بچه‌های بهشت

رمان «استخوان‌های دوست داشتنی» سرآغازی تکان‌دهنده دارد؛ تکان‌دهنده و پرسش‌برانگیز: چرا در جامعه‌ی ثروتمند، متنوع و مدعی ایالات متحده آمریکا چنین رخدادهای تکان‌دهنده و بلکه هراس‌باری پدید می‌آید؛ آن هم نه در آغاز مهاجرت و اشغال سرزمین خدادی بومیان و علیه سرخ‌پوستان بی‌پشت و پناه، بلکه در پایانه‌ی قرن بیستم میلادی و در میان خود سفیدپوستان غوطه‌ور در پول و اسلحه و دموکراسی لیبرال؛ به راستی چرا دختری نوباوه را، همچون هزاران دختر نوباه‌وی آمریکایی دیگر، چنان که در داستان «استخوان‌های دوست داشتنی» آمده است، به کثافت می‌کشند و آن گاه با دشنه تکه‌تکه‌اش می‌کنند.
مایکل مور، سینماگر نام‌دار آمریکایی و برنده‌ی جایزه‌ی سینمایی اسکار «… ما در میان بیست کشور صنعتی دنیا اول هستیم!!!
ما در تعداد میلیونرها اول هستیم. ما در صرف هزینه‌های نظامی اول هستیم. ما در تعداد مرگ ناشی از استفاده از اسلحه‌ی گرم اول هستیم. ما در تولید گوشت گوساله اول هستیم.
ما در استفاده‌ از انرژی اول هستیم. ما در تولید دی اکسید کربن اول هستیم. (بیش از جمع مقدار تولید شده توسط استرالیا، برزیل، کانادا، فرانسه، هندوستان، اندونزی، آلمان، ایتالیا، مکزیک و همه‌ی کشورهای بریتانیا). ما در تولید ضایعات مخاطره‌ساز اول هستیم. ما در مصرف نفت اول هستیم. ما در مصرف گاز طبیعی اول هستیم. ما در وجود کمترین تعداد احزاب سیاسی اول هستیم. ما در انجام بیشترین تعداد تجاوزات جنسی اول هستیم (بیش از دو برابر نزدیک‌ترین رقیبمان، کانادا) ما در مقدار کشته‌شدگان و مجروحان حوادث ناشی از تصادفات جاده‌ای اول هستیم (بیش از دو برابر نزدیک‌ترین رقیبمان، کانادا) ما در داشتن بیشترین تعداد تولد بچه‌ها توسط مادران زیر بیست سال اول هستیم (بار دیگر، دو برابر کانادا). ما در امضا نکردن موافقت نامه‌های بین‌المللی مربوط به حقوق بشر اول هستیم. ما در بدل شدن به اولین جامعه‌ای در تاریخ که فقیرترین قشر آن بچه‌ها هستند، اول هستیم.
کمی مکث کنید و به این سیاهه بنگرید. آیا احساس غرور نمی‌کنید که یک آمریکایی هستید؟…»(1)
هر چند مایکل مور نخستین هنرمند روشنفکر معترض به جامعه‌ی آمریکایی نیست و آخرین‌شان هم نخواهد بود، اما نقد آگاهانه و دلسوزانه‌ی وی بر بهشت برین سرمایه‌داری جهانی، آن هم در آغاز قرن بیست و یکم میلادی، نشان از حقیقت‌گرایی نقدها و دیدگاه‌های داستان‌نویسان، شاعران، سینماگران و اندیشمندانی دارد که ده‌ها سال پیش مور، گرایش‌های بنیادی ریشه دوانده در زندگی آمریکایی را با دلسوزی، آگاهی و دوراندیشی بر ترازوی تحلیل و نقد خود گذاردند و هشدارها دادند. در کارنامه‌ی این تحلیل، نقد و هشدار دیرپا و پرفراز و فرود، نام این بزرگان مانده است: تئودور درایزر، شروود آندرسن، آپتون سینکلر، ویلیام فالکنر، جان اشتاین بک، لیلیان هلمن، نورمن میلر، ویلیام کندی، ریموند کارور، سوزان سونتاگ، داکتروف؛ و اینک در میان بسیاری از نویسندگان منتقد نظام اجتماعی ـ اخلاقی ایالات متحده‌ی آمریکا، زنی داستان‌نویس با نام الیس سبالد.
این داستان‌نویس، در رمان «استخوان‌های دوست داشتنی» خود، به انهدام درونی ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی جامعه‌ی مدرن و پیچیده‌ی آمریکا پرداخته است. اگرچه الیس سبالد در پرداخت این رمان هموار و به دور از پیچیدگی ساختاری، گویش تند سیاسی ندارد، اما در هسته‌ی پیوندآفرین میان شخصیت‌ها، رخدادها، گفت و شنودها، چشم‌اندازهای تنهایی و همنشینی آدم‌های داستان، سخن نقادانه‌ی خود را نهفته می‌گذارد تا من و توی داستان‌خوان، در فرآیند آسان، دلنشین خواندن رمان این داستان‌نویس، به شناختی که او بر آن هست تا از نابسامانی نصیب‌مان کند، برسیم.
در این میان سبالد هرگز هنر. داستان‌نویسی خود را به پای آن هسته‌ی پرپیام به کار نمی‌برد و در مهلکه‌ی شعارگویی سطحی و شعورگریز گرفتار نمی‌شود. سبالد نشان داده است که شعور هنرمندانه‌ی داستان‌نویسی را در خود فراهم دارد. او اگر چه خود، در سالهای نوجوانی، در همین جامعه‌ی آمریکایی (در دهه‌ی هزار و نهصد و هفتاد میلادی) به شکنجه‌گاه هول‌آور تجاوز جنسی گرفتار آمده، هرگز بر آن نشده است تا در رمان «استخوان‌های دوست‌داشتنی» با بر آشفتگی احساسی و حادثه‌پردازی‌های بی‌مایه، به فرافکنی آزمون دردناک دوره‌ی نوجوانی خویش بپردازد.
رمان «استخوان‌های دوست داشتنی» هسته‌ای تلخ و برانگیزنده دارد، اما الیس سبالد، این هسته را چنان نشکانده است که تلخی آن، شاخ و برگ شادمان داستان روییده از دل هسته را نیز پژمرده و آشفته از احساسات پیش پا افتاده و شعار پردازی سیاسی کند.
سوزی سمن، دختر نوجوان و راوی شاد و شیرین زبان داستان از سوی مردی به نام هاروی بی‌آبرو، سپس کشته می شود. سوزی سمن، پس از کشته شدنش، از جهان داستان الیس سبالد رانده نمی‌شود. راون سوزی در میان بهشت آسمانی و بهشت زمینی جامعه‌ی ثروتمند و مدرن آمریکا به رفت و آمد می پردازد و روایت سوزی از خانواده، گذشته‌های خود و ژرفای پیدا و پنهان جامعه‌اش پی گرفته می‌شود. آقای هاروی متجاوز و کشنده‌ی سوزی سمن، در خانواده‌ای بار آمده است که پدر و مادرش هر یک به راه خود رفته‌اند. پس از فرار مادر هاروی از خانه و چهار‌چوب خانواده، هاروی خرد سال، آوار شدن سقف ویران شده‌ی ساختار خانواده‌‌اش را بر هستی خود می‌بیند. هاروی مردی دایم‌الخمر و اخلاق‌ستیز از کار درمی‌آید و گر چه نمای رفتار‌های بیرونی او نشانی از مردی آرام می‌دهد، اما در پشت دیواره‌ی خاموش رفتار‌های بیرونی‌اش هیولایی آدمخواره می‌چرخد، که آماده‌ی دریدن و کشتن دیگران است. درندگی و حرص جنسی هاروی در جامعه‌ای سنتی ـ مذهبی پدید نیامده است. پرخاش و طغیان شهوانی او از آن رو نیست که دست و پای او را با حرمت‌های اخلاقی ـ مذهبی جامعه‌ای به دور از خودفروشی و آزادی رابطه‌ی بی‌بند و بار جنسی بسته‌اند؛ هاروی جانورخو، در جامعه‌ای بار آمده است که نه تنها روابط آزاد جنسی که حتی سکس و خودفروشی به فراوانی در دسترس همه شهروندان جامعه هست. اینجاست که نویسنده‌ی رمان، آگاهانه و یا ناخودآگاه نشان می‌دهد که آزاد شدن روابط جنسی در یک جامعه‌ی واداده، نه تنها از پرخاش‌های جنسی افراد پیشگیری نمی‌کند، که حتی به دلیل سست شدن بنیاد بسیاری از حرمت‌های خانوادگی، مدنی و انسانی، کشتارهای جنسی را نیز می‌گشاید. هاروی جوانی گرفتار آمده در سرزمینی پر از باورهای مذهبی و یا تهیدستی پرخور که تا خرخره‌اش غذا می‌خورد و جامعه نیز همه گونه ابزار هوسرانی جنسی را پیرامونش چیده است؛ پس، راستی را، برای او چه پیش آمده است که به دختری نوجوان و نورس یورش می‌برد و هستی او را از هم می‌پاشد و تکه‌تکه‌اش می‌کند؟
الیس سبالد، پاسخ این پرسش سهمگین را در متلاشی شدن نهاد خانواده، خیانت آشکار و پنهان زن و شوهر به همدیگر و گسست حرمت‌های اخلاقی در میان بخش گسترده‌ای از جامعه‌ی پیرامون آقای هاروی می‌جوید و به خواننده‌ی متن داستان خود می‌نمایاند. این تنها هاروی پلشت و تبهکار نیست که نان تلخ خانواده‌ای از هم گسسته را خورده و چنین بار آمده است، بلکه بسیاری دیگر نیز در جامعه‌ی مدرن آمریکا، زاده و پرورده شده بر چنین گستی هستند.
روح سوزی سمن، که خود قربانی بحران بی‌بند و باری و وادادگی جنسی و جنایت جنسی شده است، در دوره‌ای که پدرش در تکاپوی یافتن قاتل سوزی زخم برمی‌دارد و به روی تخت بیمارستان می‌افتد، در همان چند قدمی اتاق پدر زخمی‌اش، تماشاگر هم‌آغوشی مادر خود با مأمور پلیس می‌شود که وظیفه‌ی پاسداشت امنیت اجتماعی و فردی مردم را بر دوش دارد. مدارس جامعه‌ی هاروی و سوزی، میدانی آشکار و پنهان برای تاخت و تاز جنسی نوجوانان می‌نمایند. مادربزرگ سوزی، به خواهر سوزی (لیندزی) توصیه دلسوزانه می‌کند که، بی‌هیچ درنگی باید دوست‌پسری برای خود برگزیند. شیرین‌ترین مسابقه‌ای که در اردوگاه دانش‌آموزی برگزار می‌شود، مسابقه‌ی بهترین راه قاتل شدن است. معلمانی حشری، دانش‌آموزان حشری را درس می‌دهند. در چنین جامعه‌ای که سنگ ارزش‌ها و حرمت‌های انسانی را بسته و سگ وادادگی و شهوت‌پرستی را گشوده‌اند، آقای هاروی و هیولاهایی همچون او نه تنها پایا می‌مانند که حتی به زادن و رستن خود نیز شتاب می‌دهند، الیس سبالد لحظه‌ی ویران شدن کاشانه‌ی جورج هاروی، لحظه‌ی سرنوشت‌ساز دوران کودکی او را چنین نمایان کرده است:
«… بعد شروع می‌کرد به دیدن رؤیای مادرش در خواب، در آخرین باری که او را در حال دویدن در یک مزرعه‌ی کنار جاده دیده بود. مادرش لباس سفیدی پوشیده بود.
شلوار زربفت سفید و یک بلوز سفید تنگ با یقه قایقی. پدر و مادرش برای آخرین بار در ماشین داغ، در خارج تروث و کانسوئنرز در نیومکزیکو دعوا کرده بودند. پدرش، مادرش را به زور از ماشین بیرون کرده بود.
جورج هاروی مثل سنگ بی‌حرکت در صندلی عقب نشسته بود. چشمانش گرد شده بودند. ترسش بیشتر از ترس سنگ نبود و وقتی پدرش همه کاری می‌کرد، او همه چیز را نگاه می‌کرد. مادرش بدون توقف دویده بود. بدن سفیدش لاغر و ظریف بود و رو به ناپدید شدن داشت. در حالی که پسرش گردن‌بند کهربایی را که مادرش از گردنش پاره کرده و به او داده بود، در چنگ خود می‌فشرد، پدرش جاده را نگاه کرده و گفته بود:
ـ پسر، حالا او رفته. دیگر برنخواهد گشت…»(2)
و سراشیبی هول‌آور زندگی جورج هاروی از همین شکست دردناک خانوادگی آغاز می‌شود و با هتک حرمت و کشتن سوزی سمن به بن‌بستی پر از لای و لجن می‌رسد. از درون مدنیتی گسسته، توحشی همسان با توحش پیش از تاریخ سربرمی‌آورد. روح به آسمان کوچیده‌ی سوزی نوجوان، با سر کشیدن به سایه‌ روشن‌های گذشته و امروز خانواده‌ی خود و دیگران، درباره‌ی شکستن ارزش‌های اخلاقی ـ انسانی بهشت مدرن آمریکا گزارشی زلال و به دور از کینه‌ها و پیشداوری‌های دنیای بزرگسالان می‌دهد.
در لابه‌لای آمد و رفت‌های سوزی سمن، از بهشت جاودانه‌ی آسمانی به بهشت آمریکای تهی شده از ارزش‌های اخلاقی و معنوی با خواهر کوچک‌تر سوزی (لیندزی)، کارآگاه پلیس (لن فنرمن)، روث (دختری که به هنگام زنده بودن سوزی، دوست نزدیک او بوده است) و لایه‌های گوناگون جامعه‌ی دور و بر آنها آشنایی بیشتری پیدا می‌کنیم. نیز درمی‌یابیم که چنین مردمانی، با چنین سایه‌ای که ارزش‌شکنی‌ها بر زندگی‌شان گسترانیده‌، در هر دم و بازدمی نفس آمخواره‌هایی همچون جورج هاروی را در چند قدمی خود و قربانی نورسته‌ای چون سوزی سمن را در فراسوی خانه و خانواده‌ی خویش، در کام آدم‌خواره‌ها می‌یابند.
بچه‌های نوبالیده‌ی جوامعی چون آمریکای مدرن اخلا‌ق‌گریز، تا زنده‌اند، به بهشت راستین و امنی نیاز دارند که به گواه الیس سبالد، نشانه‌های آن، آن‌سان که باید، در ایالات متحده‌ی آمریکای امروز دیده نمی‌شود. بچه‌ها از بهشت پاکی‌ها می‌آیند، به بهشت زمین نیاز دارند و باید چنان پاک و بی‌گناه بار بیایند که آینده و فردایشان بهشت باشد و بهشت و بهشت.

پی‌نوشت‌ها:
1ـ مایکل مور، ماه‌نامه‌ی «فیلم»، شماره‌ی 299، صفحه‌ی 120، اردیبهشت 138؛ ترجمه‌ی حمیدرضا صدر.
2ـ استخوان‌های دوست‌داشتنی؛ صفحه‌های 149 و 150.

منبع: ماهنامه ادبیات داستانی 1383 سال یازدهم، شماره 77 ـ 78، اسفند 82؛ فروردین 83
مترجم : فریدون قاضی نژاد
مترجم : مصطفی فعله گری