گوستاو تئودور فخنر

گوستاو تئودور فخنر

گوستاو تئودور فخنر (Gustav Theodor Fechner): فیلسوف و دانشمند آلمانی.

زندگی
گوستاو تئودور فخنر در سال ۱۹ آوریل ۱۸۰۱ میلادی در گروس سارخن ناحیه لوزاتیا واقع در جنوب‌شرقی آلمان جایی آلمان متولد شد. پدرش کشیش بود.
در ۱۸۱۷ تحصیلات پزشکی را در دانشگاه لایپزیک آغاز کرد و در آن هنگام در جلسه‌های سخنرانی وبر درباره فیزیولوژی شرکت می‌کرد.
در ۱۸۲۲ در علوم زیستی از دانشگاه لیپزیک فارغ التحصیل گشت، پس از آن باقی عمر خود را در این شهر گذراند.
فخنر پس از اتمام تحصیلات پزشکی، در لایپزیک حرفه دومی را در رشته فیزیک و ریاضیات آغاز کرد که در آن هنگام به ترجمه کتاب‌های درسی فیزیک و شیمی از زبان فرانسه به آلمانی پرداخت. او تا سال ۱۸۳۰ بیش از دوازده جلد از این کتاب‌‌ها را ترجمه کرده بود که او را به عنوان یک فیزیکدان معروف کرد.
در سال ۱۸۲۴، سخنرانی درباره فیزیک و انجام تحقیقات خود در این رشته را آغاز کرد.
در سال‌های آخر دهه ۱۸۳۰ به احساس علاقه‌مند شده بود که در این هنگام ضمن مطالعه درباره رد تصویرها، بر اثر تماشای آفتاب با عینک رنگی چشم‌هایش به شدت آسیب دید.
فخنر در سال ۱۸۳۳، پس از سال‌‌ها تلاش، مقام ارزشمند استادی دانشگاه لایپزیک را به دست آورد و از آن پس دچار افسردگی شد که تا سال‌های بعد ادامه داشت. او دچار آشفتگی خواب شد، نمی‌توانست غذایش را هضم کند و با وجود اینکه از بی‌غذایی به حالت مرگ می‌افتاد احساس گرسنگی نمی‌کرد. او نسبت به نور فوق‌العاده حساس شده بود و بیشتر اوقات خود را در اتاق تاریکی که دیوارهای آن سیاه رنگ بود می‌گذرانید و به مادرش که از پشت در نیمه باز برایش کتاب می‌خواند گوش می‌داد. او از خستگی مزمن شکوه می‌کرد و تا مدتی علاقه به زندگی را به کلی از دست داد.
او پیاده‌روی را امتحان کرد ـ ابتدا فقط در شب‌‌ها که هوا تاریک بود و سپس در روشنایی روز درحالی که چشمانش را با پارچه‌ای می‌بست ـ بدان امید که ملال و افسردگی‌اش را کاهش دهد. او به عنوان شکلی از تزکیه نفس، به تصنیف شعر و معما پرداخت. بعدها انواع درمان‌های پزشکی را به کار بست، از جمله خوردن مسهل، شوک برقی، درمان از طریق بخار آب و گونه‌ای از شوک درمانی که به موجب آن مواد در حال سوختن را روی پوست بدن قرار می‌داد، اما هیچیک از این روش‌‌ها مفید واقع نشد.
بیماری فخنر احتمالاً ماهیت روان‌رنجوری (نوروتیک) داشت. دلیل این گفته آن است که او سرانجام به‌طور عجیبی بهبود یافت. یکی از دوستانش خواب دیده بود که از گوشت خام خوک ادویه‌دار که آن را در آب لیمو خیسانده بود برایش غذایی تهیه کرده است. روز بعد غذا را آماده کرد و نزد فخنر آورد و اصرار ورزید که آن را بخورد. او غذا را البته با بی‌میلی خورد و از آن پس همه روزه به خوردن مقدار بیشتری از آن ادامه داد و درنتیجه حالش تا اندازه‌ای بهتر شد.
اما بهبودیش چندان دوام نیاورد و تقریباً پس از ۶ ماه نشانه‌های بیماری به اندازه‌ای شدت یافت که می‌ترسید دیوانه شود. فخنز در این‌باره نوشت «به روشنی احساس می‌کردم که ذهنم را ناامیدانه از دست می‌دهم مگر اینکه بتوانم جلوی سیل افکار آشفته را بگیرم. اغلب کم اهمیت‌ترین چیزها اینگونه آزارم می‌داد و اغلب ساعت‌‌ها و یا حتی هفته‌‌ها وقت لازم بود تا خودم را از دست این نگرانی‌‌ها آزاد سازم» (کانتز، ۱۸۹۲، به نقل بلنس و برینگمن، ۱۹۸۷، ص. ۴۲).
فخنر، به عنوان نوعی کار درمانی، به اجبار خود را به کارهای عادی روزمره و مکانیکی مشغول می‌داشت، اما خود را به کارهایی محدود می‌کرد که به ذهن و چشمانش فشار وارد نشود. او در این‌باره نوشت: «من نخ و نوار درست می‌کردم، شمع می‌ساختم… نخ گلوله می‌کردم و با پاک کردن عدس، خرد کردن نان و خرد کردن کله‌قند و تبدیل آن به شکر، در کارهای آشپزخانه کمک می‌کردم. من همچنین هویج و شلغم پوست می‌کندم و آنها را قطعه‌قطعه می‌کردم… هزار بار مرگ را آرزو می‌کردم» (کانتز، ۱۸۲۹، به نقل بلنس و برینگمن، ۱۹۸۷، ص. ۴۳).
فخنر به کندی و به تدریج به جهان پیرامون خود علاقه پیدا کرد و به رژیم غذایی گوشت خام ادویه‌دار که در آب لیمو خیسانده می‌شد ادامه داد. سپس خوابی دید که در آن خواب عدد ۷۷ ظاهر شد. از این خواب چنین نتیجه گرفت که پس از ۷۷ روز حالش خوب خواهد شد و البته همینطور شد.
حال وی به اندازه‌ای رو به بهبودی نهاد که افسردگی او به شنگولی و هذیان خود بزرگ ‌بینی تبدیل شد و ادعا کرد که خداوند او را مأمور کرده است که همه معماهای جهان را حل کند. او از این تجربه، مفهوم اصل لذت را به وجود آورد که سال‌‌ها پس از آن، زیگموند فروید از آن تأثیر پذیرفت.
در سال ۱۸۴۴ از طرف دانشگاه مستمری اندکی به وی پرداخت گردید و به‌طور رسمی به عنوان شخصی معلول شناخته شد. با وجود این، در ۴۳ سال بعد از آن، هیچیک از سال‌های عمرش بدون خدمتی عمده از جانب وی سپری نشد و تا هنگام مرگش در سن ۸۶ سالگی از سلامتی کامل برخوردار بود.
فخنر پس از بازیافتن سلامتی دوباره به مطالعهٔ فلسفه زیبایی شناسی و روانشناسی فیزیکی روی آورد.
بیست‌ودوم اکتبر ۱۸۵۰ روز مهمی در تاریخ روانشناسی است. سحرگاه آن روز فخنر به این بینش رسید که قانون پیوند بین ذهن و بدن را می‌توان در بیان رابطه کمی بین احساس ذهنی و محرک مادی کشف کرد.
او گفت، افزایش شدت محرک، شدت احساس را به نسبت یک بر یک افزایش نمی‌دهد، بلکه شدت محرک بر اساس تصاعد هندسی اما شدت احساس به صورت تصاعد حسابی افزایش می‌یابد. به عنوان مثال، افزودن صدای یک زنگ به صدای زنگی که هم‌اکنون در حال نواختن است، شدت احساس صوت را بیشتر افزایش می‌دهد تا افزایش صدای یک زنگ به ده زنگی که هم‌اکنون نواخته می‌شوند. بنابراین، تأثیر شدت محرک مطلق نیست، بلکه با مقدار احساسی که وجود دارد متناسب است.
آنچه که این الهام ساده اما برجسته نشان داد این بود که مقدار احساس (کیفیت ذهنی) به مقدار محرک (کیفیت فیزیکی یا مادی) وابسته است. فخنر عقیده داشت که برای اندازه‌گیری احساس دو راه وجود دارد. اول می‌توان معلوم کرد که آیا یک محرک وجود دارد یا وجود ندارد، احساس می‌شود یا احساس نمی‌شود. دوم، می‌توان شدت محرک را هنگامی که آزمودنی‌‌ها نخستین احساس را که به وقوع می‌پیوندد گزارش می‌کنند مورد اندازه‌گیری قرار داد. آنچه در مورد دوم اندازه‌گیری می شود آستانه مطلق حساسیت است، یعنی نقطه‌ای از شدت محرک که در زیر آن هیچ احساس گزارش نمی‌شود ولی بالاتر از آن آزمودنی‌‌ها حتماً احساس را تجربه می‌کنند.
نتیجه فوری بینش فخنر عبارت بود از توسعه برنامه تحقیقی درباره آنچه که بعدها آن را پسیکو ـ فیزیک نامید (این کلمه تعریف خود را به همراه دارد: رابطه بین جهان ذهنی و جهان مادی).
گستاو تئودور فخنر سرانجام در هیجده نوامبر ۱۸۸۷ در لیپزیک درگذشت.
فخنر دانشمندی بود که مشغله‌های فکری متنوع و چشمگیرش را در بیش از ۷۰ سال کار فعال دنبال کرد. او به مدت ۷ سال فیزیولوژیست، ۱۵ سال فیزیکدان، ۱۴ سال متخصص پسیکو ـ ‌فیزیک، ۱۱ سال زیبایی‌شناس آزمایشی، ۴۰ سال فیلسوف و ۱۲ سال علیل بود. از میان این فعالیت‌های گوناگون، کوشش‌هایش در زمینه پسیکوفیزیک بود که بیشترین شهرت را برایش کسب کرد، هرچند نمی‌خواست آیندگان از او به عنوان یک متخصص پسیکوفیزیک یاد کنند.

منابع:
۱٫ سایت اینترنتی لغت نامه دهخدا
۲٫ http://persiantale.com