زبان و نسبت آن با تفکر جدید (۲)

هبوط بشر
از هنگامی که زمان و مکان مطلق نیوتونی و فضای سه بعدی اقلیدسی اعتبار خود را از دست داد و زمان – مکان (جای – گاه) و فضای چهاربعدی انیشتنی مقبول افتاد، چشم انداز هنرمند نیز از بین رفت یا دستخوش دگرگونی شد. و از آنجا که جز امر محسوس و انتزاعی دیگر چیزی نبود و بحث از ذات بی اعتبار و مردود شد، در زندگی روزمره و حتی در هنر هم مناط، امر محسوس و انتزاعی قرار گرفت و به این ترتیب حتی یقین علمی هم متزلزل شد. در چنین وضعی به جای قاعده قدیم که اصل امور را مقدس و احیاناً الهی و بی چون و چرا و یقینی می دانستند، تولید و بازده و قدرت پول و خلاصه نفسانیت قاعده و مرجع شد و عقل بشر اصالت پیدا کرد و مناط و ملاک و منادی حقیقت شد، و این مقام غفلت آدمی بود از اینکه افتاده در جهان و تنها و محفوف به مرگ و عدم است. و عجب این است که این داعیه در تاریخی اظهار شد که انسان به مرحله هبوط مجدد نزدیکتر بود و هر چه نزدیکتر شد در این داعیه بیشتر اصرار ورزید. و حال ما بشری هستیم مدعی عظمت و حتی الوهیت و ناسخ «مطلق» و با این همه اسیر و برده زمان. ما بشری هستیم که مطلقهای قدیم را انکار می کنیم، اما زبان و علم و منطق و مفاهیم آن را مطلق می انگاریم و در پناه این مطلق از تفکر استعفا می کنیم و آخر الامر ما بشری هستیم گمشده در بازار تولید و مصرف و تبلیغات و حرف و قال و مقال. حریصانه مصرف می کنیم بی آنکه بدانیم چه چیزی را مصرف می کنیم و آیا به آن احتیاج داریم یا نداریم. قاعده قدیم دیگر فراموش شده است و شاخه هایی که در متن تمدن جدید قاعده قدیم را گرفته از نظر پنهان است، اما به مدد زبان و به وسیله تصاویر و کلمات ما را آن چنان که بازار مصرف می خواهد، می پرورد.
گفتیم که زبان گفتن چیزی به کسی یا در باب چیزی است و وقتی زبان دیگر مضمونی نداشته باشد فقط به گفتار و حرف تبدیل می شود، آنهم گفتار صرف و نه، گفتن چیزی به کسی. و در این صورت است که از تفاهم و همزبانی نمی توان دم زد. پس چگونه است که ما در عصر وسائل ارتباط جمعی (رادیو، تلویزیون، سینما و روزنامه…) می بینیم که زبان نه تنها تأثیر خود را از دست نداده است و حتی شاید یکی از وسایل بسیار مؤثر است؟ اینجا روی وسیله تأکید می کنیم و البته مراد بیشتر فونکسیون زبان است که در یکسان کردن مردم و بار آوردن آنها موافق مقتضیات جامعه مصرف و موافق مد روز، دست اندرکار است.
زبان امروز به یک قدرت تبدیل شده است و نمی توان گفت که در ا ختیار صاحبان قدرت است(۷)، بخصوص که مورد اعمالش سلب قوه تفکر است و در این مورد میان مردم عادی و ارباب قدرت هم تفاوتی نیست. این زبان آدمهایی را پرورش می دهد که خاصه آنها فکر نکردن و شتابزدگی و انهماک در مصرف یا حسرت محرومیت از مصرف است.
پس وجود زبان دورافتااده از معنای امروز را که تا این اندازه قدرت هم دارد چگونه باید توجیه کرد؟ زبان امروز تفسیر صورتهای خیالی است. ما دیگر با امور واقعی سروکار نداریم و حتی صورتهای خیالی و موهوم را مصرف می کنیم. به عبارت دیگر بسیاری چیزها که در زندگی ما مطلوب و خواستنی است باصطلاح مطلوب لذاته نیست، بلکه مطلوب لغیره است یعنی با این صورتهای خیالی مطلوب می شود. بدون این صورتها، اشیاء چیزهایی نیستند که به درد ما بخورند بعنی اصلاً کالا نیستند. اینها بدون تبلیغ آنچه هستند نخواهند بود، یا بهتر بگوییم: جز آنچه هستند نخواهند بود.
ساختن و پرداختن این صور خیالی از طریق تبلیغ، ظاهراً محدود به هیچ حدی نیست و وقتی اصل و قاعده در نحوه تفکر و زبان و بیان یک تمدن از میان رفت و قاعده کوچه جانشین آن شد، هرگونه تعبیر و تفسیری مجاز می شود و کلمات و بخصوص تصاویر معانی دوپهلو و چندپهلو پیدا می کند و کار به جایی می کشد که دیگر نه جای تفاهم می ماند و نه سوءتفاهم. وقتی باید قبول کرد که سعادت در مصرف فلان وسیله آشپزخانه است، دیگر چه گفته ای را می توان بی معنی خواند؟ مگر بی معنی تر از این چیزی وجود دارد که بگوییم مثلاً فلان اتومبیل یا بخاری یا صابون و آبگرمکن را بخرید تا خوشبخت شوید؟ گرفتاری این است که همه ما مهمل بودن این گونه مطالب را تصدیق می کنیم، اما در عین حال معیشت ما سخت بسته و تابع این مهملات است. ما از تبلیغ و تبلیغات و اعلانات اظهار بیزاری می کنیم، اما تبلیغ اثر خود را می کند(۸) و این تأثیر غیرمستقیم است، چه ما مخاطب هیچیک از گفتارهای تبلیغاتی نیستیم و اصولاً از نظرگاه تبلیغات، شخص وجود ندار د و این مصرف کنندگان متحرک هستند که به طور تصادفی دستخوش سیل گفتارهای توخالی آگهیها و اعلانات می شوند.
پس مسأله نباید به این صورت مطرح شود که ما چگونه زبان فعلی را در می یابیم؟ در واقع مسأله تفاهم و همزبانی مطرح نیست بکله بحث بر سر تأثیر الفاظ و صورتهای خیالی است، یعنی زبان ساحت(۹) نفسانی بشر، زبان خور و خواب و خشم و شهوت و لذت و بالاخره زبان تولید و مصرف.
راز این تأثیر را روانشناسی جدید در فراشدهای(۱۰) روانی نظیر همانند شدن و فرافکنی(۱۱) و انتقال(۱۲) می داند که مقتضیات حیات روحی بشر در این تاریح است. وانگهی می توان گفت که زبان امروز که همراه با صور خیالی است پر از ابهام و پیچیدگی است و خاصه آن هم همین است، چنانکه بسیاری از گفتارها و بخصوص آگهیهای تجاری و تبلیغاتی برای گویندگان و نشر دهندگان آنها هم معانی محصلی ندارد و جهت وجودیش نیز میل ذاتی افراد و اشخاص نیست، بلکه مبنای آن را در ایدئولوژیهای اجتماعی و اقتصادی باید جست و این ایدئولوژیها که بدون زبان تحقق نمی یابد، قدرت خود را از طریق آن اعمال می کند.

در میان حرف و تصویر
تاکنون چندین بار به اهمیت صورتهای خیالی در زبان امروز اشاره کرده ایم، حالا ببینیم که این صورتهای خیالی با زبان چه رابطه ای دارد و چگونه جای مضمون واقعی زبان قدیم را می گیرد.
فهم این امر با توجه به نحوه تفکر علمی جدید و اصالت دادن به پدیدارها و سیر تکنولوژی و اختراعات امروز و بخصوص اشاعه روزنامه و سینما و تلویزیون چندان دشوار نیست. اما این تصاویر که دنیای ما را پر کرده است بدون تعبیر و تفسیر لفظی ارزش ندارد و ارزش الفاظ هم بسته به وجود این تصاویر است، زیرا تصاویر اگر به عنوان صرف تصویر منظور شود به وجوه مختلف قابل تعبیر و تفسیر است. اما از آنجا که اقتضای وجود آنها با اقتضای تمدن فعلی به هم بسته است و زبان نیز ناگزیر از این اقتضا تبعیت می کند، تفسیری که از تصاویر می کنند گزافه و دلخواه نیست بلکه می توان گفت این تفسیر به تبع تصاویر و علائم است و بالعکس.
اینجاست که بیننده تصویر و شنونده تعبیر لفظی، دیگر کمتر امکان تفسیر می یابد و اگر هم پرسشی در این باب بکند خلاف آمد عادت است و آن را به چیزی نمی گیرند. معنی این امر تنها آن نیست که زبان، زبان تصویر است و تصویر به این زبان احتیاج دارد بلکه اقتضای انحطاط زبان با اقتضای معنی بشر یکی می شود.
البته پیداست که رابطه تصویر و بیان همیشه و همه جا یکسان نیست. هرجا متن و گفتار مهم است تصویر کم اهمیت می شود و برعکس در جایی ممکن است تصویر آنقدر مشخص باشد که حاجت به تعبیر لفظی نداشته باشد و این را در تئاتر، مخصوصاً در کمدی خوب می توانیم دریابیم. بعضی از کمدینها خوب به این نحوه ارتباط آشنایی دارند و وقتی در کار خود موفق هستند که این ضابطه را مراعات کنند. اگر بخواهیم این مطلب کلی را بر موارد آن اطلاق کنیم، می بینم در مطبوعات قدیم که می بایست بنای ایدئولوژیک تازه را تحکیم کنند و رسوخ دهند تصویر چندان اهمیت نداشت؛ اما وسیله ارتباط جمعی امروز و مثل اعلای این وسایل دیگر روزنامه نیست بلکه تلویزیون است. ولی همان روزنامه نیز صورتی دیگر پیدا کرده و با تلویزیون و سینما همراه و هماهنگ شده است، تا آنجا که می توان گفت بشر در میان تصاویر و حرف گم شده و از طریق روزنامه و رادیو و سینما و تلویزیون برده تمدن است و اینها هستند که راه و روش زندگی او را تعیین می کند و او که نه ایمانی دارد و نه پناهی، فقط گاهی احساس غربت و تنهایی در دنیای وانفسا می کند. در حقیقت هم زبان امروز بیان هیچ ایمان و یقینی نمی کند، حتی متون مقدس و کتب آسمانی هم با زبان متداول امروزی مورد تفسیر قرار می گیرد و از این طریق یقینی بودنشان منتفی می شود، نمونه اش تفسیری است که بعضی از ارباب دین درباره آیات قرآنی و اخبار از تسخیر فضا و سفر به ماه کردند.
پس ایمان و یقین را در کجا باید جست یا به عبارت دیگر بشر چگونه می تواند زبان از دست رفته را باز یابد؟ به این سؤال جوابی نمی توان داد، ولی به هر حال کسانی هستند که بی توجه به امر اساسی که انحطاط زبان بدان مربوط است از اصلاح زبان به مدد صرف و نحو و معانی و بیان و تقلید از متون کلاسیک دم می زنند، یا توصیه و اصرار می کنند که زبان را از افواه عام بگیریم و تنها راه نجات زبان را همین می دانند؛ باید به خوش باوریشان حسد برد. در مقابل اینان که حقیقت زبان را در خود زبان، آن چنان که بیان شده است، می دانند گروه دیگری هستند که زبان را امر بی اهمیت و عرضی تلقی می کنند و آن را چندان قابل اعتنا نمی شمارند و این وضع کسانی است که زبان را فی المثل از نظرگاه تئوری اخبار (۱۳) می بینند و آن را تابع نظم و قاعده ماشینی می دانند. اینان گاهی مدعی می شوند که با کمک این قواعد ماشینی ملاکهایی برای تتبعات ادبی و حتی تشخیص صحت انتساب یک شعر به فلان شاعر به دست می دهند، یعنی با شمردن کلمات و با توجه به تکرار الفاظ خاص شاعر، راز شاعری او را کشف می کنند و با قطع و یقین یا با احتمال ۹۵ درصد! حکم می کنند هر شعری که نسبت فلان کلماتش به بهمان کلمات دو سوم باشد از حافظ است و نسبت سه چهارم را در شعر سعدی و یک هفتم را در شعر فردوسی باید ملاک قرار داد.
زبانی که حقایق اولین و آخرین به واسطه آن آشکار شده است و می شود به چنین روزگاری افتاده است و در چنین احوالی چگونه فرهنگ و تفکر و زبان دستخوش انحطاط نشود؟
تمدن معاصر بشر را به انحطاط سوق می دهد و متفکرانی هم که خواسته اند این تمدن را درهم شکنند و دنیای عدم تفاهم و بیگانه گشتگی بشر را از میان ببرند، نه تنها توفیقی نداشته اند بلکه احیاناً و عاقبت الامر خودشان در مسیر همین تمدن افتاده اند. از زمان آنها تا امروز هم وضع این تمدن اگر تثبیت نشده است مناسباتش تصریح شده و روابط خارجی و مادی از طریق تولید و تکنیک و مؤسسات و ایدئولوژیها، آنهم به وسیله زبان و حرف، ذات رابطه اصیل انسانی را بیشتر مکتوم و پوشیده داشته است. و تعجبی ندارد اگر خود این روابط و ایدئولوژیها و … هم یکی یکی یا روی هم و با هم اعتبار خود را از دست داده اند و می دهند. این دنیا دیگر دنیای امور بی اعتبار است، منتهی همین امور بی اعتبار بالاترین اعتبارها را دارد و دیده ایم همین زبانی که به حرف تبدیل شده است وسیله ای است برای توجیه ارزشهای از ارزش افتاده، وسیله ای است برای پرکردن خلأ عدم تفاهم و دوریها و تنهاییها. در مجامع و مجالس و انجمنها اشخاص معمولاً حرف می زنند، برای اینکه چیزی گفته باشند و این امر گاهی به پرحرفیها و حتی به جنون پرحرفی تبدیل می شود. دیگر اهمیت ندارد که چه و چگونه می گوییم . نظام تمدن جدید نیز با وسایل و شاخه هایی که دارد و از طریق مجراهایی که این شاخه ها ، حرفها و گفتارهای خود را اشاعه می دهد، امکان پرحرفی و قیل و قال را بیشتر می کند، چه مدام سرگرمیهای تازه ای با عرضه کردن کالاهای جدید تدارک می بیند.
بشر تحت استیلای تمدن جدید فقط آزادیش را در مصرف می یابد. این قلمروز اختیار اوست. اما در عین این اختیار، در اختیار ناتوان است و تنها در حسرت اختیار برای اثبات رهایی که در واقع غفلت از اسارت است به پرحرفی و پرگویی می پردازد و تشخص خود را در این می یابد که برای خود می خورد و می پوشد و دنبال لذت می رود. آزادی او در واقع با این توهم توجیه می شود که آنچه او به دنبالش می رود و بدست می آورد و مصرف می کند، حوائج ذاتی اوست و تا جهان بوده و هست احتیاجات بشر همینها بوده و خواهد بود .
به این ترتیب پسیکولوژیسم، ایدئولوژی تشخص و آزادی بشر امروز می شود و این پسیکولوژیسم (اصالت روانشناسی) و همزاد آن نومینالیسم جدید اتفاقاً مناسب وضعی است که در آن افراد از هم دور افتاده اند و همبستگی و دلبستگی میانشان نیست یا کم است، مهر و عشق از میان رفته است، جوامع متفرق اند و پریشان و گروه بندیها مبنی و اساس بیولوژیک پیدا کرده است. و مگر نه این است که همه جا از گروههای جوانان، زنان و پیران حرف می زنند و بعد یک جنبه تصنعی اجتماعی هم به آن منضم می کنند، به این معنی که حقوق و تکالیفی برای آنها قائل می شوند؟ این نیز باعث می شود که از طریق حرف و زبان پیوند سطحی و تصنعی میان آنها به وجود آید. مطبوعات اختصاصی جوانان و زنان و بخصوص وضع زن در تمدن کنونی گواه این امر است.
خلاصه کنیم : جهان ما جهان اشیاء پیچیده در صورتهای خیالی است و همین جهان است که در زمان ما اصالت دارد. ما بی مدد این صور خیالی و تفسیر لفظی آنها با جهان رابطه ای نمی توانیم داشته باشیم . اشیاء بی شمارند و تفسیر و تعبیرشان بی قاعده است و بشر نیز که به صورت ماشین تولید کننده و مصرف کننده و بالتبع به صورت شیء درآمده است، ارزش واعتبارش را درجهان اشیاء و از روی ملاک و ضابطه جهان اشیاء به دست می آورد. پس در واقع میان این اشیاء متحرک که صورت بشری دارند با ساده لوحیها و شوخیهای جنسی شان، تفریحات و وقت گذرانیهایشان چگونه همزبانی تواند بود؟ و چون نیست از حقیقت ومعنی هم نمی توان دم زد. در چنین جهانی زبان هم علائم محض یا مجموعه کلمات است. آیا قاعده ای هست که به این کلمات معنی بدهد؟ تمدن جدید بر مبنای نفسانیت استوار است و سیستم عظیم آن مظهر این نفسانیت است، اما در داخل سیستم خود شاخه ها و وسایلی دارد که استیلای خود را حفظ می کند و مانع پیدا شدن خود آگاهی و پرسش درباره قدرت مخفی و ناپیدای تمدن می شود. از چه طریق؟ از طریق حرف. مگر نه این است که روزنامه و رادیو و سینما و تلویزیون مقام بزرگی در روابط مناسبات دنیای امروز دارند، تا آنجا که به اعتباری می توان زمانه را زمانه این وسایل خواند؟ این وسایل اطلاعات و افکار و حتی ایدئولوژیها را نشر می دهد، اما این اطلاعات به جای اینکه ما را در فهم تمدن مدد رساند بیشتر در غفلت راسخ می سازد و حتی قواعد جزئی تمدن فعلی را نیز مکتوم می دارد تا مرجع و منشأ حرفها هم معلوم نباشد، یعنی حتی کسی نپرسد که فونکسیون تلویزیون در دنیای ما چیست. و پیداست که در این ابهام و تیرگی تأثیر حرفها و گفتارها هم بیشتر می شود. اینجاست که می توان فقط برای توصیف تمدن فعلی قول استروکتورالیستها را درباره سیستمها پذیرفت. ما با سیستمهایی که در زیر حرفهای توخالی و بی معنی که در واقع ورای وضوح و ابهام هم هستند پوشیده است، حرفها را می شنویم و از منشأ آنها خبری نداریم .
اگر بخواهیم موافق طرحی که تا حالا عرضه کرده ایم نتیجه بگیریم باید بگوییم : مطالعه جدی درباره زبان مطالعه درباره تمدن است و مطالعه در تمدن هم جدا از رسیدگی به امر زبان نیست. مطالعات علمی که به طور قراردادی زبان را جدا از متن تمدن ملحوظ می دارد و یا چنانکه در جامعه شناسی زبان می بینیم به چگونگی تغییر و تطور معنی ظاهری کلمات و عبارات و نحوه ادا و بیان آنها می پردازد، فقط می تواند راهنما و مددکار این پژوهش جدی باشد وگرنه تفکر درباره ذات زبان را نمی شود در این حدهای انتزاعی گنجاند. طرح مسأله زبان همان پرسش از ذات بشر است و پژوهش درباره بشر از پژوهش در زبان او منفک نیست.
یک چنین پژوهشی است که به ما امکان می دهد اساس علم و ماهیت آن و ذات تمدن را دریابیم و نحوه تفکر یا اعراض از تفکر و غفلت را که وضع بشر امروزی است درک کنیم. البته اکتفا به بررسی زبان به صورتی که هست ما را به جایی نمی رساند؛ حتی اگر گمان کنیم که بحث و فحص و انتقاد هنر معاصر می تواند ما را از سرگردانی نجات دهد، در اشتباهیم. با زبانی که دیگر مضمون خود را از دست داده و بیان کننده افکار و احوال نیست- و اگر به بیان تفکر گذشته هم بپردازد ماهیت آن را در زبان روزمره قلب می کند و نابود می سازد- بحث و فحصها هم هیچ و بی معنی می شود.
آیا همه راهها بسته است و نوع بشر دیگر آینده ای ندارد؟ و آیا نمی شود عالمی و آدمی از نو ساخت؟ چه کسی به این سؤال ، پاسخ می دهد؟ قبل از اینکه بخواهیم به این پرسش پاسخ بدهیم باید ببینیم زبان اصیل که زبان شعر و زبان اشارت است چیست.

پی نوشت:
۱- فی المثل فعل مستقبل در عربی و فارسی بیان معانی متفاوتی می کند که مربوط به نحوه تفکر متکلمان به این زبان است. و اگر زبان سنسکریت را با زبان فعلی خودمان یا با السنه اروپایی مقایسه کنیم می بینیم که در این دسته فکر تغییر و صیرورت و در اولی فکر عالم ثابتات واعیان غلبه دارد. مثلاً این جمله که بشر پیر می شود، در زبان سنسکریت به این صورت بیان می شود که بشر رو به پیری می رود.
۲- البته باید توجه داشته باشیم که زبانشناس از آن حیث که عالم به معنی جدید کلمه است، به این معانی توجه ندارد و بی آنکه کاری به ذات فرهنگ و زبان داشته باشد زبان را به وجه انتزاعی، فی المثل ساختمان جمله و عبارت را مورد مطالعه قرار می دهد.
۳- چنانکه می توانیم تمدن غربی را از حیث معقول بودن با سیستم عقلی هگل مربوط سازیم و حتی این سیستم را زیربنای ایدئولوژیک و متافیزیک مرحله اخیر تمدن غرب بدانیم .
۴- حتی وقتی مناسبات تولیدی را زیربنای جامعه و تمدن بدانیم آن مناسبات با زبان معنی پیدا می کند و از این جهت نمی توان انحطاط زبان را معلول مناسبات نابجای تولیدی دانست. و البته قول به اینکه انحطاط زبان باعث و علت بحران تمدن شده است به همان اندازه قول اول نابجا و بیمورد است.
۵- Transcendantal
۶- در میان روانشناسان و حوزه های روانشناسی شاید فروید و متاپسیکولوژی او گامی برای اعاده حیثیت تخیل برداشته اند، چنانکه مطابق رأی فروید تخیل به رؤیای بیداری تبدیل شده است، به این معنی که خیال چون یاد گذشته قبل از تمدن است (و تمدن به وجود نمی آید و توسعه نمی یابد مگر با از میان بردن وحدت اصلی و قدیم اصل لذت و اصل واقعیت) باید در ناخودآگاهی بماند.
۷- از لحاظ جامعه شناسی یا به اعتباری از اعتبارات علمی می توان زبان را در اختیار قدرت یا وسیله نیل به قدرت و استقرار و حفظ قدرت دانست.
۸- باز می بینیم که چگونه نظر و عمل از هم جدا شده است که این هم نشانه ای یا صورتی از انحطاط زبان است.
۹- Dimension
۱۰- Processus
۱۱- Projection
۱۲- Transfert
۱۳- Information

منبع: سایت باشگاه اندیشه به نقل از: کتاب شاعران در زمانه عسرت
نویسنده : رضا داورى اردکانى

مطالب مرتبط