مردم شناسی در جامعه ایرانی (1)

متن حاضر بخش اول سخنرانی دکتر نعمت الله فاضلی، محقق و استاد دانشگاه با عنوان‌ «نگاهی به منطق سیاسی و اجتماعی علم با تاکید بر مردم شناسی فرهنگی» می باشد که در 12 دی ماه 1386 در محل انجمن جامعه شناسی ایران، ایراد گردید.

موضوع سخن من “منطق سیاسی اجتماعی علم” است. به نظر من نبض علم هنوز در جامعه ی ما می زند و علوم زنده هستند. حداقل در این انجمن که این گونه است. جوانهای امروز برایشان عادی است که همه در انجمن جامعه شناسی جمع شده و راجع به منطق علم صحبت می کنند. اما بیست سال پیش این قضیه یک چیز فانتزی و نامعقول به نظر می رسید. ده سال پیش هم همینطور بود. اما الان برای همه عادی شده که کسی اینجا راجع به این موضوع صحبت کند.
من می خواهم به یک سری چالش هایی پاسخ بدهم که کل علوم اجتماعی ایران با آن مواجه است. سوالی که در بین این چالشها مطرح است این است که آیا این علوم با جامعه ی ایران نسبتی دارند یا خیر؟‌
پاسخی که معمولاً رسانه ها و دولتمردان و افکار عمومی به این سوال می دهند این است که رابطه ای وجود ندارد. پاسخ منتقدان و روشنفکران علوم اجتماعی این است که این علوم ارتباطی با جامعه ی ما ندارند و یا اگر دارند ارتباطشان از نوع سازنده نیست.
دو دیدگاه عمده درباره ی نوع رابطه ی بین علوم اجتماعی و جامعه ی ایران ارایه شده است. یکی دیدگاهِ نظریه ی وابستگی است که بر اساس این نظریه همانطور که در کل حوزه های سیاسی اجتماعی و اقتصادی گفته می شود، کشورهای حاشیه ای نسبت به مرکز نقش طفیلی و خادم را داشته و دریافت کننده ی داده ها، خدمات و پیامها از مرکز هستند. این پیامها در حوزه ی فرهنگ، تهاجم فرهنگی نام دارد که به آن سلطه ی فرهنگی یا استیلای فرهنگی نیز می گویند. در حوزه ی علم هم گفته می شود که ما مصرف کننده و دریافت کننده و منفعل هستیم. علوم انسانی هم از دیدگاه نظریه ی وابستگی در واقع علومی است که در امتداد فرآیند غربی شدن عالم تعریف می شوند.
دیدگاه دوم که به نظریه اول نزدیک است اما آن را با مبانی دیگری مطرح می کند، بحثی است که اولین بار مارکسیستها تحت عنوان cultural imperialism یا امپریالیسم فرهنگی مطرح کردند که اگر بخواهیم خیلی وارد مبانی اقتصادی موضوع نشویم این قضیه را از دیدگاه مبانی فرهنگی تعریف می کنند.
مطابق این دیدگاه تفکری که در عالم شکل گرفته به گونه ای است که کشورهای غیر غربی ناخواسته یا ناخودآگاه مبانی هویتی خودشان را از دست می دهند. ابتدا با سیستم فرهنگی شان به تدریج فاصله می گیرند و حوزه ی علوم انسانی و علوم اجتماعی ابزاری می شود درخدمت تضعیف مبانی هویتی آنها و الی آخر.
این دو دیدگاه دیدگاههایی است که در حوزه ی علوم اجتماعی و انسانی در کشورهای غیر غربی از جمله جامعه ی ایران مطرح است. در جامعه ی ایران کسانی که این دیدگاه را مطرح کردند آل احمد و محمود عنایت بودند. آنها به شدت بر این موضوع تاکید می کنند که کشورهای غیرغربی مصرف کننده ی کالاهای غربی و وابستگان به اقتصاد غرب هستند. طبیعتاً در حوزه ی علم و دانش هم جز این نیستند. در نگاه cultural imperialism، مارکسیستهای ایرانی و مذهبی ها و علی الخصوص روشنفکران دینی مثل مرحوم شریعتی از این دیدگاه تبعیت می کردند.
البته دیدگاه سومی هم وجود دارد که بیشتر بحث سومی شدن حوزه های علوم انسانی و اجتماعی را توصیه می کند. مبانی این دیدگاه هم برمی گردد به سالهای دهه ی 50 و نراقی در کتاب «‌آنچه خود داشت»‌ و کتابها و نوشته های دیگرش این بحث را دنبال کرده است. کتابی هم که در سالهای 75 و 76 منتشر شد حاصل گفتگو با ایشان است که در جلد اول به طور مفصل بومی شدن نگرش ها را درحوزه ی علوم اجتماعی مطرح می کند. این دیدگاه البته نه بر طبل امپریالیسم فرهنگی می کوبد و نه بر نظریه ی وابستگی تکیه می کند؛ بلکه بیشتر بر این استوار است که علوم اجتماعی و علوم انسانی در ایران می توانند در مسیر فرآیندهای نوسازی جامعه ی ایران قرار بگیرند. در واقع یک نگاه تلفیقی و ترکیبی دارد به این معنا که گفته می شود علوم انسانی و علوم اجتماعی از لحاظ روش می تواند از پیشرفتها و به اصطلاح دستاوردهای روان شناختی علم جدید استفاده کند.
این سه، تیپ هایی است که در مورد علوم انسانی و اجتماعی در جامعه ی ما حاکم است.
در سطح جهان هم تقریبا همین سه دیدگاه وجود دارد. تفاوت عمده ای که دیدگاه بومی گرایانه از نوع احسان نراقی با نظریه ی وابستگی و نظریه ی امپریالیسم دارد این است که به انکار و ستیز با این علوم نمی پردازد. مرکز یا غرب را نقد نمی کند؛ بلکه‌ می گوید ما می توانیم با توجه به این موضوعات در حوزه ی پژوهش، علم ایرانی را در حوزه ی علوم انسانی بسازیم. بعضی ها این موضوع را انکار می کنند و هستی و موضوعیت این علوم را به چالش می کشند. نوعی چالش در این رابطه می گوید به هر حال این علم باید فرهنگی شود و در جامعه ایران، معنا و کاربرد پیدا کرده‌ و کارکردهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی خودش را تعریف کند. مجموعه ی این دیدگاهها به گونه ای چالشهایی است که در این حوزه ها است.
دو دیدگاه اول کمیت و هستیت و ماهیت این علوم را به نوعی با یک علامت سوال بزرگ روبرو می کند که آیا این علوم برای ما اصلاً می توانند وجود داشته باشند و مفید و سازنده هستند یا خیر؟ و می گویند که این علوم در خدمت کشورهای دیگر بوده و به اشکال مختلف در جوامع غیر غربی مخرب و ویرانگر اند.
بحثی را که امروز می خواهم ارائه کنم مطالعه ای است در مورد اینکه انسان شناسی، مردم شناسی یا قوم شناسی به مثابه یکی از شاخه های علوم اجتماعی چه نسبتی با جامعه ی ایران دارند؟در این زمینه تعابیر مختلفی وجود دارد. سابقه نگاه اولیه به این واژه ها که نام بردم به سال 1314 در زبان فارسی و حتی در افغانستان و تاجیکستان بر می گردد. در آن سالها واژه هایی مثل نژادشناسی یا بشرشناسی متداول بوده است. چون واژه مردم شناسی بیشتر جا افتاده است واژه های قدیمی را بکار نمی گیرم.
مردم شناسی، قوم شناسی و انسان شناسی سه تعبیری است که برای این روش بکار می گیرند. هدف من این است که بدانم انسان شناسی به مثابه یکی از شاخه های علوم اجتماعی چه نسبتی با جامعه ی ایران داشته است؟ آیا پاره ای از امپریالیسم فرهنگی است یا نه! آیا ما به عنوان یک کشور پیرامونی فقط به باز تولید پاره ای از دانش انسان شناسی غرب پرداختیم؟ آیا این یک دانش بومی است؟ یعنی به عنوان یک سنت بومی انسان شناسانه می توانیم در ایران از آن نام ببریم؟ یا تلاش سالهایی است که ما انسان شناسی را در ایران شکل دادیم و موفق نمی شدیم که یک سنت و tradition دانشگاهی و علمی را ایجاد کنیم؟
بحث من عمدتاً معطوف به نسبتهای عمده ای است که بین جامعه ی ایران و انسان شناسی برقرار است. چون دیدگاههایی که به آنها اشاره کردم و به نقد علوم اجتماعی می پردازند بیش از آنکه به روایت اعتبار این علوم و درستی یا نادرستی داده ها و یافته های این علوم معطوف باشند، بیشتر به نسبتهایی که بین جامعه ی ایران و علوم اجتماعی برقرار است می پردازند.
تعابیر و نگاههای دیگری نیز وجود دارد. مثلاً نگاهی که علوم اجتماعی را در چهارچوب مدرنیزاسیون دیده و آن را پاره ای از فرآیند توسعه ی بروکراسی نظام آموزش عالی در ایران تعریف می کند. نگاه دیگر از نسبت بین جامعه و علم حرف می زند. یعنی بیش از آنکه علوم اجتماعی را به سنتهای درونی ارجاع دهد، به این نکته می پردازد که بین جامعه ایران و علوم اجتماعی چه رابطه ای برقرار است. پاسخی هم که می دهد این است که جامعه ایران تجربه ای در زمینه ی نوسازی و مدرنیزاسیون به خصوص مدرنیزاسیون از بالا نداشته است. مدرنیزاسیون دوران رضاشاه، محمدرضاشاه و بعد جمهوری اسلامی ایران به نظام بروکراسی دانشگاه و توسعه آن بر می گردد.
نگاه همه ی این دیدگاهها به گونه ای نگاهی بیرونی به علم بوده است. به همین دلیل جنس چالشهایی که علوم انسانی و علوم اجتماعی در جامعه داراست از جنس چالشهای جامعه شناختی و جامعه شناسی علم است. درست برخلاف آنچه دنیای غرب تجربه کرده است. یعنی چالشهای جامعه شناختی در دنیای غرب و علوم اجتماعی و انسان شناختی تا قبل از چند دهه ی اخیر یعنی تا قبل از 1970 به هیچ وجه از جنس چالشهای بیرونی نبوده است.
قرن نوزدهم و بعد از انقلاب صنعتی زمان پیدایش علوم اجتماعی غربی بود. عمده ی چالشهایی که این علوم تا سالهای 1960 و 1970 با آنها مواجه بود، چالشهای روان شناسانه و مربوط به گفتمانهای درونی علم بود. از دهه 60 و 70 به بعد به تدریج و به طرز بارز و برجسته ای چالشهای مربوط به نسبت بین علم و جامعه گسترش پیدا می کند. حتی این بحث را رسانه ای کرده و می خواهند ببینند مردم با نه تنها جامعه شناسی عمومی بلکه حتی علوم طبیعی و علوم فیزیک و شیمی و زیست شناسی، گیاه شناسی و تمام علوم دیگر چه برخوردی دارند؟ اما تا قبل از آن چالشها از جنس چالشهای مربوط به نظام مفهوم سازی، نظام سخن روائی و اعتبار نظام گفتمانی درون علم بوده است. اما در کشورهای غیر غربی این چالشها مسلماً از جنس چالشهای بیرونی است. تعریف رابطه ی فرهنگ و این علوم، تعریف رابطه ی جامعه با این علوم است. علت این که نوع چالشهای علوم انسانی و علوم اجتماعی در کشورهای غیرغربی با کشورهای غربی متفاوت است، به روند تاریخی شکل گیری این علوم در دو جامعه ی غربی و غیرغربی بر می گردد.
در واقع چرایی تفاوت نوع چالشهای علوم انسانی و علوم اجتماعی که کشورهای غیرغربی با آن مواجه اند با کشورهای غربی به تاریخ پیدایش، توسعه و تکوین این علوم در دو جامعه برمی گردد. در کشورهای غربی توسعه ی علوم اجتماعی و علوم انسانی و در واقع همه ی علوم وابسته در یک روند ارگانیک و طبیعی بوده است. در مسیر تحولاتی که جامعه ی غرب از رنسانس به بعد تجربه کرده بود، طبیعتاً علم به مثابه وجهی از تاریخ آن جامعه، دستخوش تحولاتی می شد که از درون خود جامعه برخواسته بود. به تعبیر دیگر در دنیای غرب تحول در حوزه ی علم به یک معنا پاره ای از تحول در حوزه ی تاریخ جامعه هم بود. منطق جامعه و منطق علم به گونه ای خاص در هم درآمیخته و نوع همسویی و همراهی بین علم و جامعه وجود داشت. اما در مورد کشورهای غیرغربی بطور مشخص جامعه ما این تحول، همراهی و همسویی ارگانیک وجود نداشت. در نتیجه در غرب علم برخودش و بر گفتمانهای درون خودش استقرار می یابد. به این دلیل هست که جامعه ی غربی استقلال مفاد علم را پذیرفته است. در یک روند تاریخی و علمی همسوی با مجموعه ی تحولات و نیازهای خودش تولید شده است. به همین دلیل منطق درونی علم به یک معنا با منطق بیرونی تحولات و سازگاریهای اجتماعی همسویی و سازگاری دارد. اما در کشورهایی مثل جامعه ی ما ورود علم محصول به اصطلاح تحول یکپارچه و همه جانبه ی گفتمانی، معرفتی، فکری و اندیشه ای جامعه ی ما نبوده است. در نتیجه ابتدا ما بیشتر علم را به عنوان امری متمایز از جامعه تجربه کردیم. علم در جای دیگر تولید و توسعه پیدا کرده بود و بعد کشوری مثل ما به این فکر افتاد که این علم را اقتباس و جذب کرده، سپس توسعه دهد. بنابراین ما در ابتدا از مبانی متفاوتی نسبت به غرب شروع کردیم. با فاصله و تاخر فرهنگی زیادی شکل گیری علم را آغاز کردیم. همین فاصله، تاخر فرهنگی، گسست و گسیختگی بین علم و جامعه باعث شد از ابتدا این چالش بوجود آید. چون به هر حال از خود می پرسیدیم رابطه بین جامعه و علم چیست؟ علم به چه نیازهایی می خواهد پاسخ بدهد؟ علم با مبانی فکری، فرهنگی و سیاسی ما چه نسبتهایی برقرار می کند؟‌
من از آن فضای کلی بیرون می آیم و به جامعه خودمان می پردازم. در بحث از حوزه انسان شناسی ابتدا به یک مقدمه ی کوتاه اشاره می کنم. از سالهای 1860 به بعد علوم و به تبع آن علوم اجتماعی با چالشی گسترده روبرو شد. به این معنا که یک گفتمان خود انتقالی با جنبه ی انسان شناسی در این حوزه بوجود آمد. من اگر بخواهم همه ی این گفتمان را شرح دهم زمان زیادی خواهد گرفت. فقط در چند عبارت کوتاه خلاصه می کنم. محورهای آن فرآیند بازاندیشی انتقال در حوزه ی انسان شناسی چیست؟‌ این محورها را می شود در سه گفتمان خلاصه کرد:‌
اولین آن گفتمان پسااستعماری است. انسان شناسان از سالهای 1960 به بعد با این پرسش مواجه شدند که آیا این علم واجد یک سابقه ی استعماری است؟
موضوع انسان شناسی از قرن 19 و اوایل قرن بیستم، به صورتی که در دوره ی ویکتوریایی بریتانیا شکل گرفت و انسان شناسانی چون ادوارد والت تایلر و انسان شناسان کلاسیک دیگر، مطالعه فرهنگهای دیگر بود. به بیان دیگر مطالعه جوامع کوچک و مطالعه ی جوامع غیرغربی در بدو تولد خودش با فرآیند استعمار همراه بود. علت هم این بود که کشورهای اروپایی که دارای مستعمره بودند نیاز داشتند برای مدیریت و حکمرانی کشورهای تحت سلطه ی خودشان زبان، آداب و رسوم و فرهنگ آن کشورها را بیاموزند و برای مدیریت کردن جوامع مورد استعمار نیاز به کارشناسان و متخصصانی داشتند که این کارشناسان به آنها بگویند در جامعه ی تحت سلطه ی خود چه کاری باید انجام دهند.
انسان شناسی در قرن 19 نقش اش را به طور گسترده ای ایفا کرد. البته این یک روی سکه است. یعنی کاربردهای اجتماعی که انسان شناسی داشت یک روی سکه است و آن هم برای این بود که به کشورها سفر کنند. زیرا نیاز داشتند که با سازمان و گروههای سیاسی هم همسفر شوند تا از جنگها و اسپانسرشیپ دولتهای خود بهره مند شوند. در عین حال خدماتی که به دولتشان می دادند یک دستاورد نظری، تحقیقاتی و گسترده ای هم داشت.
چهره ی شاخص گفتمان استعماری، ادوارد سعید است که در کتابش به نام شرق شناسی به شدت نگاه غربی را نسبت به فرهنگ های دیگر به چالش کشید. بحث ادوارد سعید و نگاه پسااستعماری وی این بود که غربی ها از موضع نگاه تکامل گرایانه ی خطی به غیر غربی ها نگاه کردند تا خودشان را در اوج تکامل و بقیه کشورها را در مراحل پایین تر ببینند. تلاش غربی ها برای شناخت غیرغربی ها که ادوارد سعید تمام این غیرغربی ها را به نام شرق می شناسد این بوده که غرب نیاز داشت برای شکل دادن به هویت خود یک دگرگونی یا other (دیگری) را خلق کند. یک “دیگری” که واجد تمام نکات منفی مورد نظر غرب باشد. یعنی انسان غیرغربی، انسان شهوت رانِ شرقی است. بخصوص عربها و داستان هزار و یک شب شیوخ عرب که زبانزد همگان است.
ادوارد سعید ادعا می کند که نگاههای شرق شناسانه و انسان شناسانه یکی از پشتوانه های اصلی اش این بوده که یک other غربی درست کنند و غرب بتواند خویشتن و self خود را بعنوان یک self متکامل و در واقع تکامل یافته ترین فرهنگ به دیگران تحمیل کند تا در نهایت نوعی هژمونی غربی ایجاد کند.
ادعای بعدی ادوارد سعید، وجود فرهنگ امپریالیستی است که در جلد دوم کتاب شرق شناسی خود در سالهای آخر عمرش به آن پرداخت. این ادعا در حوزه ی ادبیات بود، نه در حوزه ی انسان شناسی. بحث ادوارد سعید این بود که ادبیات قرن بیستم ادبیاتی است که حول و حوش مفهوم امپراتوری و ایدئولوژی امپراتوری شکل گرفت و بقیه ی کشورها به اصطلاح کشورهایی هستند که به نحوی در خدمت امپراتوری هستند.
به هر حال اولین نقدی که انسان شناسان آنرا پذیرفتند کتاب فدرال اسد تحت عنوان «مواجهه با انسان شناسان» بود که در سال 1979 منتشر شد. نویسندگان دیگر به نقش استعماری انسان شناسی در کشورهای مختلف پرداختند که در واقع نوعی اعتراف انسان شناسان برای تسکین وجدان خود بود و به نحوی طلب مغفرت می کردند. فدرال اسد به نام مارکسیستی که معتقد به سرمایه داری و کاپیتالیسم است با یک قلم بسیار تند و هجومی، ابعاد مختلف و مبالغه آمیزی به نقش های استعماری انسان شناسی داده بود. حتی در کشور خود ما هم در کتاب روشنفکرانی چون جلال آل احمد همین نگاهها بطور مشخص راجع به انسان شناسان مطرح شده بود. بعد از انقلاب اسلامی رهبران سیاسی ما در سخنانشان بطور صریح تحت عنوان اینکه غربی هایی که به عنوان انسان شناس و مردم شناس در کشورهای ما تحقیق می کنند، به دنبال علم نیستند به این بدبینی دامن زدند. این بدبینی و این نقد تا آنجا وجود داشت که فعالیت این علم در ایران محدود و ممنوع شده بود. من نمونه های مشخصی دارم که در اوایل انقلاب سخنرانی تند و تیزی علیه این گروه وجود داشت.
دومین گفتمانی که انسان شناسان به آن پرداختند، گفتمان پسانوگرایی یا پست مدرنیسم است. برخلاف گفتمان قبلی که در دهه ی 60 و 70 متولد شد، این گفتمان از 1980 به بعد گسترش پیدا کرد.
می توان گفت اصحاب این نظریه به بحران معرفت شناسی اشاره می کنند و معتقدند مردم نگاری کفایت و شایستگی لازم را برای آنکه بتواند واقعیت اجتماعی را باز نمایاند، ندارد. این مبحث بعدها تحت عنوان بحران بازنمایی در انسان شناسی مطرح شد. بحران بازنمایی بیشتر معطوف به این بود که اساساً علوم اجتماعی با بحران و چالش عینیت مواجه اند. مثل ادعای پوزیتیویست ها که معتقدند انسان گرایی قبلاً در جامعه شناسی بطور دقیق تر مورد بررسی قرار گرفته است. بنابراین مردم نگاری هم نوعی نگارش و writing است. نگارش هم تحلیل کردن فرهنگ است؛ بیش از آنکه یک نوع تحقیق تجربی باشد، به معنای کشف کردن است. مثل کاری که یک شیمیدان در آزمایشگاه انجام می دهد نیست. بلکه مثل کاری است که یک شاعر یا رمان نویس انجام می دهد که احساسات، برداشتها و تلقی های عاطفی و احساسی خویش را می نگارد. انسان شناسی هم اینگونه هست.
سومین گفتمانِ خود انتقادی که در انسان شناسی بطور گسترده ای مطرح شد و اکنون هم وجود دارد گفتمانی است که تحت عنوان (politic of knowledge) سیاستِ علم مطرح شد. این گفتمان بیشتر بر معرفت شناسی میشل فوکو و بحث هایی که فوکو درباره ی نسبت قدرت و دانش انجام می داد، متکی است. اینکه ذاتاً دانش مولد قدرت است و قدرت مولد معرفت و دانش است. این نوعی رابطه ی تعاملی دو سویه است. نظامها، اجتماعات و گفتمانهای معرفتی چیزهایی هستند که از دل ساختارهای قدرت برمی خیزند. بین قدرت اجتماعی و قدرت سیاسی در سطح دولت و ملی نسبت نزدیکی وجود دارد. در انسان شناسی هم افرادی مثل کالین وارد این بحث شدند تا نشان دهند چگونه دانش انسان شناسی چه در سطح کاربردی که برای دانشهای دیگر مثل زیست شناسی، دام پزشکی، روان کاوی بکار می رود و چه در سطح کلان نظری آن، در همه حال نوعی نسبت تنگاتنگ بین قدرت و دانش انسان شناسی وجود دارد.
این سه گفتمان در واقع گفتمانهایی بودند که هر سه آن می توانست منطق سیاسی و اجتماعی انسان شناسی را روز بروز برجسته تر کند. بطوریکه می شود گفت الآن ما در دوره ای بسر می بریم که انسان شناسی در سطح جهانی به باز بینی و باز اندیشی خویش می پردازد و به دنبال این است که نشان دهد قصد دارد خود را از گناهان یا خطاهایش تبرئه کند. از طرفی جاهایی می خواهد نشان بدهد که الزامات و محدودیت هایی در ساختار سیاسی اش ایجاد کرده و می کنند.
من در مطالعه ای که با توجه به گفتمان های موجود انجام دادم خواستم به این سوال پاسخ دهم که رابطه انسان شناسی و نظام سیاسی اجتماعی ایران چیست؟ هنگامی که این کار را شروع کردم یکی از جامعه شناسان کشورمان علت را از من جویا شد. من هم توضیح دادم که می خواهم راجع به انسان شناسی در ایران بحث کنم. خیلی جدی از من پرسید که مگر چیزی به نام انسان شناسی در ایران وجود دارد که شما می خواهید درباره اش تحقیق کنید و ببینید رابطه اش با جامعه ایران چیست؟ دنبال مبحث بیهوده ای هستی؟ ما چنین چیزی نداریم و چه عاملی تو را به این مسیر هدایت کرد؟ او حتی بعدها سفارش کرده بود که به من بگویند اینقدر بیراهه نروم، زیرا در ایران انسان شناسی وجود ندارد.
بنابراین انسان شناسی ایران قبل از اینکه بخواهد به این سوال پاسخ دهد که رابطه اش با جامعه ایران چیست، باید اثبات کند که اصلا وجود دارد؟ اگر در غرب این سوال مطرح شود که رابطه سیاست و انسان شناسی چیست؛ برای این است که سنت هایی مثلاً سنت آلمانی انسان شناسی، سنت فرانسوی و انگلیسی و حتی آمریکایی انسان شناسی وجود دارد. در مورد انسان شناسی ایران اولین چالش این بود که اول باید ثابت کنی که هست. بعد از اینکه ثابت کردی حالا باید بگویی که رابطه اش با جامعه ایران چیست؟ احساس من این است که هست.
اگر بخواهیم بطور تاریخی به این قضیه نگاه کنیم، می توان گفت انسان شناسی و مردم نگاری عبارتست از دانشی که به توصیف دانش و فرهنگ یک ملت می پردازد. از این رو هیچ ملتی نیست که بی نیاز از انسان شناسی باشد. بخصوص ملتی که دارای فرهنگی مکتوب و طولانی است.
امکان ندارد مردمان این مملکت درباره چند هزار سال فرهنگ مکتوب پیش از اسلام و بعد از اسلام هیچ فکری نداشته و چیزی نگفته باشند. هیچ تامل، باز اندیشی، توضیح و شرحی برای خود ارائه نکرده باشد. اولین نتیجه ای که با نگاه به ادبیات، تاریخ، جغرافیا، فلسفه و متون تاریخی می گیرید گواه بر وجود سابقه تاریخی این مدعاست.

ادامه دارد …

منبع: سایت باشگاه اندیشه

سخنران : نعمت الله فاضلی
خبرنگار : سعید بابایی

مطالعات اجتماعی, مردم شناسی

مطالب مرتبط