دل بستن به نیروی سوم؛راهبردی بی سرانجام در روابط خارجی ایران

روابط خارجی کشورها همواره از عوامل ثابت و متغیری اثر می پذیرد که چگونگی این روابط را تعریف می کنند. کشورها در پهنۀ بین المللی بر پایۀ توانایی ها و هدفهایشان، در زمینۀ روابط خارجی خود سیاستگذاری می کنند و می کوشند در ساختار آشفتۀ بین المللی، زیست و منافع خود را تضمین کنند. در این میان، برخی از عوامل ثابت محیطی همواره جهت گیری ویژه را در روابط خارجی تعریف می کنند که بر سیاست ورزان با هر گرایش و دیدگاه اثر می گذارد و آنان بر این پایه روابط خود را با دیگر کشورها تنظیم می کنند. یکی از عوامل ثابت در شکل گیری روابط خارجی و چگونگی سیاست گذاری در آن، موقع جغرافیایی کشور است. فقر و غنای ژئوپولیتیک، هر دو بن مایۀ سیاست گذاری های ثابت در پهنۀ روابط خارجی یک کشور است و هر دو ابزاری تعیین کننده در دست سیاستمداران به شمار می آید و می تواند هم خطرساز و هم فرصت ساز باشند. بهتر گفته شود، موقع جغرافیایی یک کشور، فراهم آورندۀ فرصتها و خطرهای بی شمار است و هنر تصمیم گیران در هر کشور، بهره گیری هر چه بیشتر و بهتر از فرصتها و کاستن از خطرها است. موقع ممتاز جغرافیایی به تنهایی عامل پیروزی و پیشرفت یک کشور در پهنۀ بین المللی نیست بلکه ابزاری است در دست نخبگان و تصمیم گیران یک کشور که با آن، یا در پرتو توانمندی خود به قدرت کشور بیفزایند یا با بی کفایتی، از آن چیزی جز رنج و سختی به بار نیاورند.

در گذر سده ها، موقع ممتاز ژئوپولیتیکی و ژئواستراتژیک ایران، همواره این کشور را در کانون توجه بین المللی و بویژه توجه قدرتهای بزرگ قرار داده است. کشیده شدن آتش دو جنگ جهانی به خاک ایران، با وجود اعلام سیاست بیطرفی از سوی دولت، نشانه ای از این واقعیت است. قدرتهای بزرگ در این سده ها همواره ایران را دستمایۀ پیشبرد سیاستها و بهبود جایگاه بین المللی خود قرار داده و در این راه از قربانی کردن منافع ملی ایران پروا نکرده اند. دولتمردان ایران نیز هرگاه از رویارویی مستقیم با قدرتهای بزرگ ناتوان بوده اند، به جستجوی قدرتی تازه نفس، خوش پیشینه و نیکخواه در پهنۀ بین المللی پرداخته اند تا با نزدیک شدن به آن و قرار دادنش در برابر نیروهای استعمارگر، از تهدیدها و فشارها بکاهند و استقلال سیاسی کشور را تضمین و از منافع ملی پاسداری کنند.

این قدرت تازه نفس و خوش پیشینه، با نقش توازن زا در برابر نیروهای استعمارگر، نیروی سوم نام گرفته است. دولتمردان ایرانی از دوران صفوی تا کنون، بارها، آشکار و پنهان در روابط خارجی چشم امید به نیروی سوم دوخته اند و ورود آنرا به حوزۀ روابط خارجی کشور به گرمی پذیرفته اند. بریتانیا در دوران صفوی، فرانسه و آلمان در دوران قاجار و آلمان و آمریکا در دوران پهلوی، از برجسته ترین و اثرگذارترین نیروهای سوم در پهنۀ روابط خارجی ایران بوده اند. ولی آیا نیروهای سوم توانسته اند نقشی سودمند و رهایی بخش برای ایران بازی کنند؟ آیا این کشورها توانسته اند ایران را از دام و بندهای پیدا و ناپیدایی استعمار برهانند؟ و آیا نیروی سوم در حافظۀ تاریخی ایرانیان، بعنوان نیرویی نیکخواه ثبت شده است؟ با نگاهی به تاریخ روابط خارجی ایران می توان دریافت که:

نیروهای سوم در روابط خارجی ایران، قدرتهایی نوپا در پهنۀ جهانی بوده اند که با نیکخواه نشان دادن خود به ایرانیان، ایران را همچون ابزاری برای سلطه گری خود یا چانه زنی با دیگر قدرتها به کار گرفته اند.

در این نوشتار، به واکاوی حافظۀ تاریخی ایرانیان و یادآوری تجربه های تکراری اما فراموش شدۀ دولتمردان ایرانی در یاری جستن از نیروی سوم می پردازیم؛ باشد که گذشته، چراغ راه امروز و فردا شود.

نظام بین الملل در برگیرندۀ بازیگرانی است که بر پایۀ قواعدی نوشته و نانوشته به تعامل با یکدیگر می پردازند. مهمترین و اثر گذارترین بازیگران در این نظام، کشورها هستند و برجسته ترین ویژگی جریان تعامل کشورها با یکدیگر، قاعده گریزی یا آشفتگی در نظام بین الملل است. اگر در درون کشورها، نظام سلسله مراتبی وجود دارد و به دولتها اجازۀ اعمال اراده به گونۀ قانونی می دهد، در پهنۀ بین المللی نه تنها نیرویی مرکزی در کار نیست، بلکه کشورها آماده پذیرش نظامی سلسله مراتبی با مرجعیت یک نیروی مشروع نیستند. از این رو آشفتگی و اقتدار گریزی، خود نظمی سیستمیک شده است که قواعدی نانوشته و پنهان بر کشورها تحمیل می کند. در این شرایط، مهمترین اصل نانوشته، اصل خودیاری برای تأمین و تضمین امنیت کشورها است. در نظامی که آشفتگی برجسته ترین و اثر گذارترین نشانۀ آن است، نخستین و حیاتی ترین کار ویژۀ کشورها نیز به دست آوردن امنیت و پاسداری از پایایی خود می شود. از این رو، کشورها پیوسته در پی افزایش قدرت خود به زیان دیگرانند تا از این راه بقای خود را تضمین کنند. تا هنگامی که این ساختار واقعیت وجودی نظامی بین الملل است، انگیزۀ افزایش قدرت در بازیگران بین المللی نیز پایدار و همیشگی خواهد بود. (۲)

در جهانی که هیچ نیروی مشروع مرکزی وجود ندارد، دولتها همواره زیر سایۀ بی اعتمادی و ترس از یکدیگر زندگی می کنند و پیرامون خود را آکنده از تهدید می بینند. هر چه دامنۀ منافع یک کشور گسترده تر باشد، احساس ناامنی آن در محیط پیرامونی نیز بیشتر است. از این رو قدرتهای بزرگ که منافعی جهانی دارند، راه برخورد با خطرها را در تبدیل کردن خود به قدرت برتر یا هژمون جهانی می بینند. آنها برای از میان برداشتن خطرهای پیرامونی، برآنند که نخست به هژمون منطقه ای و سپس به هژمون جهانی تبدیل شوند. تاریخ جهان همواره شاهد رقابت هراس آلود و خطرناک قدرتهای بزرگ بوده است که بسیاری از این رقابتها به جنگ های ویرانگر انجامیده است. (۳) در این شرایط هرگاه دولتها گرایش به افزایش قدرت را از دست بدهند، به تندی روبه نابودی خواهند رفت و چه بسا به مرگی گام به گام دچار شوند. (۴) ثبات نسبی یا صلح گذرا در دورانهای گوناگون نیز برخاسته از رضایت کشورها به نگهداشت وضع موجود نیست بلکه به گفتۀ «ریمون آرون»، صلح نسبی، ناشی از سلطۀ یک یا چند قدرت بزرگ است که وضع موجود را دلخواه خود می بینند و با سازوکارهای گوناگون نظم اجباری خود را در جهان برقرار می کنند. (۵)

از دید «مرشایمر»، قدرتهای بزرگ در پی فرصتی هستند تا توازن برآمده از سلطه را در فرصتی مناسب به سود خود به هم زنند و به گفتۀ «رابرت گیلپین» توازن تازه ای پدید آورند که منافع آنها را بهتر از گذشته تأمین کند. (۶) قدرتهای نوپا نیز به همین سان در پی مجال مناسب برای بر هم زدن وضع موجودند تا از قدرتهای برتر سهم خواهی کنند و حتی با تضعیف یا شکست دادنشان جانشین آنها در روند سلطه گری جهانی شوند. دولتها در مواردی که توانمندی خود را بیش از دیگران بپندارند، راهبردهای تهاجمی با هدف گسترش دامنۀ نفوذ را دنبال می کنند و در واقع بلند پروازی یک دولت در پهنۀ سیاست خارجی را باید مایه گرفته از جایگاه آن در نظام بین الملل بویژه توانمندی آن در عرصۀ نظامی دید. (۷) صلح برآمده در چارچوب سلطه، با دگرگون شدن ساختار قدرت نظامی و فناوری فرو می ریزد و جنگ هژمونیک، تعیین کنندۀ هژمون یا کشور نیرومند بعدی خواهد بود. به سخن دیگر، با دگرگون شدن منافع و قدرت دولتها در زمینۀ نظامی و تکنولوژی، نظام بین الملل از تعادل به سوی ناهمسنگی می رود (۸) و در رقابتی که جنگ را نیز بعنوان یک گزینه در بر می گیرد، قدرت برتر، نظمی تازه که منافع او را برآورد تعریف می کند و صلحی گذرا در سایۀ سلطه تازۀ خود شکل می دهد. بی گمان کشوری که بر اثر افزایش توان خود به رقابت با قدرتهای بزرگ می پردازد، برای بازنگری در ساختار قدرت موجود و به دست آوردن سهم بیشتر از قدرت، نخست به رقابت دیپلماتیک می پردازد، زیرا رو کردن به جنگ برای افزایش قدرت، چه بسا به کاهش قدرت بینجامد. جنگ پدیده و ابزاری بسیار پر هزینه برای قدرت یابی و مبارزه با تهدیدها است از این رو برای بیشتر تصمیم گیران، واپسین گزینه است. رهبران کشورها هدفها و منافع را نخست از کوتاه ترین و کم هزینه ترین راهها دنبال می کنند و از همین رو جنگ واپسین گزینه و دیپلماسی نخستین گزینه آنها است. دیپلماسی تنها گفت و گوی دوستانه با رقیبان را در بر نمی گیرد، بلکه هرگونه تلاش برای تحمیل اراده که مایۀ جنگ نشود، در چارچوب دیپلماسی می گنجد. همراه کردن دیگر کشورها با خود در برابر رقیب یا سرگرم کردن رقیب به دیگران نیز تدبیری دیپلماتیک است. به هر رو، قدرتهای نوپا در نظام بین الملل با ابراز گله مندی از سهم خود از قدرت، بر آنند که با کمترین هزینه و با شیوه های گوناگون دیپلماتیک ساختار قدرت موجود را به سود خود بر هم زنند و در این راه از قربانی کردن منافع همپیمانان خود نیز باک ندارند زیرا برای خود دوست و دشمن همیشگی نمی شناسند. دوستان و دشمنان هرگز منافع قدرتهای بزرگ را تعریف نمی کنند، بلکه منافع قدرتهای بزرگ است که دوست و دشمن را تعریف می کند و از این رو چه بسا دوست امروز، دشمن سرسخت فردا باشد یا چنین دانسته شود، و برعکس.

در سر دیگر طیف بازیگران در نظام بین الملل، انبوهی از قدرتهای کوچک و میان مایه اند که توان رقابت با قدرتهای بزرگ را ندارند. برای آنها نیز سرپا نماندن در ساختار آشفته بین الملل مهمترین نگرانی شمرده می شود و موجودیت و بقایشان در گرو از میان رفتن خطرهای محیطی است. در این میان آن گروه از قدرتهای کوچک یا میانی که مزیتهای اقتصادی یا جغرافیایی دارند، بیش از دیگران دستخوش چشمداشت قدرتهای بزرگ و خطرهای گوناگون هستند. این گونه از کشورها که چنگال قدرتهای بزرگ را بالای سر خود می بینند، دو راه برای پاسداری از موجودیت خود دارند: راه نخست، توان سازی در برابر قدرتهای بزرگ است. این کشورها چنان باید برای استوار کردن پایه های امنیت ملی خود در برابر خطرها بکوشند که راه ورود مداخله آمیز و تهدید زای قدرتهای بزرگ در سرنوشت سیاسی خود را ببندند که این روشی بسیار پرهزینه و نیازمند توانمندی و امکانات بسیار است که کشورهای کوچک و میانی از آن بی بهره اند. روش دوم، رفتن این گونه کشورها زیر چتر پشتیبانی کشوری بزرگ یا ائتلافی نیرومند از کشورها است: روشی آسان و کم هزینه که بیشتر با استقبال قدرتهای کوچک و میانی رو به رو می شود. (۹) تاریخ نشان داده است که حفظ امنیت ملی با دادن سر نخها به یک کشور بزرگ یا ائتلاف از کشورها، شیوه ای است بسیار پرخطر و در دراز مدت همراه آسیبهای بسیار؛ هر چند در کوتاه مدت پاره ای از خطرها از سر این گونه کشورها رفع می شود. علت را باید در ناپایداری اتحادها و ائتلافهای بین المللی دید. قدرتهای بزرگ بارها و بارها منافع قدرتهای کوچک و میانی را برای رسیدن به منافع تازۀ خود پایمال کرده اند.

در این شرایط فروپاشی قدرتهای کوچک و میانی بسیار تند صورت می گیرد، زیرا آنها با اعتماد کردن به چتر حمایتی قدرتها و ائتلافها، گرایش به افزایش توانمندی خود را از دست داده اند و از این رو ناگهان خود را در برابر تهدیدهایی چند سویه تنها و ناتوان می بینند. واقعیت آن است که بسیاری از قدرتهای نوپا که در گذشته منافعی محدود داشته و ناتوان از سلطه گری بوده اند، برای پرهیز از درگیر شدن مستقیم با قدرتهای استعمارگر و زمینه سازی به سود خود، در نقش کشورهایی نیکخواه و صلح دوست پدیدار می شوند تا با بهره گیری از روشهای دیپلماتیک، قدرتهای استعمارگر را به رقابتی فرسایشی و پر هزینه به سود خود بکشانند. قدرتهای نوپا شاید بر پایۀ دیدگاههای عقلانی هزینه هایی نیز برای کشورهای زیر سلطه بپردازند، ولی پس از کنار زدن قدرتهای استعمارگر، خود در پوششی تازه با روشهای متفاوت سلطه گری پدیدار می شوند. به گفتۀ اشلی: «شیوه های استعماری و بهره کشی نیز متناسب با گذشت زمان و تحول در توانایی ها، نیازها و ارزشهای انسان ها تغییر می کند. » (۱۰) قدرتهای نوپا کمتر با بهره کشی و استعمار مبارزه می کند و بیشتر در پی جا انداختن روشهای سلطه گری ناشناخته و تازه با محوریت خود در پهنۀ نظام بین الملل هستند، و در این راه چهره ای دوست داشتنی و متناسب با ارزشهای زمانی و مکانی از خود نشان می دهند.

موقع ممتاز جغرافیایی و اقتصادی ایران در چند سدۀ گذشته از یک سو و ناتوانی دولتهای ایرانی در رویارویی کارساز با تهدیدهای بیرونی از سوی دیگر، سبب شده است که روابط خارجی ایران آکنده از تجربۀ توسل به نیروهای سومی باشد که در نقش رهایی بخش و یاری رسان پدیدار شده اند. این قدرتها گهگاه توانسته اند با نمایشی خیر خواهانه، از فشارهای استعماری بر ایران بکاهند و از سر مصلحت جویی، هزینه هایی نیز پرداخته اند، ولی پس از چندی، خود به گونه ای تاراج گر ایران و تهدید کنندۀ منافع ایران شده اند. بریتانیا، فرانسه، آلمان و آمریکا از برجسته ترین نیروهای سوم در تاریخ روابط خارجی ایران بوده اند. در زیر، چگونگی ورود هر یک از آنها به پهنۀ روابط خارجی ایران و نقشهایی مثبت و منفی را که در این زمینه بازی کرده اند و چه بسا در لابه لای حافظۀ تاریخی ایرانیان به فراموشی سپرده شده باشد، بررسی می کنیم.

● بریتانیا

ریشۀ روابط ایران و بریتانیا به دوران صفوی باز می گردد. در دوران شاه عباس صفوی، بازرگانان انگلیسی با آمدن به ایران نخستین هسته های روابط بازرگانی میان دو کشور را کاشتند. (۱۱) از میان این بازرگانان، برادران شرلی توانستند با نفوذ در دربار شاه عباس چنان جایگاهی به دست آوردند که تبدیل به مشاور و امین شاه بزرگ صفوی شوند. (۱۲) سیاست خارجی ایران در دوران صفوی بر پایه چگونگی رویارویی با دست اندازیهای دولت عثمانی به خاک ایران تعریف می شد. (۱۳)

شاه عباس، برادران شرلی را به عنوان نمایندۀ خود به نقاط گوناگون جهان می فرستاد تا برای او در راستای رویارویی با دولت عثمانی پیمان ببندند. در جنوب، نیز دست اندازی پرتغال به خاک ایران و سلطۀ آنها بر خلیج فارس، بر نگرانی های شاه عباس افزوده بود. در آن شرایط شاه عباس تصمیم گرفت از انگلیسی ها در برابر پرتغال و عثمانی کمک بگیرد. شاه عباس که نیروی دریایی نداشت و در برابر عثمانی ها نیز از نظر جنگ افزار دست تنگ بود، نیرویی سومی به نام بریتانیا را، کمک کار خویش برای رویارویی با عثمانی و پرتغال دید.

روابط ایران و بریتانیا با صدور فرمان ابریشم از سوی شاه عباس پایه هایی استوارتر یافت. رابرت شرلی بعنوان فرستادۀ شاه عباس در ۱۶۱۱ به کشورش بریتانیا بازگشت و پیشنهاد شاه عباس را برای آغاز روابط بازرگانی دو کشور مطرح کرد که مورد پذیرش دولتمردان لندن قرار گرفت. پس از دو سال، دست اندرکاران کمپانی هند شرقی که برای کالاهای خود به ویژه پارچه های پشمی (که در هند خریدار نداشت) بازاریابی می کردند. به ایران آمدند و شاه عباس با برادر خواندن پادشاه انگلستان، آنان را به گرمی پذیرفت. کمپانی هند شرقی به ایران پیشنهاد کرد که هر سال کشتی هایی برای خریدن فرآورده های ابریشمی ایران از هند به بند جاسک گسیل دارد و این فرآورده ها را در اروپا بفروشد. شاه عباس با پذیرش این پیشنهاد در ۱۶۱۷ م به دولت انگلستان اجازه داد که نمایندگان سیاسی خود را به دربار ایران بفرستد. مأموران کمپانی هند شرقی در سراسر ایران به داد و ستد پرداختند و در اصفهان و شیراز تجارتخانه باز کردند. فرمان شاه عباس که به فرمان ابریشم مشهور است، پایۀ رابطه ایران و بریتانیا شمرده می شود. (۱۴) در ۱۶۲۲ میلادی شاه عباس از نیروی دریایی بریتانیا برای پایان دادن به سلطۀ پرتغال در خلیج فارس بهره برد. ناوگان جنگی بریتانیا در بندر جاسک لنگر انداخت، نیروهای پرتغال با کمک بریتانیا رانده شدند و جزیرۀ هرمز به تصرف ایران در آمد؛ و بدین سان یک سده سلطۀ پرتغال بر خلیج فارس پایان گرفت. به دستور شاه عباس نیروهای ایرانی قلعۀ هرمز را گرفتند و تنها بخشی از شهر را به نیروهای انگلیسی سپردند. ایران از دست پرتغال رها شد و بریتانیا با نفوذ در خلیج فارس، همراه با افزودن به قدرت خود در هند، تجارت ابریشم با ایران را گسترش داد. همچنین مقرر شد که در صورت تجاوز دوبارۀ پرتغال به ایران، نیروی دریایی انگلستان به دفاع از ایران بپردازد. در آن دوران صمیمیتی میان دو کشور برقرار شده بود که هیچگاه تکرار نشد؛ چنان که شاه عباس تصاویر برادران شرلی را در اتاق خود به دیوار آویخته بود. (۱۵) رو کردن شاه عباس به بریتانیا برای ستیز با پرتغال، زمینه ساز رخنۀ انگلیس در ایران بود. کریم خان زند نیز در برابر تهدیدهای هلند که در آن دوران قدرت بزرگ دریایی در خلیج فارس بود، دست نیاز به سوی نیروی دریایی انگلستان دراز کرد و بدین سان بیش از پیش بر نفوذ بریتانیا در خلیج فارس و ایران افزوده شد. (۱۶) با بیرون راندن هلند از خلیج فارس، بریتانیا قدرت بی رقیب در این منطقه شد.

تا پایان دوران کریم خان، روابط ایران و بریتانیا بیشتر تجاری بود اما در سالهای پایانی سدۀ ۱۸، یک باره ایران از دید استراتژیک برای انگلستان اهمیت بنیادی یافت و ایران و خلیج فارس همچون دژی برای پاسداری از هندوستان مطرح شد. (۱۷)

نفوذ ویرانگر بریتانیا در دستگاه حکومتی ایران، از همان هنگام آغاز شد. در دروان حکومت قاجار، نفوذ بریتانیا در ایران رفته رفته گسترش یافت و ضعف درونی دودمان قاجار راه را بیش از پیش برای بریتانیا در ایران گشود. روسیه در شمال و انگلستان در جنوب به گونۀ غیرمستقیم ایران را اداره می کردند و منافع ایران در راستای خواسته های استعماری آنها پایمال می شد. بسیاری از کارهای داخلی ایران با انگشت سفارتخانه های روسیه و انگلستان می گشت. نفوذ این دو کشور در دربار قاجار به اندازه ای بود که شاهان قاجار اجازۀ نزدیک شدن به قدرت دیگری را نداشتند و برای به کار گرفتن هر نیروی بیگانه، ناگزیر از به دست آوردن دل این دو کشور استعمارگر بودند. برای نمونه، ناصرالدین شاه در سفر دوم خود به اروپا، با بیسمارک صدراعظم آلمان دربارۀ کشیدن راه آهن و دادن امتیاز کشتیرانی به آلمان گفت و گو کرد که با اعتراض سخت روس و بریتانیا روبه رو شد. در پی آن ناصرالدین شاه به وزیر خارجه اش به طعنه نوشت: «با سفارت روس و انگلیس صحبت کنید تا تکلیف ما روشن شود ببینیم استقلال داریم یا نه؟» (۱۸) بدین سان، بریتانیا بعنوان قدرتی استعمارگر شد که آثار نفوذ شومش از تاریخ ایران زدودنی نیست. هرچند این قدرت استعمارگر ایران را در برابر تهدیدها و دست اندازیهای عثمانی و پرتغال یاری کرد، ولی با گذشت زمان و گسترش دامنۀ نفوذ سیاسی و اقتصادی آن در ایران، خود در چند سده مایۀ خطرهای جدی برای منافع ایران شد. (۱۹)

● فرانسه

فرانسه نیز در دوران فتحعلی شاه بعنوان یک قدرت نوپا و نیکخواه برای دربار قاجار مطرح شد. نگرانی اصلی ایران در آن دوران، دست اندازیهای پی در پی روسیه به خاک ایران بود و فتحعلی شاه، فرانسه را دوستی نیرومند و وفادار برای جلوگیری از تجاوزات روسیه و نفوذ روبه گسترش انگلستان پنداشت. فرانسه نیز مانند هر نیروی سوم دیگر در تاریخ روابط خارجی ایران، در آغاز، آوازه ای خوب داشت.

فرانسه در دوران فتحعلی شاه، قدرتی تجدیدنظر طلب بود و از رقبای سرسخت روسیه و انگلستان شمرده می شد. فرانسه برای پرهیز از درگیری مستقیم با رقیبان و گریز از هزینه های گزاف جنگ، عثمانی را در برابر روسیه و ایران را در برابر بریتانیا به جنگ ترغیب می کرد و بر آن بود از راه همپیمانی با ایران و عثمانی، دو رقیب نیرومند خود را تضعیف کند و توازن قدرت موجود در جهان را به سود خود بر هم زند. همسایگی عثمانی با روسیه و ایران با هند که مهمترین مستعمره بریتانیا به شمار می رفت، از ایران و عثمانی، دو کشور ارزشمند از دید راهبردی برای فرانسه ساخته بود. در دوران فتحعلی شاه، خاک ایران پی در پی مورد تجاوز نیروهای روسی قرار می گرفت و چگونگی رویارویی با روسیه مهمترین مسئلۀ روابط خارجی ایران بود. پس از آنکه بریتانیا پیشنهاد ایران را مبنی بر اتحاد بر ضد روس نپذیرفت پادشاه قاجار به سراغ فرانسه رفت. ناپلئون در نامه ای به فتحعلی شاه از اتحاد با ایران استقبال کرد و به شاه دربارۀ خطر روسیه و طمع ورزی ها و توسعه طلبی های بریتانیا هشدار دارد و افزود که ایران برای حفظ منافع خود باید با کمک فرانسه ارتشی منظم در برابر این تهدیدها ایجاد کند. (۲۰) فتحعلی شاه در ۱۸۰۷ هیأتی را با هدایایی به ارزش پانصد هزار تومان نزد ناپلئون فرستاد که در آن هنگام در اردوگاه فینکن اشتاین در لهستان به سر می برد. در آنجا پیمان مشهور فینکن اشتاین میان ایران و فرانسه بسته شد و بر پایۀ آن مقرر شد که فرانسه گذشته از به رسمیت شناختن استقلال ایران، گرجستان را از آن ایران بداند و بیرون رفتن نیروهای روسی را از آنجا خواستار شود؛ همچنین با فرستادن توپهای صحرایی و تفنگ به تجهیز منظم ارتش ایران بپردازد. در برابر، ایران پذیرفت به رابطۀ خود با بریتانیا نقطۀ پایان گذارد و با آن کشور اعلام جنگ کند و نیز اهالی قندهار و افغانان را بر انگلیس بشوراند. همچنین ایران پذیرفت که به هنگام حملۀ فرانسه به هند، به ارتش ناپلئون اجازه گذشتن از خاک خود بدهد. در واقع فرانسه منافع خود را در نیرومند کردن ارتش ایران دیده بود و به سازمان دادن ارتش ایران که از زمان شاه عباس صفوی چندان تغییر نکرده بود و به صورت سوارۀ عشایری بود، کمک کرد. برپا کردن یک کارخانۀ توپ سازی در اصفهان و یک زرادخانه در تهران، دو اقدام مهم فرانسه در مجهز کردن ارتش ایران به ابزارهای جنگی بود. دربار قاجار، دلگرم از پشتیبانی ناپلئون، شرط آغاز گفت و گوهای صلح با روسیه را بیرون رفتن نیروهای روسی از همۀ نواحی اشغال شدۀ ایران قرار داده بود، اما یکباره با پیمان شکنی فرانسه روبه رو شد و خود را در برابر روسیه و بریتانیا تنها و بی یاور دید. ناپلئون پس از شکست سختی در فریلند که به روسیه وارد کرد، تغییر سیاست داد و بی توجه به پیمانش با ایران، تصمیم گرفت برای تضعیف بریتانیا، با روسیه متحد شود. ارتش روسیه نیز که خیال خود را از جبهۀ اروپا آسوده می دید، با شدت بیشتر جنگ با ایران را ادامه داد. (۲۱) تجاوز روسها به ایران بار دیگر آغاز شد و به جنگهای دامنه دار ایران و روسیه انجامید. پیامد این جنگها، پیمان های کمرشکن گلستان و ترکمن چای بود که بر پایۀ آنها، جدا شدن بخشهای بزرگی از خاک ایران رقم خورد. (۲۲) بدین سان، تجربۀ اتکا به نیروی سومی دیگر و تنهایی دوباره در برابر دولتهای استعمارگر روسیه و بریتانیا، دامن دولتمردان ایران را آلود. با نگاهی به پیمان شکنی فرانسه می توان به نقش ویرانگر و پنهان آن کشور در دو پیمان خفت بار گلستان و ترکمن چای پی برد.

در دوران پادشاهی محمد شاه، ایران در پیمانی با بریتانیا (۱۸۴۱ میلادی) پذیرفت که همان امتیازات داده شده به روسیه در پیمان ترکمن چای به بریتانیا نیز داده شود تا رقابت شانه به شانۀ دو قدرت سلطه گر در گرفتن امتیازات از دربار قاجار با شدت بیشتر ادامه یابد. (۲۳)

● آلمان

آلمان مشهورترین کشور اروپایی است که در روابط خارجی ایران بعنوان نیروی سوم شناخته شده است. این شهرت نزد تحلیلگران سیاسی از این روست که آلمان در آستانه جنگهای جهانی یکم و دوم در ایران بعنوان نیروی سوم به کار گرفته شده و این رابطه، زمینۀ اشغال خاک ایران را در دو جنگ جهانی فراهم آورده است. ایران با اینکه در هر دو جنگ جهانی اعلام بیطرفی کرده بود، به بهانۀ داشتن رابطه با آلمان و برخورداری از پشتیبانی غیرمستقیم آن کشور، با حملۀ نیروهای متفق روبه رو شد. آلمانیها هیچ گاه فرصت نیافتند مانند بریتانیا، روسیه و آمریکا سلطه ای پنهان بر ایران داشته باشند ولی داشتن رابطۀ استراتژیک با آن کشور، به بهای اشغال خاک ایران در دو جنگ جهانی تمام شد؛ هر چند این رابطه سودمندیهایی اقتصادی برای ایران داشت.

● روابط ایران و آلمان پیش از نخستین جنگ جهانی

فشار فزایندۀ روسیه و انگلیس به ایران در سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۰ با پیدایش موج ناسیونالیسم در ایران همراه بود. در واقع آثار ویرانگر استعمار، خود انگیزه ای مستقل برای شعله کشیدن ناسیونالیسم در سراسر جهان شده بود. فرانسه در شمال آفریقا و اتریش در بالکان سرگرم مبارزه با ناسیونالیسم بودند. آمریکا نیز گرچه گاهی از ناسیونالیسم پشتیبانی معنوی می کرد، ولی انزواجویی آن کشور در پهنۀ نظام بین الملل، از اثر گذاریش در سطح جهانی می کاست. بدین سان، تنها کشوری که می توانست ایران را از زیر فشارها و تهدیدهای دو قدرت استعماری روسیه و انگلیس برهاند و کشور ما را در ایجاد امکانات رفاهی و صنعتی یاری دهد، دولت صنعتی و تازه به قدرت رسیدۀ آلمان بود. از این رو دولتمردان ایرانی سخت تلاش می کردند از این قدرت نوپا در زمینه های سیاسی و صنعتی بهره گیرند.

پیشینۀ روابط ایران و آلمان به سفرهای ناصرالدین شاه به اروپا باز می گردد. شاه و صدراعظم دوراندیش او (میرزا حسین خان سپهسالار) در سفر دوم خود به اروپا کوشیدند پای آلمان را بعنوان بازیگر سوم و متوازن کننده در برابر روسیه و انگلیس به معادلات سیاسی ایران بکشانند و با دادن امتیاز و بستن پیمانی برای کشیدن راه آهن، آلمان را به روابط خارجی ایران وارد کنند. ولی در آن هنگام بیسمارک درگیر دسته بندی ها در اروپا بود و به آسیا توجهی نداشت. (۲۴) از سوی دیگر، روسیه و بریتانیا نیز در راه گسترش روابط ایران با دیگر کشورهای نیرومند سنگ اندازی می کردند. به هر رو پس از چندی زمینۀ ایجاد رابطۀ میان دو کشور فراهم آمد و هر دو سو خواستار مناسبات استراتژیک با یکدیگر شدند. همزمان با جنبش مشروطه خواهی در ایران، آلمان که تبدیل به رقیبی برای روسیه و بریتانیا شده بود، بر آن بود تا توازن موجود در نظام بین الملل را به سود خود به هم زند و از راههای گوناگون قدرتهای رقیب خود را تضعیف کند. آگاهی آلمانیها از بیزاری ایرانیان از روسیه و انگلیس و همسایگی ایران با هند سبب شد که این کشور مورد توجه جدی دولتمردان آلمانی قرار گیرد. آنان تبلیغات خود را در ایران دربارۀ توان صنعتی و نظامی آلمان آغاز و کشورشان را نیرویی خیرخواه و با صداقت در روابط خارجی معرفی کردند. دولتمردان ایرانی نیز با توجه به اینکه آلمانی ها پیشینۀ استعمارگری نداشتند، توان صنعتی آنها و از همه مهمتر نیاز ایران به یک کشور سوم نیرومند از دید صنعتی و نظامی، چشم امید به آلمان دوختند. (۲۵)

همکاری و میانجیگری دیپلماتیک آلمانیها در درگیریهای مرزی ایران و عثمانی، تلاششان برای تأسیس بانک آلمان در تهران (۲۶) و پیوستن راه آهن بغداد به تهران، چهره ای محبوب در میان دولتمردان ایرانی ساخته بود. ملیون مشروطه خواه نیز که به رها شدن از فشار دو قدرت استعمارگر روسیه و انگلیس می اندیشیدند، سیاست تازۀ خاوری آلمان را فرصتی برای آزادی ایران از بندهای پنهان استعمار دانستند. (۲۷) زیرا به هر رو، آلمانی ها دشمن دشمنان ایران شناخته می شد. آلمانیها در جای خود، از این احساسات ایرانیان بهره می گرفتند و خود را پشتیبان مسلمانان و همپیمان آنان وانمود می کردند. آلمانیها در جلسات روضه خوانی و تعزیه شرکت می کردند و این کار چنان بر دولتمردان ایرانی اثر گذاشته بود که روزی احمدشاه از منشی سفارت آلمان پرسیده بود «آیا راست است که کاردار سفارت آلمان در مجلس تعزیه بسیار گریه کرده است؟» یک بار هم رویتر از سر طعنه و طنز خبری منتشر کرد مبنی بر اینکه آلمانیها مسلمان شده اند و بر بازوی خود شهادتین مسلمانان را نوشته اند. این خبر به اندازه ای بر ایرانیان اثر کرده بود که در بازار تهران، تجار و کسبه پس از نماز، برای سلامت امپراتور آلمان دعا می کردند و او را بزرگترین پادشاه جهان اسلام می خواندند. (۲۸)

… ظهور آلمان ها در عرصه سیاست ایران ناگهان در دل های سرد و تاریک ایرانیان امیدی تازه پدید آورد و مردم ایران نه بخاطر دوستی با آلمان بلکه به علت دشمنی با روس و انگلستان با این پهلوان تازه وارد در میدان سیاست بین الملل گرم می گرفتند و بدبختانه مثل همیشه باز به افراط گراییدند و البته این افراط در دوستی و تظاهر به محبت بیشتر برای سوزاندن دل حریف و تحقیر و توهین به دو ابرقدرت روزگار بود. کما اینکه دیدیم شمس الذاکرین، روضه خوان مشهور، پرچمی را با عقاب آلمان و تاج امپراطوری، مزین و موشح به آیات قرآن و احادیث فراوان برای امپراطور آلمان تهیه کرده بود تا در هنگام امضای پیمان صلح، ایران را از یاد نبرد یا در روز ورود سفیر آلمان به ایران آنقدر بر سر او گل ریختند که نمی توانست سر خود را بلند کند… (۲۹)

با آغاز نخستین جنگ جهانی، دولت آلمان بر آن شد تا مناطق گوناگون پیرامون هند را بر پادشاهی بریتانیا بشوراند و دولتهای ایران و عثمانی را بعنوان دو دولت بزرگ مسلمان به جنگ با بریتانیا بکشاند. از این رو آلمانیها کمکهای تسلیحاتی و مالی خود را به سوی عشایر و ایلهای ضد انگلیسی سرازیر کردند. شخصی به نام «واسموس» که پیشینۀ آشنایی با ایران داشت به فارس رفت و توانست در سراسر دوران جنگ مردمان آن منطقه را بر انگلیسی ها بشوراند. همگان کمابیش از دلاوری تنگستانی ها و حماسۀ رئیس علی دلواری در این زمینه آگاهند و تلاشهای واسموس برای دامن زدن به احساسات ضد انگلیسی نیز در بسیاری از آثار تاریخی آن دوران ثبت شده است. (۳۰)

در ۱۹۱۱، ایرانیان بار دیگر با پیمان شکنی نیروی سوم روبه رو شدند. دولتمردان ایرانی باز خود را در برابر روسیه تنها و بی یاور یافتند و خاطرۀ فینکن اشتاین بر ایشان زنده شد. آلمانیها در کنفرانس پتسدام در ۱۹۱۱ (دیدار نیکلای دوم و ویلهلم دوم) با روسها همپیمان شدند و دست از پشتیبانی ایران برداشتند، هرچند خود را همچنان یار ایران وانمود می کردند.

در آن کنفرانس، آلمان استقلال و یکپارچگی سرزمینی ایران را به رسمیت شناخت، ولی در زمینه کشیدن راه آهن و دیگر ابعاد روابط خود با ایران بیشتر در پی تأمین منافع روسیه بود. در پیمان سنت پترزبورگ (۱۹ اوت ۱۹۱۱) که بر پایۀ توافقها در کنفرانس پتسدام بسته شد، آلمانیها با به رسمیت شناختن شمال ایران بعنوان منطقۀ نفوذ روسیه، تعهد کردند که بی هماهنگی با روسیه هیچ کاری در زمینۀ کشیدن راه آهن انجام ندهند و بدین سان قرار داد ۱۹۰۷ میان روسیه و انگلیس دربارۀ ایران را به رسمیت شناختند. (۳۱) با این همه، دولتمردان ایرانی از خواب بیدار نشدند و همچنان بر گسترش روابط استراتژیک با آلمان پای فشردند تا اینکه نتیجۀ آنرا در نخستین جنگ جهانی به گونۀ اشغال شدن خاک ایران درو کردند. روسیه و بریتانیا که در ۱۹۰۷ ایران را به گونۀ غیررسمی به سه منطقۀ جنوب، شمال و حایل تقسیم کرده و کنترل منطقۀ میانی را به دولت مرکزی ایران سپرده بودند، به بهانۀ هواداری برخی از دولتمردان ایرانی از آلمان در جنگ جهانی، در پیمانی میان خود در ۱۹۱۵، منطقه حایل را نیز در پوشش مبارزه با هواداران آلمان و جاسوسان آلمانی به انگلیس واگذار کردند. (۳۲) البته آلمانیها از پای نشستند وکوشیدند از راههای گوناگون ایران را به هواداری از آلمان وارد جنگ کنند. بویژه واسموس کنسول پیشین آلمان در بوشهر بسیار کوشید تا عشایر بختیاری و قشقایی را در برابر نیروهای انگلیسی متحد کند اما سرانجام توفیقی نیافت و خاک ایران به اشغال نیروهای روسیه و انگلیس درآمد.

● روابط ایران و آلمان در دورۀ پهلوی اول

پس از نخستین جنگ جهانی و به قدرت رسیدن رضا شاه، اوضاع درونی ایران دگرگون شد. در سطح نظام بین الملل نیز با پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه و خم شدن کمر بریتانیا زیر هزینه های سنگین جنگ، موازنۀ قدرت بر هم خورده بود. انقلابیون به قدرت رسیده در روسیه با سیاستهای استعماری امپراتوری پیشین مخالف بودند؛ بریتانیا خواهان برپا شدن حکومتی نیرومند در ایران بود تا در برابر امواج انقلابی شوروی ایستادگی کند؛ در بعد داخلی نیز نگرانی فرد فرد ایرانیان، امنیت بود. مردمانی که بیش از یک سده زیر خودکامگی و بی کفایتی پادشاهان قجر کمر خم کرده بودند و دارایی های خود را به دست قدرتهای استعمارگر بیگانه به تاراج رفته می دیدند، پس از تحمل آسیبهای کشندۀ جنگ جهانی یکم، خواهان حکومتی نیرومند بودند تا با برقراری امنیت، زندگی بهتری برایشان فراهم آورد. در میان کشورهای بزرگ، تنها آمریکا نیرومند باقی مانده بود. ایرانیان از آمریکا بویژه اقدامات مثبت شوستر خاطره ای خوش داشتند و مشتاقانه خواهان حضور آمریکا در معادلات ایران بودند تا در کنار کمک به بازسازی و پیشرفت کشور، در برابر دولتهای انگلیس و شوروی نقشی متوازن کننده به سود ایران بازی کند. با این همه، انزواگرایی آمریکا پس از جنگ، مانع از همکاریهای چشمگیر آن کشور با ایران می شد. ناکامی دولتمردان ایرانی در ایجاد روابط گسترده با آمریکا، سبب شد که آلمان بار دیگر به تنها گزینه برای ایران تبدیل شود. (۳۳) آلمانیها که پس از شکست در جنگ جهانی یکم سخت ناتوان شده بودند، در پی بازسازی قدرت گذشتۀ خود در پهنه های گوناگون بودند و این بازسازی را بر پایۀ رشد و توسعۀ اقتصادی آغاز کردند. تا سر بر آوردن فاشیسم هیتلری، نگرانیهای آلمانیها بیشتر اقتصادی بود و از این رو روابط خود با دیگر کشورها از جمله ایران نیز در زمینۀ اقتصادی پی ریزی می کردند. دولت آلمان خواهان جذب شدن نیروهای بیکار آلمانی در ایران و ترکیه بود و می کوشید با بازی کردن نقش اقتصادی در کشورهایی مانند ایران، زیانهای جنگ را جبران کند. بریتانیا نیز برای رونق بخشیدن به اقتصاد اروپا و همچنین جلوگیری از نفوذ کمونیسم به کشورهایی چون ایران و حتی خود آلمان، راه مدارا با آلمان در پیش گرفته و با چشم پوشی از غرامتهای جنگی، به آن کشور اجازۀ فعالیت در پهنۀ اقتصاد جهانی داده بود. در آن شرایط، روابط اقتصادی ایران و آلمان بیش از پیش گسترش یافت و آلمانیها در سالهای میان دو جنگ جهانی نقشی برجسته در صنایع گوناگون ایران بازی کردند. گسترش دادن خطوط ارتباطی، ساخت و راه اندازی کارخانه های سبک، تأسیس بانک، به کار گماردن صدها مهندس و کارشناس آلمانی، تربیت کارشناسان ایرانی و راه اندازی خطوط کشتی رانی از اقدامات آلمانی ها در ایران بود.

اوج گیری همکاریهای دو کشور از ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۱ بود. پس از آن تا ۱۹۳۴ هیتلر قدرت را در آلمان به دست گرفت. روابط دو کشور رو به سردی گرایید. مسائلی چون فعالیت مخالفان رضا شاه در برلین، درآمدن بازرگانی خارجی ایران به انحصار آلمانیها، اختلاس رئیس آلمانی بانک ملی ایران و ناامید شدن رضاشاه از همکاری سیاسی آلمان در برقراری دوبارۀ حاکمیت ایران در خلیج فارس، سبب بدگمانی ها و تیرگی روابط شده بود. رضاشاه که همواره به بیگانگان بدبین بود بر آن شد تا رفته رفته نیروهای بومی را جانشین آلمانیها در کشور کند. (۳۴)

با به قدرت رسیدن هیتلر، روابط دو کشور بهبود یافت. ارزش استراتژیک ایران برای تحقق یافتن سیاستهای توسعه طلبانۀ هیتلر، آلمانیها رابه گسترش دادن روابط سیاسی و اقتصادی با ایران ترغیب می کرد.

رضاشاه نیز که شیفتۀ برخی شعارهای تبلیغاتی (از جمله در مورد نژاد آریایی ایران و آلمان) و ضدّ کمونیستی هیتلر شده بود، در دام جاه طلبی و قدرت خواهی افتاد؛ روابط سیاسی با آلمان را گسترش داد و روابط اقتصادی دو کشور را نیز ژرفتر کرد. (۳۵)

بریتانیا که کمونیسم و نازیسم را در برابر هم می دید، از درگیری این دو ایدئولوژی و فرسایش آنها خرسند بود و از این رو با ورود آلمان به حریم ایران مخالفت نورزید.

«رضاشاه… به رغم اینکه پیشرفت اولیه اش را مدیون آیرونساد و احتمالاً عوامل انگلیسی در ایران بود، نه انگلستان و نه نقش آنها را در ایران می پسندید. خطاست اگر او را عامل یا جاسوس انگلستان بدانیم. او نفوذ انگلیس را تا آن حد می پسندید که برای حفظ موقعیتش لازم بود. زیرا او مانند سایر اهل سیاست بر این باور بود که انگلیس هر کاری را که بخواهد در ایران انجام می دهد و برای این کار لازم است تنها عصای جادویی اش را تکان دهد. از همین رو نیز به هنگام رشد سریع قدرت نازی در آلمان در دهه ۱۹۳۰ پنداشت برای خود و حکومتش خوب است تابه آلمان نزدیک شود. پیش از آن نیز بیشتر و بیشتر برای انجام طرحهای نظامی و غیرنظامی خود به مستشاران آلمانی روی آورده بود و آلمان به تدریج به مهمترین طرف تجاری ایران تبدیل شد. به هنگام جنگ جهانی دوم ایران رسماً بی طرف ماند اما شاه و ارتش او به روشنی آرزوی پیروزی همه جانبه آلمان را در سر داشتند و این تمایل اکثر جامعه سیاسی ایران بود». (۳۶)

بسته شدن پیمان عدم تجاوز میان آلمان و اتحاد جماهیر شوروی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم یادآور یک تجربۀ تلخ تاریخی برای دولتمردان ایرانی بود. شرایط پیش از نخستین جنگ جهانی، بار دیگر برای ایران تکرار شد و آلمانیها دست دوستی به سوی روسیه دراز کردند. پیمان عدم تجاوز اتحاد جماهیر شوروی و آلمان، پیوست محرمانه ای دربارۀ ایران داشت، هر چند پس از فاش شدن آن، از سوی مقامات آلمانی تکذیب شد. این پیوست به گفتۀ وزیر خارجه وقت انگلیس نشان از خیانت آشکار آلمان به ایران داشت. در این سند محرمانه آمده بود:

«پیشوا اکنون معتقد شده که اصولاً بسیار عاقلانه و مفید خواهد بود که مناطق نفوذ بین آلمان، شوروی و ایتالیا مورد توافق قرار گیرد. سپس متذکر می شود آیا طبیعی نیست که روسیۀ شوروی هدف دستیابی به دریای آزاد [خلیج فارس] را که برای وی جنبه حیاتی دارد، در سرزمین خود به مرحله اجرا در آورد… » (۳۷)

با آغاز جنگ جهانی دوم، دولت ایران بار دیگر خود را بیطرف اعلام کرد. اهمیت استراتژیک ایران برای طرفهای درگیر در جنگ از یک سو و نزدیکی ایران و آلمان از سوی دیگر، خاک این کشور را بار دیگر طعمۀ متفقین به رهبری انگلیس و اتحاد جماهیر شوروی کرد. با اینکه رضا شاه اعلام کرد که بر فعالیت آلمانیها کنترل دارد و بیرون راندن آنها ممکن است به نقض بیطرفی تفسیر شود، نیروهای اتحاد جماهیر شوروی به استناد عهدنامۀ مودت ۱۹۲۱ و به بهانۀ جلوگیری از فعالیت آلمانیها در ایران، از شمال به خاک ایران گسیل شدند. نیروهای بریتانیا نیز از جنوب به همین بهانه وارد کشور شدند و دو قدرت استعماری بار دیگر تا دروازه های پایتخت نفود کردند و ایران باز به گودال فلاکت و ناامنی افتاد.

هزینه های اشغال شدن خاک ایران در دو جنگ جهانی به بهانۀ فعالیت جاسوسان آلمانی در ایران، به اندازه ای کمرشکن بود که سود اقتصادی رابطه با آلمان در برابر آن غیرعقلانی جلوه می کند.

● آمریکا

لزوم بازسازی کشور پس از جنگ از یک سو و عزم دولتمردان ایرانی به رویارویی با دو قدرت استعماری روسیه و انگلیس برای رسیدن به استقلال سیاسی از سوی دیگر، حضور یک قدرت خارجی مصلح را در معادلات داخلی و بین المللی ایران ایجاب می کرد. در شمال، روابط ایران و اتحاد جماهیر شوروی بر سر مسئلۀ آذربایجان بحرانی بود. در جنوب، دولت ایران نه تنها برای گرفتن سهم بیشتر از درآمد نفت با انگلستان در کشمکش بود، بلکه در اصل برای برخورداری از استقلال سیاسی بیشتر می جنگید. توانمندی سیاسی و اقتصادی ایران به اندازه ای نبود که بتواند همزمان در رویارویی با دو قدرت بزرگ استعمارگر پیروز شود. از این رو دولتمردان ایرانی با توجه به خوش پیشینه بودن آمریکا و تجربه های خوبی که از آن کشور داشتند، همکاری با این قدرت نوپا را به گرمی پذیرفتند تا با بهره مندی از پشتیبانی آن بتوانند به چانه زنی با اتحاد جماهیر شوروی و بریتانیا بپردازند و حقوق ملت ایران را تأمین کنند.

نگاه ایرانیان به آمریکا بعنوان نیروی سوم، به دوران ناصرالدین شاه باز می گشت.

در ۱۸۵۰ میلادی، میرزاتقی خان امیرکبیر با بستن پیمان کشتی رانی و بازرگانی با آمریکا، کوشید پای آن کشور را بعنوان نیروی سوم به روابط خارجی ایران بکشاند. یک ماه پس از آن، امیرکبیر برکنار شد و آقاخان نوری به سفارش انگلیسی ها، پیمان را تصویب نکرد. (۳۸)

در روزهایی که ایران با انگلیس بر سر هرات سخت درگیر بود، فرخ خان امین الدوله نمایندۀ ناصر الدین شاه پیمانی بازرگانی در هشت فصل با کارول اسپنس نمایندۀ آمریکا در عثمانی بست. این نخستین پیمان ایران با آمریکا بود که در استامبول امضا شد. (۳۹) دولتمردان ایرانی تا هنگام ملی شدن نفت که چهرۀ واقعی آمریکا را دیدند، نه تنها تجربه ای منفی از ایالات متحده و آمریکاییان نداشتند، بلکه هرگونه دخالت آمریکا در کارهای ایران را به سود کشور می دانستند. خاطرۀ خوش ایرانیان از آمریکایی ها، با اصلاحات مورگان شوستر آمریکایی در ایران آغاز شد. او که پس از پیروزی مشروطه خواهان و با رضایت آنان به ایران آمده بود، اقداماتی یکسره مثبت در راستای منافع ملی ایران و کوتاه کردن دست استعمارگران انجام داد، ولی با تهدیدها و سنگ اندازیهای روسیه و بریتانیا نتوانست به کار خود ادامه دهد. شوستر بر پایۀ قوانین تازه ای که مجلس شورای ملی تصویب کرده بود دستور داد درآمد گمرکات نخست به خزانۀ دولت واریز و سپس سهم دولتهای خارجی از آن پرداخت شود. روسها به این دستور واکنش سخت نشان دادند و اعلام کردند که مأموران بلژیکی در گمرک ایران حق اجرای آن را ندارند. با ایستادگی شوستر در برابر روسها، روسیه در اولتیماتومی ۴۸ ساعته به دولت ایران برای اخراج شوستر از کشور، هشدار داد که اگر چنین نشود، نیروهای روسی پایتخت را اشغال خواهند کرد. دولت ایران نیز از ترس اشغال شدن تهران، همکاری خود را با شوستر قطع کرد. پس از آن، مقرر شد که دولت ایران با هیچ مستشار خارجی بی موافقت روسیه و انگلیس وارد گفت و گو نشود. (۴۰) اصلاحات شوستر و برخورد دو قدرت استعماری با او سبب قیام های مردمی در تهران، مشهد، تبریز و رشت شد. شعار مردمی یا مرگ یا استقلال در پی اولتیماتوم روسیه به دولت ایران داده می شد. سرانجام این قیامها، به توپ بسته شدن صحن حرم مطهر رضوی بود که آزادی خواهان در آن پناه گرفته بودند. عارف قزوینی در سروده ای، احساسات ایرانیان نسبت به شوستر را در آن روزها بیان کرده است:

ننگ آن خانه که مهمان ز سر خوان برود

جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود

گر رود شوستر از ایران رود ایران بر باد

ای جوانان مگذارید که ایران برود (۴۱)

پس از نخستین جنگ جهانی و به قدرت رسیدن رضاشاه، دولتمردان ایرانی در پی بازگرداندن شوستر بودند اما بی میلی او به بازگشت، با توجه به تجربه های ناخوشایندش در گذشته، سبب شد تا قوام السلطنه دکتر آرتور میلسپوی آمریکایی را در رأس هیأتی یازده نفری بعنوان مدیر کل مالیۀ ایران استخدام کند. ولی او نیز با سنگ اندازی های روسیه و انگلیس روبه رو شد. (۴۲)

بر سر هم، پیش از جنگ جهانی دوم، دولت آمریکا بر پایۀ آموزه مونروئه، در خاور زمین دخالتی نداشت و آمریکاییان نیز که خود تازه از بند استعمار بریتانیا خارج شده بودند، با مردمانی که با استعمار مبارزه می کردند همدلی داشتند و در صورت امکان از آنها پشتیبانی می کردند. با همین احساس و بر این پایه بود که باسکرویل از شهروندان آمریکا به صف آزادیخواهان تبریز پیوست و جان خود را فدا کرد و شوستر به اندازۀ توان خود در برابر دولتهای روسیه و انگلیس ایستاد. (۴۳)

جدا از آمریکاییانی مانند شوستر، ایرانیان پیش از ۲۸ مرداد از دولت آمریکا نیز خاطرات خوب داشتند و آمریکا را قدرتی آزادیخواه و برکنار از سلطه گری می دانستند. پس از پایان نخستین جنگ جهانی و در کنفرانس صلح ورسای در حالی که بریتانیا جلوی حضور هیأت نمایندگی ایران در کنفرانس را گرفته بود، هیأت نمایندگی آمریکا متوجه حقانیت ایران شد و برای پذیرفته شدن هیأت ایرانی در کنفرانس بسیار کوشید، ولی بریتانیا که پنهانی سرگرم بستن پیمان ۱۹۱۹ با وثوق الدوله بود، از حضور ایران جلوگیری کرد. پس از بسته شدن پیمان ۱۹۱۹ که طوفان خشم میهن دوستان را برانگیخت، آمریکا و فرانسه به پشتیبانی از ایرانیان پرداختند و دولت آمریکا و فرانسه به پشتیبانی از ایرانیان پرداختند و دولت آمریکا برای نخستین بار در این مورد دست از انزواگرایی برداشت و به لندن اعلام کرد که قرارداد ۱۹۱۹ را تأیید نمی کند. سفارت آمریکا در پی امضا شدن این قرارداد اعلامیه ای صادر کرد که در آن آمده بود:

«ما در ورسای خیلی تلاش کردیم تا نمایندگان ایرانی برای اظهار مطالب خود وقت بگیرند اما هیچ دولتی در این مورد با ما همراهی نکرد و حتی دولت ایران نیز از نمایندگان خود حمایت نکرد. حالا معلوم شد که علت آن قرارداد ۱۹۱۹ وثوق الدوله بوده است. » (۴۴)

در ۱۹۲۱ قوام السلطنه برای سامان بخشیدن به وضع خراب مالی کشور، در جستجوی منبع در آمد و آمادۀ دادن امتیاز به یک دولت بیطرف بود و چون آمریکا به علت مخالفت با قرارداد ۱۹۱۹ در میان ایرانیان محبوبیت یافته بود، پیمانی برای بهره برداری از نفت شمال ایران به مدت ۵ سال با آمریکا امضا کرد که بی درنگ به تصویب مجلس رسید. اما این پیمان نیز با مخالفت سخت روسیه و انگلیس روبه رو شد. این ناکامی هم بر محبوبیت آمریکاییان در ایران افزود. (۴۵)

پس از جنگ جهانی دوم و در پی اشغال آذربایجان از سوی نیروهای شوروی، پشتیبانی مؤثر سیاسی و معنوی آمریکا از ایران، محبوبیت آن کشور دو چندان شد و برای دولتمردان ایرانی که در راه رسیدن به استقلال سیاسی، با اتحاد جماهیر شوروی و انگلیس درگیر بودند، آمریکا به امیدی تازه تبدیل شد.

پس از پایان جنگ جهانی دوم، گسترش روابط ایران و آمریکا برای هر دو سو اهمیت بسیار داشت. موقع ممتاز جغرافیایی ایران که مانند یک پل، اروپا و آفریقا را به آسیا پیوند می داد و دسترسی ایران به دریای آزاد از راه خلیج فارس بر اهمیت استراتژیک این کشور می افزود.

از سوی دیگر، ذخایر نفت ایران در جنوب و شمال نیز چشم انداز این کشور را برای قدرت های بزرگی مانند آمریکا درخشان تر می نمود؛ ولی شاید مهمترین عامل پشتیبانی بی چون و چرای آمریکا از ایران همسایگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی بود. با آغاز دوران جنگ سرد و شکل گرفتن ساختار دو قطبی نظام بین الملل، دو ابرقدرت اتحاد جماهیر شوروی و آمریکا در رویارویی ایدئولوژیک با هم قرار گرفتند. ترومن رییس جمهوری آمریکا در آموزۀ خود، جلوگیری از گسترش کمونیسم چه به گونۀ مستقیم و چه غیر مستقیم را مطرح کرد. کمک به بهره برداری مناسب تر از مواد خام کشورهای رو به توسعه و همچنین کمک گسترده اقتصادی و نظامی به ترکیه، یونان و دیگر کشورهای جهان سومی که آماج تهدید کمونیسم بودند، از راهبردهای اصلی در آموزۀ ترومن بود. بر این پایه، ایران مورد پشتیبانی سیاسی، اقتصادی و معنوی آمریکا قرار گرفت که نخستین نمود آن اولتیماتوم ترومن به اتحاد جماهیر شوروی برای فراخوانی نیروهایش از آذربایجان بود. آمریکا که منافعی گسترده در عربستان، بحرین، کویت و اقیانوس هند داشت، چنگ اندازی مسکو به ایران و نفوذ کمونیسم به این کشور را خطری مستقیم برای خود می دانست. آمریکا خواهان حکومتی نیرومند و با ثبات در ایران بود تا از تقسیم دوبارۀ کشور به دست اتحاد جماهیر شوروی و انگلیس جلوگیری کند. از سوی دیگر، دولتمردان ایران گذشته از پشتیبانی سیاسی، نیازمند کمکهای اقتصادی و نظامی آمریکا برای بازسازی کشور بودند. از این رو پس از جنگ جهانی دوم سیل مستشاران نظامی، کمکهای نظامی، وام و کمک های اقتصادی آمریکا به ایران سرازیر شد. (۴۶)

آمریکایی ها که به ذخایر نفتی ایران چشم داشتند و خواهان سهم در این زمینه بودند، در آغاز جنبش ملی شدن نفت از آن پشتیبانی کردند تا هم اعتماد رهبران جنبش را جلب کنند و هم نفت ایران را از دست انگلیس درآورند. چون آمریکا نمی خواست خود را در برابر انگلیس قرار دهد، مقامات لندن را بر می انگیخت که با رهبران جنبش سازش کنند تا هم همپیمان اروپایی خود را از بن بست در آورد، هم برای خود سهمی از نفت ایران به دست آورد و مهمتر از همه جلوی گرایش ایران به سوی اتحاد جماهیر شوروی را بگیرد. با اوج گیری جنبش و تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت، چهرۀ سلطه گر آمریکا برای ایرانیان آشکار شد. آیزنهاور رئیس جمهوری آمریکا سیاستی همسو با انگلستان در برابر دولت مردمی و قانوین مصدق در پیش گرفت. (۴۷) آمریکا به بهانۀ ناآرامی ها در ایران و اینکه بحرانهای سخت اقتصادی می تواند زمینه ساز نفوذ کمونیسم در این کشور شود، طرح سرنگونی دولت مصدق را که از سوی انگلستان و عوامل داخلی آن طراحی شده بود به اجرا در آورد. پس از آن، پهلوی دوم، سیاست خارجی خود را بر دوستی و همپیمانی با غرب بویژه آمریکا استوار کرد. پیوستن ایران به پیمان بغداد (و سپس سنتتو) به این معنا بود که ایران آشکارا سیاست سنتی خود یعنی به کار گرفتن نیروی سوم را رها کرده و در برابر، همپیمانی با ابرقدرت آمریکا را برگزیده است؛ (۴۸) راهبردی که تا انقلاب اسلامی در ۱۹۷۹ ادامه یافت.

● سخن پایانی

از مهمترین و اثرگذارترین عوامل در شکل گیری رفتار خارجی کشورها، ساختار اقتدار گریز و آشفتۀ نظام بین الملل است. این ساختار، امنیت را به نخستین نیاز کشورها تبدیل می کند. در جهانی که هیچ قدرت مشروع مرکزی وجود ندارد، هر کشور مسئول امنیت خود است و بر پایۀ همین اصل، همۀ کشورها در پی افزایش قدرت در برابر دیگرانند تا از این راه موجودیت و پایایی خود را تضمین کنند. قدرتهای نوپا در نظام بین الملل می کوشند با پرداخت هزینه های معقول و دیپلماتیک، توازن قدرت در پهنۀ جهانی را به سود خود و به زیان رقیبان به هم زنند و توازن تازه ای در راستای منافع خود شکل دهند. از سوی دیگر، قدرتهای کوچک و حتی میان بیشتر می کوشند برای پاسداری از امنیت خود به قدرتی بزرگ نزدیک شوند و در پناه آن، در برابر دیگر قدرتهای زیاده خواه بایستند و از امنیت و موجودیت خود پاسداری کنند.

تاریخ روابط خارجی ایران از دوران صفوی نشان می دهد که دولتمردان ایرانی برای رها شدن از خطرها و تهدیدهای بیرونی، همواره به نیروی سوم پناه برده اند. بیشتر این نیروهای سوم قدرت هایی نوپا بوده اند که در رقابت با بازیگران نیرومند در پهنۀ جهانی، خود را مصلح و نیکخواه می نمایانده اند. این قدرتها پس از به دست آوردن اعتماد دولتمردان ایرانی و یافتن جای پا در ایران، منافع ملی کشور ما را به پای خواسته ها و هدفهای خود قربانی کرده اند؛ به گونه ای که ایرانیان از رو کردن به نیروی سوم، در دورانهای گوناگون تاریخی، چیزی جز رنج و زیانهای جبران ناپذیر ندیده اند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، استقلال خواهی ایرانیان با مخالفت قدرتهای بزرگ روبه رو شد. جنگ تحمیلی ۸ ساله و فشارهای گوناگون سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک در چارچوب تحریم و جنگ روانی، همه واکنشهایی بوده است در برابر تلاشهای ایران برای قدرت یابی و دور ماندن از وابستگی. شرایط دگرگون شدۀ نظام بین الملل پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، خطرهای پیرامونی برای ایران را افزایش داد و وضعی پیش آورد که آمریکا با دستی بازتر بتواند بر ضد جمهوری اسلامی اقدام کند. رهبران ایران برای کاهش دادن فشارهای آمریکا و همپیمانانش، توازن سازی در برابر حریفان را راهبرد کلام خویش قرار دادند تا با هزینۀ کمتری، امنیت کشور را حفظ کنند. گسترش روابط سیاسی و اقتصادی با اتحادیه اروپا، روسیه و چین، نمودار این راهبرد به شمار می آید.

بی گمان، اگر دشمنی و فضای آکنده از تنش و تهدید میان ایران و آمریکا از میان نرود، راهبرد توازن سازی در برابر آمریکا عقلانی ترین راهبرد برای ایران شمرده می شود، ولی چیزی که همواره باید به آن توجه داشت، مرز باریک توازن سازی با افتادن به دام نیروی سوم است. قاعده مند نبودن کنشها و واکنشها در تعامل یا تعارض با قدرتهای بزرگ، می تواند توازن سازی را به افتادن در دام نیروی سوم تبدیل کند و یک کشور را به انزوای سیاسی بکشاند.

انزوای سیاسی نیز کشور ر ا به طعمه ای برای قدرتهای نوپا در نظام بین الملل تبدیل می کند تا با دستمایه قرار دادن منافع کشور منزوی، معادلات قدرت را به سود خود بر هم زنند. برای نمونه، روسیه سرگرم بازسازی قدرت از دست رفته خود است و در این راه با برگۀ کشورهای گوناگون به چانه زنی با آمریکا و اتحادیه اروپا می پردازد. روسیه منافع خود را در بی ثباتی خاورمیانه می بیند. تنش و بی ثباتی در این منطقه سبب می شود که غرب نه تنها روی منابع انرژی روسیه بیشتر حساب کند، بلکه به نقش روسیه بعنوان بازیگری کارساز در پهنۀ سیاسی خاورمیانه و جهان بیشتر بیندیشد. ولی این بی ثباتی، منافع حیاتی ایران را به خطر می اندازد. در حالی که روسیه از دوستی و همراهی با ایران دم می زند، تأخیر شگفت انگیز و توجیه ناپذیر در راه اندازی نیروگاه هسته ای بوشهر، موافقت با تصویب قطعنامه های شورای امنیت دربارۀ فعالیتهای صلح آمیز هسته ای ایران، و از همه مهمتر، تعارف دولتمردان روسی به آمریکا که برای رویارویی با توان موشکی ایران، سپر دفاع موشکی در آذربایجان برپا کنند، (۴۹) همگی نشان می دهد روسها از قربانی کردن منافع ملی ایران برای پیشبرد هدفهای خود پروا ندارند. به گفتۀ عبدالحسین نوایی، اگر رابطه با انگلستان همواره برای منافع ایران زیان داشته، رابطه با روسها همواره برای ایران خطر داشته است. الگوی بی قاعدۀ روابط با روسیه، در چند سال گذشته متوجه رابطه با چین نیز شده است. چین نیز قدرتی نوپاست که ابرقدرتی خود را در میدان اقتصادی و در زمینۀ تولید ثروت جستجو می کند. از این رو نباید انتظار داشت که چینی ها برای ایران، خود را در برابر آمریکا قرار دهند. آنها روابط خود با ایران را بر پایۀ سود و زیان اقتصادی تنظیم می کنند و ایران را کشوری می دانند که می تواند بخشی از نیاز چین به انرژی را تأمین کند. چینی ها هزینۀ رویارویی را با آمریکا را بسیار سنگین ارزیابی کرده اند و بی گمان هرگاه لازم آید، عطای ایران را به لقایش خواهند بخشید. واقعیت آن است که پشتیبانی سطحی و گاهگاه روسیه و چین از ایران، شیوه و ابزاری است برای چانه زنی با آمریکا و اتحادیۀ اروپا و امتیازگیری از غرب. اصل مهم در سیاست خارجی چین، پرهیز از رویارویی با آمریکا است، به گونه ای که می توان گفت حتی در مورد تایوان که چینی ها آنرا بخشی از سرزمین خود می دانند حاضر به رویارویی مستقیم با آمریکا نیستند، چه رسد به ایران. دست اندرکاران سیاست خارجی باید بر پایۀ روابطی قاعده مند، سنجیده و عقلانی، از قدرتهای نوپا در پهنۀ بین المللی بعنوان بازیگرانی توازن ساز در برابر فشارهای اروپا و آمریکا بهره گیرند، بی آنکه گرفتار دام و ترفندهای گوناگون شوند و بهایی بیش از اندازۀ لازم بپردازند.

نویسنده: سید رضا – موسوی نیا

منبع: ماه نامه – اطلاعات سیاسی اقتصادی – ۱۳۸۷ – شماره ۲۴۹-۲۵۰، خرداد و تیر

منابع و پی نوشت

۱. یک بحران زمانی بروز می کند که با بروز اختلالاتی در جامعه، تعادل عمومی و عملکرد بهنجار و معمول حیات اجتماعی به هم بخورد. از این دیدگاه بحران به مفهوم تهدید نیست بلکه بحرانها حامل تهدیدها و نیز فرصت هایی است. ن. ک: تاجیک، محمدرضا، مدیریت بحران، مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری، تهران: ۱۳۷۹ صص ۲۳-۶۶

۲. Jeffery w. Taliafroo. “Security seeking under an- archy” International Security ۲۰۰۰. Vol. ۲۵ No. ۳. P. ۱۲۸

۳. سلیمی، حسین، «دولت مجازی یا واقع گرایی تهاجمی: مقایسه آرای روزکرانس و مرشایمر» فصلنامه حقوق و سیاست، س ۷، ش ۱۷، صص ۲۵-۳۵.

۴. عسکرخانی، ابومحمد، رژیمهای بین المللی، تهران، نشر ابرار معاصر، ۱۳۸۳ ص ۲۵۴.

۵. سیف زاده، حسین، نظریه پردازی در روابط بین الملل، تهران، سمت، ۱۳۷۹ صص ۱۴۴ – ۱۴۵.

۶. Gilpin. Robert. “The rise of American hegemony in two hegemonies: Britain ۱۸۴۶-۱۹۱۴ & American ۱۹۴۱-۲۰۰۱” Edited by Patrick Karl Obrain ۲۰۰۲. in www. Allan noble. Com

۷. مشیرزاده، حمیرا، تحول در نظریه های روابط بین الملل، تهران، سمت: ۱۳۸۴ صص ۱۲۹-۱۳۱.

۸. همان، ص ۱۲۳.

۹. Waltz. Kenneth. “Structueral realism after Cold War “International Security. ۲۰۰۰ Vol. ۲۵. No. ۱ p. ۳۸

۱۰. Akshay Joshi. “Information revolution and national security” Jounal. IDSA. Vol. ۵ No. ۵. ۱۹۹۹

۱۱. ورود نخستین تاجران انگلیسی به زمان شاه طهماسب در ۱۵۶۲ م و پیش از پادشاهی شاه عباس بر می گردد. در آن دوره که تجارت با انگلستان سودی نداشت، شاه طهماسب پیشنهاد گروهی از تاجران انگلیسی مبنی بر ایجاد روابط تجاری با ایران را نپذیرفت و گفت ما را به دوستی با کفار نیازی نیست. سپس دستور داد برای پاک کردن محل گفت و گو با انگلیسی ها، خدمتگزاران با سینی پر از خاک بر جای پای آنان خاک بریزند.

۱۲. هوشنگ مهدوی، عبدالرضا، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای دوران صفویه تا پایان جنگ دوم جهانی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۹ ص ۸۱.

۱۳. در این دوران ایران دستخوش تجاوز ازبکها نیز در شرق کشورش بود اما خطر جدی و دائمی تر، تجاوز عثمانی ها به مرزهای غربی ایران بود.

۱۴. هوشنگ مهدوی، همان، ص ۸۱.

۱۵. همان، صص ۹۲-۹۳.

۱۶. ن. ک: ولدانی جعفری، اصغر، نگاهی تاریخی به جزایر ایرانی تنب و ابوموسی، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، ۱۳۷۶ صص ۲۵۶-۲۶۰.

۱۷. هوشنگ مهدوی، پیشین، ص ۱۹۱.

۱۸. همان، ص ۳۰۲.

۱۹. پرتغال را نیز می توان در دوران شاه اسماعیل صفوی بعنوان نیروی سوم در برابر عثمانی و اشغالگران بحرین به شمار آورد. شاه اسماعیل که سخت سرگرم جنگ با عثمانی بود، نمی توانست در برابر قدرت نمایی پرتغال و اشغال هرمز دست به کاری بزند؛ از این رو با توجه به نیازی که به توپخانه و پیاده نظام داشت و اینکه نمی توانست همزمان در چند جبهه بجنگد، به استیلای پرتغال بر هرمز رضایت داد به شرطی که پرتغالی ها او را در برابر عثمانی ها یاری دهند و نیروی دریایی خود را برای لشگرکشی ایران به بحرین در اختیار ایران بگذارد. در ۱۵۱۵ پیمانی بین دو طرف بسته شد، ولی با مرگ دریاسالار پرتغالی، از این پیمان چیزی به ایران نرسید؛ تنها سپاهیان شاه طهماسب در برابر مشروعیت بخشی به اشغال هرمز تا اندازه ای کاربرد سلاح آتشین را آموختند اما نتوانستند از پشتیبانی کامل پرتغال در برابر عثمانی بهره گیرند. ن. ک: ایرج ذوقی، تاریخ روابط سیاسی ایران و قدرت های بزرگ، تهران، نشر جهان، ۱۳۶۸.

۲۰. هوشنگ مهدوی، پیشین، ص ۲۰۹.

۲۱. همان، صص ۲۱۰-۲۱۵.

۲۲. در مورد ارتباط جنگهای اول و دوم ایران با روسیه در دوران فتحعلی شاه که به دو پیمان گلستان و ترکمن چای انجامید و نفشی که انگلیس در این پیمانها به زیان ایران بازی کرد، ن. ک: هوشنگ مهدوی، همان، ص ۲۳۰-۲۳۷.

۲۳. هوشنگ مهدوی، همان، ص ۲۵۷.

۲۴. کشور آلمان که تا نیمه نخست سده ۱۹ مجموعه ای از دوک نشین ها و امیرنشین های گوناگون و مستقل بود با همت، تدبیر، تزویر و شمشیر بیسمارک- این مرد آهنین – توانست این بخشهای گوناگون را به هم پیوند دهد و کشور آلمان را تشکیل دهد. تشکیل این کشور قدرتمند در قلب اروپا توازن قدرت در این قاره را بر هم زد که ره آورد سهم خواهی آلمان ها از قدرت و ایستادگی دیگر کشورهای قدرتمند و بروز دو جنگ جهانی بود.

۲۵. نوایی، عبدالحسین، ایران و جهان، ج ۳، نشر هما، تهران: ۱۳۷۵ ص ۴۸.

۲۶. قرارداد تأسیس بانک از سوی آلمانها به دو سبب اصلی به شکست انجامید. نخست دولت آلمان نگران آزرده شدن انگلستان از این اقدام بود و دوم اینکه بانکهای خصوصی آلمان سودی در این اقدام نمی دیدند و از سرمایه گذاری در آن خودداری کردند. در این قرارداد مقرر شده بود بانک آلمانی با بانک ملی ایران آمیخته شود و با هدایت آلمان ها فعالیت کند.

۲۷. پیرا، فاطمه، روابط ایران با آلمان، تهران ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۷۹ صص ۵۸-۲۵۹.

۲۸. نوایی، پیشین، ص ۳۰۶.

۲۹. همان، ص ۳۳۸.

۳۰. همان، ص ۳۱۷.

۳۱. در زمینه کنفرانس پتسدام میان آلمان و روسیه و آثار آن بر ایران ن. ک: ذوقی، ایرج. ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، پژوهشی درباره امپریالیسم، تهران، پاژنگ، ۱۳۶۸ صص ۱۳-۱۴ و فاطمه پیرا، پیشین، صص ۷۰-۷۷.

۳۲. نوایی، پیشین، ۳۳۹.

۳۳. در آغاز حکومت رضاشاه با توجه به پیشینه خوب شوستر در ایران، دولتمردان ایران در پی آن بودند تا با دعوت از او مقدمه ورود آمریکا را به معادلات سیاسی و اقتصادی خود فراهم آورند.

اما شوستر با توجه به ادامه حضور انگلیس و روس در ایران این دعوت را نپذیرفت. قوام السلطنه از دکتر میلسپو با هیئتی ۱۱ نفره برای سامان دادن به امور مالیه ایران دعوت کرد اما کارشکنی های انگلیس و روس از نقش آفرینی این گروه آمریکایی در ایران جلوگیری کرد.

۳۴. پیرا، پیشین، ص ۲۴۲.

۳۵. همان، صص ۳۲۸ -۳۳۰.

۳۶. کاتوزیان، محمدعلی همایون، اقتصاد سیاسی ایران از مشروطه تا پایان سلسله پهلوی، ترجمه محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی، تهران، نشر مرکز، ۱۳۷۹ ص ۱۸۰.

۳۷. پیرا، پیشین ، ص ۳۰۰.

۳۸. هوشنگ مهدوی، پیشین، ص ۳۲۳.

۳۹. ذوقی، ایرج، تاریخ روابط سیاسی ایران و قدرت های بزرگ (۱۹۰۰-۱۹۲۵)، تهران، نشر جهان، ۱۳۶۸، صص ۹۲-۹۳.

۴۰. هوشنگ مهدوی، پیشین، ص ۳۴۱.

۴۱. نوایی، پیشین، ۲۵۳.

۴۲. هوشنگ مهدوی، پیشین، ۳۷۸.

۴۳. نوایی، پیشین، ۲۵۴.

۴۴. ذوقی، ایرج، پیشین، صص ۳۳۴-۳۳۶.

۴۵. همان، ۳۷۷.

۴۶. ازغندی، علی رضا، روابط خارجی ایران از ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۷، تهران، نشر قومس، ۱۳۷۹ ص ۱۷۵.

۴۷. همان، صص ۱۹۰-۱۹۶.

۴۸. همان، ص ۲۷۰.

۴۹. آمریکا در ژانویه ۲۰۰۷ به لهستان و جمهوری چک پیشنهاد کرد یک سامانه دفاع ضد موشکی شامل ۱۰ موشک رهگیر در لهستان و یک سیستم رادار در خاک جمهوری چک مستقر کند. کاخ سفید هدف از استقرار این سامانه را مقابله با توان موشکی کشورهایی چون ایران اعلام کرده است؛ اما روسها با تأکید بر اینکه ایران چنین قدرت موشکی ندارد، هدف از استقرار این سامانه را کنترل سیستم های موشکی روسیه دانسته اند. در حالی که رادار گاباله در آذربایجان در اجارۀ روسیه است، پوتین پیشنهاد کرده است این رادار را در اختیار آمریکا قرار دهد تا به گونه ای مؤثرتر با تهدید ایران مقابله کند و در برابر، ایالات متحده از استقرار سامانۀ موشکی در لهستان و چک چشم بپوشد. ن. ک به:

www.mehrnews.Com/fa/۲۰۰۷/۱۰/۲۷

منبع: ماهنامه اطلاعات سیاسی اقتصادی 1387 شماره 249-250، خرداد و تیر
نویسنده : سید رضا موسوی نیا

مطالب مرتبط