مردم شناسی در جامعه ایرانی (2)

متن حاضر بخش دوم و پایانی سخنرانی دکتر نعمت الله فاضلی، محقق و استاد دانشگاه با عنوان‌ «نگاهی به منطق سیاسی و اجتماعی علم با تاکید بر مردم شناسی فرهنگی» می باشد که در 12 دی ماه 1386 در محل انجمن جامعه شناسی ایران، ایراد گردید.

من پیشتر در مقاله ای در سال 1373 با عنوان «مروری بر سیر انسان شناسی در ایران»، انسان شناسی در ایران را طبقه بندی کرده بودم. من نمی خواهم بگویم انسان شناسی به معنای معاصرش وجود دارد، ولی هر چه هست این موضوع در ایران چند ویژگی مشخص دارد.
اولین آن راجع به فرهنگ ایرانی است. دوم اینکه بخش زیادی از آن در قالب مشاهدات و تجربه های زیستی ما است. آنهاییکه متون قدیمی را نوشتند بطور آگاهانه ای داعیه ی این را داشتند که می خواهند در باره فرهنگ ایران به مطالعه بپردازند. این ادعا در کتاب مروج الذهب مسعودی یا کتاب الاشراف مسعودی دیده می شود. علاوه بر اینکه در این کتابها گزاره های نظری هم وجود دارد. در دین اسلام یک سری گزاره های نظری راجع به نسبت فرهنگ و جغرافیا موجود است. ابن خلدون و مسعودی و بسیاری دیگر راجع به رابطه موسیقی و هنرها با جغرافیا در شرایط اقلیمی محیطی مختلف بحث های زیادی کرده اند. می شود گفت این گونه بحث ها گزاره هایی انسان شناسانه راجع به فرهنگ است. ابن خلدون به طور مفصل درباره افول و شکل گیری تمدن ها بحث کرده که این بحث از نگاه انسان شناسانه و دیدگاه تاریخی قابل پیگیری است.
قسمت دوم بحثم این است که از اوائل قرن 19 که رابطه ی ایران با جهان خارج آغاز می شود، در ایران نوعی چالش هویتی سه پاره به وجود می آید: هویت ملی، هویت مذهبی و هویت مدرن.
این سه چالش هویتی، ما را به باز اندیشی درباره چیستی، هستی و هویت خودمان وادار کرد. این امر در نهایت به تولید گفتار در سطوح تاریخی، ادبی، فلسفی و توصیفات فتوگرافیکی مثل سفرنامه ها انجامید. اولین سفرنامه ای که موثر بود سفرنامه ی میرزا صالح شیرازی است که با کاروانی 5 نفره به انگلستان رهسپار شده بود. وی در سال 1818 به تبریز بازگشت و با خود ماشین چاپی آورد که بعدها با آن روزنامه کاغذ اخبار را چاپ کرد. وی سپس سفرنامه ای نوشت که توصیف دقیقی از مشاهداتش در سفر بود. ناصرالدین شاه فرد دیگری است که با مسافرت هایی که به غرب می کند یادداشتهایی می نویسد و باعث می شود بقیه دنباله رو وی باشند و سفرنامه نویسی باب شود.
اولین سفرنامه فارسی سفرنامه ی ناصرخسرو است. زرین پور وی را اولین سفرنامه نویس فارسی می داند. ویژگی خاص سفرنامه ناصر خسرو نوع نگاه وی به زندگی روزمره، فرهنگ و ابعاد مختلف آن است که بعدها در سفرنامه نویسی ایرانی پی گرفته می شود. افراد دیگری هم در دوره مشروطیت سفرنامه نوشتند که به نقد فرهنگ ایرانی مربوط می شود. سیاحت نامه‌ ابراهیم بیگ، نوشته مراغه ای در توصیفات فوتوگرافیک مردم ایران زمین نقطه عطفی است. وی فردی ایرانی است که به مصر سفرکرده بود و در گریز از کشور مصر از راه ترکیه به ایران برمی گردد. وی در این سفرنامه ترکیه را توصیف می کند که چگونه مردم آن دیار نسبت به فرهنگ و تکنولوژی بوجودآمده در غرب آگاهی کسب کرده و تقاضای ملی برای ایجاد نظم مدرن و تکنولوژی جدید در این کشور دیده می شود. وی وقتی وارد ایران می شود، بی نظمی و بی سوادی را می بیند و بطور انبوهی آنها را توصیف می کند.
این سنتی بود که در سفرنامه نویسی درجامعه ی ما از ناصرخسرو شروع شد و به این شکل توسعه پیدا کرد. البته در کنار این سنت شاهد این بودیم که در دوره مشروطیت روشنفکران ایرانی توجه به زندگی روزمره و فرهنگ مردم را آغاز کردند. نه در قالب سفرنامه، بلکه در قالب توجه به آداب، رسوم و فرهنگ ایرانی که صد البته در فرهنگ و ادبیات ما سابقه داشت.
تقی زاده در روزنامه کاوه که در برلین منتشر می کرد در اولین سرمقاله به نام “نوروز جمشیدی” به توصیف و بیان نوروز پرداخته و اهمیت سیاسی و اجتماعی نوروز را بیان داشت. در همان دوره نوشته های آخوند زاده، تبریزی و میرزا قاسم کرمانی و بسیاری از روشنفکران مشروطه، توجه به احیای هویت ملی ایران باستان را آغاز کرده و در اولین قدم به وجوهِ اشیای باستان شناختی ایران توجه کردند.
اروپاییان در بدو ورود به ایران علم باستان شناسی را برای اولین بار به جامعه‌ ایران وارد کردند. گفتمان غربی ها در نیمه دوم قرن 19 راجع به ایران گفتمان ستایش انگیزی بود که جامعه ی ناسیونالیسم اروپایی آن را می طلبید. افرادی مثل رنان و گوبینو بطور گسترده ای راجع به فرهنگ ایرانی مطالعه کرده و دانش تاریخی – فرهنگی گسترده ای را همراه با ستایش های فراوان راجع به ایران باستان تولید کرده بودند. این امر باعث شده بود روشنفکران عصر مشروطه به چیزهایی توجه کنند که قبلاً به آنها توجه نمی کردند. مثل فولکلورِ فرهنگ ایران که چهره بارز این زمینه سید محمد علی جمالزاده، پدر داستان کوتاه در ایران است. وی با انتشار «یکی بود یکی نبود» و مقدمه ای که به طور مفصل در مورد دموکراسی ادبی در ایران به رشته تحریر در آورد، از روشنفکران و متفکران ایرانی خواست طوری بنویسند که عوام بفهمند و خواص بپسندند. وی معتقد بود باید زبان فارسی را ساده کرده و از زبان درباری فاصله بگیریم. برای اینکه زبان فارسی ساده شود باید به زبان محاوره و زبان مردم بپردازیم و این چرخش فرهنگی به سمت مردم یعنی توجه به عواطف و احساسات گروهی از مردم که هیچوقت در فرهنگِ این مرز و بوم‌ جایگاهی نداشتند. وی در انتهای کتابش فرهنگ لغاتی از زبان محاوره تهیه کرد که بعدها به عنوان فرهنگ لغات عامیانه معروف شد. جمالزاده با مقدمه کتابش و فرهنگ لغات عامیانه توانست به لحاظ نظری تحلیل هایی ایجاد کند که همانا توجه به فرهنگ و زبان مردم و باورهای عامیانه بود.
کتاب مجوعه داستانهای «یکی بود یکی نبود»، از چند بُعد حائز اهمیت است. اول اینکه از اولین گامهایی بود که به نقد فرهنگ ِموجود می پرداخت. اینکه چگونه فرهنگ قد می کشد، عمل می آید و در لایه های مختلف مردم تجربه می شود. دوم اینکه این نقد معطوف به این امر بود که در مواجهه با دنیای مدرن چه تحولاتی را تجربه می کند.
داستان اول به نام «فارسی شکر است»، داستان چند نفر است که در مرز کشور دستگیر شده و در زندان به بحث نشسته اند. یکی از آنها یک روشن فکر فوکُلی، دیگری شیخ سنتی و دیگری از عامه ی مردم است که با هم گفت وگو می کنند. موضوع صحبت آنها تحولات فرهنگی ایران است.
به نظر من این کتاب اولین کتاب انسان شناسی مدرن در جامعه ی ماست. به این معنا که زبان محاوره، فرهنگ و زندگی روزمره مردم را به مثابه یک الگوی قابل مطالعه مورد توجه قرار می دهد و به بازنمایی و توصیف تحولات فرهنگی در آن مقطع حساس و توجه به آستانه ی تحولات ایران در ورود به دنیای مدرن پرداخته است.
سنتی که جمالزاده در داستان نویسی بنیان نهاده بود بعدها توسط هدایت، صادق چوبک، گلشیری و آل احمد پیگیری شد. در آثار این نویسندگان توجه به آیین و رسوم مردم، زبان و فرهنگ عامیانه، ‌آیین ها و همچنین نگاه انتقادی به این مجموعه ها دیده می شود.
سنت دیگری که جمالزاده پایه گذار آن بود گردآوری فرهنگ مردم بود که در قالب فرهنگ لغات شکل گرفت و بعدها سر منشاء جنبش فولکلوریک ایران شد. هدایت بیش از همه با کتاب «نیرنگستان» در سال 1312 این نقش را ایفاد کرد. هدایت در آن کتاب مقدمه ای می نویسد و فرهنگ ایران را به خودی و غیر خودی یا بیگانه تقسیم می کند. خودی ها مربوط به قبل از اسلام و بیگانه هایش فرهنگ اسلامی است. او توضیح می دهد که نیرنگستان دارای دیباچه ای از زبان پهلوی است و دو پهلو هم هست. نیرنگستان مجموعه ای از باورهای عامیانه در ابعاد مختلف آن است، به عنوان مثال باورهای عامیانه شهر تهران. او مشخص می کند که آنها را چگونه جمع آوری کرده است و هر چه اسلامی و مذهبی هست به عنوان خرافات مورد ارزشیابی و نقد قرار می دهد. وی هر چه از ایران باستان مانده است را به عنوان فرهنگ خودی و ملی و مردمی ایران مورد ستایش قرار می دهد.
هدایت بعدها در قالب داستانهایش زبان محاوره را مورد توجه قرار می دهد. در داستانی مثل «علویه خانم» و در گردآوری هم کارهای زیادی انجام می دهد. مثلاً در کتاب اُستانِش خیلی از ترانه های محلی را مورد توجه قرار می دهد و در مجله ی موسیقی راجع به لالایی ها و ترانه ها، اتل متل ها و قصه های کودکان مطلب می نویسد. فعالیت های ادبی هدایت باعث می شود که جنبش فولکلور ایران بشدت مرهون خدمات علمی و ادبی او باشد. در واقع هدایت نقش رهبری را در میان روشنفکران آن روزگار داشت. بعدها روشنفکران آن دوره و دوره های بعد مسیر او را ادامه دادند.
بعد از او جریان سومی با روی کار آمدن رضا شاه در ایران شکل می گیرد. اساس سیاستهای رضا شاه ناسیونالیسم ملی بود. از الزامات دولتها و ملتهای جدید این است که وجود نمادین را در هویت ملی خرج کنند. پرچم ملی، سرود ملی، ارتش ملی، مدرسه و پول ملی، میراث ملی، فرهنگی ملی. همه ی اینها زمینه ی شکل گیری ناسیونالیسم بود.
انسان شناسی در آغاز شکل گیری اش با ناسیونالیسم در تعامل بود. توماس هانسن و اندرسون با نوشتن کتاب invention of tradition یا «بداع مجدد سنت» در واقع توضیح می دهند که چگونه کشورهای اروپایی از فولکلور و فرهنگ خودشان برای دوره ملت سازی و دولت سازی استفاده کردند و فرآیند nature of maisism را بخوبی طی کردند. در جامعه ایران هم همین اتفاق در حال شکل گیری بود. رضاشاه در قالب فرهنگستان علما این موضوع را پیگیری کرد. حکمت و فروغی در سال 1315 ابتدا بنگاه، سپس موسسه مردم شناسی و بعدها پژوهشکده ی مردم شناسی را تاسیس کردند. این اولین موسسه مطالعات فرهنگی و امور اجتماعی مردم ایران است. فروغی به عنوان رئیس فرهنگستان سمیناری برگزار کرده و ایدئولوگ های پهلوی سخنرانی می کنند و کاربردها و اهمیت مردم شناسی را توضیح می دهند. آنها بطور روشن توضیح می دهند که کار مردم شناسی کمک به سیاستمداران است تا بتوانند با مردم خود بهتر تعامل برقرار کنند.
سخنرانان این سمینار‌ به تثبیت عرصه فرهنگی و سیاسی مورد نظر خودشان اشاره کرده و مانیفست سیاسی روشنی راجع به اهمیت جایگاه علم مردم شناسی ارائه کردند. مشروح این سمینار در مجله تعلیم و تربیت آن زمان منتشر می شود. البته رضاشاه در آن موسسه موزه ای به نام موزه ی ایران باستان دایر می کند که بعدها موزه مردم شناسی ایران نام می گیرد. می شود گفت این موزه از اولین موسسات بزرگ مطالعات فرهنگی و اجتماعی در ایران است. وظیفه این نهاد این بود که برای محتوای پارادوکسیکال و متناقض جامعه ایران توضیحی ارایه کند.
سیاست مدرنیزاسیون پهلوی و سیاست همگن سازی فرهنگی آن که در پی وحدت ملی بود و قصد داشت تمام تنوعات و تکثرات قومی و محلی را از بین ببرد، دست به سرکوب های شدیدی در میان اقوام مختلف زد. رضا شاه از طرفی به سرکوب عشایر و فروریختن ارتش های محلی مبادرت ورزید و از طرف دیگر با اقداماتی که ذکر شد می خواست نشان دهد که با مردم ایران دشمنی نداشته و آنها را دوست دارد. او در واقع به نحوی نیاز داشت که با آنها مصامحه برقرار کند به گونه ای که مدرن هم باشد. یعنی با ارزشهای نوسازی و امروزی هم سازگار باشد. به همین دلیل موزه ی ایران باستان و مردم شناسی را تاسیس نمود. اگر به این موزه گذری زده باشید می بینید که مجسمه هایی از لباسهای اقوام مختلف ایرانی ساخته اند. همچنین بخشهایی از لوازم زندگی مردم آن دیار را به تصویر کشیده اند. بخش زیادی از آثاری که در موزه به نمایش گذاشته بودند تاریخی نشده بود و هنوز مورد استفاده اقوام مختلف ایرانی قرار داشت، مثل خیلی از ظروف مسی و سفالینه ها. ولی آن موقع آنها را به عنوان آثار تاریخی و موزه ای در موزه جمع آوری می کنند از این رو که به همه بقبولانند این سبک زندگی، به یک معنا سپردن فرهنگ آن روزگار مردمان ایران زمین به دل تاریخ و یک نوع موزه ای کردن فرهنگ قدیمی ایرانی بود. این همان خواسته ای بود که سیاست مدرنیزاسیون پهلوی با آن سازگار بود. در عین حال یک نوع نمایش برای اقوام هم محسوب می شد.
به هر حال مردم شناسی در آن دوره به مثابه نوعی فعالیت فرهنگی شکل می گیرد. مهمترین کار این موسسه این بود که طی نامه ای به ادارات فرهنگ توسط علی اکبر حکمت‌ وزیر معارف وقت، مدارس آموزش و پرورش کشور موظف به جمع آوری فولکلور فرهنگ مردم می شوند. نهضت جمع آوری فرهنگ مردم جنبش گسترده و وسیعی بود که بعداً هم در قالب مرکز «فرهنگِ مردم» رادیو و تلویزیون ملی ایران که مرحوم ابوالقاسم شیرازی بنیانگذارش بود، ادامه پیدا کرد.
به هر حال در آن زمان بر این شاخه از علم منطقی حاکم بود که بتواند ناسیونالیسم و فرهنگ ایرانی را به اصطلاح بشناساند. در مرحله اول پهلوی اول قرار می گیرد.
در پهلوی دوم تلاشهای فولکلوریک و فرهنگ مردم در حوزه انسان شناسی ایران تمایزی ماهوی پیدا کرد. ‌تمایز این مرحله با جریان اول این بود که انجمن شیرازی به عنوان نوعی مواجهه با مدرنیسم و مدرنیزاسیون دوران پهلوی بود. روشنفکرانی که بعد از کودتای 28 مرداد و سقوط دولت ملی مصدق سرخورده شده بودند، به ستیز و معارضه ی فرهنگی با سیاستها و نوسازی های پهلوی پرداختند. نقد مدرنیزاسیون، پیامدها و آسیبهای آن از جمله نقل محافل روشنفکری بود. یکی از این جریان ها در واقع جریان انجمن شیرازی و نقد فرهنگ مردم ایران بود. این جریان دنبال این بود که با جمع آوری آثار و اشیاء‌ و نمودها و نمودارهایی از فرهنگ روستایی عشایری و سنتی ایران و میراث تاریخی نسل به نسل گذشته، فرهنگ ایران را از این به اصطلاح تهاجم ها حفظ کند.
اعضا انجمن شیرازی در کتاب «فرهنگ و مردم» در فصل اول بطور مفصل جریان شکل گیری این برنامه را توضیح می دهند. از این زمان است که با مقاومتهای سیاسی مواجه می شوند. زیرا عده ی زیادی معتقد بودند حرکت و نگاه آنان ارتجاعی و نوعی عقب گشت به تاریخ است. از این رو مدت های طولانی اجازه نمی دادند این سیستم شکل رسمی به خود بگیرد. اما از آنجاییکه پهلوی دوم بعد ها تصمیم می گیرد از خود انعطاف فرهنگی نشان دهد، مجبور می شود جریانهای بومی گرا و سنت گرا را بپذیرد.
جنبش فولکلوریستی که توسط انجمن شیرازی رهبری می شد تحت عنوان جنبش بومی گرای عرفی نام برده می شد. این جنبش دارای دو شاخه دیگر هم بود. یکی شاخه ی مارکسیستی و چپ که ذیل آمیزه خلق و توده ها شکل گرفت. حزب توده در واقع انبوهی از فعالیتهای مربوط به شناخت توده های مردم را دنبال می کرد. چهره های شاخصی مثل آل احمد، غلامحسین ساعدی، صمد بهرنگی و احمد شاملو به گردآوری فرهنگ مردم اقدام کردند. این چهره های شاخص ادبیات در واقع در زمره گفتمان توده گرای چپ مارکسیست ایرانی قرار می گرفتند. می شود گفت یکی از مهمترین حوزه های این جنبش «فرهنگ مردم» بود که قالب های متعددی داشت. یکی شاخهِ صمد بهرنگی بود که به ادبیات قومی بسیار می پرداخت. بخصوص به ادبیات آذربایجان و ادبیات کودک و نوجوان توجه داشت. صمد بهرنگی بخاطر داستان نویس بودنش نفوذ زیادی در میان روشنفکران داشت. شاخه ی دیگر به ادبیات و فرهنگ روستایی توجه می کرد. «کلیدر» محمود دولت آبادی از جمله رمانهای شاخصی است که به بازنمایی فرهنگ روستایی و چالشها و جزییات آن می پردازد. هم چنین علی اشرف درویشیان و دیگران که آثارشان در قالب تحقیقات فرهنگ و مردم منتشر می شد. مهمترین کار شاملو در این حوزه «کتاب کوچه» است. مجموعه ی حجیم و گسترده ای که می شود گفت علی ‌رغم نقدهای اجتماعی که به آن وارد بوده، تاثیر گسترده اجتماعی در بازشناسی فرهنگ و زبان مردم دارد. منتقدین مذهبی می گویند این چه کوچه ای است که در آن نماز و روزه و باورهای مذهبی ایران نیست؟ این گونه چیزها در کوچه ی ایرانی اصلاً وجود ندارد. اما بهر حال او از همان کوچه ای عبور می کرد که تحولات مارکسیستی و نظریاتش به دنبالش بود.
شاخه ی دیگر مذهبی ها بودند. آنها به فرهنگ مردم ایران توجه داشته و از این زاویه مطالعات فرهنگ مردم را مورد عنایت قرار می دادند ولی نه به گستردگی چپها و سکولارهایی مثل انجمن شیرازی. برای آنها هم فرهنگ مردم مهم بود و نسبت به آن گرایش خاصی داشتند.
در حوزه ی فرهنگ و اعتقادات دینی مردم به طور گسترده بعد از انقلاب اسلامی در حوزه پژوهش های مردم شناسی محرم در فرهنگ مردم، رمضان در فرهنگ مردم، ‌عاشورا در فرهنگ مردم انبوهی کتاب منتشر شده است. ریشه های این سنت همان اقدامات روشنفکران قبل از انقلاب و روشنفکران دینی است که سراغ فرهنگ مردم رفتند.
در کنار این جریانها و سنت ها، حوزه های پژوهشی آکادمیک تحت عنوان انسان شناسی آکادمیک مشغول فعالیت بودند. همه جریانهایی که تحت عنوان انسان شناسی نام بردم خارج از دانشگاه شکل گرفتند. شکل گیری موسسه تحقیقات علوم اجتماعی در دانشگاه تهران آغاز توجه ما به مطالعات انسان شناسی در قالب دانشگاهی آن است. بخش مطالعات فرهنگی و روستایی این موسسه با ورود انسان شناسان خارجی مثل پیر دسینور تاسیس شد. البته قبل از اینکه این موسسه بوجود بیاید ویلیام حاد در سالهای 1312 وارد ایران می شود و در دانشسرای عالی تربیت معلم کرسی «جامعه شناسی و تعلیم و تربیت» برقرار می کند. وی یک انکولوژیست بود. بعدها یکی از محققان ایرانی سندی را در وزارت دفاع فرانسه پیدا کرد که نشان می دهد حاد جاسوس آلمانها بوده است اما نقش خیلی مهمی در معرفی انسان شناسی به ایران داشت. وی در شکل گیری موسسه مردم شناسی کوشا و سخنرانی هایش تاثیرگذار بود.
موسسه مطالعات عشایری به عنوان اولین گفتمانِ مطالعات انسان شناسی در ایران در دانشگاه تهران کار خود را شروع می کند. بعدها آموزش این رشته از سال 1350 آغاز شده و گفتمان دانشگاهی انسان شناسی شکل می گیرد. این فعالیت دو بُعد داشت: یکی بعد آموزشی و دیگری بعد پژوهشی. بُعد پژوهشی آن هم دو شاخه داشت:‌ شاخه اول معطوف به برنامه های توسعه، ارزیابی ها و کمک هایی که انسان شناسی می خواهد به توسعه کند، است. بخش دیگر به شدت متاثر از مطالعات انسان شناسان غربی است. چون در حین سالهای 1345 به بعد خیل انسان شناسان آمریکایی و اروپایی به ایران سرازیر می شود. برای انسان شناسان غربی ایران دومین مکان مهم در آن دوره بود و البته هدفشان کمک به برنامه های توسعه و پیشرفت ایران نبود.
گفتمان غربی انسان شناسی در دل انسان شناسی غرب قرار می گیرد. بستگی داشت که از کجا و با چه رویکردی می آمدند. عشایر ایران برایشان case study و بهانه بود. بودن و نبودشان در ایران اصلاً مهم نبود. به بیان دیگر، جامعه ایران موضوع تامل و تفکر غربی ها نبود. به همین دلیل استیلر در مقاله ای در ایرانیکا، به روشنی این موضوع را توضیح می دهد که نباید این فعالیت ها ایجاد سوء تفاهم کند که مطالعات غربی ها به رشد انسان شناسی در ایران کمک می کند. چون آنها هدفهای ایران شناسانه را دنبال نمی کردند و نباید سوء‌تفاهم بشود که توسعه و شناخت برنامه های توسعه محتاج آنها و تحقیقاتشان بوده است. البته دو کتاب مهم و تاثیر گذار هم دیده می شود. کتاب فردریک بات به سال 1959 در مورد تحقیقاتش در میان ایل باصری بسیار اهمیت پیدا کرد. همچنین مطالعاتی که خانم لمپتون در کتابش منتشر کرده است. این دو تاثیر گذارترین کتابهایی بودند که در پژوهش های ایران شناسی در ایران مطرح بود. یکی در شاخه ی مطالعات روستایی انسان شناسی و دیگری در شاخه ی عشایری. جالب است بدانید کتاب بات یک سال بعد به فارسی توسط انتشارات دانشگاه تهران ترجمه شده و توسط محققان مورد استفاده قرار می گیرد. بحث هایی که او درباره ساخت قدرت در نظام عشایری مطرح می کند هنوز هم مورد توجه محققان ماست. اخیراً برایان استریپ در سال 1998 مقاله ی مفصلی در مورد ایل باصری و کتاب فردریک بات که در مطالعات انسان شناسی تاثیرگذار بود به رشته تحریر در آورد. خانم سوزان وایت هم که انسان شناس شناخته شده ای است مقاله ای در مورد ایل باصری و نقدی هم در مورد کار فردریک بات مطرح کرد. بات در میان باصری ها حشر و نشر داشت و گزارش خود را بر اساس روایت خان آن ایل تنظیم کرده بود.
برایان استریت انگلیسی در مقاله اش در مورد رویکرد پسا استعماری انسان شناسان، توضیح داد که چگونه نگاه فردریک بات به عشایر ایران، زبان و گفتمانشان متاثر از اروپا محوری و زبان استعمار غرب بوده است. مهمترین نکته کار بات در نظر استریپ این است که با مطالعه ی این کتاب اینگونه به نظر می آید که در مواجهه با عشایر ایرانی، ما با قبایلی بدوی مثل سرخپوستها روبرو هستیم. البته این تلقی از عشایر ایران بعد از بات دگرگون شد. زیرا عده ی زیادی از دانشجویان انسان شناسی وارد دانشگاههای ایران شدند. البته بات بود که نقش ایران را در انسان شناسی جهان گنجاند و بقیه پس از او آمدند. در واقع سوزان وایت نقد پسااستعماری را بر کار بات وارد دانست که در واقع نوعی گفتمان سیاسی هژمونیک غرب بر این نگاه مستولی بود.
در ایران و در موسسه ی تحقیقاتی دانشگاه تهران توجیهی که برای انسان شناسی وجود داشت این بود که این مطالعات می خواهد به بهبود وضعیت زندگی عشایر، توسعه سوادآموزی و خدمات بهداشتی درمانی کمک کند. البته این توجیه نمی توانست خیلی جدی باشد. به این دلیل که استاد جواد فتحی نژاد از پیشگامان جدی مطالعات عشایری در ایران نقل می کرد وزیر کشور اعلیحضرت همایونی مرا جهت مطالعه وضعیت عشایر در ایران به دفترش دعوت کرد. نظر وزیر کشور این بود که عشایر در تمدن بزرگ و با شکوه 2000 سال ایرانی لکه ی ننگی هستند. وی از استاد فتحی نژاد خواست که با مطالعاتش این لکه ی ننگ را پاک کند. آقای فتحی نژاد هم می گوید من نمی دانم که با تحقیق چگونه می توان این کار را انجام داد؟!
در واقع بنیان ضمیر ناخودآگاه مسئولان رژیم پهلوی این بود که عشایر درمانده، نامتمدن و وحشی بوده و آنها را باید سرجای خود نشاند.
البته ‌اهداف انسان شناسانی که بین عشایر به بررسی می پرداختند کاملاً از هم متفاوت بود. همین طور که الان هم بین تحقیقاتی که دستگاههای دولتی سفارش می دهند با هدفهای محققان مستقل تفاوت زیادی وجود دارد. محققان هدف های خاصی را دنبال می کنند و مدیران کل، وزراء‌ و مقامات مملکتی هدفهای دیگری را. این امر باعث می شود که آن تحقیقات در قفسه ها خاک خورده و استفاده نشود. به این دلیل که این تحقیق ها یک جاهایی با هم قابل جمع نیستند.
هم اکنون در دانشگاههای ایران انسان شناسی تا مقطع دکترا وجود دارد. انجمن انسان شناسی و مجلات متعددی هم وجود دارد. تعداد موزه های مردم شناسی ما چند ده برابر شده است. اغلب استانها و شهرستانها دارای موزه ی مردم شناسی حتی کوچکی هستند. این دانش به لحاظ نهادی هم توسعه پیدا کرده است. من در قالب همین توصیفات ایده ی خود را بیان کردم. منطق سیاسی انسان شناسی، ایدئولوژی های ناسیونالیسم، بومی گرایی، اسلام گرایی و تلفیق های مختلفی بود که از آنها بوجود آمد.
حتی آنهایی که فکر می کنند تحقیقاتشان اصلاً به سیاست ربط ندارد یا آنها که اصلاً حرفه ای نیستند مثل کسانی که در مورد روستای خودشان می نویسند در گفتمانهای سیاسی موجود قرار می گیرند. فرد محققی که به عشق فرهنگ محل خودش مثلاً کردستان شروع به ثبت فرهنگ مردم آن دیار مثل گویش، فرهنگ، طب و سایر موارد می کند؛ همه این توصیفات یک بنیان سیاسی بزرگ دارد و آن بنیان سیاسی بزرگ به موضوعی که یک دوره ای در فضای ناسیونالیسم ایرانی اهمیت پیدا کرده بود باز می گردد.
این فضا به اثرات مدرنیزاسیون در ایران باز می گشت. تفاوت هایی که فرهنگ مدرن با فرهنگ بومی مردم ایجاد می کرد، یا فرهنگ سیاسی ملی دولت مرکزی با اقوام مختلف ایجاد می کرد، همه ی این موارد در تعامل با یک تحقیقات سیاسی در ایران شکل گرفت. تحقیقات انسان شناسانه نمی توانست خارج از حیطه تاثیر گذاری این گفتمان ها شکل گیرد. البته بعضی از محققان این حیطه حرفه ای بودند و به این خودآگاهی واقف بودند. برخی نیز حرفه ای نبوده و این وقوف و آگاهی را نداشتند. همه این تحقیقات در قالب این گفتمان ها قرار می گیرند.
همانگونه که انسان شناسی، فرهنگ را مطالعه می کند، خودش نیز مولد فرهنگ و زاده ی فرهنگ است. انسان شناسی محصولی نیست که به عنوان ناظر بی طرف، فرهنگ را ببیند. در کشور ما مفهوم مطالعات اجتماعی آمیخته با تحولات کشور بودند. بر خلاف آنهایی که نظریه ی وابستگی و امپریالیسم را دنبال می کنند و آنهایی که می گویند انسان شناسی و علوم اجتماعی در ایران بی خاصیت بوده است، اگر به آنها دقیق نگاه کنیم سنت غربی آنها هویدا می باشد و این امر علوم اجتماعی را بی خاصیت می کند؛ اما با این وجود در کشورهای غیرغربی و از جمله ایران، نمی توانیم چیزی را پیدا کنیم که مبتنی بر بی خاصیتی علوم اجتماعی باشد.
اگر علوم اجتماعی بحران زده معرفی می شود ناشی از این است که بیش از اندازه با سیاست آمیخته شده است. اگر تهمت و اتهامی متوجه علوم اجتماعی در ایران می باشد از آن روست بیش از حد با زندگی و فرهنگ مردم در آمیخته است. بحران علوم اجتماعی امروز ایران این است که اگر بخواهد روزی علم شده و از گفتمان های سیاسی جدا شود، کمتر برای مردم و در مردم باشد، کمتر در خدمت سیاست وبرای سیاست باشد، چگونه باید این مهم را به انجام رساند؟ زیرا این علوم بیش از حد بومی است.
ما در یک زیست بوم مشخص زندگی می کنیم. زیست بوم ما ویژگی هایی دارد که ممکن است از آنها یا زیست بوممان خوشمان نیاید. البته این نگاه با توجه به نگاههای ایدئولوژیک شخصی ما تفاوت می کند. مذهبی ها یک گونه، بنیادگرایان های مذهبی گونه ای دیگر، چپهای مارکسیستی به گونه ای کاملا متفاوت دارای تفاوت دیدگاهند. به بیان دیگر گروههای مختلف ممکن است این گفتمان را دوست نداشته باشند. زیرا زیست بومی که این علوم در آن بوجود آمده را دوست نداشته و مطابق با ایده ها و آرمانهای خود نمی دانند.
من معتقدم علوم اجتماعی ما از منطق سیاسیی پیروی می کنند که آمیخته با تحولات کشور در سیستم مشروطه، خاندان پهلوی و انقلاب اسلامی است. در هر دوره این تحولات، چون این علوم استقلال نداشتند، با عوض شدن یک وزیر عوض می شدند. چه برسد به اینکه رژیم عوض شود. یعنی علوم اجتماعی ما آنقدر بومی اند که کوچکترین سرماخوردگی زیست بوم، باعث می شود اولین عطسه ها را علوم اجتماعی ایران بزند. فکر کنم بحران این علوم این است که بیش از حد بومی اند. تلاش ما هم باید در راستای ایجاد و تاسیس استقلال نهادی باشد تا فاصله های لازم روانشناسانه بین علوم اجتماعیِ انسان شناسی با جامعه برقرار شود./ پایان. ‌

منبع: سایت باشگاه اندیشه ۱۳۸۷/۰۶/۲۷

سخنران : نعمت الله فاضلی
خبرنگار : سعید بابایی

 

مطالب مرتبط