پرسش از امکان امر دینی در جهان معاصر

پرسش از امکان امر دینی در جهان معاصر

دین زنده است/ امکان امر دینی در جهان معاصر

بیژن عبدالکریمی، می گوید: کتاب من نقد امر دینی یا دین‏ورزی نیست بلکه این کتاب حاصل عشق و تعلقی است که اینجانب به سنت تاریخی خودمان دارم. این کتاب بیشتر تأمل درباره سرشت مدرنیته و جهان کنونی و نیهیلیسم حاکم بر آن است.

« پرسش از امکان امر دینی در جهان معاصر» آخرین کتاب دکتر بیژن عبدالکریمی دانشیار گروه فلسفه دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال است که در سال ۹۷ منتشر شده است. کتابی که البته واکنش محافل اندیشه به آن قابل توجه بود و از جمله این واکنش‌ها می‌توان به همایش دو روزه‌ای اشاره کرد که  در اواخر مهرماه امسال در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار شد و بسیاری از چهره‌های برجسته حوزه و دانشگاه به نقد تازه‌ترین اثر عبدالکریمی پرداختند و همچنان نیز نقدهایی پیرامون این کتاب مطرح می‌شود. به همین مناسبت با بیژن عبدالکریمی در مورد این کتاب و واکنش‌های ایجاد شده پیرامون آن، گفت و گویی انجام داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید: 

‌جناب دکتر عبدالکریمی! کتاب اخیر شما «پرسش از امکان امر دینی در جهان معاصر» عنوان مناقشه‌برانگیزی دارد، موضوعی که علاوه بر این کتاب، شما در نشست‏های تلگرامی خود نیز آن را دنبال کرده بودید، و به‌نوعی دغدغه شماست. شما با توجه به کدام ضرورت به طرح این موضوع  دست زدید؟
بعد از انقلاب ایران، به دلایل گوناگون تاریخی، اجتماعی و سیاسی، تحقق جامعه، سیاست و انسانی دینی به عنوان اساسی‏ترین ایده‏آل و آرمان برای جامعه ما مطرح شده است. در حقیقت، امروز ما در جامعه‏ای زندگی می‏کنیم که برخی از جریانات فکری و اجتماعی، با هدایت قدرت سیاسی حاکم بر کشور، تحقق و واقعیت‏بخشی به جامعه و انسانی دینی را آرمان خود قرار داده‌اند و سرمایه ‏های عظیم مادی، معنوی و انسانی جامعه ما بیش از چهار دهه است که صرف تحقق این آرمان شده است. اما به اعتقاد من، ما قبل از این که در جهت تحقق این آرمان گام برمی‏داشتیم، باید اساساً در خصوص امکان آن می‏اندیشیدیم که نیندیشیدیم. یعنی صاحب‏نظران ما، اعم از دانشگاهیان و حوزویون، باید به این پرسش بنیادین می‏اندیشیدند که آیا در جهان کنونی، یعنی در جهانی مدرن و بالذات سکولار معاصر، امر دینی و تحقق زیست دینی اساساً  و علی‏الاصول امکان‏پذیر است یا خیر. من در سیاه‌مشق اخیر خود، با عنوان «پرسش از امکان امر دینی در جهان معاصر» تنها به طرح پرسش از امکان تحقق امر دینی در جهان کنونی پرداخته‏ام. پرسش اینجانب این است: در جهانی که سوبژکتیویسم متافیزیکی و

سکولاریسم و نیهیلیسم حاصل از آن سیطره دارد و به‌واسطه جهانی شدن مدرنیته، این سوبژکتیویسم، سکولاریسم و نیهیلیسم نیز جهانی شده است، امر دینی چگونه امکان‏پذیر است؟ این مسأله، پرسشی حِکمی، فلسفی و متافیزیکی است، در حالی که بسیاری آن را پرسشی تئولوژیک، سیاسی یا ایدئولوژیک فهمیده‏اند و بدان پاسخی  تئولوژیک، سیاسی و ایدئولوژیک داده‏اند. به نظر من همه جریان‏هایی که تحقق آرمان حکومت دینی، جامعه دینی و انسان دینی را به عنوان هدف اصلی جامعه قرار داده‏اند، تحقق امر دینی و انسان دینی را در جهان بالذات سکولار کنونی امری بسیار ساده گرفته‏اند و به دشواری‏های نزدیک به امتناع آن اصلاً نیندیشیده‏اند. بنده در این سیاه‏مشق اخیر خود فقط می‏خواستم به جامعه خود، و به همه مسلمانان این تذکر را داده، برای‏شان این خودآگاهی را ایجاد کنم که تحقق امر دینی و لذا انسان و جامعه دینی، بسیار بسیار دشوار است تا آن‏جا که حتی می‏توان از صعوبت نزدیک به امتناع آن سخن گفت. البته، برخی انتقاد کرده‏اند که ما تنها سه جهت منطقی داریم: وجوب، امکان و امتناع. اما «صعوبت نزدیک به امتناع» دیگر چه صیغه‏ای است؟ یا امری ممتنع است یا خیر. این دسته از منتقدان کاربرد تعبیر امر «نزدیک به امتناع»​را نادقیق، غیرفلسفی و ژورنالیستی تلقی کرده‏اند. دلیل این انتقاد این است که این دسته از عزیزان با عقلانیتی انتزاعی و غیرتاریخی می‏اندیشند. آری! در عالم ذهن و در تفکر انتزاعی، ما سه جهت منطقی بیشتر نداریم. بر اساس این منطق ذهنی و انتزاعی امری یا واجب است یا ممکن است یا ممتنع. اما اگر با عقلانیتی انضمامی و تاریخی بیندیشیم، واقعیت‏ها طیفی بوده، از حصرهای منطقی تبعیت نمی‏کنند. لذا تحقق امر دینی در جهان کنونی را هر چند برای فرد از اساس ممتنع و غیرممکن نمی‏دانم، لیکن آن را برای اکثریت افراد انسانی و برای یک جامعه در شرایط و تاریخ کنونی و برای آینده‏ای نه‌چندان دور (از امکانات تاریخی آینده تنها خداوند خبر دارد) بسیار صعب و دشوار تا نزدیک به امتناع می‏دانم.    

‌در ارتباط با این کتاب همایش دو روزه‏ای با عنوان «پرسش از امر دینی در عصر حاضر؛ بازخوانی روایت بیژن عبدالکریمی از امر دینی» در روزهای شنبه و یکشنبه، مورخ ۲۸ و ۲۹ مهرماه ۱۳۹۷، در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات انسانی با حضور ۳۵ تن از اندیشمندان و صاحب‏نظران از سراسر کشور نیز برگزار شد، بازتاب این همایش و نقدهایی که پیرامون آن انجام شد چقدر در مطرح کردن دغدغه‌ها و گفتمان شما مؤثر بود و آیا این تجربه را موفق می‌دانید؟ 
موفق بودن یا نبودن یک برنامه امری نسبی است و به نظر من این همایش به دو اعتبار موفق بود: اول این که برگزاری این همایش دو روزه باعث شد کتاب دیده شده، توسط بسیاری از صاحب‌نظران خوانده شود و محل امعان نظر و نقد قرار گیرد. دوم این که با تلاش‏های مسئولین پژوهشکده علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در این همایش و همایش‏ها و نشست‏هایی مشابه، تجربه تازه‏ای شکل گرفت که بر اساس آن اندیشمندان و صاحب‌نظران ایرانی در کنار هم قرار می‌گیرند در فضایی کاملاً علمی و صمیمانه با یکدیگر به گفت‏وگو و تبادل نظر می‌پردازند. جامعه ما امروز، بیش از هر زمان دیگری، به یک چنین گفت‏وگوهای علمی و فکری نیازمند است. اما، در همان حال، به گمانم، به اعتبارهای دیگری، این تجربه چندان کامل نبود، چرا که ظهور یک دیالوگ واقعی بین اندیشه‏ها و پارادایم‏های فکری گوناگون بسیار بسیار دشوار است و بدفهمی از این کتاب زیاد بود. چرا که بحث این‌جانب در پارادایمی فلسفی و با تکیه بر مفاهیم و مقولاتی چون سوبژکتیویسم متافیزیکی، سوبژکتیویسم دوره جدید، نیهیلیسم انتولوژیک و اپیستمولوژیک، سکولاریسم متافیزیکی، سایکولوژیسیسم (روانشناسی‏گرایی)، امکان یا عدم امکان گشودگی و استعلای آدمی به ساحت قدس صورت گرفته بود، لیکن این پارادایم و این مقولات فلسفی کمتر مورد درک و امعان نظر قرار گرفت. لذا دیالوگ فلسفی به هیچ عنوان و به طریق اولی شکل نگرفت و بحث‏ها بیشتر در یک گفتمان سیاسی، جامعه‏شناختی و ایدئولوژیک پی گرفته شد تا یک گفتمان فلسفی؛ در حالی که بحث کتاب من به هیچ وجه یک بحث سیاسی و بحث ایدئولوژیک نبود و نیست، هرچند که مانند هر بحث فلسفی دیگری، خواه و ناخواه نتایج و لوازمی سیاسی و ایدئولوژیک  در پی خواهد داشت. اما سیاه‏مشق اینجانب، اولاً و بالذات اثری ایدئولوژیک و سیاسی نبوده و نیست.

‌به نظر شما دلیل شکل نگرفتن این دیالوگ فلسفی و گرایش بیشتر به سمت گفتمان‏های سیاسی یا جامعه‏ شناختی چه بود؟ آیا موضوع کتاب این لزوم را ایجاد نمی‏کرد؟
اساساً جامعۀ ما، جامعه‏ای سیاست‏زده است و هر گونه اندیشه و نظری به سرعت رنگ و بوی سیاسی و ایدئولوژیک به خود می‏گیرد. به همین دلیل فلسفه و تفکر حِکمی و فلسفی در جامعه ما، در دوره تاریخی کنونی، برخلاف گذشته، حتی در میان اصحاب فلسفه، یعنی اساتید و دانشجویان و طلبه‏های فلسفه، بسیار غریب است. همان‌طور که اشاره کردم بحث من کاملاً در فضایی فلسفی و متافیزیکی بوده است. لیکن، متأسفانه توسط بسیاری این مباحث سریعاً رنگ و بوی سیاسی و تئولوژیک پیدا کردند. 
نکته اساسی دیگر این است که کتاب من نقد امر دینی یا دین‏ورزی نیست بلکه این کتاب حاصل عشق و تعلقی است که اینجانب به سنت تاریخی خودمان دارم. این کتاب بیشتر تأمل درباره سرشت مدرنیته و جهان کنونی و نیهیلیسم حاکم بر آن است. در واقع سیاه‏مشق بنده نمی‏خواهد بگوید در دین اتفاقی افتاده است یا نقصانی وجود دارد که دیگر نمی‏تواند در جهان کنونی متحقق شود بلکه این نوشته خواهان توجه دادن به رویدادی است که توسط مدرنیته و پسامدرنیته در جهان کنونی و در اعماق وجود انسان معاصر روی داده است که اجازه زیست دیندارانه را به وی نمی‏دهد.  

‌تعریف شما از امر دینی در این کتاب بر چه مبنایی استوار است؟ به عبارت دیگر امر دینی مورد نظر شما چه ویژگی‌هایی دارد و جنبه‌های سلبی و ایجابی آن به چه شکل است؟
 من، هم در این کتاب و هم در کتاب «پایان تئولوژی» در خصوص تلقی خودم از امر دینی بحث کرده‏ام. به خصوص این که کوشیده‏ام روشن سازم که دین چیست و تئولوژی کدام. اما در بیانی بسیار کلی باید بگویم: دین یک فرهنگ نیست، هر چند می‏تواند با امر فرهنگی نسبت داشته باشد. دین و امر دینی یک ابژه مطالعاتی نیست، هر چند که می‏تواند ابژه مطالعاتی و پژوهشی قرار گیرد. دین و امر دینی ایدئولوژی سیاسی نیست، هرچند ممکن است توسط پاره‏ای از جریانات به‌منزله یک ایدئولوژی سیاسی مورد سوءاستفاده قرار گیرد. دین یک نظام تئولوژیک یعنی مجموعه‏ای از باورهای نهادینه شده تاریخی نیست، هر چند حول همه ادیان تاریخی پاره‏ای از نظام‏های تئولوژیک شکل گرفته است. در مقام ایجابی باید بگویم دین یک نحوه تحقق اگزیستانس انسان است. دین یک نحوه تحقق هستی خاص انسانی است و این نحوه هستی حاصل گشودگی انسان به ساحت قدس و قیام داشتن انسان در ساحت قدس است.

‌برخی منتقدان، شما و اثر اخیرتان را  در امتداد و استمرار جریان روشنفکری دینی لحاظ می‏کنند. آیا خود شما این تفسیر را از مسیر فکری خودتان می‌پذیرید؟
تا زمانی که معنا و مفهوم «روشنفکری دینی» مشخص نشود نمی‏توان به این سؤال پاسخ داد. این دسته از منتقدان، اول باید بگویند که مرادشان از تعبیر «روشنفکری دینی» چیست و از این تعبیر چه چیزی را لحاظ می‏کنند، آنگاه به بررسی این امر بپردازیم که آیا فرد یا اندیشه‏ای را می‏توان ذیل این مفهوم قرار داد و مصداقی از این تعبیر تلقی کرد یا نه. اگر مراد از اصطلاح «روشنفکری دینی»، در بیانی بسیار کلی، آن نحوه نگرشی است که عزیمت‏گاه تفکرش را زیست‏جهان مدرن می‏گیرد و عالَم جدید و تفاوت‏های بنیادین آن را از عوالم ماقبل مدرن به رسمیت می‏شناسد، آنگاه بر امکان برخورداری از تفسیری دینی و معنوی در این زیست‏جهان جدید می‏اندیشد، و در عین توجه به جهان معاصر به سنت تفکر دینی نیز تعلق خاطر دارد و دست‏یابی به زیست دینی را عالی‏ترین امکان تحقق نحوه هستی آدمی تلقی می‏کند اما در همان حال معتقد است که سنت دینی را به همان شکل احیاء‏ناشده و  بازسازی‏ناشده پیشین نمی‏توان در جهان کنونی دنبال کرد، و سنت احیاءناشده سنت نیست بلکه جسد مرده و بی‏روح سنت است و بر ضرورت احیاء و بازسازی سنت تفکر دینی تأکید می‏ورزد، آری! بنده به این معانی و اعتبارها خودم را در استمرار جریان روشنفکری دینی می‏دانم. اما اگر جریان روشنفکری دینی را، آن‏چنان که خودم می‏فهمم، در امتداد جریان «روشنفکری» بفهمیم و روشنفکری را «جریانی تاریخی» بدانیم که حاصل نهضت عصر روشنگری اروپایی است و روشنفکر را کسی بدانیم که به ارزش‏ها، جهان‌بینی و مبانی متافیزیکیِ نهضت عصر روشنگری قرون ۱۸ و ۱۹ اروپایی اعتقاد دارد و مبانی عقلانیت جدید را می‏پذیرد، آنگاه خواهم گفت روشنفکری دینی به اعتقاد من اصطلاحی خودمتناقض و پارادوکسیکال است و «امر دینی» با مقوله «روشنفکری» در معنای تاریخی‏ آن، جمع نمی‏شود. همچنین جریان موسوم به روشنفکری دینی در جامعه ما در واقع جریانی است که سوبژکتیویسم دکارتی‏ـ‏کانتی را می‏پذیرد و در سیاق سنت سوبژکتیویستی فلسفه‏ های دکارتی‏ـ‏کانتی و فلسفه‏های تحلیلی جدید می‏خواهد از امر دینی دفاع کند. به این اعتبارهای اخیر نیز، بنده مسیر فکری خودم و هم‌چنین کتاب «پرسش از امکان امر دینی در جهان معاصر» را در استمرار جریان روشنفکری دینی برنمی‏شمارم. 

کسانی که بنده و سیاه‏ مشق اخیرم را مصداقی از جریان روشنفکری دینی دانسته‏اند اهل فلسفه و تفکر فلسفی نیستند. آنان اصلاً درنیافته‏اند که مفاهیم اصلی و بنیادینی که این اثر بر آنها متمرکز است، مقولاتی است چون «سوبژکتیویسم متافیزیکی»، «سوبژکتیویسم جدید دکارتی‏‏ـ‏کانتی» و «نیهیلیسم»ی که حاصل آنهاست. اما اکثر قریب به اتفاق منتقدان بنده، از جمله آنانی که بنده را در زمره روشنفکران دینی برشمرده‏اند، به دلیل فقدان آمادگی‏های لازم برای ورود به یک بحث در سطح و گفتمانی فلسفی و متافیزیکی، هیچ‏یک درکی از این مقولات نداشته‏اند و توجه نداشته‏اند که هیچ‏یک از مفاهیم مذکور مقولاتی نبوده‏اند که «تاکنون» مورد فهم و امعان نظر روشنفکران به‌اصطلاح دینی قرار گرفته باشد. این انتقاد که برخی کتاب «پرسش از امکان امر دینی در جهان معاصر» را در امتداد جریان روشنفکری دینی دانسته‏اند، از میان سه جبهه فکری و نظری مطرح شده است: یکی عمدتاً از جانب جریان‏هایی که خود در پارادایم روشنگرانه می‏اندیشند و خشم و کینه‏ای نسبت به سنت دینی دارند. آن‏ها با انگ روشنفکری دینی زدن به اینجانب و سیاه‌مشق اخیرم، می‏خواهند بگویند که عبدالکریمی هم حرف تازه‏ای ندارد و حرف روشنفکران دینی را تکرار می‏کند. او نیز می‏خواهد امر دینی و معنوی را همچون شریعتی و روشنفکران دینی پساانقلاب بزک کند و به خورد جامعه و جوانان بدهد. از نظر این گروه از نوگرایان، دین هم که سرنوشتش مشخص است و امری است که سبب عقب‏ماندگی و انحطاط جوامع بشری شده و باید از فرهنگ بشری زدوده شود، دین افیون است و عبدالکریمی هم به این سنت دینی تعلق خاطر دارد و لذا با برچسب روشنفکر دینی زدن قصد دارند که تلاش‏های نظری اینجانب را که اساساً در سنت فکری و نظری غیرروشنفکری و غیردکارتی‏ـ‏غیرکانتی است تخطئه نمایند. جریان دوم، جریان سنت‏گرایی و اصحاب تفکر تئولوژیک است که اساساً با هر نوع نواندیشی و تحول در سطح بینش و نحوه دریافت از سنت دینی مخالف‏اند و به تمام این تلاش‏ها یک انگ کلی روشنفکری دینی را می‏زنند. جبهه سوم نیز علاقه‏مندان و شیفتگان عوام جریان موسوم به روشنفکری دینی هستند که با برخی بزرگان و رهبران فکری این جریان رابطه مرید و مرادی دارند و با برچسب روشنفکر دینی زدن به اینجانب خواهانند بگویند که کتاب «پرسش از امکان امر دینی در جهان معاصر» و دیگر آثار بنده حرف تازه‏ای برای گفتن ندارد بلکه صرفاً حرف اساتید برجسته آنان را تکرار می‏کند. در صورتی که بنده، به‏رغم عشق و احترام زیادی که برای همه صاحب‏نظران و اندیشمندان موسوم به روشنفکر دینی قائلم و  با اذعان به این که افتخار شاگردی‏شان را داشته و دارم و از آنان بسیار آموخته و می‏آموزم، و با اعتراف به این‌که وجوه و خطوط بسیار مشترکی میان اندیشه‏های خویش و آنان می‏یابم، لیکن اجازه می‏خواهم که بگویم به لحاظ متافیزیکی، حِکمی و نظری، به‏هیچ‏وجه هسته مرکزی آراء و دیدگاه‏های خود را در استمرار اندیشه‏های بزرگان منسوب به جریان روشنفکری دینی نمی‏دانم. 

‌به نظر شما، آیا این کتاب می‌تواند آغازگر گفتمانی جدید در فضای فکری‏ـ‏فلسفی معاصر ایرانی باشد؟
مارکس در «مانیفست حزب کمونیست» (۱۸۴۸) عبارت مشهوری دارد که تجربه بسیار عمیق وی را از ظهور مدرنیته آشکار می‏سازد: «هرآنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود، هرآنچه مقدس است دنیوی می‌گردد». واقعیت این است که بعد از گذشت حداقل چهار قرن از ظهور روند مدرنیته، هنوز بسیاری به این تجربه نائل نشده و در بیغوله‏های پوشالی باورهای تئولوژیک و ایدئولوژیک خود به سر می‏برند. به‌گمانم همه سنت‏گرایان و اصحاب تفکر تئولوژیک و نیز روشنفکران به‌اصطلاح دینی ما، همچون بسیاری از نوگرایان و شیفتگان و دلسپردگان عقلانیت جدید هنوز عمق و گستردگی سونامی بسط نیهیلیسم در جهان کنونی را به خوبی درک نکرده‏اند و درنیافته‏اند که همه ارزش‏ها، از جمله خود ارزش‏های دوران مدرن نیز بی‏بنیاد شده است. به این اعتبار معتقدم اکثر قریب به اتفاق جریانات فکری و اجتماعی در جامعه ما، به دلیل فقدان نگرش حِکمی و فلسفی، با موانع سترگ تئولوژیک و ایدئولوژیک برای فهم روند جهان کنونی و نیز جامعه خود ما، به‌منزله جزء کوچکی از جهان، روبرویند و لذا از نوعی «تأخر تاریخی» رنج می‏برند.  

واقعیت امر این است که من نیز، مثل هر اندیشه‏ ورزی این امید را دارم که ایده‏ها و مفاهیمی که در سیاه‏ مشق ‏هایم مطرح شده است و مقولاتی چون «بسط جهان نیچه ‏ای»، «پایان تئولوژی»، «پایان امر دینی»، «مرگ حیات معنوی»، «ضرورت گذر از تئولوژی به اونتولوژی»، «ضرورت جانشین کردن الهیات به معنی‏الاعم به جای الهیات به معنی‏الاخص»، و «درک امر دینی به منزله گشودگی به ساحت قدس» و تکیه بر «ضرورت گذر از سوبژکتیویسم»، و مسیری که می‏کوشم در آن گام بزنم، بتواند افق و فضای فکری‏ـ‏فلسفی تازه‏ای را برای جامعه ما ایجاد کند. علاوه بر این، جرقه‏ها و بارقه ‏هایی، هر چند بسیار اندک، را در جامعه خودم و در میان جوان‏ها می‏بینم که به نظر می‏رسد این افق می‏رود که گفتمان تازه‏ای را برای جامعه ایجاد کند. اما پاسخ دادن به این پرسش که گفتمان‏ها چقدر اصالت دارند و چقدر می‏توانند اثرگذار باشند، امری نیست که در اختیار ما، اراده‏های ما و حدیث آرزومندی ما باشد. تنها و تنها لطف، عنایت و توفیقِ تقدیر پاسخ‏گوی این پرسش اخیر شما خواهد بود. به قول حافظ بزرگ:
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

فقدان گفتمان فلسفی در اندیشیدن به خود
در جایی فرموده بودید به لحاظ تاریخی ما دیر به سراغ این موضوع رفته‌ایم و این کتاب در واقع باید ۱۰۰سال پیش منتشر می‌شد، به نظر شما دلیل امتناع تاریخی طرح پرسش از امکان امر دینی در جهان کنونی چه بوده است؟

به نظر من حاکمیت اندیشه ‏های تئولوژیک، ایدئولوژیک و سیاسی در طی این دو قرن اخیر باعث شده است ما کم‏تر در گفتمانی حِکمی و  فلسفی بیندیشیم. به دلیل همین فقدان وجود گفتمانی فلسفی و پدیدارشناسانه و عدم تفکر و اندیشیدن بر اساس مبانی حکمی و فلسفی بوده است که ما هیچ‏گاه پرسش از امکان تحقق امر دینی در جهان معاصر را مورد امعان نظر و تأمل قرار نداده‏ایم. باید با این پرسش پیش از انقلاب مواجه می‏شدیم اما این پرسش بعد از تجربه تاریخی و بزرگ انقلاب ایران برای ما مطرح شده است، هر چند هنوز نیز بسیاری آنچنان در بستر گرم و نرم اندیشه‏های تئولوژیک و ایدئولوژیک آرمیده‏اند که با این پرسش به نحو حقیقی و راستین مواجهه نداشته‏اند. تفاوت اینجانب با بسیاری از نقادانم در اینجاست که آنان حدیث آرزومندی خویش را به منزله واقعیت می‏ان گارند، لیکن، بنده می‏کوشم حتی‏المقدور به توصیف پدیدارشناسانه زیست‏ جهان کنونی خویش و تاریخ هستی بپردازم. 

sazandeginews.com/News/1063

 

 

مطالب مرتبط