پرده های بزک شده دروغین

کوندرا با کتاب جدبداش « پرده » که به تازگی در پاریس توسط انتشارات گالیمار منتشر شده است، تامل در باره هنر رمان را تعمیق می بخشد. در طرحی که ارائه می کند، دنیا در پس پرده ای از تعابیر آماده، تصاویر بزک شده و نمایشهای پرهیزکارانه و دروغین از چشم پنهان مانده است؛ و نقش رمان، از همان آغاز دوران مدرن، پاره کردن این پرده بوده تا بتواند جلوه هایی از حقیقت را که تنها رمان نویسان اصیل قادر به انتقال آن هستند، بر ما آشکار کند.

آیا باید تعجب کرد که یکی از بزرگترین رمان نویسان معاصر، لازم دیده تا نوشتن رمان را برای مدتی کنار بگذارد و تامل در باره هنرش را به ما منتقل کند؟ آخر در این دوران عقیم، آنهم با این بحث های کسالت آور دانشگاهی، و تبدیل نقد ادبی به حرافی های تبلیغاتی، چه کسی، جز کوندرا از عهده این مهم بر می آید… پس این کوندرا است که سومین بخش از « هنر رمان » را به ما عرضه می کند. در این کتاب، او چکیده ای از مضامین اصلی نوشته های قبلی اش (١) را طرح می کند تا بسط شان دهد، آنها را کامل و تعمیق کندو گستره های جدیدی را به رویشان بگشاید.این درست است که کتاب محدود به نظریات نویسنده خالقی است که با حرکت از تجربه شخصی، امکان می دهد تا زیباشناسی و مواضع منحصر به فردش روشن گردد. ولی ما، با خواندن آن متوجه می شویم که کتاب بردی بسیار وسیع و عمومی دارد….
راجع به اینکه ما در برابر گفتمان های مسلط مربوط به رمان، در کجای کارهستیم ؟ باید گفت : در نوعی مقابله تکراری و منجمد به سر می بریم. از طرفی، با بینشی « تحول گرا » روبرو هستیم که توسط « رمان نو» مطرح شده و دیگربه شدت از نفس افتاده است. بر اساس این بینش، هنر رمان که به تحولات صرفا فنی محدود می شود، معنایش را از دنباله روی خط پیشرفت، یا پالایش، و دور شدن روز افزون از آنچه در قرن نوزدهم ساخته شده بود به دست می آورد؛ یعنی از کدهای معروف به بالزاکی. و از طرف دیگر، با نوعی به رسمی شناختن کد قرن نوزدهمی مواجهیم که این خود ویژگی مرحله « احیا » و بازسازی است و نظریه انحطاط کنونی این نوع ادبی را به دنبال دارد ( مثلا آنچه که بنیاد تفکر ارتجاعی ژرژ اشتاینر است). وانگهی، این امر موجب انتشار و پخش انبوهی از وقایع نگاری، اعترافات و رساله های داستانی، به نام « رمان » شده که امروز به کلی در آن غرق شده ایم و عملکردش، حتی، نفی هنری است که با « رابله » و « سروانتس » ظهور کرده بود.
در نتیجه، تمامی جذابیت پیشنهاد کوندرا، دقیقا، در این نکته است که او خود را ورای این مقابله قرینه ای، ولی نهایتا همدست، قرار می دهد. زیرا، برای کوندرا، رمان، مثل همه هنر ها، در آن واحد، هم محل خلاقیت مدام وضروری در شکل است و هم جایی برای انکشافات که آنها نیز مداوم اند؛ یعنی جایی که رمان برای کشف برخی از زمینه های واقعیت ( یا تجربه های انسانی) متعهد شده است؛ واقعیت هایی که بقیه نظام های تعبیری و یا بازنمایی (فلسفی، مذهبی، جامعه شناسی ، روانشناسی و …) آنها را نادیده می گیرند؛ و تنها از راه ویژه رمان می توان به آنها پرداخت.
در اینجا، فکر مسلطی وجود دارد که تا حد وسواس می رسد؛ بر اساس این فکر، رمان در میان انواع ادبیات، چیزی بیش از یک نوع ادبی است؛ یعنی رمان یک هنر تمام عیاراست ؛ به عبارت دیگر، از دوران باستان « داستان به نثر» همیشه وجود داشته وهمچنان چاپ ومنتشر می شود و در آینده نیز خروارها انتشار خواهد یافت؛ ولی این امر با آنچه که با « رابله » و« سروانتس » به دنیا آمده، هیچ ربطی ندارد ؛ امری که در فتوحات گسترده روز افزونش تا دوران ما ادامه یافته است؛ دست کم، نزد اقلیتی که این ارثیه برایشان نوشته بی اعتباری نیست ( کوندرا به همکارانش از فوئنتس تا روت،ارج می نهد) و به واسطه همین نقش کشفی که فی الواقع منحصر به فرد است، خود را تبیین می کنند.
منظور از تلقی رمان به عنوان هنر این است که با اینکه رمان از تاریخ تبعیت می کند، از تاریخ خودش ( که نباید با تاریخ تاریخ نویسان و نه با تاریخ هیچ هنر ی اشتباه گرفت) ، اما، در عین حال، به سمت دنیایی راه می گشاید که در آن « دیدرو» با « اشترن» گفتگو می کند؛ دنیایی که جویس و کافکا یر فلوبر تکیه می زنند و دانیلوکیس و سلمان رشدی ، رابله را احیا می کنند، فوئنتس و گویتوسولو درس های سروانتس را از سر می گیرند؛ یعنی چیزی معادل « موزه خیالی» « آندره مالرو» در مورد هنرهای تجسمی، البته منهای تاکیدات ماوراء طبیعی آن.
تلقی رمان به عنوان هنر به این معنی نیز هست که یک رمان بزرگ تنها در شرایط جهانی ای که این هنر در آن واقع شده است می تواند مورد ارزیابی قرار بگیرد؛ و در نتیجه، مغایر با نگرش منطقه ای است. این مغایرت به همان اندازه در مورد « ملت های بزرگی » که به علت تفرعن به هرچه که در ورای مرز های آنها قرار گرفته، بی اعتنا می باشند، صدق می کند که در باره « ملت های کوچکی » که با رجوع به فرهنگ کوته بینانه محلی شان، انسانهای خلاق را مورد فشار قرار می دهند و تا آنجا پیش می روند که اگر کسی جرات کند از آن بگریزد، او را به عنوان خائن قلمداد می کنند.
از این بابت، ما با صفحات درخشانی روبرو هستیم که در آن کوندرا نشان می دهد که اگر کار« گومبرویچ » را در موقعیت لهستان مورد بررسی قرار دهیم ، ارزش آن را اصلا درک نکرده ایم و یا اگر کافکا را، صرفا، به عنوان نویسنده پراگی ببینیم، از ارزش کارش هیچ نفهمیده ایم. و یا وقتی کوندرا نشان می دهد که کشوری مثل فرانسه، دقیقااز آنجا که معتقداست در ادبیات اش خود کفا ست ( می دانیم که این پیش داوری در نظام درسی نیز حفظ و اشاعه می شود) قادر است در مورد سنت خاص خود، مرتکب اشتباهات و خطا های فاحشی شود (٢). این موضع کوندار، آشکارا، موضعی جهانی است که در آن دستورالعمل قدیمی « گوته » ( Weltlitterature ) جلای نوینی می یابد.(٣)
تلقی رمان به عنوان هنر، هم چنین، موجب می شود تا ببینیم که رمان برای اینکه بتواند جولانگاه خود را بیابد، از چه چیزهایی می باید خود را متمایز کند؛ اگر این درست است که رمان نویس از ویرانه های دنیای شاعرانه و تغزلی به دنیا می آید؛ پس نخست باید خود رااز شعر متمایز کند. فلوبر، آنگاه فلوبر می شود که با تغزل شاعرانه « وسوسه آنتوان مقدس » قطع رابطه می کند. در مجموع، رمان، ادامه شعر با ابزاری دیگر نیست ، بلکه نفی آرمان گرایی شاعرانه است. این امر مانع از آن نیست که در صورت مقتضی، شعر ویژه خود را ایجاد کند. اما این شاعرانگی یگانه است و در هیچ شعری دیده نمی شود، شعری است که نقطه مقابل « شعر شاعران » می باشد. دومین مقوله ای که رمان خود را از آن متمایز می کند، حماسه است : نه فقط به این علت که رمان با رابله و سروانتس از تقلیدطنز آمیز نوع حماسی و یا شوالیه گری به دنیا آمده وبا خنده و طنزی پرداخته شده است که هیچ روحیه حماسی نمی تواند آن را تحمل کند؛ بلکه، همچنین، به این سبب است که برای رمان « هر عملی مسئله ساز » می باشد. این را هم گذری بگوییم که این امر اجازه می دهد تادرک کنیم که چرا در هر لحظه از تاریخ رمان، این قطع رابطه با حماسه، تکرار می شود ؟ ( فلوبر علیه هوگو، همینگوی یا کلود سیمون علیه مالرو) و بالاخره رمان خود را از فلسفه متمایز می کند؛ زیرا، حتی وقتی که رمان مدرن، از پروست تا روبرت موزیل وهرمان بروخ، سبک اندیشه فلسفی و رساله ای را به رمان سرایت می دهد( یعنی رمان هایی که در آن، وضعیت ها همانقدر مورد اندیشه قرار می گیرند که توصیف و روایت می شوند ) به قصد توضیح یک نظام فلسفی از پیش ساخته شده نیست، بلکه خلق اندیشه ای است که اختصاصا رمانی است واز تخیلی که برخاسته،لاینفک می باشد و بیشتر در پی ایجاد ابهام ، تناقض و پرسش است تا حکم به حقیقتی مسلم .
اگردر این زمینه، استدلال کوندرا را دنبال کنیم، می فهمیم که هیچ یک از این ها بی علت نیست؛ که رمان، همچنین، به تجربه ما از جهان و نگاه ما به آن نیز مربوط می شود. در همین اروپای مرکزی که اینک در دوران احیا به سر می برد؛ احیایی که در باره اش گفتمان های عامه پسند چیزی به ما نمی آموزد: یک روز، کسی برای کوندرا ماجرای پیرمردی را نقل می کند که از سردمداران رژیم کمونیستی سابق بوده و دخترهایش با اینکه ثروتشان را مدیون پدر بودند اما با او رفتار تحقیرآمیزی داشتند. و گوشزد می کند که این ماجرا، شدیدا، باباگوریو را به خاطر می آورد و ناگزیر، این پرسش مطرح می شود که آیا دوران ما بالزاک جدیدی را طلب می کند؟
اما تلقی کوندرا از رمان به عنوان هنر،این امر را ممنوع می کند (که در مجموع چیزی جز شکل زیباشناسانه ی احیاو بازسازی نیست ) او می گوید: « هستی هنر، در ضبط حوادث، تغییرات و یا تکرار های بی پایان تاریخ، همچون یک آینه بزرگ نیست؛ بلکه برای خلق تاریخ ویژه خود است ». این نکته به این معنی نیست که هنر می باید به یک بازی شکلی و یا تجریدی و بی اعتنا به جهان پیرامونش تبدیل گردد؛ بلکه، نقش هتر بیشتر استفاده از تاریخ، به عنوان نورافکنی است برای آشکار ساخنن بعضی از جنبه های تجربه بشری که تا کنون فاش نشده اند ؛ به ویژه در مورد تردید، دودلی و تناقض، که گفتمان تاریخ نویسان نمی تواند در آن نفوذ کند ( در این مورد کوندرا، تحلیل زیبایی از قصه کنزابورومی دهد) یا اینکه ، بر اساس استعاره ای که در طول رساله ساخته می شود، وظیفه رمان پرده دری از تعبیر های ساخته و پرداخته شده ای است که توسط جامعه تهیه می شوند . با اینکه کوندرا، مستقیما، اشاره نمی کند؛ اما نظرش موجب می شود تا فکر کنیم : پس اتفاقی نیست که نقش مهمترین رمان هایی که در آغاز قرن بیست و یکم چاپ و منتشر شده اند، دقیقا، همین « پرده دری » است و هم چنین، نمایاندن آن روی سکه و نگفته ها ی داستان های روشنگرانه ای است که توسط فکر مسلط از پیش ساخته شده، اشاعه می یابند: « خرچنگ وار» از گونتر گراس ،« بد نامی » از ژان ماری کوئتسه، « لک » اثر فیلیپ روت،« جشن بزها » اثر ماریو وارگاس روساو یا همچنین رمان « بی خبری » از کوندرا .
در باره کتابی چنین سرشار که اندیشه درآن، مدام، متحول می شود، پرسه می زند و تغییر می کند، حرف برای گفتن بسیار است. دراین کتاب، فصل ها ی موجز با فشردگی استثنایی از ترکیبی( کمپوزیسیون) تبعیت می کنند که از تم های ثانوی مستقل، نوظهور و در جواب به هم، ساخته شده اند. جایی که هر مضمون مورد مطالعه ای، سپاهی ازطرح های ثانویه، فرضیه هایی که از آن مشتق می شوند، و فکر های ضمیمه ای که از آن منشعب می شوند را به همراه دارد. این نوشته، تعمقی است در مورد هرآنچه که باسماجت می کوشد تا منزلت هنری رمان های بزرگ را نفی کند: مثلا دفن آثار بزرگ زیر بارانبوهی از مدرک و سند بایگانی شده و تمایل تبدیل هر رمانی به نوعی از اعتراف ( کوندرا به درستی یاد آوری می کند که جمله « مادام بواری من هستم » با اینکه جمله تایید نشده ای است واصالتش مشکوک به نظر می رسد، ولی مانع ازاین نشده که انبوهی از تفسیرو تعبیررا به دنبال داشته باشد) و یا وقایع نگاری ای که باید کلید اتفاقات آن را کشف کرد. مثلا در قطعه خنده داری ، کوندرا از اینکه می گویند الگوی آلبرتین ( پرسوناژ زن رمان پروست . م ) یک مرد است، تاسف می خورد؛ چون دیگرنمی تواند رمان پروست را بدون تجسم سبیل های آلبرتین بخواند و یا مثلا تامل در باره شیوه ای است که رمان، برخلاف گفتمان های جزمی، محل گرد همایی صداهای گوناگونی است که در تضاد با هم هستند، ( مثلا کتاب « روابط خطرناک » ویا « وقتیکه من در حال احتضار هستم» ) ویا حتی محلی برای همزمان شدن آنچه که همزمان نیستند(ازآلژو کارپانتیه تا کارلوس فوئنتس) .
این نوشته، بررسی اهمیت کمپوزیسیون دررمان مدرن می باشد که بدون شک از جذاب ترین ابداعات است؛ ارزیابی و نقد طنز آمیزی است از فتوای تروریستی سورئالیست های رسمی علیه رمان. کوندرا نشان می دهد که چگونه « مارکز » با سرپیچی فوق العاده اش، بعضی از عوامل پایه ای دنیای سورئالیستی، مثل آشتی رویا و واقعیت را، در هنری که توسط سورئالیست ها حذف شده بود، وارد کرد . کتاب، روشنگر تناقضات رمان نویس های اروپایی مرکزی است (کافکا، بروخ، موزیل، گرومبرویچ) که بدون شک در زمینه نوآوری و خلاقیت شکلی، مدرنیست هستند؛ ولی در عین حال دربرابر توهمات بزرگ مدرنیته، موضعی شدیدا انتقادی دارند. این درسی است که در دوره کنونی، به شدت، موضوع روز می باشد؛ دوره ای که به نام « مدرنیزاسیون » بدترین پس روی ها صورت می گیرد.
در مجموع ،رمان به عنوان چیزی بیش از یک تمرین ادبی صرف تعریف می شود که نوعی خرد ورفتارو نقطه نظری عاری از تصوف و بی شک حتی نوعی از روش زندگی را به همراه دارد و به قول او حتی به همین علت است که رمان در تمدنی که در اروپا ودر اواخر قرن شانزدهم به دنیا آمده، به طور کامل شرکت داشته است : یعنی به علت امتناعش از روحیه جزمی، که امروزه در خطر است؛ دوره ای که در آن نوعی فرهنگ دست دوم جهانی، که روحیه و برخورد رمانی را به حاشیه می راند و به حذف طنز و ناباوری و تاثیرات هشیار و روشن بین آن تمایل دارد ،در حال پیروز شدن است .
آیا ما به دوره ای وارد می شویم که بورخس آن را پیامبرانه پیش بینی کرده بود: دوره ای که تعداد خواننده خوب از رمان نویس خوب کمتر باشد؟ به هر تقدیر. به نظر می آید که منفعت بازار جهانی که دیگرمسلط شده در این است که ارزش های رمانی حذف شوند و جایشان را اطاعتی بگیرد که خاص نمایش و مضحکه بازی است .
در مجموع، یکی ازفضیلت های کوندرا، نشان دادن این نکته است که برای مقاومت در برابر این جهان،رمان، آنگاه که تن به موقعیت کالایی نمی دهد، بی همتا ست ، جهانی که در آن، به زبان و گفته خودش : « حماقت تجاری جای حماقت های ایدئولوژیک را گرفته است» .

پی نوشت:
١) هنر رمان گا لیمار ١٩٨٦،وصیت نامه خیانت شده ١٩٩٣
٢) کوندرا به تحقیقی اشاره می کند که یک روزنامه فرانسوی ، نزد مجموعه ای از روشنفکران برجسته فرانسوی، در مورد مهمترین کتاب تاریخ فرانسه، انجام داده است . کتابی که اولین رتبه را به دست آورد، بینوایان است و دومین کتاب ، خاطرات جنگ ژنرال دوگل می باشد . گارگانتوا و پانتاگروئل در رتبه چهاردهم قرار گرفتند، مادام بواری رتبه بیست و پنجم ، بووارد و پکوشه به رتبه صدم، یعنی آخر، رانده شدند. و در این فهرست بهترین ها، نه آموزش عشقی فلوبر و ژاک تقدیر گرا و نه هیچ یک از کتاب های آپولینر و یا بکت اصلا وجود ندارند. و این امر، نویسندگان خارجی را در رابطه با درکی که از ادبیات فرانسوی دارند، دچار تعجب می کند.
٣) در اینجا اشاره به نظریه گوته در باره ادبیات جهانی است. طبق این نظر، ادبیات ملی دیگر معنای چندانی ندارد و ما وارد دوره ادبیات جهانی شده ایم…….مترجم

منبع: ماهنامه لوموند دیپلماتیک 2005 مارس
مترجم : آزیتا نیکنام
نویسنده : گی سکارپتا

مطالب مرتبط