علم و آزادی

نوشته حاضر خلاصه قسمتی از مقاله رضا داوری اردکانی است که در فصلنامه نامه فرهنگ(پاییز ۱۳۷۹) با عنوان “علم, آزادی و توسعه” درج شده است.

درک نسبت میان علم و آزادی, آسان نیست چرا که هر دو در زمره الفاظ مقدس و محبوب بشر به شمار می روند. همگان حتی جاهلان و مستبدان هم آندو را تحسین می کنند. لابرویر می گفت: ریا رشوه ای است که فضیلت به رذیلت می پردازد. دانش و آزادی فضیلتهایی هستند که اهل رذیلت هم منکر آن نمی شوند. البته احترام مستبدین و جاهلین به آزادی و علم همیشه از سر ریاکاری نیست بلکه گاهی به خاطر غفلت از کم سوادی خودشان است. این مفاهیم و ارتباط بین آنها دارای یک نوع ابهام است. این ابهام نه فقط به دلیل ارزشی بودن آنها بدلیل گستره و عمق آنها نیز هست. علم و آزادی با تمام وجوه زندگی بشر سرو کار دارند و در هر کدام از وجوه جلوه های متفاوتی پیدا می کنند.
اکنون منظور از آزادی و علم, علم جدید و آزادی سیاسی است که هر دو به ساحت کارپردازی وجوه بشر بر می گردد. آیا بین علم و آزادی سیاسی مناسبتی است؟ این مطلب را در دو سطح می توان مطالعه کرد:
در سطح ساحت کارپردازی باید دید که آیا پدید آمدن و رشد علم منوط به آزادی است یا بر اثر پدید آمدن توسعه علمی است که آزادی سیاسی قوام می یابد. در مرتبه دوم می توان تحقیق کرد که آیا ممکن است علم و آزادی بنیاد مشترکی داشته باشند؟ مقوله اول آسان است ولی مساله دوم, بغرنج می باشد.
اولی بدان جهت آسان است که در مواردی علم و آزادی از هم دور شده اند. علم قدیم جز دوره کوتاهی از تاریخ یونان با آزادی سروکار نداشته و علم جدید هم قبل از تحقق آزادی پدید آمده است. در زمان گالیله و تاسیس فیزیک جدید, آزادی وجود نداشت و او به خاطر نظراتش محاکمه شد. کپرنیک و کپلر هم در فضای فاقد آزادی بالیدند. فیزیک نیوتن نیز نسبتی با پیدایش آزادی در انگلستان ندارد. علم جدید پیش از این نه در فضای آزاد بلکه در میان قهر و خون بالید. غربیها –برونو را در آتش سوزاندند. در عصر حاضر هم می توان مناطقی را نام برد که در آن علم رشد کرده است اما خبری از دموکراسی نیست. در روسیه نیز آزادی نبود بلکه احیانا علم را برای تطبیق با ایدئولوژی دستکاری می کردند. با این حال رشته هایی از علم در روسیه رشد کرد. باز توجه کنیم که آزادی و علم لزوما در کنار هم نیستند. آزادی به معنای خاص بعد از تدوین اعلامیه جهانی حقوق بشر پیدا شد. آزادی سیاسی متعلق به عالم جدید است.
حال آنکه علم در قدیم هم بوده است. گاهی ممکن است تصور شود که علم در بستر قدیم رویید و در فضای آزاد کنونی به کمال رسید. اما اینطور نیست. مثلا هنر, فلسفه و عرفان و مراحل رشد آن متعلق به عالم قدیم است یعنی هنر و فلسفه و عرفان در دوره آزادی به کمال نرسیده اند. البته شعر, فلسفه, عرفان و دین جز در بستر آزادی روح و جان شکل نمی گیرند. جان باید از قید عادات رها گردد. وقتی می گوییم علم و آزادی لازم و ملزوم یکدیگرند, منظور آزادی علم و عالم است و این را نباید با آزادی سیاسی اشتباه گرفت. هر چند که در عصر حاضر, آزادی تفکر و علم به تحقق آزادی های سیاسی مدد رسانده است.
خلاصه اینکه رشد علم نیازمند آزادی عالم از قید و بند و لاقیدی است اما لزوما اینطور نیست که بگوییم علم جز در فضای باصطلاح آزاد لیبرال – دموکراسی نمی روید. اگر گاهی سیاست محدودیتهایی برای علم بوجود می آورد, دیری نمی پاید مگر اینکه ذاتا نشاط رشد از علم گرفته شود. کما اینکه رشد علم در شوروی و آلمان نازی متوقف نشد.
تلقی رایج این است که قضایای علمی, مستقل از شرایط اجتماعی و تاریخی است و احکام آن را همه مردمان در هر زمانی می توانند در یابند. به خصوص که قضایای علم طبیعت کمتر با سیاست تعارض دارند. تلقی دیگر این است که ظهور عقل انتقادی و پرسشگر در عالم توسعه نیافته بسیار مشکل است و در این عالم, پیدایش و رشد نسبی علم از طریق اقتباس و فراگیری است. یعنی فراگرفتن علم, متفاوت از تحقق بخشیدن به علم است.
برای تولید دانش, روح طلب و حقیقت طلبی لازم است. اما سوال این است که آیا در هر بستری روح طلب بروز می کند؟ آیا روح علمی مستقل از مناسبات سیاسی – اجتماعی است یا با آن تلازم دارد؟ قابل اثبات نیست اگر بگوییم روح طلب با دموکراسی ملازمت دارد. اگر بگوییم در دموکراسی مجال پژوهش گسترده تر می شود, سخن موجهی است. لکن روح علمی و علم مقدم بر دموکراسی است و رشد علم در جوامع غیر دموکراتیک و مقدم بر دموکراسی, وجود داشته است. کما اینکه رشد علمی آنها نیز به پیدایش دموکراسی نینجامید. خلاصه اینکه فهم ارتباط بین علم و آزادی پیچیده و قابل تامل است.
با این نگرش, گرایشات شایع و ساده انگارانه زیر سوال می روند. درک سخنان مذکور سخت نیست به شرط اینکه تلقی مکانیکی از جهان نداشته باشیم. یعنی فکر نکنیم که جامعه یک ماشین یا حتی پایین تر از آن است. یا مثلا یک مجموعه موزاییکی است که می توان اجزایی از آن را به دلخواه جابه جا کرد. درست است که ما موجوداتی مختار هستیم اما راهی را انتخاب می کنیم که در عالم ما گشوده است. یعنی آنچه در عالم ما بیگانه باشد, در اختیار ما نیست و ما اختیار خدایی نداریم. قدرت ما محدود است و حدود آن در نسبتی که با عالم داریم, مشخص می شود. عالم یک مکانیسم نیست بلکه از ارگانیسم بدن هم ظریف تر است. هر عالمی هم مقتضیات خاص خود را دارد و عناصر بیرونی را در درون خود راه نمی دهد. کسی که در یک عالم, عالم (دانشمند) است, ممکن است در عالم دیگر, مسکین باشد.
از ابتدا که ما ایرانیان علوم جدید را شناختیم و آثار و نتایج آن را پسندیده و خریدار شدیم از سوابق و شناسنامه آن غافل شدیم و اخذ و اقتباس آنرا سهل انگاشتیم. ما نفهمیدیم که اقتباس علم, کاری حساس است و هنوز هم بر همانیم. ما کمتر به حقیقت دانش و دانشگاه می اندیشیم. خود دانش هم مرجع است و هم نیست. از آن جهت, مرجع است که فقط تسلیم یافته های خویش است و هیچ چیز غیر علمی را نمی پذیرد. ستون فقرات اجتماع توسط علم پردازش می شود. علم از آن جهت که علم است, در جامعه متجدد مرجعیت دارد. هر چند دانش با تواضع, دانش شده است و دانشمند جز در آنچه آموخته است و می آموزد و از طریق پژوهش در می یابد, داعیه مرجعیت ندارد.
آیا از مرجعیت به آزادی راهی هست؟ اگر مرجع و مرجعیت نباشد, آزادی موردی ندارد و بوالهوسی است. آزادی لزوما مقید به مرجعی است. انبیا مرجع آزادی مومناند و ملاک و میزان آزادیهای جدید, اصول حقوق بشر و قوانین اساسی کشورهاست. متفکران هم اسوه و مرجعی دارند اما علم چگونه می تواند برای آزادی مرجع باشد؟ شاید در مواقعی آزادی روحی برای علم مرجع بوده و از آن پشتیبانی می کرده است ولی این آزادی, آزادی تعبیه شده در قوانین اساسی کشورها نیست بلکه آزادی سابق بر دانش است.
اما علمی که جهان سوم اخذ می کند, مسبوق به آزادی نیست و با قدرت درهم آمیخته است و بعید به نظر می رسد که از آن ،آزادی برای جهان در حال توسعه برآید. آزادی سیاسی گاه مرجع و پشتیبان علم است و گاه آن را محدود می کند.
مساله مهم انتقال دانش و چگونگی آن است. علم با ثروت و قدرت در آمیخته است و به راحتی نمی توان آنها را جدا کرد. علم غربی به راحتی از ثروت و قدرت غربی جدایی پذیر نیست که به جهان سوم انتقال یابد و اگر هم به راحتی جدا شود, در هنگام انتقال, منشاء خیر نیست. یعنی راه آسانی است که به نتیجه نمی رسد. علم غربی در مقام نقل از غرب به کشور ما نیز مثل شاخه گلی است که از چمن گل در آورده باشند و در گلدان گذاشته باشند. جدا کردن علم از شرایط و لوازم آن راه آسانی است که به جایی نمی رسد و با طی آن هیچ مشکلی حل نمی شود. تازه بر فرض اینکه علم جدید که بشر را از توسعه نیافتگی رها می کند در کشورهای ما هم حاصل شود ولی آیا شایسته است که بشر تمام همت خود را مصروف این امر نماید؟ جهان ما در عین توسعه یافتگی ظاهری, بدون آینده است. عصر ما عصر عجیبی است. عصر تغییرات شدید و سرگیجه آور اما فاقد آینده. اکنون در نوشته های شاعران و متفکرین غربی کمتر نشان امید پیداست.
برگردیم به آزادی و علم در جهان سوم. کشورهای توسعه نیافته از علم منقطع و منتزع از شرایط و لوازم تاریخی سودی نمی برندو به چنین علمی نیاز ندارند. علم متحد با پول و قدرت نیز گرچه با توسعه توام است گشاینده هیچ افقی برای آینده نیست. بویژه اینکه نمی توان گفت که علم لزوما در بستر آزادی می روید. استالین و هیتلر با مشی استبدادی به گسترش و توسعه علوم و فنون پرداختند هر چند که هر دو قدرت مضمحل شدند. اما اکنون نظم تکنیکی حاکم است که با استبداد کهن سازگاری ندارد. ولی صورتهای جدید استبداد می توانند قهر خود را با نظم تکنیک هماهنگ سازند. استبداد نظم تکنیک, خفی است. تکنیک ابتدا در جان مردمان می نشیند و آن را تسخیر می کند و سپس جانها را میبرد. مردمان کمتر جبر تکنیک را احساس می کنند. اکنون به خاطر حاکمیت تکنیک بر غرب, عقل نقاد نیز تضعیف شده است. از نقادی کانت, هگل و مارکس هم زیاد خبری نیست.
متاسفانه مردم توسعه نیافته نیز فاقد روحیه انتقادی لازم برای درک و تصفیه علوم غربی است. روحیه انتقادی به ما کمتر کمک می کند که نه تنها در اخذ علم موفق باشیم بلکه به آینده علم و سیاست نیز بیندیشیم. ما در عصری که مبادی فکر غربی توسط خود آنها زیر سوال می رود توان نقد آنها را نداریم. باید افراد جرات ورود به این حوزه را داشته باشند. این آزمایش بزرگ تاریخ معاصر است. منتهی به درستی نمی دانیم که در معرض چه آزمایش بزرگی قرار داریم. و با پناه بردن به خداست که از این غفلت خارج می شویم. ما باید درباره غرب و وضعیت خود درست بیندیشیم.

فصلنامه فرهنگ ۱۳۷۹ پاییز
نویسنده : رضا داورى اردکانى

مطالب مرتبط