سازمانی با محوریت عشق

زبان سازمانی است از نمادها که متولی انتقال معناها و برقراری رابطه میان انسان‌هاست. زبان را می‌توان تولیت آستان مقدس زندگی دانست. رابطه‌ی زبانی از ساده‌ترین شکل تا پیچیده‌ترین صورتش، همواره به دنبال حفظ و گسترش زندگی است. زبان در این معنا، محدود به زبان معهود نیست و همه‌ی روش‌های گوناگون انتقال معنا را دربرمی‌گیرد، در این تعبیر کلمه‌ها، اشیاء، شکل‌ها و حرکت‌ها در قالب شبکه‌ای هماهنگ در خدمت انتقال معنی و ایجاد رابطه میان انسان‌ها قرار می‌گیرند. اگر فرض کنیم که سازمان پیچیده‌ی زبان، به مرور شکل گرفته است ـ که ظاهراً چنین است ـ به راحتی بر این نکته، متفق خواهیم شد که بشر بی‌برگ یا برگ‌پوش نخستین! در غارها با استفاده از اصوات ابتدایی و جیغ و جارها به دنبال حفظ زندگی بوده است؛ مثلاً هم‌غارش! را از ماری پرهیز می‌داده است یا به میوه‌ای فرا می‌خوانده. از همین شکل ساده تا پیچیده‌ترین صورت‌ها، زبان همواره متولی حفظ زندگی و حفظ و تدبیر محیط و شرایط زیست مادی و معنوی بشر بوده است و خواهد بود، در چنین نگاهی حتی درد دل کردن‌های ساده و یا شوخی‌های ظاهراً بیهوده و شکل پیشرفته‌ترشان، داستان‌ها و شعرها و نقاشی‌ها و … همه و همه، تلاش‌هایی برای زنده ماندن و یا زنده کردن هستند. البته احتمال دارد که در روش، غلطی در آنها رخ داده باشد، اما به عنوان هدف به هیچ وجه، نیستی جز حفظ زندگی که توانایی زیبا ماندن است، ندارند؛ اهل زبان در یک رابطه‌ی جدی و واقعی و درست، مسیح یکدیگرند و سخنان و نمادها و اشاره‌هایی که متولی انتقال معنا هستند، همان نقش دم مسیحیایی را بر عهده دارند. در این فضا حتی حضور یک آدم هم می‌تواند، جمله‌ای باشد که معنا و کشش به سوی معنا را ایجاد می‌کند.حضور هر آدم تازه، شروع یک گفت‌وگوی بی‌وقفه و جدی است. شاید رشیدترین و بلیغ‌ترین تعبیر این باشد که هر آدم تازه را جویبار و چشمه‌ای تازه بدانیم، آب همیشه نماد و عامل زندگی و آبادانی بوده است و در قرآن کریم هم به عنوان عامل احیاء از آن نام برده شده است البته آب هم گاهی دچار شائبه و ناخالصی می‌شود ولی اگر اصیل و پاک باشد و همان طور که از آسمان نازل شده است، حفظ شده باشد، مایه و سرمایه زندگی است: «تو آمدی / ساده‌تر از بهار/ مثل تلاوت آیه‌های قیامت / با بعثتی عظیم در پی / و ما از خویش پرسیدیم / زیست یعنی چه؟ یاد گرفتیم بگوییم: / توکلت علی الله «مجموعه آثار سلمان هراتی، ص ۴۲» زبان را در چنین فضایی، می‌توان به دستگاه گردش خون تشبیه کرد؛ اگر زیبایی و زندگی را موجودی زنده فرض کنیم، زبان را می‌شود دستگاه گردش خون این موجود زنده دانست. زبان زنده و سالم در صورتی که جریان و روند طبیعی خود را حفظ کند، می‌تواند زندگی را حفظ کند و حفظ زندگی همان گونه که ذکر شد، حفظ زیبایی را به دنبال دارد زیرا زندگی چیزی جز توانایی حفظ اعتدال و حفظ تقارن نیست، همچنین زندگی امکان ایجاد تکرار مطلوب که یکی از عنصرهای زیبایی است را نیز فراهم می‌کند. چنانچه به هر علتی، خون به یکی از اجزای موجود زنده نرسد، آن اندام دچار نقص و ناکارآمدی می‌شود و می‌پژمرد یا به ورم و آماس و تغییر رنگ مبتلا می‌شود و زیبایی مجموعه را به هم می‌ریزد. «تو میلی داری انبارت ورم کند از گوشت / مثل شکمت / شکل تو مثل کاریکاتور / لوچ است و خنده‌دار «همان ص ۱۰۰». ممکن است در نگاهی جزءنگر و ناکامل، رنگ یا آماس اندام بیمار، زیبا به نظر آید اما از نتیجه‌ی آزمایش‌های رشته‌ی پیل‌شناسی دانشگاه مولوی (مثنوی معنوی، حکایت فیل در خانه‌ی تاریک)، یاد گرفته‌ایم که هر گونه مشاهده‌ای، باید متوجه تمام مجموعه باشد و نیز باید در نور انجام گیرد: «اینجا نه اینکه تو نیستی / اینجا من کورم، (همان ص ۵۳)».شاعر انسانی است که زبان مسلط و معرفت مسلط را نمی‌پذیرد و بر آن می‌آشوبد و به سوی سخن گفتن با زبان آدمیان، حرکت می‌کند. انسان در لسان قرآن اشاره به مراحل ابتدایی حرکت انسانی دارد و یا اصولاً اسمی برای آدم منحط شده است. آدم انسان تعالی یافته، کافی است به کاربردهای متعدد این کلمه در قرآن عزیز دقت کنید.شاعری و ابداع شاعرانه در زبان سرکشی در برابر سیطره‌ی خودگسترنده‌ی مرگ و پوسیدگی است و فاصله گرفتن از نظام معهود و مألوف رابطه‌های زبانی که همه‌ی تعامل‌های انسانی را دربرمی‌گیرد و هدف این تن زدن و نپذیرفتن هم بازبینی و تصحیح رفتارهای زبانی است: «… هیاهوی گنجشک‌های حقیر / ربطی با بهار ندارد / حتی کنایه‌وار / بهار غنچه‌ی سبزی است/ که مثل لبخند باید / بر لب انسان بشکفد / بشقاب‌های کوچک سبزه / تنها یک «سین» / به «سین»های ناقص سفره می‌افزاید / بهار کی می‌تواند / این همه بی‌معنی باشد/ بهار آن است که خود بگوید / نه آنکه تقویم بگوید! (همان ص ۲۰۸)».زندگی دنیایی عرصه‌ی جذب و دفع است و موجودی زنده است که توانایی جذب داشته باشد. زندگی دنیایی، زندگی ناخالص است و با مرگ آمیخته است، موجود زنده با جذب و دفع، سعی می‌کند غلظت مرگ را در وجود خود بکاهد و زنده بماند، اما زندگی ایده‌آل، زندگی در بهشت است که همه جذب است و در آن از مرگ خبری نیست، در بسیاری از آیه‌های قرآن، این مسأله، قابل مشاهده و پی‌گیری است، در بهشت هیچ کدام از احساس‌های راننده و دفع‌کننده، وجود ندارند و بهشتیان در فضایی خالی از حقد و حسد با هم تعاملی عاشقانه و خواستنی دارند. رسیدن به زندگی مطلوب با شناسایی آن و حرکت به سوی آن، امکان‌پذیر است، یعنی کسانی می‌توانند در بهشت زندگی کنند که در دنیا بهشتی زندگی کرده باشند. اگر کسی اهل حقد و حسد و دروغ و فریب و … باشد، اصولاً نمی تواند در فضای بهشتی حضور داشته باشد. مؤمنان همواره چشم به عالم مطلوب دارند و این مقدمه‌ی حرکت و رسیدن به عالم مطلوب است: «بیرون از این معین محدود / رودی از ستاره جاری است / رودی از شهید / با سکوت هم‌صدا شو / تا بشنوی / پشت آسمان چه می‌گذرد / ما زمستانیم بی‌طراوت حتی برگ‌ / آنان در همیشه‌ای بهار ایستاده‌اند / بی‌مرگ (همان ص ۱۱۷)».زبان در صورتی می‌تواند خادم زندگی باشد که به طور مداوم هر دو فرایند جذب و دفع را کنترل کند و شناختی دقیق و شکافنده از محیط و از اقتضاهای محیط، به دست بدهد. بدین گونه و با توجه به کثرت مجهولات جهان، یک نظام زبانی سالم در عین تقدیم رضایت به اهل خود، مدام در حال زایش سؤال است. سؤال‌های تازه، پنجره‌ها و امکان‌هایی تازه برای گسترش و تکمیل نظام زبانی ایجاد می‌کنند و نقطه‌های مبهم و یا احیاناً ناکامل آن را در معرض بازبینی و ترمیم می‌گذارند. همه‌ی گونه‌های مادی و معنوی جذب و دفع، باید به وسیله زبانی سالم و رشید، مدیریت شوند، چنین زبانی با امکان های گوناگونی که برای تعامل آدمیان فراهم می کند، با تدبیر محیط زیست (باز هم تأکید می‌کنم که مادی و معنوی) امکان تعاملی عاشقانه‌ی آدمیان را فراهم می‌کند، بدین ترتیب زبان سالم، خانواده‌ی اهل زبان است و برای آنان همه‌ی فایده‌های یک محیط خانوادگی را دارد، یعنی در ضمن تأمین و برآوردن نیازهای غریزی، به نیازهایی همچون احترام، حمایت و عشق نیز پاسخ می‌دهد. سازمان این زبان با محوریت عشق تأسیس می‌شود و عشق هم به نوبه‌ی خود با توحید گره می‌خورد به همین دلیل، این زبان در برابر نیروهای شیطانی نیز موضع می‌گیرد، عمل کسانی که به دنبال غلبه یا گناه هستند همیشه مستلزم دروغ است که در نهایت به تخریب زبان منجر می‌شود و شادی‌ها و عشق را از خانواده‌ی زبان می‌گیرد و دست آخر هم این خانواده را منحل و مضمحل می‌کند. بنابراین وظیفه عاشقانه شاعر، ایستادگی در برابر چنین نیروهایی است، مفهوم «انتصار» و دادخواهی که در آیه‌ی پایانی سوره‌ی «شعراء» مطرح شده است، ناظر به همین وظیفه است.
زبانی که در برقراری رابطه ناکارآمد باشد، به مرگ تن می‌دهد و به ندرت به زبانی کاملاً مرده تبدیل می‌شود، در چنین حالتی زبان به جای نمایش واقعیت و جست‌وجوی حقیقت، به طراحی و تدبیر فضاهای مجازی می‌پردازد و انسان را در شبکه‌های درهم‌پیچیده‌ی دروغ، گرفتار می‌کند. بدین گونه انسان زیبایی را گم می‌کند و لحظه لحظه، توانایی‌های جذبی خود را از دست می‌دهد: «دنیا دوزخ اشباح هولناک است، (همان ص ۱۶)» «آی شمایان شب‌نشین/ که نغمه‌ی قبیحی/ به خوش‌رقصیتان وامی‌دارد / و تنتان / گرم مستی جرعه‌ی بدبویی است/ که خوک‌های خوش‌سلیقه / در آن تف کرده‌اند/ باری لجن هزار مرداب / از دلتان نشست کرده است/ گنداب کدامین شب بی‌ستاره را / در سینه‌ی شما چلانده‌اند / که تشنه‌ی خون آفتاب شده‌اید؟/ هم‌دهان باد با شما دیو عطش / که به آب دشنام داده‌اید / زنهار که ما/ برای رضایت آفتاب / به شب تشر زده‌ایم (همان ص ۶۲)؛ «بودن ضرورتی است/ چنان که زمستان / و مرگ ضروری‌تر / آن سان که بهار / بهار آمده است/ چه گلی بر سر خویش زدی (همان ص ۶۳)».
پرسش اصلی این است که برای تشخیص صحت و سقم و سلامت و بیماری زبان، معیار چیست؟! و آن نوری که در کلاس پیل‌شناسی دانشگاه مولوی باید بتابد، کدام است «زمین فقط پنج تابستان به عدالت تن داد / و سبزی این سال‌ها تتمه‌ی آن جویبار بزرگ است/ که از سرچشمه‌ی ناپیدایی جوشید (همان ص ۳۷)»
اگر هدایت وحی نباشد، انسانی که در رساندن خرگوش به هویج، در صفحه‌ی سرگرمی‌های مجله‌ها وامی‌ماند، چگونه می‌تواند به درستی یا نادرستی رفتارهای زبانی خود آگاه شود. «با توجه به مفهوم بی‌نهایت، به نظر می‌رسد که انسان حتی میلیاردها سال بعد، قادر به شناسایی کامل مجموعه‌ی همین جهان ماده هم نخواهد بود. حال چگونه ممکن است به غلط یا درست نظام‌های زبانی و معرفتی خود واقف شود، نظام‌هایی که طبق برخی نظریه‌ها، آینه و یا حتی، عینکی هستند که او جهان را از طریق آنها می‌شناسد». «اگرچه هوای جهان طوفانی است/ سازمان هواشناسی/ همیشه گزارش معتدل به دنیا می‌دهد/ و خواب خوشی را برای شنوندگان عزیز آرزو می‌کند (همان ص ۸۹)».
نزول معرفت وحیانی در چنین وضعیتی، حرکتی شاعرانه است که از سوی آفریننده و واضع زبان، با هدف اصلاح رابطه‌های زبانی صورت می‌گیرد. وحی و عالی‌ترین و آخرینش، قرآن کریم، با معین کردن تعریف نهایی زیبایی، زیبایی شناسی مؤمنان را عوض می‌کند. زیبایی در تبیین قرآنی، با توجه به مفهوم معاد تعریف می‌شود، تزریق کلمه‌ها و مفهوم‌هایی مثل بهشت و دوزخ، عذاب و ثواب، فضای رابطه‌ی زبانی و نحوه‌ی چینش کلمه‌ها و جمله‌بندی‌ها را، عوض می‌کند. خیر و شر و کمال و نقص و یا به تعبیری دیگر ثروت و فقر، در لحظه معاد، سنجیده می‌شوند (مضمون حدیثی است از امام علی علیه‌السلام)
طبق این تعریف و تلقی، چیزی خیر است و زیباست و لذت‌بخش است که لذت‌بخشی و خیر و زیبایی‌اش تا لحظه‌ی «معاد»، ادامه داشته باشد. بدین وسیله، زیبایی‌شناسی اسلامی، مفهوم «ادامه» را ـ البته ادامه تا معاد را ـ به مجموعه‌ی عنصرهای دخیل در تعریف زیبایی می‌افزاید و انسان را از خطای تئوریک در تعریف زیبایی، مصون می‌دارد. خطایی که سرچشمه‌ی اصلی بسیاری و یا همه‌ی خطاهای عملی است. «آنان هنوز بهانه‌های روشن دل را نشناخته‌اند/ و در نیمکره‌ی تاریک دل آرمیده‌اند/ و فکر می‌کنند تمام دل/ خوشحالی پس از بیدار کردن یک جنس / با قیمت نازل در بازار سیاه است (همان ص ۸۷)
در بسیاری جاها، قرآن عزیز با فعل «زین» عمل شیطان را، زیبا جلوه دادن زشتی‌ها می‌داند، شیطان فعل بد را در نظر کافران زیبا جلوه می‌دهد و آنان نیز می‌پذیرند چون عقل‌شان، تعطیل شده است، عقل مسوول انتخاب بین زشت و زیبا و سود و زیان است و طبق تحریری که قبل‌تر بیان شد، زشت و زیبا با ارجاع به مفهوم معاد، قابل بحث و داوری است.
«ای سرگردان اگر به مرگ اعتماد کنی / معاد جاذبه‌ای است / که تو را برمی‌انگیزاند/ سبزتر از هزار بهار (همان ص ۶۰» نکته‌ی جالب این است که سرگردان در سوره‌ی شعرا به عنوان صفت شاعر ذکر شده است.
به بیان دیگر، خطاب قرآنی، دیدی فضایی به آدمی می‌دهد و فضای حرکت‌ها و انتخاب‌های او را ترسیم می‌کند، در چنین حالتی آدمی با فهم مفهوم خط و مفهوم فضا (همان بحث «ادامه») توانایی انتخاب صحیح را به دست می‌آورد و مثل حیوان در کنش‌های غریزی که مبتنی بر فهم نقطه‌ای هستند، وانمی‌ماند. تضمین حضور عنصر «ادامه» در زیبایی مورد نظر و مقصود، با مؤلفه‌ای به نام «نیت» تأمین می‌شود.
شعر سلمان را می‌توان به تعبیری شعر «ادامه» نامید. سلمان با بصیرت مؤمنانه و مسلمانانه‌اش، در بسیاری جاها بحث «ادامه» را به معنایی که ذکر شد، مطرح می‌کند «بخوان به نام آب / که رود دنباله‌ی آواز توست / بگو بهار! بهار! (همان ص ۶۳)»؛ «باور کنیم دست‌های بهار آورد امام را / بهار ادامه‌ی لبخند اوست (همان ص ۶۳)»؛ «خدا کند ما را تنها نگذارد /وگرنه امیدی به گشودن پنجره‌ی بعدی نیست (همان ص ۱۰۷)»؛ «این کاروان چه مؤذن خوش‌صدایی دارد/ به همراهم گفتم: / ما با کدام کاروان/ به مقصد می‌رسیم/ گفت: کاروانی که از مذهب باطل تسلسل پیروی نمی‌کند/ و به نیت برنگشتن می‌رود، (همان ص ۸۱)».
همان گونه که ذکر شد این ادامه، قیافه‌ای ویژه دارد و در محیطی متافیزیکی و یا به تعبیر قرآنی‌تر و بهتر «غیبی» مطرح می‌شود. «آن سوی قلمرو چشمهامان / درختانی ایستاده‌اند/ هزار بار سبزتر از این جنگل کال / بعد از اینجا اقیانوسی است/ آبی‌تر از زلال / یله در بی‌کرانگی/ چونان ابدیتی بی‌ارتحال (همان ص ۱۱۶)»؛ «قلمرو نگاه تو دورتر از پیداست (همان ص ۳۵)».
این گونه سلمان با سعی در تعلیم معنای زیبایی، زیبایی را تقدیر محتوم می‌داند و خطاهای نظری و عملی اهل دنیا را برملا می‌کند؛ بدین گونه سلمان ذیل همان مفهوم انتصار و دادخواهی که ذکر شد ـ و من دوست دارم زیبایی‌خواهی بناممش ـ از نخستین آغازگران شعر اعتراض این سال‌ها است.
اعتراض سلمان، اعتراض برای تأمین عدالتی است که در حرکتی زیباجویانه سعادتمندی و تعالی را در عالم اصلی یا عالم آخرت تأمین می‌کند، وگرنه دنیا اصولاً چنان شأنیتی ندارد که سلمان و یا هر مسلمان دیگری به خاطر نداشتنش، اعتراض کند، او معترض به عدم امکان زیبا شدن و زیبایی خواستن است. «خواهرم می‌گوید: «تحملش آسان نیست/ چگونه می‌شود این همه معطل خوردن شد؟ / تو می‌خواهی خواهرم فرصت نکند/ برای رزمندگان دستکش ببافد (همان ص ۹۷)».
با وجود جوانی و تازه کار بودن، سلمان به دلیل حرکت به سوی آنچه که می‌توان زیبایی‌شناسی اسلامی نامید، اهمیتی بی‌نظیر می‌یابد، شعر سلمان و گروهی از دوستان او ـ البته با فراز و فرودهایی ـ به نوعی توبه‌ی شعر فارسی است که در سالیان نزدیک، به دلیل غلبه‌ی گرایش‌های چپ و نیز غلبه‌ی خاموش‌فکران ذوق‌زده از تماشای ساختمان‌های بلند غرب، از سایه‌ی خورشید قرآن، گریخته بود و نمازش را نمی‌خواند، فهم نگاه سلمان هراتی به مسأله‌ی «ادامه» در تعریف زیبایی، مهم‌تر از آن ادامه‌ی این نوع نگاه و این گونه حرکت، می‌تواند گره کور حرکت شعر معاصر فارسی را بگشاید، به خصوص این توجه برای شعر انقلاب بسیار مهم است، زیرا چنین حرکتی را به صورت فطری انجام داده است اما به دلیل عدم تحلیل از ادامه‌ی آن بازمانده است و یا اینکه دست کم در ادامه‌ی آن مصر و جدی و مهم‌تر از همه آگاه نیست. «چراغی می‌افروزم / پیراهم شب آتش می‌گیرد/ اما شب پهن شده است/ با ادامه‌ی گیسوانی تا «غیب» / مثل یک بهت بر چارچوب در تکیه می‌کنم/ شب ادامه می‌یابد / تا نمی‌دانم (همان ص ۱۹۲)».
در پایان و به نیت و به امید «ادامه»، دعوت سلمان را به یاد می‌آوریم که «جهان قرآن مصور است / و آیه‌ها در آن/ به جای اینکه بنشینند، ایستاده‌اند/ درخت یک مفهوم است/ دریا یک مفهوم است جنگل و خاک و ابر/ خورشید و ماه و گیاه/ با چشم‌های عاشق بیا/ تا جهان را تلاوت کنیم (همان ص ۱۹۵)».

منبع: سایت باشگاه اندیشه
نویسنده : علی محمد مؤدب

مطالب مرتبط