یونگ؛ فروید در مسئله دین روان پریش بود

ظهور شاخه اى با عنوان «روانشناسى دینى» در سرى مباحث دین پژوهى، در پى پاسخ به دغدغه اساسى خاستگاه دین، صورت واقع به خود گرفت. این که انگیزه پذیرش دین در نهاد آدمى چیست، پرسشى بنیادین است که جلوه هاى گوناگونى از توجیه را ظاهر مى سازد. عده اى چون فروید اساس دین را ناشى از نیازى مى دانند که انسان خود، آن را بنا بر اقتضاى طبیعت کشف مى نماید اما یونگ نشان مى دهد که دین موهبتى الهى است که خداوند در نهاد بشر تعبیه کرده است.
زیگموند فروید اساساً مدعى بود که به همراه کوپرنیک و داروین، فرازآورنده سه انقلاب بزرگ به سوى مدرنیته است. کوپرنیک ذهن آدمیان را در رابطه با مرکز جهان اصلاح کرد. داروین انسان را در ارتباط با سایر جانداران ملاحظه نمود و بشر را از این پنداره که همه چیز در کنترل عقل و ذهن آدمى است، رها ساخت.
فروید که با ابداع «ناخودآگاه» تحولى در روانشناسى ایجاد کرد، به دین از منظر خاصى مى نگرد. به زعم او دین نتیجه آرزوهاى محقق ناشده انسان است که آدمى را وامى دارد با ایجاد آن، آمال و امیال خود را که در طبیعت دست نایافتنى مى نماید، به تحقق رساند. بنابراین او گستاخانه مدعى شد که دین چیزى بیش از گرایش انسان به گونه اى وهم و خیالپردازى و خرافه نیست. بشر خود دین را مى سازد.
او طبیعت را به عنوان یک پدر تلقى مى کند و در پى فرآیند اعطاى سیماى انسانى و الوهى به جریان طبیعت، به تدریج خدایان را به عنوان حامیان خود تصور مى نماید. به تعبیر فروید دین نوعى «روان پریشى» و «روان رنجورى» است! فرد دین دار دچار «وسواس تقدس» است که بر پایه پالودن مدام ذات و روح و آرامش بخشیدن به آن، گونه اى دغدغه خرافى را به نظاره مى نشیند. در اینجاست که فروید وجود دین را بیهوده قلمداد مى کند و آن را ابزارى براى از خود بیگانگى انسان مى پندارد! او بر همین اساس در رابطه اى نزدیک با مارکس از پذیرش هر گونه رستگارى ماوراى طبیعى استنکاف مى ورزد. به گمان وى روان بشر سرشار از ناکامى ها و ناهماهنگى ها با جریانات طبیعت است که تسکین همه آنها در این جهان امکان پذیر نیست؛ از این رو ساختارسازى اتوپیایى خیالى در ذهن و فرا سپردن جریان دلپذیر مداواى آلام و دردهاى آدمى در عالمى دیگر از بنیان بیهوده است. فرجام این معنا خود مقدمه اى مى گردد تا دین را از صحنه ذهن، روان و کردار بشر کنار بزند.
اساساً تفکرات اصلى فروید پیرامون دین در چهار کتاب انعکاس یافته است. نخستین آنها «توتم و تابو: مشابهت ها بین زندگى مردمان بدوى و روان رنجورى» است که خاستگاه به وجود آمدن خداوند و آئین ها و مناسک دینى در آن مطرح شده است. اثر دوم فروید «آینده یک پندار» نام دارد که بحث محورى آن ماهیت و کارکرد دین مى باشد. وى در سال ۱۹۳۰ با تعدیل در برخى از آراى خویش، سومین کتاب خود را نیز در زمینه دین، با عنوان «تمدن و ناراضیانش» منتشر ساخت و سرانجام واپسین اندیشه هاى خویش را در باب دین در هشتاد سالگى، در کتاب «موسى و یکتاپرستى» بیان داشت. فروید در دو کتاب «توتم و تابو» و «آینده یک پندار»، صرفنظر از دیگر آثارش، دو نظر متمایز از یکدیگر را مطرح مى سازد که هر دو دیدگاه درخور توجه است.
فروید در «توتم و تابو» دو ادعا را بررسى مى کند: 1 رابطه جنسیت و زایش دین، ۲ «توتمیزم»؛
فروید در «آینده یک پندار» دین را مولود ترس بشر مى داند! او در فرازى از این کتاب [در حالى که بدون استدلال تنها ادعا مى کند] مى نویسد: «ما درباره کودک این واقعیت را مى دانیم که تأثیر هراس آور ناتوانى او را نیازمند به حمایت و پشتیبانى کسى نموده است که محبتش را به جانب خود برانگیزانده و ترس و درماندگى خود را در پرتو قدرت حمایتگرانه اش تحلیل برد. در دوره کودکى پدر است که این نیاز و احتیاج کودک را پاسخ مى دهد. این نیاز که حاصل آمده از ناتوانى و هراس است در دوران بلوغ و کمال نیز از بین نرفته و به سستى و خاموشى نمى گراید، بلکه بشر براى نجات خود از این گرداب، نیرویى مافوق پدر مى آفریند تا جاى حمایتگر پیشین یعنى پدر را بگیرد و همین آفرینش است که در بلوغ، خدا نام مى گیرد.»
فروید معتقد است که بیم انسان امروزى، ترس از «تمدن» است؛ به همین دلیل، آدمى آرامش را در معنویت جست و جو مى کند و در ذهن خویش وجودى گسترده و غالب بر هستى (ابرموجود Super being) مى سازد و تصویرى زیبا از او ارائه مى دهد. او در نهایت نتیجه مى گیرد که دین قابل تبدیل است و انسان در صورت نیاز مى تواند به «هنر» روى آورد. البته یونگ، شاگرد برجسته فروید، بینشى متفاوت با او دارد. وى در نقد این باورداشت هنر را نسبى و دین را همیشگى و غیرمختوم معرفى مى کند. از نظر یونگ مهمترین کارکرد دین این است که انسان را به «نمونه هاى اعلى» و گذشته دور متصل مى سازد و راه را براى هدایت او هموار مى گرداند. آنچه یونگ از نمونه هاى اعلى گزارش مى دهد، نزدیکى قابل تأملى با اعیان ثابته در فرهنگ عرفان اسلامى دارد. به زعم وى نمونه هاى اعلى الگوهاى ما هستند که ما را به کمال مى رسانند. او اساساً منشأ تجربه هاى دینى را در کهن الگوها مى جست؛ انسان بدون خداوند یاراى رسیدن به تمامیت را ندارد.
آنتونیو مورنو در مقاله «دین و فردانیت از دیدگاه کارل گوستاو یونگ» مى نویسد: «براى راه یافتن به مقام فردانیت کامل، به معنایى که یونگ مراد مى کند، ضرورى است که از فرافکنش به بیرون (از خود) که لازمه احکام جزمى و دگم هاست به هر صورت دست کشید.
فردانیت تنها آنگاه تحقق مى یابد که فرد از فرافکنى بر مسیح بیرونى یعنى مسیح تاریخى و متافیزیکى دست برکشد و مسیح درونى را بیدار کند. خویشتن بدون دست برداشتن از فرافکنش هاى بیرونى نمى تواند به آگاهى درآید و واقعیت یابد.» یونگ بر این باور است که آدمى براى وصول به جایگاه تمامیت باید مسیرى را همراه با رنج معنوى طى کند. انسان زمانى که به تمامیت رسید به فردانیت مى رسد. در نیل به فردانیت موانع بسیارى وجود دارد. یکى از موانعى که یونگ ذکر مى نماید پرسوناست؛ به این معنا که بشر اجتماعى ناگزیر است به خاطر فضاى حاکم بر جامعه، بر چهره خود نقاب بزند. به فراخور روند اجتماعى شدن، آدمى فردانیت خویش را نیز از کف مى نهد. یونگ در ادامه از عناصرى سخن مى راند که بشر اجتماعى را در راه تحقق فردانیت یارى مى رساند. با این تفکر بود که یونگ با نگاهى تحلیلى، نظریه توهمى بودن دین را در باور فروید، ناشى از گونه اى روان پریشى و روان نژندى مى داند که فروید از آن رنج مى برد. بنابراین چشم انداز، او دین را هدیه و موهبتى الهى تفسیر مى کند. از زمینه هاى این تفکر یونگ، مطالعه او پیرامون «ادبیات بین العهدینى» میان شریعت یهود و آئین مسیح، در فاصله سالهاى ۲۵۰ ق. م تا ۲۵۰ م است.

منبع: روزنامه ایران ۱۳۸۷/۰۸/۱۸
نویسنده : حسین زحمتکش

 

مطالب مرتبط