پارلمان شرق در صورت بندى گفتمان غرب

داستان غرب و شرق داستانی ساده، اما عجیب است؛ رویدادهای شاید تاریخی، اما بر ساخته. آنچه امروز تحت عنوان غرب شناخته میشود، روزگاری در پی آرزوی «شرق» (آرزوی دست یافتن به ثروت افسانه ای شرقیها) پدید آید و آنچه را که امروز شرق مینامند، تنها تصویری خالص از آن آرزوی سابق نیست. شرق از عصر روشنفکری به این سو گرفتار تصاویر دو گانه و دوگانه انگاریهایی متفاوت شد و از ایده جغرافیایی فاصله گرفت، تا حدی که برخی آن را محصول تخیلهای جغرافیایی می دانستند.
در مروری به گذشته اگر به سالهای پایانی قرن پانزدهم – روزگار کلمبوس(1) برگردیم؛ روزگاری رفتن به غرب عمدتاً به این دلیل اهمیت داشت که باور بر این بود که این راه سریعترین راه رسیدن به ثروت افسانه ای شرق است، افق و انتهای تمام جهتها برای ارزیابیها معین بوده است، بجز افق شرق که دور و در عین حال «وحشتناک»؛ چرا که ناشناخته و نا آشنا بوده است. آن گونه که «جان رابرتر» مورخ گفته: «در غرب و تا جنوب، دریا علامت بی نظیر به دست می دهد… ولی به سمت شرق دشتها تا چشم کار میکند، امتداد دارند و افق وحشتناک دور است»(2).
بسیاری بر این عقیده اند که شرقشناسی در پی دستیابی به شناخت همین افق «وحشتناک دور» پدید آمد و این یک روایت تاریخی است که در متن صورت بندیهای مدالیته مورد توجه است، اما همچنان بر دشواری تعیین زمان دقیق آغاز آن تأکید دارد. با این حال در این صورت بندی، شکلگیری «دولت مدرن» در پیگیری تاریخ دولت مدرن به یونان و امپراتوری روم باز میگردد و ظهور «اقتصاد مدرن» عمدتاً به سده هیجدهم مربوط میشود و دگرگونی، ساختارهای اجتماعی، بر سده نوزدهم متمرکز شده است و «غرب و بقیه» با اکتشافات پرتغالیها در سده پانزدهم آغاز میشود.
در مقابل این دیدگاه تاریخی، دیدگاهی ژرفتر بر تأثیر زبان، روایت و
شگردهای ادبی تکیه داشته و توصیف فرایند «صورت بندی»(3) را بدون استفاده از زبان خاستگاهها، تکامل و غایتها تقریباً غیر ممکن می داند.
در شرح نظریههای تاریخی، عمدتاً دو نظریه قابل مشاهده است: نظریه ای که از «زبانهای متجانی»(4) طرفداری میکند و معتقد است که مدرنیته (صورت داده غرب) در واقع چیز واحدی است که همه جوامع، با وجود آهنگهای رشد متفاوت، به سوی آن حرکت میکنند و ناگزیر از آن هستند. در شمار منتقدان این نظریه تک خطی، غایت باوران(5) تاریخ هستند، که معتقدند تاریخ به سوی هدف یا غایتی از پیش معین ره میسپرد. نظریه نو سازی(6) درطول این نظریه به وجود آمد و خطوط توسعه را برای جوامعی که به دنبال تکامل و رشد اقتصادی خود بودند، ترسیم کرد.
به هر حال غرب پیش از آنکه یک حقیقت طبیعی عمده باشد، درنظر برخی چون «ادوارد سعید» یک حقیقت ساخته شده به دست انسان است. او در مؤخره ای بر «شرقشناسی» خود ضمن پاسخ به منتقدان یادآور میشود که «غرب» و «شرق» بر ساختههایی هستند دخیل به استقرار دیگری که حقیقتش همیشه موضوع تفسیر و تفسیر درباره تفاوتهای «آنها» از جانب «ما» قرار میگیرد.
او بحث خود درباره جغرافیای تخیلی را تکرار میکند و در تعریف شرقشناسی میگوید: خطی است که «غرب» را از «شرق» جدا میکند.
با پذیرش و فرض «بر ساخته بودن شرق و غرب»، مسیر تحلیل، از فرایند تاریخی جدا و به فرایند «گفتمانی» نزدیک میشود. چیزی که در فلسفه مدرن از آن تحت عنوان «چرخش گفتمانی»(7)در نظریه اجتماعی یاد میشود؛ یعنی پیدایش نوعی آگاهی جدید، یا احیا شده. در نظریه و تحلیل در مورد اهمیت زبان و چگونگی کار برد آن برای خلق معنا (گفتمان) که غالباً به آن کنش گفتمانی(8) گفته میشود.در این کنش، ساحتهای نمادین زندگی اجتماعی؛(9) اعم از معناها، ارزشها، نمادها، ایدهها، دانش، زبان، ایدئولوژی بسیار اهمیت دارد.
«مارکس وبر» بر آن است که کنشهای اجتماعی همواره کنشهایی معنادار و دارای مراتب معنایی وجود تمایز با واکنشهای زیستی صرف هستند. این گفته مارکس که «بدترین معمار بهتر از بهترین زنبور است»! گویای وجود ذهنیتی است که وجود توأم با معنای هر ذی وجودی را بر میسازد: پشت هر واقعیتی معنایی وجود دارد. اشیا هرگز بدون معنا وجود ندارند و وجود اشیاء بسته به حقیقتی است که در آن قرار دارند.
«فوکو» نیز در زمینه برساخته شدن اشیاء معتقد است: «ما نباید تصور کنیم که جهان چهره خودنمایی را به سمت ما میگیرد، که کار ما تنها خواندن (رمزگشایی) آن است. جهان همدست دانش ما نیست؛ هیچ مشیت الهی پیشا گفتمانی، که جهان را مطابق میل ما بچیند، وجود ندارد.به عبارت دیگر،خود جهان دارای نظم خاص خود، افزونتر از نظمی که ما از طریق توصیف زبانی به آن تحمیل میکنیم، نیست».
فوکو انکار نمیکند که واقعیتی پیش از انسانها وجود داشته و درپی رد مادیت رویدادها و تجربهها هم نیست، اما معتقد است: تنها راه درک واقعیت، از گفتمان و ساختارهای گفتمانی میگذرد.
«استوارت هال» میگوید: گفتمان مجموعه ای از گزارههایی است که زبانی را برای صحبت کردن راجع به نوع خاصی از دانش درباره موضوعی تجهیز میکند. گفتمان شامل یک گزاره نمیشود، بلکه چندین گزاره با هم در کارند تا چیزی را شکل دهند که فوکو آن را «صورت بندی گفتمانی»(10)میخواند.
در این صورت بندی گفتمانی است که فوکو روابط و پیوند دانش و قدرت را مطرح میکند و میگوید: گفتمانها سازمانیهای دانش هستند و همواره در بطن نهادهای اجتماعی نهفته و با قدرت گره خورده اند و شیوههای فهم را تولید میکنند.
یکی از مثالهایی که برای توضیح بیشتر این صورت بندی گفتمانی مطرح میشود، «گفتمان استعماری»(11) است. برای آنکه یک منطقه از جهان منطقه دیگر را استعمار و بر آن حکومت کند، برای هر دوی آنها، چه استعمارگر و چه مستعمره، لازم است که جهان را به گونه ای خاص
بشناسند و «بازنمایی» کنند. چنانکه استعمار انگلیس در قرن نوزدهم امریکا را به عنوان قاره تاریک، یک مکان بروی و غیر قابل درک شناخت که میبایست توسط مسیحیت، علم و نیروی خرد متمدن شود.
محور تفکرات ادوارد سعید نیز خلق شرق برای اثبات غرب است، که میگوید: شرق یک مثال ایستا و طبیعی نیست، بلکه شرق ساخته شده است یا شرقی شده است. همانگونه که « نگری و هارت» منطق باز نمایی استعماری را شالوده بندی یک «دیگری» استعمار شده منفصل و جدا سازی هویت و دیگر بودگی می دانند.
اما آنچه که به عنوان بازنمایی مطرح میشود، در واقع تولید معنا از طریق چار چوبهای مفهومی و گفتمانی است. به قول استوارت هال، بازنمایی ابراز شناخت و نحوه بازسازی ما از جهان است. شیوه ای که ما جهان را واجد معنا میسازیم. در نظام بازنمایی، زبان نقش کلیدی دارد و معنای تولید شده را بین اعضای یک فرهنگ، مبادله و توزیع میکند. از این منظر، معنا در ذات اشیا وجود ندارد، بلکه نتیجه یک رویه دلالت و محصول رابطه و تمایز است؛ تمایزی در درون مجموعه ای از تقابلها و تغایرها است.
در بازنمایی زبان سه رهیافت وجود دارد که عبارت اند از: بازتابی، تعمدی و بر ساخت گرا. در رهیافت بازتابی زبان همان معنای موجود را بازتاب می دهد. در رهیافت تعمدی معنا در پست واژهها منظور نویسنده یا گوینده قرار دارد (آنچه که در کانون تلاش هرمنوتیک قرار دارد). در رهیافت بر ساخت گرا، اشیاء و رویدادها به خودی خود واجد معنا نیستند، بلکه بر ساخته ذهن هستند. این رهیافت دارای دو رویکرد نشانه شناختی و گفتمانی است. اولی به بازنمایی و چگونگی تولید معنا توسط زبان توجه دارد، اما دومی به تأثیرات و سیاستهای بازنمایی می اندیشد. رویکرد گفتمانی به عبارتی به دانش یا معرفتی که تولید یک نوع گفتمان خاص است، ارتباط گفتمانی با قدرت، تنظیم عملکرد یا رفتار توسط گفتمان، شکلدادن به هویتها یا ذهنیتها و… میپردازد.
یکی از راهبردهای سیاست بازنمایی، کلیشه سازی به معنای تنزل انسانها به مجموعه ای از ویژگیهای شخصیتی مبالغه آمیز و معمولاً
منفی است، که تعداد اندکی از ویژگیهای ساده، پایدار به سادگی قابل فهم در یک شخص را در نظر میگیرد و همه چیز درباره آن فرد را به آن ویژگیها تعلیق می دهد و با اتخاذ سیاست و راهبرد تقسیم کردن نوعی مرز نمادین میان نرمال و منحرف و قابل قبول و غیرقابل قبول از «ما» و «دیگری» میسازد. همان شیوه مرسوم گروههای حاکم که تلاش میکنند به کل جامعه طبق دیدگاه خود، نظام ارزشی خود و احساسات و ایدئولوژی خود شکل دهند.
رابطه ایدئولوژی و بازنمایی در این واقعیت نهفته است، که ایدئولوژی اغلب به شیوههایی اشاره دارد که در آن نشانهها، معانی و ارزشها کمک میکنند تا قدرت اجتماعی مسلط باز تولید گردد. به قول آلتوسر، ایدئولوژی چار چوبی مفهومی برای تفسیر شرایط مادی زندگی است، که از طریق زبان اشیاع میشود. به اعتقاد او، ایدئولوژی نه تنها از زبان و بازنمایی، بلکه به طور ضمنی و غیر آشکار در کردارها، ساختارها و تصورات افراد حیات دارد و لذا روابط سلطه و قدرت در تبیین ایدئولوژیهای مستور در پس صورت بندیهای گفتمانی قابل تصور میباشد. به همین دلیل است که «نورمن نرکلاف» رابطه قدرت و زبان را در دو بعد شناسایی میکند : 1ـ قدرت در زبان؛ 2ـ قدرت پشت زبان.
به هر حال، سیاست بازنمایی شرق را باید در تحلیل گفتمان استعماری جست که تلاش میکرد با شناختن شرق و تمایز خود از آن به عنوان یک «دیگری»، برتری تفوق جامعه و انسان اروپایی و غربی را در فردای نهضت روشنگری به ثبوت و اثبات برساند. یک گونه نگرش سیاه و سفید که بر اساس تمایز بین «ما» و «آنها» بنا شده است. سوسور تصریح دارد که سیاهی و سفیدی به خودی خود واجد معنا نیستند، بلکه تفاوت، بین سیاهی و سفیدی است که امکان معنا دار شدن این کلمات را فراهم می آورد. یعنی راهبرد تفاوت گذاری به گونه ای که کودک در بدو تولد تلاش دارد بین خود و دیگری (مادر خود) تفاوت گذارد و خودش را به عنوان یک سن مجزا با تشخیص جدایی خودش از دیگران (به ویژه مادرش) بفهمد و همانگونه که فرهنگها با تفاوت گذاشتن بین خود و سایر فرهنگها احساس هویت میکنند، لذا «دیگران» نیز در
شکلگیری اندیشه و ایده غرب و غربی نقش اساسی داشتند. این «دیگران» یک سر روجها و دالهای متضاد بوده است: خوب و بد.
این «دیگری» ضرورتی برای شکلگیری روشنگری غربی بود: «غرب بدون دیگران محرک نخواهد بود که خود را به منزله اوج تاریخ بشر بشناساند و بنمایاند. تصویر دیگری که به حاشیه جهان مفهومی رانده شده بود و به منزله ضد مطلق و نفی هر چیزی که غرب مظهر آن بود، بار دیگر ساخته شده بود. دیگری سویه تاریک بود، فراموش شده، سرکوب و نفی شده، تصویر معکوس روشنگری و مدرنیته».
«فرانتس نانون» جهان استعماری را جهانی دو پاره معرفی میکرد که استعمار شدگان نه تنها از سرزمینهای اروپایی حذف شده اند، بلکه از نظر حقوق و امتیازات نیز محروم بودند و کلاً در خارج از دایره شمول ارزشهای متمدن اروپایی قرار گرفته بودند.
در این فرایند «بیرون گذاری» شر، توحش و لجام گسیختگی «دیگری» استعمار شده، خوب بودن، مدنیت و ممتاز بودن «خود» اروپایی را امکانپذیر میسازد. هویت منفی استعمار شده نفی میشود تا «خود» اثباتی استعمار گر ساخته شود. صورت بندی گفتمانی ـ تاریخی شرقشناسی در نوشتههای ادوارد سعید، این موضوع را بیشتر و بهتر مینمایاند. او چهار عقیده جزیی گفتمان شرقشناسی را چنین بر میشمارد :
1. وجود تفاوتی مطلق ونظاممند میان غرب که عقلانی، توسعه یافته، انسانی و برتر است و شرق که نابهنجار، توسعه نیافته و فرو دست است؛
2. ترجیح انتزاعیات درباره شرق بر شواهد مستقیمی که از واقعیات شرق مدرن اخذ شده است؛
3. ازلی بودن عجز شرق در تعریف خود؛
4. ترسناک بودن ذاتی شرق و لذا ضرورت کنترل آن توسط غرب(12).
در تحلیل انتقادی گفتمان استعماری غرب در مییابیم که شرق به عنوان یک «دیگری» که تنها نقیصه ابتری از تمدن غربی است، پنداشته میشود و استفاده از واژههایی، چون «عقب مانده،بدوی،فؤدالی، قرون وسطایی، در حال توسعه و پیش صنعتی برای توصیف
کشورهای استعمار شده آنها را در دوره گذشته ای از تحول تاریخ غرب یا پیشرفت غربی قرار می دهد که نمیتوانند اساساً براساس شرایط خود وجود داشته باشند.
زبان گرامری «حال قوم انگارانه» در پژوهشهای «فابین» و «سعید» به این معنا است که غرب از زبان یک ناظر در زمان حال با استفاده از ضمیر سوم شخص «او»، «دیگری» را در بیرون از گفتمان یا گفتگوی اول شخص و دوم شخص قرار می دهد. به عبارتی با استفاده از این شاخصهای گرامری متباین، کل غرب درصدد بیرون انداختن دیگری از قلمروهای انسانیت برآمده اند.
نوشتههای «سعید» نشانگر آن است که اروپائیها در دوران پس از عصر روشنگری نخست «شرق» را به گونه ای نوشتاری تصاحب کردند و سپس از طریق گفتمان «تفاوت» تحت عنوان «شرقشناسی»، «دیگر تمدن خاموش اروپا» را تصویر کردند.
بایگانی اسناد، شامل دانش کلاسیک،منابع دینی و وابسته به کتاب مقدس، اسطورهشناسی و سفرنامهها، رژیمهای حقیقت، آرمان سازی، تخیل روابط جنسی، تشخیص غلط تفاوتها و آئینها و مراسم تحقیرآمیز، از جمله راهبردهایی است که برای بازنمایی «غرب» از «دیگران» میتوان سراغ گرفت.()13

پی نوشتها:
1. Christopher Colambus
2. Roberts،J.M.the Triumph of the west،London،British Broadcasting
3. Formation
4. Homegenous time
5. Teleological Ideas
6. Modernisation Theorg
7. Discursive tarn
8. Discursive Practice

9. Sgmbolic Dimensions of social life
.10Discursive formation
.11Clononial Discurse
12. برای مطالعه بیشتر پیرامون شیوهها و راهبردهای بازنمایی زبان؛ 1386. ر. ک : مهدی زاده، سید محمد، رسانهها و بازنمایی ( تهران، دفتر مطالعات و توسعه رسانهها، 1387).
13. برای مطالعه بیشتر پیرامون بازنمایی غرب از دیگران؛ ر. ک: استوارت هال، غرب و بقیه: گفتمان و قدرت (تهران، نشر آگه،)

منبع: هفته نامه پگاه حوزه 1387 شماره 245، آذر
نویسنده : ضیاء الدین صبوری

 

مطالب مرتبط