان شیء مدلول نیست و مدلول نیز بدون کلمه معنایی ندارد؛ حالا بیهوده بحث نکنیم که تعلق فلان کلمه به فلان شیء چراست و دلالت لفظ بر معنی چگونه است.
بحثهایی که در این زمینه شده و آرائی که اظهار گردیده است هیچ چیز را روشن نمی کند، ولی شاید این پرسش بیشتر روشنگر باشد که چگونه گاهی کلمات و عبارات منظور حقیقی خود را از دست می دهد؟ گفتیم که زبان واسطه میان من و دیگران و من و جهان است، اما واسطه ای که می تواند عین اتحاد شخص با جهان و با دیگران باشد. وقتی من و طبیعت از هم جدا نبود (مراد از من و طبیعت معانی مصطلح امروزی آنها نیست) و نی حکایت و شکایت جدایی نمی کرد و مرد و زن از نفیرش ننالیده بودند؛ زبان بیان این اتحاد بود. نگوییم سمبولها فاصله ای در این میان ایجاد می کردند. زبان سمبولیک قدیم که از دست رفته است، مربوط به تخیل ابداعی است که ذاتاً با تخیل امروزی که متعلق بحث روانشناسی رسمی(۶) است و غالباً از آن وهم و خیالپردازی مراد می شود، فرق دارد. این خیال یک فانتزی ساده یا بچگانه است؛ دیگر تخیل نفوذ در واقعیت و یا در اصل نیست، بلکه این خیالها و صور جزئی هستند که جای موجود و امر انضمامی را گرفته اند.
در آغاز دوره فلسفه یونانی یعنی با ظهور سقراط و افلاطون و ارسطو بود که این مشکل دلالت الفاظ بر معانی پیش آمد و طرح منطق ریخته شد و باز هم تا آغاز دوره جدید، جدایی کنونی میان علامت و چیزی که علامت، مشخّص آن بود وجود نداشت. یعنی وقتی سخن گفته می شد می دانستند راجع به چه چیز حرف می زنند، یا لااقل خیال می کردند که این را می دانند، یعنی این تردید و بالاتر از آن، بدبینی و بدگمانی نسبت به زبان وجود نداشت. خدا و معانی و مفاهیم خیر و شر و آثار هنری معانی صریح و قاطع داشت، اما در روزگار ما بسیاری از این معانی بی معنی شده است. دیگر کلماتی مثل زمان و مکان، محسوس و معقول و ذهنی و خارجی و حتی علم معنای صریحی ندارند و در واقع نمی دانیم مدلولشان چیست.

ادامه دارد …

منبع: سایت باشگاه اندیشه به نقل از: کتاب شاعران در زمانه عسرت
نویسنده : رضا داورى اردکانى

مطالب مرتبط