فلسفه تحلیلی و فلسفه‌ زبان

فلسفه تحلیلی و فلسفه زبان
کی. اس. دانلان
ترجمە شاپور اعتماد، مراد فرهادپور

روشهایی که طی بخش اعظم قرن بیستم بر فلسفه در بریتانیا و در دهه های اخیر بر فلسفه در آمریکا حاکم بوده است به این دلیل تحلیلی و معطوف به زبان خوانده شده است که تحلیل چگونگی بیان مفاهیم در زبان، مساله اصلی این دو سنت فلسفی بوده است. با آنکه استرالیا و کشورهای اسکاندیناوی نیز سهمی در توسعه این نهضت فلسفی داشته اند، ولی خارج از کشورهای یادشده، این سنت فلسفی پیروان اندکی داشته است. به رغم وحدت نظر این سنت، فرد فرد فلاسفه و نهضتهای پیرو آن، در باب اهداف و روش شناسی فلسفه، غالبا به شکلی حاد، با یکدیگر اختلاف نظر داشته اند. برای مثال، لودویک ویتگنشتاین (فیلسوف کمبریجی اطریشی الاصل) که پیش از نیمه قرن بیستم یکی از چهره های اصلی این سنت بود، نمونه منحصربه فردی در تاریخ فلسفه به شمار می آید. او طی دو دوره از خلاقیت فلسفی بسیار بانفوذ خود توانست دو نظام فلسفی متفاوت بر پا کند که مضمون اصلی دومی نفی و استدلال منسجم برضد نظام اول بود. مع هذا هم اثر اصلی ویتگنشتاین دوره اول (رساله منطقی فلسفی، ۱۹۲۲) و هم اثر اصلی دوره دوم او (تحقیقات فلسفی، ۱۹۵۳) از زمره نمونه های برجسته فلسفه تحلیلی به شمار می آیند.

افزون بر این، غالبا اهداف متفاوتی برای مطالعه فلسفی زبان وضع شده است. برخی فلاسفه، از جمله برتراند راسل و ویتگنشتاین دوره اول، بر این قول بوده اند که ساختار ضمنی، (underlying structure) زبان ساختارجهان را بازمی تابد. براساس این قول، فیلسوف می تواند با تحلیل زبان به حقایقی مهم در باب واقعیت نائل آید. این نظریه تصویری زبان، (picture theory of language) ،به رغم نفوذش، امروزه از جانب فلاسفه تحلیلی عموما باطل قلمداد می شود.

یکی دیگر از مناقشات اصلی این است که آیا زبان روزمره ناقص، مبهم، گمراه کننده، و حتی بعضی اوقات متناقض است یا خیر. از این رو برخی از فلاسفه تحلیلی تاسیس زبانی «ایدئال » را مدنظر قرار داده اند: زبانی دقیق و فاقد ابهام و دارای ساختاری شفاف. الگوی عام چنین زبانی غالبا [زبان] منطق نمادی بوده است که توسعه آن در قرن بیستم نقشی محوری در فلسفه تحلیلی ایفا کرده است. قول بر این بود که تاسیس چنین زبانی می تواند بسیاری از مناقشات سنتی فلسفه را خاتمه بخشد، مناقشاتی که منشا آنها ساختار گمراه کننده زبانهای طبیعی قلمداد می شد. اما در قطب مخالف، برخی از فلاسفه معتقد بودند که بسیاری از مسائل فلسفی از کم توجهی نسبت به آنچه مردمان به طور روزمره در موقعیتهای مختلف بیان می کنند، سرچشمه می گیرد.

فلاسفه تحلیلی به رغم این اختلاف نظرها در بسیاری موارد متفق القول اند. برای مثال، غالب این فلاسفه توجه خود را به مسائل فلسفی خاصی چون مساله استقراء معطوف کرده اند، و یا آنکه مفاهیم معینی چون مفهوم حافظه یا هویت شخصی، (personal identity) را مورد مطالعه قرار داده اند بدون آنکه نظامهای متافیزیکی جامعی وضع کنند. – این نگرش به همان قدمت روش سقراطی است، روشی که در رساله های افلاطون تجسم یافته است. افلاطون همیشه کار خود را با پرسشهای معینی چون «معرفت چیست؟» یا «عدالت چیست؟» آغاز می کرد، و این پرسشها را به شیوه ای تعقیب می کرد که می توان آن را به راحتی نمونه تحلیل فلسفی به مفهوم جدید کلمه دانست.

علی الاصول، تحلیل فلسفی باید برخی مفاهیم مهم را وضوح بخشد و برای آن پرسشهای فلسفی که شامل این مفاهیم است، پاسخی بیابد. مثال بارز چنین تحلیلی را می توان در نظریه وصفهای معین راسل، (theory of definite descriptions) یافت. بنا به قول راسل هر حکم ساده موضوع – محمولی نظیر «سقراط حکیم است » ظاهرا دو جزء دارد: یکی [مسند یا] موضوع اشاره (سقراط)، دیگری [مسندالیه یا] آنچه درباره موضوع است (حکیم بودن سقراط). اما اگر وصفی معین جایگزین اسم خاص شود، مانند حکم «رئیس جمهور ایالات متحده حکیم است »، ظاهرا ما همچنان با امری مورد اشاره و آنچه درباره آن بیان می شود، سروکار داریم. ولی اگر هیچ مابازایی برای وصف موردنظر وجود نداشته باشد مساله ای پدید می آید – همانند حکم زیر: «پادشاه کنونی فرانسه حکیم است.» با آنکه این حکم ظاهرا راجع به هیچ امری نیست مع هذا مضمون آن قابل فهم است. به دلیل وجود این مساله، آ. ماینونگ (یکی از فلاسفه برجسته قبل از جنگ جهانی اول)، که به جهت «نظریه اعیان »، ( Gegenstandstheorie) مشهور است، ناچار شد برای تبیین چنین مثالهایی میان اشیاء دارای وجود واقعی و اشیائی که وجودی از نوع دیگر دارند تمایز قائل شود; چون [به اعتقاد او] چنین احکامی را نمی توان درک کرد مگر آنکه معطوف به امری باشند.

به اعتقاد راسل فلاسفه ای نظیر ماینونگ به اعتبار صورت ظاهری شکل دستوری [این جمله] به غلط پنداشتند که گویا چنین احکامی صرفا احکام ساده موضوع – محمولی هستند. در واقع، آنها احکامی مرکب اند; چون تحلیل مثال فوق آشکار می سازد که وصف معین «پادشاه کنونی فرانسه » به هیچ وجه جزء مستقلی از حکم را تشکیل نمی دهد. تحلیل زبانی نشان می دهد که این حکم ترکیب عطفی پیچیده ای از چند حکم است: (۱) «کسی پادشاه کنونی فرانسه است » ; (۲) «حداکثر یک نفر پادشاه کنونی فرانسه است » ; (۳) «اگر کسی پادشاه کنونی فرانسه باشد او حکیم است.» اما نکته مهمتر آن است که هرکدام از این سه جزء به تنهایی حکمی کلی است که به هیچ کس یا چیز خاصی معطوف نیست. [(۱)، (۲)، (۳) تحلیل کامل حکم فوق به شمار می آیند.] در این تحلیل کامل، هیچ بخشی معادل «پادشاه کنونی فرانسه » وجود ندارد. این امر نشان می دهد که هیچ بخشی از حکم فوق را نمی توان عبارتی دانست که مانند اسمهای خاص بر چیزی دلالت کند، چیزی که گویا همان موضوع مورد اشاره کل حکم است. بنابراین تمایز ماینونگ میان اشیائی که وجودی واقعی دارند و اشیائی که وجودی از نوعی دیگر دارند، بی مورد است.

دیدگاه عام فلسفه تحلیلی
ماهیت و نقش و روش تحلیل
هدف فلسفه تحلیلی مطالعه دقیق و موشکافانه مفاهیم است.

منزلت فلسفه در سنت تجربه گرا. روح و سبک فلسفه تحلیلی با سنت تجربه گرا عجین است، سنتی که بر داده های حواس تاکید می کند و قرنهاست که به استثنای دوره های کوتاه خصلت بارز فلسفه بریتانیایی بوده است و این فلسفه را از کورانهای عقل گرای فلسفه قاره اروپا متمایز ساخته است. از این رو تعجبی ندارد که فلسفه تحلیلی عمدتا در کشورهای آنگلوساکسون ریشه دوانده است. در واقع، عموما سرآغاز فلسفه تحلیلی جدید را به زمانی نسبت می دهند که دو چهره برجسته این سنت، راسل و مور (که هر دو فیلسوفان دانشگاه کمبریج بودند) بر ضد نوعی ایدئالیسم ضدتجربه گرا قیام کردند که موقتا عرصه فلسفه را در انگلستان قبضه کرده بود. مشهورترین تجربه گرایان بریتانیا – جان لاک، جورج برکلی، دیوید هیوم و جان استوارت میل – در بسیاری از علایق و تعالیم و روشها با فیلسوفان تحلیلی معاصر شریک بودند. با آنکه بسیاری از تعالیم خاص این مشاهیر، امروزه هدف حمله فیلسوفان تحلیلی است، چنین به نظر می آید که این امر بیشتر نتیجه توجه هر دو گروه به مسائل فلسفی معینی است و تفاوتی در دیدگاه عام فلسفی آنها وجود ندارد.

غالب تجربه گرایان، به رغم پذیرش ناتوانی حواس در کسب یقین در خور معرفت، برآن اند که رسیدن به باورهای موجه درباره جهان فقط از طریق مشاهده و آزمون میسر است; یعنی استدلال پیشینی بر مبنای مقدمات بدیهی نمی تواند برای ما واقعیت جهان را مکشوف کند. این نظر به دودستگی بارزی میان علوم منجر شده است: اختلاف میان علوم فیزیکی، که در نهایت باید نظریه های خود را به یاری مشاهده تصدیق کنند، و علوم قیاسی یا پیشینی – برای مثال، ریاضیات و منطق – که روش آنها استنتاج قضایا از اصول موضوعه است; چون علوم قیاسی نمی توانند باورهای موجه، یا حتی معرفت، درباره جهان به ما عرضه کنند. این پیامد سنگ زیربنای دو نهضت مهم در متن فلسفه تحلیلی بوده است: اتمیسم منطقی و پوزیتیویسم منطقی. برای نمونه، از دیدگاه پوزیتیویستی، قضایای ریاضی صرفا نتیجه تعیب پیامدهای اصول وضعی یا قراردادهایی هستند که برای تعیین چگونگی کاربرد نمادهای ریاضی تدوین شده اند.

حال این پرسش مطرح می شود که آیا خود فلسفه را باید بخشی از علوم تجربی یا علوم پیشینی دانست؟ تجربه گرایان آغازین فلسفه را جزئی از علوم تجربی به شمار می آوردند. آنان در قیاس با فیلسوفان تحلیلی معاصر چندان مشتاق تامل در [ماهیت] روش فلسفی نبودند. تجربه گرایان آغازین بیشتر در پی حل مسائل معرفت شناسی (نظریه شناخت) و فلسفه ذهن بودند و اعتقاد داشتند که می توان از طریق درون نگری به حقایقی اساسی در این مباحث دست یافت; از این رو کار خود را نوعی روانشناسی درون نگر، ( introspective psychology) تلقی می کردند. در حالی که فیلسوفان تحلیلی قرن بیستم چندان تمایل نداشته اند که درون نگری بی واسطه را مبنای غائی تبیین امور بدانند. علاوه بر این به نظر می رسید که توسعه روشهای دقیق در منطق صوری می تواند به حل مسائل فلسفی یاری رساند و منطق هم بی تردید از مصادیق بارز علوم پیشینی است. به این ترتیب، این نظر رواج یافت که فلسفه باید همراه با منطق و ریاضیات طبقه بندی شود.

تحلیل مفهومی، تحلیل زبانی، تحلیل علمی. مع هذا این پرسش همچنان به جا ماند که نقش و روش فلسفه چیست. از نظر بسیاری فیلسوفان تحلیلی که به شیوه موشکافانه و دقیق مور فلسفه می ورزند، و به ویژه از نظر گروهی که دانشگاه آکسفورد را مرکز فلسفه تحلیلی ساخته اند، کار فلسفه تحلیل مفاهیم است. به اعتقاد این گروه، فلسفه مبحثی پیشینی است، زیرا فیلسوف به معنایی خاص از قبل صاحب مفهومی است که قصد تحلیل آن را دارد و در نتیجه بی نیاز از هرگونه مشاهده تجربی است.

فلسفه را می توان به عنوان تحلیل مفهومی یا تحلیل زبانی قلمداد کرد. برای مثال، فیلسوف در تحلیل مفهوم «دیدن » صرفا ملاحظات زبانشناختی را بیان نمی کند – نظیر تحلیل فعل «دیدن » – هر چند که بررسی آنچه می توان به کمک این فعل بیان کرد برای نتایج تحلیل او بی ربط نیست; چون مفاهیم به هیچ زبان خاصی وابسته نیستند; هر مفهومی وجه مشترک همه زبانهایی است که قادر به بیان آن هستند. به این ترتیب، فلاسفه ای که معتقدند کارشان تحلیل مفاهیم است همواره در جهت رفع این اتهام که مسائل و راه حلهای آنها صرفا منحصر به لفظ است تلاش کرده اند.

از سوی دیگر، سایر فلاسفه تحلیلی توجه خود را بیشتر به این امر معطوف کرده اند که هر عبارتی چگونه در زبان روزمره غیرفنی به کار برده می شود. از این رو، برخی منتقدان، به قصد تحقیر، اصطلاح فلسفه زبان متعارف، (ordinary language philosophy) را به این گونه تحلیلها اطلاق کرده اند. کتاب بانفوذ مفهوم ذهن اثر گیلبرت رایل (فیلسوف برجسته آکسفوردی) نمونه بارز تحقیقاتی است که به اعتقاد برخی از منتقدان مبنای عمده آن توجهی پیش پاافتاده به نحوه حرف زدن انگلیسی زبانها است; ولی آن دسته از فلاسفه تحلیلی هم که به اصطلاح زبان متعارف با وحشت می نگرند چه بسا استدلالهایی نظیر همان براهین رایل اقامه کنند.

مساله ادراک نشان می دهد که فلاسفه تحلیلی پایبند به تحلیل مفهومی هدف و غایت فلسفه را متفاوت از علم و در عین حال مکمل آن می دانند. فیزیولوژیستها، روانشناسان و فیزیکدانها هم – از طریق آزمایشها و مشاهدات و نظریه های آزمون پذیر – در گسترش فهم ما از مساله ادراک سهیم بوده اند. مع هذا به نظر می رسد که علوم همواره گرایش دارند مواضع قبلی خود را پشت سر گذارند، گرایشی که ظاهرا فلسفه فاقد آن است. برای مثال، در قلمرو فلسفه، تبیینی که فیلسوفی تحلیلی چون مور و پوزیتیویستی چون آیر در قرن بیستم از ادراک ارائه می کنند با تبیین لاک در قرن هفدهم پیوندی نزدیک دارد.

اختلاف میان فلسفه و علم در آن است که عالم رخدادی واقعی نظیر دیدن را بررسی می کند، در حالی که فیلسوف مفهومی را مورد مطالعه قرار می دهد که از قبل و مستقل از هرگونه اکتشاف تجربی در اختیار دارد. اگر عالم کار خود را با این فرض شروع می کند که می تواند مثالهای [مفهوم] دیدن را در عین کاربرد این مفهوم تشخیص دهد، فیلسوف می خواهد بداند که دیدن متضمن چه اموری است، یا به سخن دیگر چه شروطی را می توان برای طبقه بندی موارد دیدن اعمال کرد. برای مثال، او می خواهد بداند کدام شرط لازم یا کافی است. به هنگام آزمون این نظریه فلسفی که رؤیت هر شی ء مستلزم آن است که این شی ء در فرد مشاهده گر تجربه ای بصری را سبب شود (نظریه علی ادراک) نیازی به اجرای آزمایشی علمی نیست. ایجاد موقعیتهای خاصی که در آنها اشیاء فیزیکی گوناگون هیچ گونه تجربه بصری را سبب نمی شوند، آن هم به قصد اثبات رؤیت ناپذیری این اشیاء، کار بیهوده ای است. زیرا اگر این نظریه درست باشد، این گونه موقعیتهای آزمایشگاهی مصداق دیدن نخواهند بود; و اگر نظریه غلط باشد صرف توصیف موقعیتی فرضی باید کفایت کند. مساله اصلی چگونگی طبقه بندی موقعیتهاست و برای این منظور موقعیتهای فرضی به همان اندازه موقعیتهای واقعی مناسب اند.

نقش درمانی تحلیل. از دید برخی فیلسوفان سنت تحلیلی، به خصوص آنان که از ویتگنشتاین تاثیر پذیرفته اند، تحلیل مفاهیم علاوه بر آنکه فی نفسه کاری لذت بخش است ارزشی درمانی نیز دارد. حتی دانشمندان و عوام نیز در لحظات فلسفی خود به سبب عدم درک تحلیل مناسب مفاهیمی که به کار می برند مسائل فلسفی ایجاد می کنند. این افراد وسوسه می شوند تا برای تبیین این دشواریها نظریه هایی صورتبندی کنند، در حالی که می بایست نقش مفاهیم را از یکدیگر تمیز دهند، کاری که به آنان ثابت می کرد که اصلا مساله ای در کار نیست. بدین ترتیب، ناتوانی از درک نحوه استعمال مفاهیم روانشناختی – نظیر احساسات، عواطف و امیال – توجه فیلسوفان را به مسائل خاصی معطوف کرده است، مسائلی چون علم به اذهان دیگر یا اینکه چگونه عواطف و امیال می توانند موجب تغییراتی فیزیکی در جسم شوند و یا بالعکس. با این تصور از فلسفه، تحلیل مفاهیم موردنظر به جای حل، ( مسائل، آنها را «منحل »، (dissolve) می کند، زیرا فلاسفه با این کار درمی یابند که صورتبندی ایشان از مساله بر خطاهایی در مورد خود این مفاهیم استوار بوده است.

غالبا از این نحوه نگرش به فلسفه خرده می گیرند که چرا کار فلسفه را صرفا به رفع و رجوع سردرگمیهای فلاسفه دیگر منحصر می کند و از این طریق آن را به کاری عقیم و بیهوده تبدیل می کند. البته لزومی ندارد که این سردرگمیها فقط به فلاسفه دیگر محدود شود. برای مثال، دانشمندان هم می توانند نظریه هایی فلسفی تاسیس کنند که بر نحوه طراحی آزمایشهای آنان تاثیر گذارد، و از این رو نظریه های فلسفی آنان نیز می تواند مورد درمان فلسفی قرار گیرد. مثلا رفتارگرایی در روانشناسی – یعنی همان دیدگاهی که عواطف و امیال و نگرشهای ذهنی را تمایلات رفتاری، (behavioral dispositions) قلمداد می کند – ظاهرا نظریه ای فلسفی است، و چه بسا بر نوعی سردرگمی نسبت به تحلیل مفاهیم روانشناختی استوار باشد. مع هذا رفتارگرایی در شکل گیری رهیافت روانشناسان به علم مؤثر بوده است. به این ترتیب، فلسفه از این دیدگاه می تواند ورای حوزه بازیهای فلسفی واجد ارزشی درمانی باشد.

فلسفه، به رغم خصلت انتزاعی خود، همیشه به نیازهای انسانی معطوف بوده است، و شاید حتی الگوی درمانی [فلسفه] بهترین صورت تحقق این آرمان باشد. برای مثال، مردم عادی نیز همچون فلاسفه با این پرسش مواجه اند که آیا افعالشان با شرایطی پیشینی تعیین می شود یا خیر. اما این مساله، به شرط صحت دیدگاه درمانی از فلسفه، نتیجه کژفهمی در باب مفاهیمی چون علیت و مسؤلیت و فعل است که هرکدام محتاج تشریح و توضیح اند.

زبان صوری در برابر زبان متعارف
به لحاظ مباحث روش شناختی، نقش زبان یکی از مهمترین ملاحظات فیلسوفان تحلیلی و در همه منازعات آنان بعد اصلی حث بوده است. فلاسفه خارج از نحله تحلیلی رویهمرفته بر این نظر هستند که دلمشغولی این سنت فلسفی با زبان در حکم نوعی دوری از فلسفه به تعبیر کلاسیک آن است. در حالی که افلاطون و ارسطو، فلاسفه قرون وسطی، تجربه گرایان انگلیسی – و در واقع بیشتر فلاسفه ای که صاحب اثر به شمار می آیند – جملگی پرداختن به زبان را امری اساسی دانسته اند. مع هذا در مورد اینکه زبان چه نقشی باید ایفا کند اختلاف نظرهایی بنیادی وجود دارد. یکی از این اختلاف نظرها به اهمیت زبانهای صوری (به مفهوم رایج در منطق نمادی) برای پرسشهای فلسفی مربوط می شود.

تحول منطق ریاضی. از زمان ارسطو منطق همیشه با فلسفه متفق بوده است. اما تا اواخر قرن نوزدهم منطق عمدتا منحصر به تدوین قواعدی دقیق برای شکل نسبتا ساده ای از برهان بوده است: قیاس. و البته در طی این مدت منطق هیچ گاه به طور منظم در امتداد تحولاتی که علم ریاضی از ابتدا شاهد آن بوده است گسترش نیافت.

عملا از ابتدا ریاضی دانان به نحو دقیقی از دو روش مهم بهره گرفته اند: (۱) کاربرد روش اصل موضوعی (نظیر هندسه اقلیدسی) در گسترش مبحث ریاضی; و (۲) کاربرد نمادها یا متغیرهای صوری برای بیان احکام کلی و صادق این مبحث (با چنین روشی می توان گفت A+B B+A ،معادله ای است که در آن می توان هر اسم یا عددی را جایگزین A و B کرد و نتیجه همچنان صادق باقی بماند).

شگفت آنکه منطق دانان در طول قرون و اعصار هرگز نتوانستند قدرت کاربرد نمادهای صوری را دریابند. سرانجام وقتی استعمال چنین نمادهایی و دیگر روشهای ریاضی را آغاز کردند، توانستند درک ما را از این مبحث بسیار گسترش بخشند.

از میان همه تحولات علمی که در طی قرن نوزده، عمدتا از طریق آثار ریاضی دانان، رخ داد، ابداعات جورج بول انگلیسی، واضع جبر بول، و گئورک کانتور روسی الاصل، واضع نظریه مجموعه ها، اهمیتی خاص دارد، زیرا این ابداعات مبشر نزدیکی بیشتر منطق و ریاضیات بود. شخصیت برجسته ای که هم ریاضی دان و هم فیلسوف بود و بدین لحاظ می توان او را عامل اصلی ازدواج منطق (به منزله مبحثی فلسفی) با روشهای ریاضی دانست، گوتلب فرگه (متوفی ۱۹۲۵) نام داشت. فرگه که از استادان دانشگاه ینا در آلمان بود، از نظر تاریخی عمدتا به لحاظ نفوذ فکری اش بر برتراند راسل شهرت داشت، هر چند که امروزه از آثار او به اعتبار خودشان تقدیر می شود. اثر عظیم برتراند راسل، پرینکیپیا ماتماتیکا [مبانی ریاضیات] (۱۹۱۰ – ۱۹۱۳)، که با همکاری آلفرد نورث وایتهد نگاشته شده بود، همراه با کتاب قبلی راسل به نام اصول ریاضیات (۱۹۰۳) فلاسفه را به این نکته آگاه ساخت که کاربرد روشهای ریاضی در منطق ممکن است به لحاظ فلسفی اهمیت شایانی داشته باشد. دستگاه نمادی [منطق صوری] این حسن را داشت که در عین اینکه با زبان متعارف پیوندی نزدیک داشت، قواعدش می توانست به دقت صورتبندی شود. علاوه بر این، پیشرفتهایی که در عرصه منطق نمادی رخ داده است تمایزات و روشهای بسیاری به بار آورده است که می تواند در تحلیل زبان متعارف نیز به کار گرفته شود.

تفاوتهای زبان متعارف با منطق صوری. اما چنین به نظر می رسد که تفاوت میان زبان متعارف و زبان مصنوع منطق صوری صرفا در این نکته خلاصه نمی شود که اولی فاقد قواعد دقیقا وضع شده، است. آنچه در همان نگاه اول مشهود است این است که زبان متعارف غالبا قواعد منطق نمادی را علی الظاهر نقض می کند. برای مثال حکم زیر را در نظر گیرید: «اگر این طلا است [که با نماد p نشان داده می شود]، آن گاه در تیزاب حل می شود [که با نماد q نشان داده می شود].» چنین حکمی در منطق نمادی با شکل منطقی موسوم به شرطی تابع ارزشی، p ? q (که در آن ؟ به معنای «اگر …، آنگاه …» است)، بیان می شود. براساس یکی از قواعد منطق هرگاه «این طلا است » کاذب باشد حکم فوق صادق است. در حالی که در زبان متعارف این حکم صرفا بر مبنای دلائل منطقی صوری صادق به شمار نمی آید، بلکه صدق آن در گرو وجود پیوندی واقعی در جهان واکنشهای شیمیایی است، پیوندی میان طلابودن و قابلیت حل شدن در تیزاب که هیچ ربطی به منطق نمادی ندارد.

در میان فلاسفه تحلیلی وجود بسیاری از این گونه تفاوتهای ظاهری میان منطق نمادی و زبان متعارف به نگرشهای گوناگونی دامن زده است، از سوءظن کامل به ذی ربط بودن منطق نمادی به زبانهای غیرمصنوع گرفته تا نگرشی که زبان متعارف را محمل مناسبی برای بیان دقیق حقایق علمی قلمداد نمی کند.

تفاسیر مختلف از نسبت منطق با زبان. بسیاری از فلاسفه تحلیلی معتقدند که منطق نمادی می تواند چارچوبی مناسب برای زبانی ایدئال یا کامل فراهم آورد. این حکم را می توان به دو صورت مختلف تعبیر کرد:

۱ – راسل و ویتگنشتاین دوره اول معتقد بودند که منطق می تواند به نحو دقیقی ساختار واقعی همه زبانها را آشکار سازد. در نتیجه هر نوع انحراف ظاهری از این ساختار در زبان متعارف باید ناشی از این واقعیت دانسته شود که دستور ظاهری، ( surface grammar) زبان متعارف نمی تواند ساختار واقعی آن را آشکار سازد و لذا می تواند امری گمراه کننده باشد. فلاسفه ای که مدافع این نظر بوده اند، به قصد تکمیل آن، غالبا کوشیده اند تا ظهور مسائل فلسفی را به مسحورشدن توسط ویژگیهای ظاهری زبان نسبت دهند. برای مثال، به دلیل شباهت میان دو جمله «ببرها گاز می گیرند» و «ببرها وجود دارند»، ممکن است چنین به نظر رسد که فعل «وجودداشتن »، همچون دیگر افعال، محمولی را بر موضوع حمل می کند.

منبع : فصلنامه فلسفی ارغنون، شماره ۷-۸

مطالب مرتبط