از فروکاهیدن اندیشه ها تا دگرگونی پیکره ها

« انسانی نوین »، این چیزی است که بازار جلوی چشمان ما در کار ساختن آن است. با از بین بردن هرگونه قانونی که مرزی برای جابجایی کالا بگذارد، هنجار زدائی نئو لیبرال اثراتش را بر روی همه زمینه ها به جای می نهد. این جریان نه تنها به اقتصاد، که به روان انسانی نیز دست اندا زی کرده ا ست و با آن افسردگی روحی، بحران هویت ، خودکشی و انحرافات اند که تشدید می شوند. گویی که بازار انسان را آنچنان که هست نمی پذیرد. به کمک همسان سازی و مهندسی ژنتیک ، بازار اینک به دنبال دگرگونی بیولوژیکی آدمی می باشد.

در کتابم « هنر فروکاهیدن اندیشه ها » (١) تلاش کردم که دگرگونی ژرفی را که بازار بر اندیشه روا میدارد، روشن سازم. کاری که کم و بیش ساده بود : بازار همگی ملاحظات سنتی، فرهنگی، محیط زیستی، متعالی و تعالی خواهانه ای که سدی در برابر جابجایی کالا در دنیا باشند را به کناری می نهد. این است که سرمایه داری امروزین در کار زدودن همه ی ارزش های نمادین به سود تنها ارزش پولی ی بی طرف کالا است. چون دیگر چیزی به جز مجموعه ی فرآورده هایی که تنها با ارزش پولی شان داد و ستد می شوند، نمانده است، انسان ها می بایست از همه ی افزوده بار فرهنگی و نمادین، که در گذشته داد و ستدشان را تضمین می کرد، چشم درپوشند.
اسکناس های یورو نمونه ی خوبی برای نشان دادن این نمادزدایی و گسترش فرمانفرمایی کالایی است. ما می بینیم که این اسکناس ها نگاره های چهره های بزرگ فرهنگی، ازپاستور تا پاسکال و از دکارت تا دلاکروا که تا چندی پیش دشاد و ستد پولی را به ارزش های فرهنگی ملی دولت ها پیوند می زد، را از دست داده اند. امروزه روی این اسکناس ها تنها نگاره های پل و دروازه و پنجره هایی را می بینیم که الهام بخش سیاست فرهنگ زدودگی اند. انسان ها به تن دادن به داد و ستد بی پایان کالا فراخوانده شده اند. چنین است که می گوییم قانون بازار نفی کننده ی همه ی گونه های قوانینی است که داد و ستد کالا را محدود می کنند.
با زیر پا نهادن همه ی ارزش های گروهی، بازار در کار فرآوردن « انسان نوین» ی است که، فروافتاده از توانایی های داوری کردنش در همه چیز به ( جز داوری درباره ی سود بیشتر) به بهره وری از فرآورده هایی که به آن ها نیازی ندارد،( تنها در روابط کالایی است که این رستگاری دیده می شود) کشانده شده است. این « انسان نوین» با هویت های گوناگون ( می گوییم گوناگون چرا که دیگر دراین میان نه سوژه – به عنوان عنصر اندیشه- که از سوژه شدن های گذرا می توان سخن راند) در را به روی همه ی وابستگی ها به بازار گشوده است. در این مورد، ما دربرابر جنبه ی ویژه ای از هنجارشکنی نئولیبرالیسم قرار داریم که اثرات چشم گیرش را پیشاپیش در همه ی زمینه ها و به ویژه در روان آدمی به جای گزارده است. این جنبه هنوز، شوربختانه به درستی دریافت نشده است. شماری از روان پزشکان و روان کاوان در کار بررسی پی آمدهای این هنجارشکنی اند، پی آمدهایی مانند افسردگی، بحران های خودپرستانه، گسترش انحرافات و اعتیادات گوناگون…
این هنجارشکنی نو، آشفتگی های بزرگی را در گفتمان های امروزین به دنبال داشته است. هنجارشکنی یادشده در پوشش بوی خوش آزادزیستی پیچانده شده است. این آزادزیستی برپایه ی خودبسندگی افراد و گسترش آسان گیری در همه ی زمینه های اجتماعی و از جمله مرام جمعی بنا شده است. بدین سان می خواهند به ما بپذیرانند که زندگی امروزی مان تجربه ای پر تب و تاب از آزادشدگی است. ناپسند بودن روابط سرکوبگرانه ی پدرسالارانه به این اندیشه دامن زده است که گویی انقلابی نادر در راه است. در این مورد فراموش می کنیم که این خود سرمایه داری است که به این « انقلاب » دامن زده است و با آن در کار کشاندن روابط کالایی به دورن حوزه هایی است که تا کنون برآن فرمانروایی نداشته است. این حوزه ها، حوزه های اخلاقی و فرهنگی اند.
کارل مارکس این جنبه ی «انقلابی» سرمایه داری را به خوبی می شناخت : « بورژوازی بدون ایجاد دگرگونی های پی در پی در ابزار تولید و به دنبال آن روابط تولیدی، نمی تواند به زندگی خود ادامه دهد. در حالی که شرط وجود همگی ی طبقات صنعتی گذشته نگهداری بدون تغییر گونه ی کهنه ی تولید بود، دگرگونی های پی در پی در تولید تزلزل پیوسته ی بنیادهای اجتماعی و در یک کلام تداوم جا به جایی و نبود ثبات دوران سرمایه داری را از همه ی دوران گذشته جدا می کند. همگی روابط اجتماعی ایستا و زنگاربسته با نظریات و اعتقادات پذیرفته شده و تقدس یافته ای که این روابط را همراهی می کرد، زوال می یابند و آن چه به جای این روابط می نشیند پیش از آن که قوامی بیابند ، کهنه می شوند. آن چه پابرجا و استوار بوده است برباد می رود و از آن چه مقدس بوده است، تقدس زدایی می شود ودر آخر انسان ها ناگزیر می شوند که به جایگاه خویش در زندگی و روابط میان خودشان بدون توهم بنگرند » (٢). این توانائی در تغییر روابط اجتماعی در دوران جدید سرمایه داری به اوج خود می رسد ، چیزی که آن را به درستی گاهی « سرمایه داری هرج و مرج گرا » می نامند.
این به هم ریختگی آن چنان کارآمد بوده است که برخی، به شوق آمده از انقلاب اخلاق جمعی، در آن چیزی به جز « آزادسازی »، « جوان بودن » و « به روز بودن » را نمی بینند. این آشفتگی تا آن جا پیش می رود که آنان که کاری به جز پیروی از هنجارشکنی فرهنگی و نمادین نمی کنند خود را در اوج انقلابی گری می یابند ، در این مورد من به جنبش چپ به روز شده ای فکر می کنم که به هر« هدف مد شده ای » دل می بازد. در واقع این همان چیزی است که سرمایه داری هرج و مرج گرای امروزین بدنبال آن است که می خواهد ، اگر نگوییم « انقلاب»، هنجارشکنی در همه ی شکل های فرهنگی و نمادین را دنبال کند. اعلان های تبلیغاتی این را به خوبی به ما نشان می دهد.
به نظر می رسد که مردمان متوجه خطرهای بالقوه ای که این هنجارشکنی نمادین برای تمدن به بار می آورد ، شده اند. اما بازار این امر را نیز به سود خود رقم می زند : شمار بسیاری از گروه های مدعی و فروشنده ی اخلاقیات پست دست به کار شده اند. آشکار است که باز سپردن بحث درباره ی ارزش ها به محافظه کاران سنتی و یا « نو » یک اشتباه بنیادی است. اگر ما این مسئله را نادیده انگاریم، این حوزه را جرج بوش، برنامه های تلویزیونی انجیلی و کارگزاران پوریتن شان در آمریکا و یا عوام فریبی مسحور کننده ی رایج در اروپا اشغال خواهند کرد. در میان مردمانی که به گونه ای آشفته در جریان آسیب های اخلاقی ناشی از گسترش بی رویه ی فرمانروایی روابط کالایی قرار دارند، برپا داشتن اندیشه ای نو درباره ی ارزش ها، معنی زندگی اجتماعی و درباره ی منافع عمومی امری درنگ ناپذیر است. اگر کاری نکنیم، مردمان به کنار کسانی کشانده خواهند شد که این حوزه را به ناحق و با هیاهوی بسیار دردست گرفته اند.

زمانی که آفریده شده در آفرینشش دست می برد
با این همه اگر بحث را به جنبه های فرهنگی محدود کنیم از ماجرا دور خواهیم ماند، چرا که به نظر می رسد دگردیسی اندیشه ها گام نخست جریانی است که از آن فراتر می رود . کوتاه سخن آن که « فروکاهیدن اندیشه ها » و نمادزدایی چیزی جز پیش درآمد « تبیین نوین» ی از انسان نیست. این تبیین نوین دیگر نه تنها اندیشه ها که پیکر وی را نیز نشانه رفته است.
نمادزدایی جهان در زمان تعیین کننده ای از زندگی آدمی روی می نماید: در تاریخ این نخستین بار است که آفریده شده ای می تواند نوشته ای را بخواند که خودش جلوه ی آن است. در این جریان ، رخدادی باورنکردنی ، شدنی شده است: این رخداد توانایی آفریده شده ای است که می تواند به گذشته برگردد و خود را باز بیافریند. در این گذر آفریده شده در آفرینش خود، به جای قوانین طبیعی تکامل، دست می برد و خویشتن را برجای آفریدگار خود می نشاند. گویی که پیش نهادهای انسان مدارانه ی پیک دولا میراندل، که در دوره ی رنسانس مطرح می کند، برفراز همه ی معیارها به کار بسته شده است. وی در مواجهه با همه ی شکل های برتری خواهانه ی مطلق مذهبی ، پای آزادی اراده ی انسانی را به میان می کشاند و انسان را به « پیکره سازی پیکره ی خویش » (٣) فرا می خواند. تمامی فلسفه ای که پس از این فراخوان در می رسد، از برپایی فلسفه ی دکارتی « فکر می کنم پس هستم » تا موضوع مرگ خدای نیچه و با گذر از ایده آل نقادانه ی عصر روشنگری، این را در مسیر طولانی گسترش خویش به خوبی دریافته است .انسان امروزی در کار فرا رفتن از این ایده آل است چرا که اگر هم انسان در حال « پیکره سازی پیکره ی خویش » است، این پیکره دارد می رود که جای خود انسان را بگیرد. اشاره کنیم که در این جریان کمترین پی آمد، پایان فلسفه ای خواهد بود که در تبیین دوباره ی پایه های مادی نوع انسان به کار گرفته شده است. در این روند، دگرگونی بازگشت ناپذیری از جریان بازسازی اندیشه که به میانجی رهبانیت، جستجوی خودبسندگی و نوسازی فهم از عهد باستان به این سو مطرح بوده است، به دگرگونی تکنیکی ی پیکر انسان را شاهد خواهیم بود. اما اگر قرار است که اندیشه را فرو بنهیم، داشتن پیکری نو به چه کار می آید.
تا زمانی که برنامه ی همه گیر ساختن پساانسان در دستور کار است، پرسش بالا ارزش مطرح شدن دارد.از این برنامه ی پنهان هیچ سخنی نمی رود. آدمیان رانباید وحشت زده کرد. نباید اینان دریابند که برای ازبین بردن جامعه ی انسانی ، یعنی نابودی خودشان به کار گرفته شده اند. دنیای زندگان آن چنان مورد توجه سرمایه داری، جهت گسترش روابط کالایی، واقع شده است که دیوار سکوت درباره ی پی آمدهای آن دارد ترک برمی دارد. چنین است که فرانسیس فوکویاما، آوازه خوان نئولیبرالیسم، که پس از سقوط دیوار برلن « پایان تاریخ » را به همراه فرمانروایی همه گیر دموکراسی لیبرال اعلام داشته بود، ناگزیر می شود که تاملی بکند و بپذیرد که پیروزی بازار آخرین گام در تاریخ انسان نیست. گام پس از آن، به گفته ی وی دگرگونی بیولوژیک جامعه ی انسانی است. (٤) اما این بیداری برای وی تنها گذرگاهی است و وی پس از آن خود را به دم شمشیر اشتباهی دیگر می اندازد. فرانسیس فوکویاما می خواهد باور کند که نئولیبرالیسم می تواند از ما دربرابر این مکانیسم شوم حفاظت کند، در حالی که همین نئولیبرالیسم است که ما را مستقیم به آن سو می کشاند. ازدیدگاه وی دموکراسی بازار اگر از سوی پیشرفت برخی فن آوری ها تهدید نشود وضعیتی بی نقص است. وی می گوید « تکنیکی که آن اندازه توانا باشد که بتواند ما را دگرگون کند، می تواند پی آمدهای بالقوه ی بدی برای دموکراسی لیبرال به دنبال داشته باشد.» (٥)
آشکارا حق با وی است، اگر دیگر انسانی نباشد، دموکراسی با خطر بیهودگی دست به گریبان خواهد بود! برای پرهیز از چنین آسیبی فقط بسنده است که به گفته ی فوکویاما « کشورها از منظر سیاسی گسترش و بهره وری از تکنیک را قانونمند کنند». این نیت پاک دلانه به وی اجازه می دهد که مسئله ای بنیادی را نادیده انگارد : این بازار است که گسترش بی مرز تکنیک و دانش را در دست گرفته است. تکنیک و دانشی که بدون هیچ گرفت و گیری مستقیم راه به فراسوی جامعه ی انسانی می برد. آشکارا این بازار است که دست به نابودی همه ی شکل های تجلی نمادین می زند. این به معنی نفی ارجاع به ارزش های متعالی یا اخلاقی به سود ارزش کالایی است. در این منطق هیچ چیز دیگر نمی تواند مهاری باشد برای انسانی که، به محض یافتن مجال، از تمامی ایده هایی که مدعی بودند که وی در جایگاه خود می نشانند، فراگذشته و پشت به گذشته اش می کند. یادآوری کنیم که نه دانش که دانش به اضافه ی پی آمدهای زیان بار بازار بر ارزش های متعالی است که پروانه ی اجرا شدن برنامه ی یادشده را می دهد. باید پرسید که در دمکراسی های پسامدرن ما، جایی که همه چیز را می توان گفت، آیا نهادی سیاسی وجود دارد که نظر ما را درباره ی این جهش پرسا شود؟
نبود این نهاد سیاسی بردوش همه سنگینی می کند. برنامه ی ساختن جامعه ی انسانی به کجا منجر خواهد شد؟ مستقیما به دوران فرآوردن انسان های فرادست، که از راه طبیعی به دنیا نیامده اند، و فرآوردن انسان های فرودستی که برای انجام کارهای پست پا به دنیا نهاده اند. حضور عادی شده ی حیوانات و گیاهانی که نتیجه ی دستکاری ژنتیکی اند، باید زنگ خطری برای ما باشد: گونه های نوی از انسان را می توان در کوتاه مدت به میانجی همسان سازی و دستکاری ژنتیکی به دست آورد. حتی به نظر می رسد که تجربیاتی در این زمینه آغاز شده اند یا به زودی به جریان خواهند افتاد. زمانی که این روزگار فرا برسد، ما از دوران پسامدرن، دوران آشفته ی سقوط بتواره ها، به دوران پساتاریخ گام خواهیم نهاد. اگر نمی توان پیش بینی کرد که این دوران چگونه خواهد بود ولی می توان گفت که دوران یادشده چگونه نخواهد بود. این دوران دوران پایانی پنج محور جامعه های انسانی است. پایان زندگی جمعی انسانی، پایان قطعیت مرگ، پایان فردیت انسان، پایان حل و فصل دشوار مشکل جنسیت و پایان مسئله ی بحرانی تنازع نسل ها.
خطری که نوع انسان را تهدید می کند، تنها خطری مربوط به انتخاب ژنتیک ( اوژنیسم) انسانی نیست. چیزی که در کوتاه مدت خطرناک می نماید به زبان ساده مسئله ی حفظ و تداوم نوع انسان است. این تداوم نه به خودی خود که در حوزه ای نمادین و فرهنگی شدنی است. همان گونه که بخشی از تحقیقات انسان شناسی تاریخی نشان می دهد، انسان موجودی است که در زمان تولد نارس است و ناتوان از این که به رشد کامل جنینی خود برسد. با این حال وی می تواند بعدها تولید نسل کند و همین خصوصیات را، که در نزد دیگر حیوانات مرحله ای گذراست، به نسل بعدی واگذارد. دراین باره از « Neotenic » نوع انسان سخن می رود(٦). فرجام آن که این حیوان نیمه تمام برخلاف دیگر حیوانات باید خودش را در جای دیگری غیر از طبیعت نخستین، یعنی در طبیعت دومین که عموما فرهنگ نامیده می شود، کامل کند. این طبیعت دومین دربرگیرنده ی بسیاری چیزهاست : خدایان، افسانه ها، هنجارهایی که برای بسیاری از پدیده ها (ستارگان، میکروب ها، موسیقی، ریاضیات، ذهنیت، اجتماع و…) قائلیم، فعالیت های پی گیر ابزارسازی (ساختن اشیایی که به این حیوان ناتمام اجازه می دهند که ساکن این دنیا بشود)، قوانین، اصول ها، ارزش ها و… حال اگر این چارچوب های فرهنگی آسیب ببینند و قوانین و اصول های آنان به آشفتگی دچار شوند، تنها آثار زیان بار فردی و اجتماعی نیست که دامن گیرمان می شود، این نوع انسان است که مورد تهدید قرار خواهد گرفت، چرا که دیگر هیچ چیز به اندازه ی کافی مشروعیت ندارد که جلو دخالت های انسان در طبیعت را بگیرد.
پیشاپیش نداهایی، حتی از لایه های روشنفکری، به گوش می رسد که جهش آینده ی انسان را خوش آمد می گویند. در این باره به ویژه از فیلسوف آلمانی پیتر سلوتردیژک می توان نام برد که به خاطر کنفرانسش در آلمان، در پایان سال ١٩٩٩، به نام « قوانینی برای پارک انسانی » نامدار شده است(٧). این کنفرانس که برای گفتگو درباره ی فلسفه ی هایدگر برپا شده بود به مجادلات بسیاری به ویژه از سوی یورگن هابرماس دامن زد. دیدگاه های این «نیچه ای چپ» آشکارا گویای نقشی است که هنجارشکنی نمادین امروزه می تواند در پریشانی اذهان بازی کند. در کنفرانس دیگری که در مرکز ژرژ پمپیدو در مارس سال ٢٠٠٠ برگزار گردید (٨)، سلوتردیژک دیدگاهی را که از هایدگر وام گرفته است وارونه عرضه می دارد. بحث دیگر این نبود که تکنیک « فراموش کردن هستی » است، بلکه اعلام این نظر بود که تکنیک، چونان ضمیمه ای بنیادین انسان «Neotenic» که در باززایی وی به کار می رود، همگام «رام کردن هستی» است. گویی که دسترسی به تکنیک تنها پیروزی انسان « Neotenic » است و چهارچوب های نمادین ناشی از اوامر و نواهی هرگز وجود نداشته اند. با چنین پیش درآمدی همه ی پی آمدهای شدنی تکنیک پیشاپیش توجیه شده اند. مسئله ی اخلاق در این گفتمان لگام گسیخته بسیار دست کم گرفته شده است. از این دیدگاه، در واقع این تنها تکنیک است که درباره ی مرزهای مرام جمعی تصمیم می گیرد، آن هم نه درباره ی هر مرام جمعی بلکه « مرام جمعی انسان بزرگ » که در را بر روی « دستکاری بیولوژیک خویش » باز می گذارد. در این گفتمان مرام جمعی یعنی دوری جستن از همه ی آزمون های اخلاقی است. چنین است که انسانی که به میانجی « هستی» از خودش جدا شده است وظیفه خواهد داشت که شرایط بیولوژیک را دگرگون کند تا تکثرش شدنی شود(٩). انسان نارس به دنیا آمده ی فراورده ی تکنیک کار دیگری جز راندن تکنیک یادشده به فرجام خویش نخواهد داشت. با تلطیف اصطلاح « انسان ابتدایی »، هم چنان که در نام « موزه ی هنرهای اولیه » می بینیم، انسان کهن نام « انسان اولیه » را به خود می گیرد. این انسان دربرابر انسان برتری که قرار است به آن دگرگون شود چیزی به جز انسان ابتدایی نیست. دیگر نباید مبهوت بازگشت « هستی » در روایت غم بار و تاریخی نازیسم ماند . چیزی که به نظر می رسد سلوتردیژک اشتباهی تاسف برانگیز از جانب استادش (هایدگر) می داند. خیر! این در روزگار ماست که شگفت زدگی حقیقی روی می نماید : انسان والا و حقیقی پدیدار می شود و آستان بوسان، مدح و ثنایش می گویند و برای بازکردن راهش نقش پلیس را بازی می کنند.
دشواری این جاست که این راه پر از « انسان های اولیه » است. برای این پیامبر، انسان کهن اولیه حیله گر و منحرف است و – نقل قول می کنم – چشم هایش را بر « توانایی های بالقوه » دگرگونی های « چندارزشی » بسته است. بدتر از آن این انسان با « خودخواهی ریشه دارش » تنها به درد این می خورد که « توانش را متوجه ماده ی اولیه » کند و « تصاحب شان کند » و برای دگرگونی های وعده داده شده پالایش شان سازد. این جاست که در می یابیم که این « ماده ی اولیه » می تواند در واقع پیکر خود انسان باشد. این انسان کهن چیزی به جز « انسانی با احساس گناه » نیست. وی حار است که برای به کارگیری « مردم ناآگاه » « ظاهرسازی » کند و آنان را به سوی « بحث های انحرافی درباره ی تهدیدهای غیرواقعی که زیر فشار سرمقاله نویسان احساساتی عنوان می شوند» بکشاند. پس نابود باد این انسان گونه های کهن که به هیستری ضد تکنیک شان با جهیدنی مخالفت می ورزند که « هستی » از ما می طلبد. « هیچ امرانحرافی»ای در این اراده ی « دگرگون کردن خویش به میانجی تکنیک » وجود ندارد. گفته های سلوتردیژک، با همه ی بی شرمی شان، بسیار سودمندند. این گفته ها به ما امکان می دهند دریابیم که رها سازی نمادین امروزه تنها مربوط به آزادی اخلاقی و برون رفتن کم و بیش دردناک از پدرسالاری نیست. نفی حوزه های ممنوعه در روزگار ما، آشکار می کند که برنامه ی پسانازیسم قربانی کردن آدمی تداوم دارد. حامل این برنامه سرمایه داری هرج و مرج گرایی است که با درهم شکستن همه ی هنجارهای نمادین به تکنیک اجازه می دهد که به تنهایی تا درهم شکستن جامعه ی انسانی پیش برود.

تمدنی که در آن همه چیزمصرفی است
لکان می گفت : « گفتمان سرمایه دارانه ، دیوانه وار فریبکارانه است، (…) اموراتش به خوبی می گذرد و از این بهتر نمی شود. مشکل این جاست که زیادی تند می رود و آنچنان خوب مصرف می کند که خود را به اضمحلال می کشاند» (١٠) درواقع مشکل سرمایه داری این است که کارکرد بالایی دارد، آن قدر بالا که روزی کارش به مصرف کشاندن همه چیز خواهد انجامید : منابع، طبیعت و حتی انسان هایی که در خدمت این سرمایه داری اند. در منطق سرمایه داری، همانگونه که لکان می گوید، « جانشین کردن برده ی باستان » با انسان هایی است که به « فرآورده » تبدیل شده اند « فرآورده هایی (…) مصرف شدنی به مانند دیگر فرآورده ها»(١١). جهت گیری تهدید آمیز اظهارات تلطیف شده ی ادبیات نئولیبرالی مانند « منابع انسانی »، « سرمایه ی انسانی »، « ماده ی انسانی » و « راهبری خوب مربوط به رشد انسانی » را حال بهتر می توان دریافت. سرمایه داری هرج و مرج گرا به این نظر بها داده است که بند و بست نهادن برخویش بی رحمانه است و راه به جایی جز خودآزاری جان فرسا نمی برد و هم اوست که کسانی را که به اندکی معنوی گرایی نیاز داشته باشند، به پوریتانیسم تاریک اندیشانه راهنمایی می کند.
یادآوری کنیم که فیلسوف های عصر روشنگری، به مانند ژان ژاک روسو و امانوئل کانت، می گفتند آزادی در چیزی به جز پیروی از قوانینی که بر خود وضع کرده ایم ، نیست. در واقع برای آن که عدالت را برپا داریم، برای آن که جهان را پیش از آن که خیلی دیر شود حفظ کنیم و برای این که انسان را که با این منطق کور تهدید شده است در پناه گیریم، ما نیاز به قوانین حقیقی قضایی و اخلاقی داریم. به جای آن، ما دست به نفی همه ی قوانین زده ایم به جز قانون پیروزی قوی ترها. اگر در این سمت و سوی شوم پیش رویم وارد دوران بی رحم تری از دوران تبعیت از قانون خواهیم شد. در این دوران بی رحم تصمیم خواهند گرفت که این پیکرانسانی صدهزار ساله را تبدیل به چیز دیگری کنند.

پی نوشتها:
١) ر. ک به : Dany-Robert Dufour, l’art de réduire les Têtes – sur la nouvelle servitude de l’homme libéré à l’ère du capitalisme total, Denoël, Paris, 2003
٢) ر. ک. به : Karl Marx, Manifeste communiste, Trad, La fargue, Ed. Sociales, Paris, 1976, p. 35
٣) ر. ک. به : Pic de la Mirandole (1463-94), Discours sur la dignité de l’homme. Jean capentier, Histoire de l’Europe, Paris, 1990, p. 224-225
٤) در کتاب « پایان تاریخ ١٠ سال بعد »، فوکویاما افسانه ی خود را از سر می گیرد. وی می نویسد : « دمکراسی لیبرال و اقتصاد بازار تنها راه های شدنی قابل پذیرش برای جوامع مدرن اند». با این همه وی نابسندگی درک خودش را از مسئله ی بالا می پذیرد. وی می گوید : « تاریخ تا زمانی که علوم طبیعی معاصر به پایان راه خودشان نرسیده اند به پایان نمی رسد. اکنون ما در آستانه ی کشف های جدید علمی ایستاده ایم که بنا به ذات خودشان جامعه ی انسانی را به گونه ای که هست از بین خواهند برد. » ر. ک. به لوموند، ١٧ ژوئن ١٩٩٩.
٥) ر. ک. به : Francis Fukuyama, la fin de l’homme : les conséquences de la révolution biotechnique, la table ronde, Paris 2002
٦) ر. ک. به نوشته های انسان شناس بزرگ آمریکایی استفان جی گولد در Stephen Jay Gould : Darwin et les grandes énigmes de la vie (1977), Pygmalion, Paris, 1979 – Stephen Jay Gould : Le Pouce du Penda (1980), Grasset, Paris, 1982
٧) ر. ک. به : Slotedjik, Règle pour le parc humain, Mille et une nuits, Paris, 2000
٨) مباحث این کنفرانس در مجموعه ای به نام : La Domestication de l’Etre, Mille et une nuits, Paris, 2000 چاپ شده است. همگی نقل قول ها از این مجموعه گرفته شده است.
٩) درواقع این گونه گون سازی پیشاپیش در جریان است. هفته نامه ی آمریکایی ساینس درتاریخ ٢٧ ژوئیه ی سال ٢٠٠١ می نویسد که یک گروه آمریکایی توانسته است که سلول های مادر مغزی گونه ی انسانی را در درون مغز جنین میمونی به نام macaca radiata در هفته ی دوازدهم زندگی اش جای دهد. این کار می تواند به آفرینش میمون های نزدیک به انسانی بیانجامد که مغزشان در پی این کار « انسانی » شده است.
١٠) ر. ک. به : Jacques Lacan, Conférence à l’université de Milan, 12 mai, 1972
١١) ر. ک. به : Jacques Lacan, l’Envers de la psychanalyse, Seuil, Paris, 1991, séance du 17 décembre 1969, p. 35

منبع: ماهنامه لوموند دیپلماتیک 2005 مارس

نویسنده : دنی روبردوفور
مترجم : محسن حافظیان

 

مطالب مرتبط