برخورد زبان ها (۱)

پدیده دوزبانگی یا چند زبانگی یکی از مسایل حساس در حوزه جامعه شناسی زبان محسوب مگردد که اغلب زبانشناسان و جامعه شناسان و یا سیاست گذاران با آن سروکار دارند. در این مقاله نویسنده سعی دارد با اشاره به پیشینه پدیده دوزبانگی و عوامل موثر بر در ایجاد آن بحث را آغاز کند و در ادامه با تعریف زبانشناسی از فرد دوزبانه و انواع دوزبانگی و نیز ذکر مثال هایی از کشور های گوناگون بحث را به پیش می برد. وی در انتها به بررسی نگرش و سیاسستهای فرهنگی – اجتماعی – آموزشی و مذهبی جوامع مختلف در ازای این پدیده و همچنین مزایای ارتباطی و فرهنگی و اقتصادی آن می پردازد.

نظرات متفاوتی درباره ی تعداد زبانها در دنیای امروز وجود دارد غالب کتابهای مرجع آماری نزدیک به ۶۰۰۰ می دهند. (مثال: کریستال ۱۹۸۷ _ بیکر و پریس جونز ۱۹۹۸)
در حقیقت این یک بر آورد محافظه کارانه است زیرا بسیاری از نقاط جهان از دیدگاه زبان شناسی به اندازه کافی و وافی مورد بررسی قرار نگرفته اند.
به سادگی میتوان ادعا کرد که ما دقیقا از زبان هایی که در برخی نقاط جهان بدان ها تکلم می شود اطلاع نداریم. چیزی که ما از آن آگاهیم این است که کمتر از ۲۰۰ کشور _ واحد جغرافیایی – سیاسی که ما به آنها تعلق داریم _ در دنیا وجود دارند و نمیتوان از آن اجتناب کرد که شاید بسیاری از موارد (برخورد زبانها) اتفاق می افتد.
یک استعاره ی رایج در زبان شناسی می گوید که زبان یک ا رگانیسم زنده (موجود زنده) است که متولد می شود، رشد می کند ونابود می شود. در هر صورت زبان یک قابلیت انسانی است که با ما یعنی انسان هوشمند (حیوان ناطق) { homo sapiens } رشد می کند و ما کسانی هستیم که به زبان حیات می بخشیم تغییر و تحول میدهیم در صورت تمایل آن را کنار می گذاریم. وقتی ما سخن از برخورد زبانها می کنیم بنابر این سخن از مردمی است که به زبانهای مختلف تکلم می کنند و با همدیگر ارتباط دارند. دلایل بسیاری برای سخن گویان زبان های مختلف وجود دارد که با هم ارتباط بر قرار کنند. برخی از روی انتخاب خویش و برخی دیگر از روی جبر محیط.
عوامل خارجی مهم و سهیم در برخورد زبانها عبارتند از:
سیاست: اقدامات سیاسی و نظامی همچون استعمار تسخیر اراضی کوچ (اسکان جدید) تشکیل اتحا دیه (فدراسیون) میتوانند اثرات زبانی آنی داشته باشند. ممکن است مردم در دیار خود یا سرزمین دیگری آواره شوند و ناچار به یادگیری زبان محیط جدید باشند. پس از یک تهاجم نظامی موفقیت آمیز جمعیت بومی آن منطقه ناگزیر است برای پیشرفت و رونق در کارش زبان قوم مهاجم را بیاموزد. نمونه های استعمار مستعمره نشینان سابق هلندی، پرتقالی، فرانسوی بریتانیایی در آفریقا، آسیا، و جنوب آمریکا هستند که اغلب آنها در قرن ۱۹ استقلال خویش را به دست آوردند. نمونه مدرن تسخیر اراضی را می توان جذب جمهوری بالتیک، لیتوانی، لیتونیف استونی در تشکیل اتحاد جماهیر شوروی پس از جنگ جهانی دوم یافت.
در اواخر قرن بیستم درگیریهای نظامی در آ فریقای مرکزی و یوگوسلاوی سابق باعث کوچ مردم با پیشینه نژادی متفاوت شد. نمونه های تشکیل اتحادیه مناطقی بود که گروهها یا ملیت های نژادی گوناگون با هم تحت قیومت سیاسی یک ایالت با هم متحد می شوند مانند سوئیس، بلژیک، کامرون
بلاهای طبیعی: قحطی، سیل، فوران آتش فشان و مانند آن. . . . . . می توانند علت عمده ی جابجایی جمعیت باشد. شرایط جدید بر خورد زبانها هنگام اسکان مردم پدیدار می شوند. کوچ برخی از ایرلندی ها و چینی ها به شمال آمریکا ناشی از بلاهای طبیعی بوده است.
مذهب: مرد م تمایل دارند به خاطر اعتبار مذهبی کشوری در آ نجا زندگی می کنند یا کشوری را به خاطر فشارهای مذهبی اش ترک کنند. در هر مورد امکان دارد مردم ناگزیر به یادگیری زبان جدیدی باشند سخنگویان روسی در اسرائیل نمونه بارز این مورد هستند.
فرهنگ: تمایل برای یکی شدن با فرقه ای از نژادی خاص فرهنگی خاص یا اجتماعی خاص به طور معمول به معنای یادگیری زبان آن فرقه می باشد. اقلیت فرقه های نژادی یا فرهنگی خواهان حفظ زبان های اصیل خود هستند زیرا زبانشان با زبان هایی که دولت حاکم یا نهاد مسئول از آنها حمایت می کند متفاوت است. عوامل ملی گرایی از اهمیت بالایی برخوردارند.
اقتصاد: جمعیت کثیری از همه ی مردم جهان برای پیدا کردن شغل یا بهبود استاندارد زندگی شان مهاجرت کرده اند. این عامل دلیل تنوع زبانی آ مریکا و بخش فزاینده ای از دو زبانگی در اروپای امروزی است.
آموزش: فراگیری زبانی دیگر شاید تنها راه دستیابی به دانش است این عامل منجر به کاربرد جهانی زبان لاتین در قرون وسطا شد و امروزه مشوق و محرک استفاده ی بین المللی از زبان انگلیسی به حساب می آید.
تکنولوژی: فراهم بودن تکنولوژی ارتباطات و اطلاعات ICT از قبیل اینترنت موجب گسترش بیشتر کاربردزبان انگلیسی در دنیا شده است اکثر کاربران * ICT*غیر انگلیسی زبانان هستند. از فهرست بالا نتیجه می گیریم که انسان ناچار نیست به خاطر ارتباط با مردمی که به زبانی دیگر سخن می گویند به دیار آنان نقل مکان کند.
فرصت های زیادی برای ارتباط زبانی در همان کشور، همان جامعه، همان همسایگی و حتی همان خانواده وجود دارند پیامد طبیعی برخورد زبانی دو زبانگی و یا چند زبانگی است که عموما در یک فرد یافت می شود. (برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: کریستال ۱۹۸۷ _ بیکر و پریس جونز ۱۹۹۸)

دو زبانه کیست؟
مردمی که در یک جامعه تک زبانه و تک فرهنگ بزرگ شده اند بر این باورند که دو زبانگی مختص افراد خاصی است. در حقیقت یک سوم جمعیت جهان به طور عادی از دو زبان یا بیشتر هنگام کار، زندگی خانوادگی و تفریحات استفاده می کنند افراد زیادی هم غیر از زبان مادریشان دیگر زبان ها را به طور نا مرتب آموخته اند و بعضا در مواردی خاص از آ نها استفاده می کنند.
در صورتی که این افراد را دو زبانه به حساب بیاوریم پس سخنگویان تک زبانه اقلیت کوچکی از جهان امروز را در بر می گیرند. پاسخ پرسش اینکه چه کسی دو زبانه هست و چه کسی نیست بسیار دشوارتر از سئوال آغازین این مبحث است.
در جدول شماره ی ۰٫ ۱ فهرستی از اصطلاحاتی که برای تعریف افراد دو زبانه بکارفته است وجود دارد(برای مطالعه بیشتر رجوع شود به باتن بردسمور ۱۹۸۲: فصل اول و نیز فصل اول این جلد)
بیکر و پریس چونز (۱۹۹۸: ۲) پیشنهاد می کنند که برای تعریف انسان دو زبانه می توانیم پرسش های زیر را در نظر بگیریم:
_ آیا دو زبانگی بر اساس روانی تکلم افراد در دو زبان سنجیده شود؟
_ آیا دو زبانه ها فقط افرادی هستند که از توانش مساوی در دو زبان برخوردارند؟
_ آیا مهارت زبانی تنها معیار ارزیابی دو زبانگی است؟ یا کاربرد دو زبان نیز باید در نظر گرفته شود؟غالب مرد م فردی را دو زبانه گویند که قادر است به دو زبان سخن بگوید. درباره ی فردی که زبان دوم را کاملا می فهمد ولی قادر به تکلم به آن نیست چه می گویید؟ درباره ی فردی که به زبانی سخن می گوید اما قادر به خواندن و نوشتن آن نیست چه؟ درباره ی فردی که نه قادر به تکلم و نه ادراک زبانی است ولی توانایی خواندن و نوشتن آن را دارد چه؟ آیا همه ی این طبقات دو زبانه در نظر گرفته می شوند؟
_ آیا خود ادراکی و خود دسته بندی بایستی در تعریف فرد دو زبانه لحاظ شود؟
_ آیا درجه ی متفاوتی از دوزبانگی که در طول زمان باشرایط جدید تغییر پذیردوجود دارد؟مثال: ممکن است فردی زبان اقلیتی را در خانه بیاموزد وسپس زبان دیگری را به عنوان زبان اکثریت درجامعه یامدرسه کسب کند.
در طول زمان زبان دوم قوی تر و نمایان می شود اگر ا واز همسایگی مکانی که در آن به زبان اقلیت صحبت می شود نقل مکان کند ویا ارتباطش را باسخنگویان آن از دست بدهد. روانی تکلم به زبان اقلیت دراوتحلیل می رود بنابراین آیا دوزبانگی یک اصطلاح نسبی است؟
کلمه “دوزبانه” نخست برای تعریف فردی که مجهز به دوزبان بود استفاده می شد. امابه هرحال آن دسته ازمردم جهان را که ۳ یا ۴ ویا حتی چند زبان را به جای یکدیگر به کار می برند ودرجه مهارت آنها در آن زبان ها متغیر است،نیز دربرمی گیرد. دربسیاری از کشورهای آفریقا وآسیا چندین زبان همزمان وجود دارند. قسمت های پهناوری از این دوقاره به ۳ زبان یا بیشتر تکلم می کنند. انسان چند زبانه دراین کشور ها یک امر ناگزیر است.
افراد زیادی به یک یا چند زبان محلی ویا نژادی ونیز یک زبان بومی که وسیله ارتباطی میان فرقه های مختلف نژادی یااجتماعات زبانی است، صحبت می کنند. چنین افرادی ممکن است به یک زبان خارجی همچون انگلیسی، فرانسه یا اسپانیایی که در طول فرآیند استعمار به جامعه عرضه شده است نیز تکلم کننداین زبان اخیر غالبا زبان آموزش، اداری وامتیازات است. چند زبانگی می تواند در تصرف اشخاصی باشد که در یک کشور ویا جامعه چند زبانه زندگی نمی کنند خانواده ها می توانند ۳ زبانه باشند به طوری که زن وشوهر به دوزبان مختلف صحبت کنند ونیز زبان رایج محل اقامت آنها زبان دیگری باشد. مردمی که از مزایای اجتماعی، آموزشی کافی برخوردارند می توانند زبان دوم، سوم، چهارم رادرمدرسه، دانشگاه ویا محل کار ویادر اوقات فراغت فرا بگیرند.
در بسیاری از کشور های اروپایی کودکان دوزبان انگلیسی – آلمانی یا فرانسوی را در مدرسه یاد می گیرند در حالی که به روانی به زبان مادریشان (اصلیشان)هلندی – دانمارکی یا لوزامبورکی سخن می گویند.
تشخیص این که یک فردچندزبانه، زبانها را برای اهداف متفاوت به کار می برد ومهارت اودر به کار گیری هر کدام در یک سطح نیست، اهمیت دارد برای مثال: در مراکش یک بومی بربرمی تواند به روانی به عربی محاوره ای مراکشی سخن بگوید امادر هیچ یک از این زبانها سواد خواندن ونوشتن ندارد.
این سخنگوی بربر به عربی استاندارد ومدرن تحصیل خواهد کرد وآن رادرنوشتار رسمی به کار خواهد برد. عربی کلاسیک زبان مسجد است که برای ادعیه وقرائت قرآن استعمال می شود بسیاری از مردم مراکش دانشی از زبان فرانسوی، زبان استعمارسابق دارند. (جهت مطالعه بیشتر رجوع شود به بنتاهیلا۱۹۸۳)

چه در زبان وجود دارد؟
مطالب و مباحث بالا د مورد برخورد زبانها و انواع دوزبانگی و یا چند زبانگی تعریفی از زبان را ارائه می کند. اما دقیقا زبان چیست؟ این سوال که زبان شناسان را درمخمصه انداخته است یک رویکرد به زبان، ترکیب نظام مند واحدهای کوچک برای تشکیل واحدهای بزرگ تر وخلق معنی است مثال:
ما صداهای زبان (واج ها) رابرای تشکیل کلمات با معنا (واژگان) باهم ترکیب می کنیم وطبق قواعد زبان سخن می گوییم. واژه ها تر کیب می شوند تا ساختار های معنا دار(جملات) را طبق قواعد نحوی زبان بسازند بنابراین زبان نظامی قانون مند است. بسیاری از زبان شناسان زندگی خودرا وقف مطالعه علمی قوانین حاکم بر زبان کرده اند به هر صورت چنین رویکردی به زبان فقط درشیوه انتزاعی وعمومی کارایی دارد به محض این که روی زبان خاصی از یک جامعه زبانی متمرکزشویم. درمی یابیم که بسیاری از عوامل غیرزبانی نیز باید بررسی شوند مثال: هنگامی که می خواهیم قواعد زبان انگلیسی راطرح ریزی کنیم ناچاریم با آنچه که زبان انگلیسی به آن اشاره می کند، تطبیق دهیم.
فرهنگ لغت فشرده ا نگلیسی ((oxford concise dictionary زبان انگلیسی را طبق زبان مردم انگلستان تعریف می کند. پس آن چه زبانی است که انسانهای زیادی دراسترالیا، کانادا، آفریقای جنوبی وآمریکا به آن می گویند؟
زبانی که مردم آد لید، ها د ستون، ولیورپول سخن می گویند چه زبانی است؟ برااساس این گونه پرسش ها برخی از زبان شناسان نتیجه می گیرند که مفهوم “زبان” ضرورتا یک مفهوم اجتماعی که برحب سخن گویان زبان تعریف شده است مردم از لحاظ خصوصیات اجتماعی نظیر سن، جنسیت، منشا اهل ونصب نژاد متفاوتند. لذا زبانی که آنها باآن سخن می گویند ظاهری متفاوت خواهد داشت به طور عرف، زبانشناسان براساس دومعیاراندازه وپرستیژتمایزی بین ” زبان ” و” گویش ” قائل شده اند. (مطالعه مفصل تر، هادسون ۱۹۹۶ (۱۹۸۰) فصل دوم)
این باور وجود دارد که زبان گسترده تر از گویش است. گونه ای که زبان نامیده می شود حاوی موضوعات بیشتری می باشد. در این معنا انگلیسی را که در برگیرنده مجموعه اصطلاحات همه لهجه هایشان مانند: انگلیسی، تکزان وانگلیسی یورک شیر است، زبان خطاب می کنیم.
نیز همچنین زبان از اعتبار ووجهه ای برخوردار است که گویش نیست. انگلیسی در غالب یک زبان، به طور بنیادین از طریق مدارس ورسانه های جمعی پشتیبانی می شود در حالی که (اپاله چین) وجرجیا در طبقه گویش طبقه بندی می شوند.
به هر صورت دومعیار پرستیژ واندازه گهگاهی در تشخیص زبان وگویش همدیگر را نقض می کنند مثلا: در اصطلاح ” انگلیسی استاندارد”در صورت بررسی حرف اندازه آن گویش به شمارمی رودزیرا در برگیرنده موضوعات متفاوت سایرگونه های انگلیسی نیست.
(هنوز) انگلیسی استاندارد به خاطر کاربردش در بافت های رسمی از دیگر گویش های انگلیسی اعتبار افزون تری دارد. بنابراین بایستی آ ن را یک زبان قلمداد کرد، نه یک گویش. در حقیقت انگلیسی استاندارد یاهرزبان استانداردی ماحصل دخالت مستقیم وتعمدی ودربرخی موارد دیرگذراجتماع است.
چنین مداخله ای که به عنوان یکسان سازی (یک دست سازی) شناخته شده است زبان استانداردی رادر جایی که پیش از آن فقط گویش ها وجودداشت ایجاد می کند. مثال های نقض بسیاری برای تمایز زبان وگویش براساس اندازه وپرستیژوجوددارند مثلا: لوکزامبورگی طبق تشکیل لوکزامبورگ یک زبان است اما از لحاظ زبانی یک گویش رنیشی است. فیلد پینو در فرآیند پیکره سازی زبانی، زبان محسوب می شود امامشخص نیست که آیا آن ازتگ لاگ یا ایل کانو دیگر زبانها / گویش های فیلیپینی گسترده تراست یا خیر؟
گویش های معتبری وجود دارند که به نحو بنیادین حمایت می شوند. مثلا: در (منشور) زبان های اقلیت اروپایی صادره از شورای اروپا، از همه گویش های اروپا در سرتاسر اتحادیه اروپا حمایت ساز مانی می کند.
قابلیت فهم متقابل، یک را حل آشکار ومعیار اضافی برای تشخیص زبان وگویش است اگر سخنگویان دوگونه زبانی همدیگر را درک کنند درنتیجه دوگونه زبانی ازیک زبان هستند ودر غیر این صورت آنها زبانهای متفاوتی هستند. این معیاری است که کاربرد گسترده تری دارد، لکن به دلیل مشکلاتی که متوجه کاربرد آ ن است نمی توان جدی گرفت.
زیرانخست کاربرد رایج آ ن نیزپیوسته با این معیار تطبیق ندارد. گونه هایی زبانی هستند که ما مردم عادی زبانهای متفاوت می نامیم اما آنها قابلیت فهم متقابل دارند مانند: دانمارکی – نروژی – سوئدی- وهمچنین گونه هایی دیگر وجوددارندکه ما آن ها راگویش یک زبان می نامیم ولی آنها قابلیت فهم متقابل ندارند. مانند: گویش های چینی (رجوع شود به تصویر ۰٫ ۱).
کثرت کاربرد، تعریفی رابراساس اعتبارآن زبان انعکاس می دهد. اگر دوگونه زبانی هرکدام زبانهای استانده اند یا زیر مجموعه زبان های استانده هستند بایستی دوزبان متفاوت قلمدادشوندوبرعکس اگر هردوزیرمجموعه یک زبان استانده باشند به عنوان گونه های همان زبان در نظرگرفته می شوند. دوم، فهم متقابل درجه بندی است که دامنه آن از فهم متقابل کامل تاعدم آن ادامه می شود.
– لازم است دوگونه زبانی به عنوان اعضای همان زبان به حساب آیند؟
– ازروی ناچاری پاسخ به این سوال باید قراردادی باشد.
سوم، قابلیت فهم متقابل درواقع یک ارتباط میان دوگونه زبانی نست، بلکه ارتباطی میان مردم است واز این رو یکدیگر را می فهمند. بنابراین درجه بندی قابلیت فهم متقابل منحصرا وابسته به مقدار تداخل موارد زبانی آن دو گونه زبانی نیست بلکه ادراک مردم نیز دخیل است. چقدرسخنگوی الف می خواهد سخنگوی ب را درک کند به هردوی آنها تاچه میزان با آ ن گونه زبانی که می شنوند آشنابوده اند. تاچه اندازه می خواهند خودشان را سخنگویان یک زبان تلقی کنند؟
یک روش مرسوم مرزبندی زبانها ازراه نام هایی که دارند تمام زبان های اصلی جهان به تنهایی یک نام دارند که تقریبا به دیگرزبانها ترجمه می شوند مانند: عربی، انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، روسی، اسپانیایی. درصورت رجوع به یک گونه زبانی خاص ازاین زبان ها به سادگی می توانیم نام مکانی را ضمیمه آن کنیم. برای نمونه: عربی مراکشی، انگلیسی استرالیایی، اسپانیایی پورتوریکویی.
به عبارت دیگر گویش ها مستعد داشتن نامی خاص ویا حداقل نامی که قابل ترجمه به زبانی دیگر باشد نیستند. مثال: بسیاری از اجتماعات در آفریقا نام خاصی برای زبانهایشان ندارند. نام هایی که آ نها استفاده می کنند همان کلمه یا عبارت رایج در زبانشان است مانند: کلمه “زبان ما” و”مردم ما “.
نام های متفاوت انگلیسی برای گونه های چینی مانند: مندرین و کنتو نیز تقریبا برای اهل آ ن گونه های زبانی ناشناخته است. کاکنی، به عنوان” گویش لندن” برای فرانسوی زبانها، آلمانی زبانها،چینی زبانها و ژاپنیها شناخته شده است.
ونیز طبیعی است که اجتماعی یافت شود که چندین نام برای زبانش وجودداشته باشد ویا نامی را به کار گیرد که دوزبان متفاوت دیگر آن را استفاده کرده باشند.
گاهی افردی که تجربیات وسوابق مختلفی دارند برسر این که به چه زبانی صحبت می کنندآیا گونه های زبانی که به آن صحبت می کنند به هم مربوطند یانه؟اختلاف نظردارند.
با پیچیده شدن مطلب مساله ” زبان های مختلط ” نیز وجوددارد که منابع آن گوناگون وبعضا ناشناخته است (مثال: پیکروموس ۱۹۹۴) همانگونه زبان شناسان آن هارا مورد مطالعه قرار می دهند آن ها پی چین،کریول ویا زبانهای ساده نیستند.
درحالی که وام گیریها وترکیبات گسترده ای درآن زبانها قابل ردیابی است اما آنها با هیچ یک از مدل های گفتار دوزبانگی متناسب نیستند. آن ها ناشی از ارتباطات میان مردم ونشانه هویت اجتماعی درحال شکل گیری مردم اند.
بنابراین پاسخ ساده ای برای سوال زبان چیست؟ پیدامی شود.
نه تعریف محض زبان شناختی از یک زبان وجود دارد ونه مرز واقعی میان زبان وگویش می توان ترسیم کرد. زبان یک مفهوم اجتماعی است وبدون ارجاع به سخنگو یانش وبافت کاربرد ش نمی -توان تعریف کرد.
مرزهای زبانی، مرزهایی میان گروه های مردمی هستند همانکونه که ارتباطات زبانی ارتباطاتی مردمی اند. ازاین رو زبان یک سیستم ساده ای از صداها، کلمات، وجملات نیست. همچنین دارای نقش اجتماعی است که هم از منظر یک وسیله ارتباطی وهم به عنوان روشی برای تشخیص گروه های اجتماعی کاربرد دارد.

زبان به منزله یک مساله سیاسی – اجتماعی
در بسیاری از کشورهای جهان هویت اجتماعی از طریق انتخاب زبان به دست می آید (کامل می شود) باانتخاب یک یا دو ویاچند زبان روابط اجتماعی سخنگو با دیگر مردمان آشکار وتعریف می شود. دریک سطح اجتماعی همه اقشار مردم در حقیقت همه ملت ها با زبان ویا زبانهایی که به کار می برند شناسایی می شوند.
زبان به همراه فرهنگ، مذهب، تاریخ، قسمت عمده هویت ملی را تشکیل می دهد اغلب تصور براین است که جوامع چندزبانه دچارمشکلات خاصی هستند که آن مسایل درجوامع تک زبانه یافت نمی شود (رجوع شود به فا سوله ۱۹۸۴ – فصل اول – ادوارد ۱۹۹۴) درعمل مشکلات ارتباطی دریک کشور به شکل مانعی برای تجارت وصنعت ظاهر می شود. ازاین جدی تر، پدیده چندزبانگی برای دولت نیز مساله ساز است.
فرآیند حکومت مستلزم ارتباط هم میان سازمانهای دولتی وهم میان مردم است. واین مساله به این معنی است که یک یا چندزبان برای استفاده کارهای دولتی انتخاب می شوند. درهرصورت گزینش یک زبان رسمی همواره به سهولت امکان پذیر نیست. زیرا به سادگی یک مساله علمی نیست. برای نمونه در حوزه های کاربردشناسی بهترین وسریعترین انتخاب زبان رسمی یک منطقه مستعمراتی مستقل، زبان قدیمی ترین ساکنان می باشد. زیرا سازمانهای مستعمراتی وسوابق آن ها درآن زبان وجوددارند وساکنان باتجربه دولتی آن زبان درزمینه ملی گرایی، برای مردمی که چندی پیش قلمرو جغرافیایی خویش رایافته اند انتخاب شایسته ای نیست. امازبان رسمی مرزبندی جغرافیایی راه حل مطلوبی برای مشخصه ملی گرایی به حساب نمی آورد.
ایرلند یک استراتژی رااتخاذ نموده است که به موجب آن هم زبان ملی ایرلند وهم زبان قدرت مخلوع انگلیسی به عنوان زبان رسمی اعلام شده اند. زبان استعماری برای اهداف کاربردی و(مستقیم) مورداستفاده قرار می گیرند درحالی که زبان ملی ارتقاء می یابد. دربسیاری از کشورهای چند زبانه که پیشینه استعماری ندارند مانند: چین اتخاذ یک زبان در جایگاه زبان محلی بعضا درگیریهای نژادی وداخلی ی شود. به طور مشابه انتخاب یک زبان برای آموزش نیز دریک جامعه چند زبانه مساله ساز است. دربرخی موارد بهترین شیوه برای انتخاب زبان آموزشی استفاده از چند زبان نژادی متفاوت است با این همه این ها زبانهایی هستند که کودکان به آن صحبت می کنند می توان برنامه های آموزشی رابدون وقفه تازمانی که کودکان زبان رسمی را بیاموزند، شروع کرد.
توان فرساست. وبا محدود کردن دستیابی کودکان به جهان گسترده آنهارا دچار خسران خواهد کرد.
باید خاطرنشان شود که هیچگونه مدرک علمی وجودندارد که نشان دهیم کشورهای چندزبانه ازنظر موقعیت اقتصادی – اجتماعی در مقایسه با کشور ها تک زبانه محروم هستند. درحقیقت تمام تحقیقاتی که در دهه های ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰ درموردارتباط میان تنوع زبانی ورفاه اقتصادی یک ملت انجام شد به این نتیجه رسیدند که یک ملت با هردرجه ای ازیکنواختی ویاپراکندگی زبانی می تواند توسعه نیافته باشد ونیزکشوری که همه جمعیتش به یک زبان سخن سخن می گویند می تواند روی هرنقطه ای از طیف غنی تافقیر قراربگیرد. احتمالا درست است که یکنواختی زبانی ورشد اقتصادی یکدیگرراتقویت می کنند. به عبارت دیگر رفاه اقتصادی کاهش تنوع زبانی را ترغیب می کند.
به هرصورت بسیار غیرمنصفانه است که بدون اغراق (مبالغه) چندزبانگی را عامل مشکلات اقتصادی – اجتماعی یک ملت تلقی کنیم. (کولماس ۱۹۹۲)
چند زبانگی هم در سطح فردی وهم در سطح اجتماعی حایز اهمیت است. کشوری که دارای تنوع زبانی است حفظ زبان گروه های نژادی درکنار زبانهای رسمی ومحلی درایجاد انگیزه افراد برای متحد ساختن مردم موثرواقع می شود. علاوه براین زندگی در یک جامعه چند نژادی مسلما با – ارزش تر،مهیج تروجالب تر از زندگی یک جامعه تک نژادی است.
برای یک سخنگوی چندزبانه توانایی استفاده از زبانهای متفاوت درمجموعه جامعه به عنوان وسیله سودمند باتاثیرگذاری متقابل عمل می کند به طور طبیعی جوامع چند زبانه نقشه های متفاوتی را برای هرزبان تعیین می کنند، یک زبان دربافت های غیررسمی دوستانه وخانوادگی ودیگری برای موقعیت های رسمی کار آموزش ودولتی استفاده می شود. و دوست راتصورکنید که هم در زبان رسمی وهم درزبان غیررسمی مشترکند. فرض کنید که یکی از آنها دریک اداره محلی کارمی کند ودوستش با وی دادوستد رسمی دارد. به فرض کارمند دولت می خواهد دوستش را یکبار براساس موقعیت رسمی وجایگاه نماینده دولت باردیگر براساس روابط متقابل دوستانه شان پند دهد. اگر نصیحت رسمی به زبان اداری ونصیحت دوستانه به زبان غیر رسمی (خانوادگی) باشد احتمال کمتری وجوددارد که سوء تفاهمی پیش آید.
آن دوست توصیه غیررسمی را به جای توصیه رسمی تلقی نمی کند. (مثال تخصصی رجوع شود به فصل ۵) درکشورهایی که چند زبان متفاوت،همزیستی دارند مشاجره های پی درپی برسر این که کدام زبانها زیربنایی هستند وجود دارد.
زبانهای درخورتوجه (دارای امتیاز) آنهایی هستند که هم می خواهند بین المللی باشند وهم درروابط تجاری بین المللی حایز اهمیت باشند. زبانهای اقلیت که گسترده نیستند محدودبه منطقه خاصی اند، دربازارهای بین المللی ارزش کمی دارند، از لحاظ رتبه درجایگاه پایین تری قرار می گیرند. مثلا، فرانسوی ازقدیم الایام زبان اول برنامه درسی مدارس بریتانیا بوده وپس ازآن آلمانی،اسپانیایی ودرپی آن یکی از زبانهای ایتالیایی، یونانی (معاصر) وپرتغالی می آمده است. واضح است که این ها همگی زبانهای اروپایی هستند علاوه برزبانهای مادری اصلی بنگالی، کانتونی، گواراتی، هندی، پنجابی، ترکی و اردو نیز جای اندکی دربرنامه درسی مدارس دارند.
دربرنامه درسی ملی بریتایا تدریس زبانهای عربی، بنگالی،چینی (کانتونی، مانداری)،گواراتی، عبری کنونی،هندی، ژاپنی، پنجابی، روسی، ترکی و اردو درمدارس راهنمایی (متوسطه) (۱۱- ۱۸ سال) به شرطی مجاز هستند که پس از تدریس یک زبان اصلی اروپایی مانندفرانسه قرار بگیرند. آشکار است که پدیده چند زبانگی به عنوان یک وسیله شخصی وملی همچون هروسیله دیگر مستلزم برنامه ریزی دقیق است.
به هر حال برنامه ریزی زبانی حاوی مسایلی است که هرگونه برنامه ریزی اقتصادی معمولا ازآن بهره ای ندارد. زبان ارزش نمادین فرهنگی وکم نظیر خودراداراست. همانطور که پیشتر آمد، زبان قسمت اعظم هویت یک ملت ویک فرداست واغلب هنگام سخن گفتن درموردزبانی خاص عواطف عمیقی برانگیخته می شود. رنامه ریزی زبانی به سادگی استانده کردن ومدرنیزه کردن یک پیکره زبانی وتخصیص مجدد نقش های زبانی ومنزلت اجتماعی نیست، قدرت ونفوذ دوموضوع برنامه ریزی زبانی است. اشراف برخی زبانها ومنزلت اجتماعی پرنفوذ برخی دگر زبانها تاحدودی قابل فهم است اگر درراستای پاسخ پرسش های زیر برآییم:
چه کسانی در موضع قدرت ونفوذ هستند؟
چه کسانی عضو گروه نخبگان هستند؟ که براتخاذ تصمیمات مهم نظارت دارند؟
چه کسانی درزمره گروه مرئوسان هستند که تصمیمات برروی آنها اعمال می شود؟
بیشتر مواقع مساله این است که ترتیب مفروض زبانها به سود آنهایی است که از نفوذ وامتیازاتی بهره می برند (کابلان وبالدوف ۱۹۹۷) برای یک فرد چند زبانه انتخاب یک زبان منحصرا انتخاب وسیله ارتباطی نیست بلکه هویت وی رانیز آشکار می سازد (ل. پاژ، تابورت کلر ۱۹۸۵) نگامی که به زبانی راجع به چیزی سخن می گوییم ممکن است همان مطلب را به همین سادگی به زبان دیگری نیز گفته باشیم، ما با مردم، موقعیت ها، ظواهر قدرت تاریخ وتعاملات گذشته خود ارتباط مجددبرقرار می کنیم وعقاید خود را نسبت به مردم وزبانهای موردنظر، برآن تاریخ حک می کنیم.
ازطریق انتخاب زبان، مرزهای نژادی وروابط شخصی را تغییر می دهیم ویا حفظ می کنیم و”خود” و”دیگری” رادریک بافت تاریخی – اقتصادی سیاسی می سازیم وتعریف می کن.

مفهوم دوزبانه بودن چیست؟
پرسشی که زیاد مطرح می شود این است که آیا مغز فرد دوزبانه متفاوت از مغز یک انسان تک زبانه عمل می کند یا نه؟صورت علمی پرسیدن این مطلب این گونه است که آیا در یک انسان دوزبانه درمقایسه با تک زبانه، زبان به گونه ای دیگر سازماندهی وپردازش می شود؟
حداکثر افراد راست دست، نیمکره سمت چپ مغز کار پردازش زبانی را به عهده دارد. مدارکی وجود دارند که ادعا می کنند در یادگیری زبان دوم، به خصوص در بزرگسالان کار پردازش زبانی بیشتر مربوط به نیمکره راست است درحالی که که فراگیری زبان اول بیشتر مربوط به نیمکره سمت چپ است.
با افزایش مهارت در زبان دوم مشارکت نیمکره سمت راست کاهش ومشارکت سمت چپ افزایش می یابد.
تحلیل های کمی از داده های موجود نشان می دهد که نیمکره سمت چپ کار پردازش زبانی را هم در افراد تک زبانه وهم در افراد دوزبانه کاملا به دست می گیرد وتمایز (اختلاف) میان آن دو یک قانون کلی نیست بلکه استثنا خواهد بود.
آن طور که به نظر می رسد افراد دوزبانه وتک زبانه در فرآیندهای عصب شناختی متفاوت نیستند وتفکیک زبانی مغزشان نیز مشابه است. (فصل ۱۴، ۱۵)
مساله ای، تصویر ذهنی دوزبان دوزبانه وپردازش زبانی که از چنین تصویری نشات می گیرد به هم ربط می دهد. ادله نشان می دهند که هم حافظه مجزا وهم حافظه مشترک دوزبان در مغز فرد دوزبانه وجود دارند وبه این نظر منتهی می شود که افراد دوزبانه، دارای حافظه زبانی برای هر یک از دوزبان ویک حافظه مفهومی کلی (عمومی) هستند.
کانال های ارتباط مستقیم ومحکمی بین این حافظه های مجزا وجدا وجود دارند. کانالهای ارتباطی میان دوزبان، در برگرنده سیستم های ارتباطی وترجمه ای وتصاویر مشترک درحافظه مفهومی در نقش میانجی گر هستند.
علاوه براین سخن گویان در سطح مختلف مهارت زبانی ویا در هر مرحله از یادگیری از لحاظ ارتباط صریح وتعدادکانال های ارتباطی میان دوحافظه مجزا در پردازش زبانی با یکدیگر فرق دارند. مثلا کسانی در هر دوزبان مهارت بالایی دارند مستقیما از یک مفهوم به زبان مقصد می روند در حالی که کسانی در زبان دوم مهارت کمتری دارند از زبان اول در نقش میانجی استفاده می کنند. (فصل ۱۷، ۱۸)
همچنین تعاریف کلی دوزبانگی، کسانی را که زبان دوم را گفتاری یا نوشتاری یا هر دوصورت می فهمند ونه لزوما به آ ن صحبت می کنند ونه می نویسند، نیز در برمی گیرد.
اصطلاحا به کسی که می توانددر تعاملات مکالمه ای دوزبان دستی داشته باشد دوزبانه گویند.
همچنین قید کردیم افراد چندزبانه، زبانی که بدان مکالمه می کنند براساس چند عامل انتخاب می کنند نوع فردی که با اوروبروهستند (اعضای خانواده، همکلاسی ها، همکاران، افراد مافوق، دوستان، مغازه دار، مقامات، پرسنل حمل ونقل، همسایگان) موضوع مکالمه
(مسایل خانواده، تکلیف مدرسه، یاست، سرگرمی) مکان ووضعیت اجتماعی (در منزل، در خیابان، در کلیسا، دراداره، موقع ناهار، دریک سخنرانی، در مذاکرات تجاری) ونوع ارتباطشان با مخاطب(خویشاوندان، همسایگان، همکاران، افراد بالادست وزیردست) به هر شکل موارد پیچیده تر هنگامی است که دوفرد دوزبانه با پیشینه زبانی یکسان باهمحت می کنند ودر طول مکالمه از زبانی به زبان دیگر می روند. این مساله به نام تغییر رمز شناخته شده است شکل (۲ و ۵) فرآید تصمیم گری فرد دوزبانه را در انتخاب زبانی وتغییر رمز نشان می دهد.
یک نظریه متداول وجود دارد که افراد دوزبانه به خاطر عدم توانایی بیان منظور خودشان به طور رضایت بخشی دریک زبان دست به تغییر رمز می زنند این مساله تاحدی درست است، خصوصا هنگامی که فرد دوزبانه برای یک لحظه با کمبود واژگان مواجه می شود.
به هر شکل تغییر رمز در میان افراد دوزبانه عملی بسیار رایج است که صورت های متفاوتی دارد. یک داستان بلند به چند بخش تقسیم می شود که به زبانهای متفاوتی بیان می شوند. جملات با یک زبان آغاز می شود وبا زبانی دیگر پایان می یابند، کلمات وعبارات از زبانهای متفاوت جایگزین یکدیگر می شوند زبان شناسان توجه زیادی صرف مطالعه تغییر رمز کرده اند.
نشان داده شده است که تغییر رمز شامل کنترل (استفاده) ماهرانه قسمت های مشترک دویا چند دستور زبان می شود و عملا هیچ نمونه ترکیب نادرست دستوری دوزبان در تغییر رمز – بدون توجه به توانایی فرد دوزبانه – وجود ندارد.
برخی محققان ادعا می کنند تغییر رمز، یک روش گسسته تکلم است که در یک دستور زبان همراه با تغییر رمز نشات می گیرد.
یک بعد حایز اهمیت دستوزبان تغییر رمزی این است که دوزبان دخیل، در جمله سازی نقش یکسانی را بازی نمی کنند. چنان که انتظار می رود یک زبان ساختار دستور زبان را تنظیم می کند وزبان دیگر موضوعات خاصی را برای تطبیق با این ساختار فراهم می کند. بنابراین تغییر رمز ترکیب ساده ای از دو مجموعه قواعد دستوری نیست بلکه تلفیق دستور یک زبان در زبانی دیگر است. سخنگویان دوزبانه که دارای سطوح مختلف مهارت زبانی در دوزبان هستند یا به دوگونه متفاوت زبان سخن می گویند، طبق نیاز خویش تغییر رمز می دهند (فصل های ۹ و ۱۱)
وجود احتمالی دستور زبان تغییر رمز، دیدگاه سنتی را که فرد دوبانه را به عنوان دوفرد تک زبانه در یک شخص قلمداد می کرد زیر سوال می برد. (مطالعه بیشتر رجوع شود به گروسین ۱۹۸۵)
یک اثر نظریه “دوفرد در چهره یک شخص” آن است که افراد دوزبانه اغلب برحسب مهارت زبانی با افراد تک زبانه مقایسه می شوند. مثلا برخی پژوهشگران اعلام کرده اند که کودکان دوزبانه در مقایسه با همرده های تک زبانه خود دایره لغت کمتر و دستور زبان ساده تری دارند. در عین حال توانایی آنها در بهره گیری از شباهت ها وتفاوت های دومجموعه قواعد دستوری برای انجام کار تغییر رمز قانون مند ومناسب محسوب نمی شود.
در برخی از مطالعات تجربی روانشناسی زبان، تحقیقاتی بدون توجه به این امر که افراد دوزبانه، زبانشان راتحت شرایط متفاوت وبرای اهداف متفاوت یاد می گیرند ودرموقعیت های متفاوتی با افراد متفاوتی به کار می برند انجام نشده است لذا اهمیت دارد که تاکید بورزیم افراد دوزبانه یک نمای (نیم رخ) منحصر به فرد زبانی و روانشناسی دارند.
هر دو زبان پیوسته در حالت های فعال هستند. آنان قادرند دانش واطلاعات زبانی خویش را طبق بافت فرا بخوانند ورفتارشان را با عمل موجود وفق بدهند.
علاوه برکاربرد اجتماعی تغییر رمز، برخی از افراد دوزبانه مرتبا صدایشان را از زبانی به زبان دیگر برحسب شرایط شغلیشان عوض می کنند. مثلا مترجمان شفاهی ومترجمان کتبی به عنوان کار روزمره بین دوزبان تغییر وضعیت می دهند آنان از طریق تکرار یک پیام به یک زبان _ چه شفاهی وچه کتبی – این کار را انجام می دهند که در اصل به زبان دیگر بوده است.
آنها تمایل دارند به جای ادغام دوزبان در یک جمله، در سطح جمله ترجمه کنند. اغلب، به مترجمان حرفه ای شفاهی وکتبی به چشم افراد خاصی نگاه می کنیم که مهارت های زبانی پیشرفته ای در هر دوزبان دارند.
در حقیقت کمتر مترجمانی پیدا می شوند که در دوزبان کاملا یکسان باشند. همیشه مترجمان شفاهی، یک زبان را فعالانه وبه آسانی هرچه تمام تر به کار می برند. در حلی که زبان دیگر را کاملا می فهمند اما در تکلم ضعیفتر هستند آنها تعلیم می بینند تا از حالت مجهول به معلوم ترجمه کنند ونیز به سرعت، به نحوه صحیح بیان عبارات فکر می کنند وکلمات را از حوزه معنایی محدود خلق کنند.
گروه دیگر از افراد دوزبانه خود را سرگرم تولید زبان دووجهی کرده اند. این مساله افراد دوزبانه گفتاری – نشانه ای است. که علاوه بر وجه گفتار از وجه دستی – بصری نیز در ارتباط روزانه استفاده می کنند.
آنها یک مشخصه خاص دارند، مثلا دروجه متفاوت، به دوزبان اجازه می دهد همزمان تولید شوند. به عبارت دیگر یک نفر همزمان می تواند سخن بگوید واز زبان اشاره استفاده نماید. تحقیقات نشان داده اند که تولید چنین دو وجهی همزمان با اتفاده از واژگان هر دوزبان یک مجموعه قواعد دستوری زبان گفتاری امکان دارد.
در اواخر قرن بیستم نسبتا معلومات اندکی دارم که چگونه دوسیستم زبانی در تولید زبان وپردازش افراددوزبانه گفتاری – نشانه ای برهم تاثیر گذاری متقابل دارند. (بررسی مطالعات موجود در دوزبانگی نشانه ای، رجوع شود به دوفور ۱۹۹۷)
بدیهی است که کار زیادی می طلبد تا کاملا پیچیدگی رفتار افراد دوزبانه را درک کنیم.

منبع: سایت باشگاه اندیشه
به نقل از: کتاب The Bilingualism Reader
مقاله Dimensions of Bilingualism
مترجم : قاسم گلشن آرانی
نویسنده : لی وی

مطالب مرتبط