جامعه مدنی و جهانی سازی ( جامعه مدنی جهانی )

نویسنده : دکتر حمید مولانا

آیا پدیده ای به نام ” جامعه مدنی ” می تواند در سطح جهانی یا بین المللی وجود داشته باشد ؟ در پایان قرن بیستم میلادی و آغاز قرن جدید و هزاره نو ، تغییرات مهمی در عرصه جهانی و در زمینه ارتباطات انسانی به وقوع پیوسته است . با نگاهی به گذشته درمی یابییم که بسیاری از عناوین مربوط به نظام بین المللی و ارتباطات بین المللی ، از نظام پس از جنگ جهانی دوم و جنگ سرد نشأت گرفته است . فروپاشی اتحاد شوروی و کنار رفتن سایه جنگ سرد بین ابرقدرتها دگر گونی هایی در زمینه پیمان ها و کشمکش های فرهنگی و سازمانی ، از شرق اروپا گرفته تا خاورمیانه و حوزه آسیا ـ پاسیفیک به دنبال آورده است . اهمیت فرایند این جریان ها به ویژه در زمینه فرهنگی و فعالیت سازمان های غیر دولتی و شرکت مستقیم مردم در امور بین المللی در زمینه های اقتصادی و سیاسی ، مستلزم بازنگری در چگونگی طبیعت جوامع ، در محدوده روابط بین المللی است . به همین سبب گروهی از دولتمردان ، سردمداران ،نویسندگان و کارشناسان امور بین امللی و سیاست های جهانی ، موضوع جامعه مدنی جهانی را که در آن ، مردم مستقیماً و در سازمان های غیر دولتی ملی و منطقه ای و بین المللی به طور مشترک در امور سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و محیط زیست مشارکت دارند ، مطرح کرده اند .موضوع جامعه مدنی جهانی نیز مانند مساله جامعه مدنی در غرب و به ویژه جناح لیبرال و هواداران آن در کشورهای اروپای غربی مانند انگلستان ، هلند ، آلمان و اسکاندیناوی متداول شده است و هدف آن بسیج سازمان ها و گروه های غیر دولتی به عنوان یک فضای مستقل در مقابله با تصمیم گیری های بین المللی دولتی و اظهار نفوذ در امور سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جهان امروز می باشد ، ولی مشکل خلق چین جامعه ای مدنی در سطح جهانی کم تر از دشوارهای آن در سطح کشوری و ملی نیست . چه نوع جامعه ، برای کدام جهان ، به دست چه کسانی و با چه اهداف و فلسفه و اندیشه های اجتماعی و سیاسی ؟
در چند سال اخیر ، اصطلاح جهانی کردن یا جهانشمول شدن نقل محافل علمی و سیاسی بوده است . متاسفانه از این واژه تعابیر زیادی شده و به عنوان فرآیندی در خود و از خود تلقی گردیده است . تا آن جا که به جامعه مدنی مربوط می شود ، باید این فرآیند ” جهانی ” را توضیح داد و جریانات و شاخص های جهانی را از غیر جهانی تمیز داد . در جهان امروز دیگر نمی توان تلقی کلاسیک از روابط بین المللی ، یعنی روابط متقابل بین دولت ها و زبدگان سیاست گذار به عنوان تنها بعد مطالعات ارتباطی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در نظر گرفت . پیدایش شاخص های غیر دولتی و نقشی که در الغای حوزه های رفتار سنتی دولتی داشته اند ، افزایش مراودات فردی و اقتصادی در سطح جهانی ، به همراه تغییرات به عمل آمده در ماهیت دیپلماسی و تبلیغ ، تماماً بیان کننده وسعت به وجود آمده در معنای ” بین المللی ” این عرصه و هم چنین در روابط جوامع انسانی به طور کلی است . چنین گسترش مهمی که در نهادهای غیردولتی همچون شرکت ها ، سازمان های غیر دولتی و جنبش های اجتماعی ، در چند دهه گذشته پدید آمده ، مراودات را از سطح دولت با دولت فراتر برده است . ابعاد ارتباطی و اجتماعی از نظر اقتصادی ، سیاسی و فردی توسعه یافته و جنبش های جدید فرادولتی و مادون دولتی را در سطح جهانی فراهم آورده است . با توسعه تکنولوژی وسهولت مسافرت ، جهانگردی ، مهاجرت و تماس های شغلی به مقدار زیادی رشد یافته اند . این حرکت به سمت حاکمیت مادون دولتی را می توان مشخصاً در گسترش واحدهای تجارت جهانی مشاهده کرد که از مواردی چون شرکت های چند ملیتی با مراکزی در یک کشور و شعباتی در کشورهای دیگر تا شرکت های فراملیتی با مدیریت غیرمتمرکز و جهانی تشکیل گردیده اند .
در مرتبه فرادولتی ، هم سازمان های فراگیر مثل سازمان ملل و هم سازمان های غیر دولتی از قبیل گروههای حقوق بشر و محیط زیست ، با ملت ها به صورت جداگانه و در سطح دولتی ارتباط برقرار می کنند با این اهداف که نهادها ، رژیم ها و قوانینی را وضع کنند که بالاتر از دولت عمل نماید . بدین ترتیب به کارگیری اصطلاح بین المللی در این زمینه از بابت تاکیدی که صرفاً بر شاخص های دولتی دارد ، بسیار محدود کننده به شمار می رود و باید برای منعکس ساختن طبیعت جهانی جوامع معاصر به بازنگری در این اصطلاحات دست زد .چیزی که در این دوره به ظاهر کنش های بین المللی و جهانی کاملاً مهم است ناتوانی کشورهای به اصطلاح در حال توسعه یا ملت های کوچک در اثر گذاری بر روند پیشرفت های کنونی جهان در یک حد قابل اعتنا می باشد . بدین ترتیب ، جهانی شدن ارتباطات در برخی عرصه ها نمایانگر یک تغییر بنیادین در معنای کلاسیک روابط بین المللی گردیده است ، ولی این جهت گیری جهانی به سمت شاخص ها و مرتبه های جدید ، به معنی نبود محدودیت در ارتباطات نیست . ارتباطات بین المللی به ارتباطات جهانی تبدیل گردیده که فرآیندی برخوردار از ابعاد جهانشمول است . یقیناً چیزی که دارد اتفاق می افتد ، ممکن است ، معنای جدیدی از ارتباطات جوامع با یک دیگر باشد که ما چیزی زیادی درباره اش نمی دانیم ، ولی آن چه واضح است ، این است که در وضع کنونی نظام جهانی ، اغلب سازمان های غیر دولتی در همه رشته های سیاسی ، اقتصادی، مالی ، اجتماعی و فرهنگی بدون تردید در دست و کنترل کشورها و ملت های غرب به ویژه امریکا و اتحادیه اروپا بوده ، چنان که دولت های آن ها در صحنه روابط بین المللی صیانت دارند ، همان طور نیز جامعه مدنی پیش بینی شده ، حاصل فعالیت شاخص های غیر دولتی در کنترل و نظارت سازمان های غیر دولتی غرب می باشد . مفهوم ” جهانشمولی شدن ” و کارکرد آن ، تحت تاثیر سازمان های دولتی و غیر دولتی غرب بوده اند .
منظور از جهانشمول شدن چیست ؟ عملکرد آن چگونه است ؟ چه کسی با چه چیزی آن را هدایت می کند و منظور از آن چیست ؟ آیا روند کنونی جهانی کردن اطلاعات ، اقتصاد، کار و سرمایه موجب تغییرات کیفی در اشکال سنتی جوامع و نهایتاً تبدیل ساختار اجتماعی است ؟ در غیبت یک دولت جهانی ، جامعه مدنی در سطح جهانی چه شکلی می تواند به خود گیرد ؟ اخلاقیات جدید موجود در این نوع ساختار چیست ؟ منافع چه کسانی از این طریق تامین می گردد . کلوپ رم ، یکی از نهادهای دهه های آخر قرن بیستم ، کشورهای غرب را در مسائل تکنولوژیک ، اقتصادی ، توسعه و بسط تکنولوژی پیشرفته یکی از نیروهای عمده جهانشمول سازی که مسوول پیدایش جامعه مدنی جدید است ، قلمداد می کند . به بیان ساده برطبق این نظریه ، جامعه مدنی بایستی نتیجه غایی جهان شمول سازی با انقلاب جهانی باشد .
مطابق گزارش شورای کلوپ رم :
” انقلاب جهانی فاقد هر گونه پایه و اساس ایدئولوژیک است و محصولی از درهم آمیختگی بی سابقه زمین لرزه های ژئواستراتژیک و عوامل اجتماعی ، اقتصادی ، تکنولوژی ، فرهنگی و اخلاقی می باشد . ترکیب این عوامل منجر به شرایط غیرقابل پیش بینی خواهد شد در این برهه انتقالی بشریت ، نتیجتاً مواجه با ستیزه ای دوگانه می گردد. بدین نحو که مجبور باشد راه خود را به دشواری به سمت شناخت جهان جدید با تمام جوانب پنهانش جستجو کند و دیگر اینکه در غبار بلاتکلیفی به یادگیری نحوه مدیریت جهان تازه نائل آید ، نه این که آن نحوه مدیریت تازه وی را اداره شود .”با این حال توضیحات کلوپ رم در خصوص فرآیند جهانشمول سازی و آینده جامعه مدنی جهانی تا حدودی سطحی و در بهترین وجه آن ، جزیی است ، زیرا توانایی ما را برای تعیین و تحلیل سازمان یافته یک چنین پدیده ای مختل می سازد . از تعریف جهانشمول سازی به عنوان پدیده ای فاقد ایدئولوژی چنین بر می آید که آن را نیرویی بی سبب به حساب بیاوریم . انتصاب صفت پیش بینی ناپذیری بدان ، به این معنی است که جهانشمول سازی نه تنها فاقد بینش بلکه خالی از ساختار نیز هست . خواسته کلوپ رم نیز برای کمک به بشریت و جامعه مدنی جهانی بلاتکلیفی می باشد که بدون کاوش همه جانبه و تجزیه و تحلیل فرآیند جهانشمول سازی است این در بهترین حالت فقط منجر به سردرگمی بیش تر خواهد گردید ، ولی در بدترین وجه ، موفق به تجدید ساختار جامعه براساس بینش / ادارک پنهانی آن چه باید یک جامعه یا اجتماع جهانی را تشکیل دهد ، خواهد شد . شناخت و تحلیل غیر انتقادی و محدود تکنولوژی ، نقش مهمی در نخستین انقلاب جهانی ایفا می کند و نتیجتاً ، پیدایش یک جامعه مدنی اطلاعاتی را در امتداد پدیده شدیداً تبلیغ شده دیگری قرار می دهد ؛ این چشم انداز فرامدرن ( یا پست مدرن ) غرب است . دیدگاهی که صرفاً توانایی تجدید ساختار جامعه را در جنبه تکنولوژی و به ویژه تکنولوژی اطلاعاتی دارد ، می تواند فرهنگ را به زیر سلطه تکنولوژی اطلاعاتی در آورد و جز این ، کمک دیگری نخواهد کرد . این جاست که انتقاد از تکنولوژی اطلاعاتی به نحوی تناقض آمیز بر همان مبنایی اعمال می شود که اساس همان تکنولوژی یعنی توجیه ابزاری است . در این شیوه از دخالت در مورد کاربرد مفاهیمی چون اخلاقیات و سببیت شدیداً غفلت شده است . بنابراین جای شگفتی نیست ، اگر برای انقلاب جهانی هیچ گونه مبنای ایدئولوژیک در نظر گرفته نشده است .
آنتونی گیدنز ، یکی از جامعه شناسان معاصر غرب در تحلیل خود ، شرحی از چگونگی جهانی بودن تغییرات در دوران نوگرایی ( مدرن ) و فرانوگرایی ( پست مدرن ) عرضه می دارد که اشاره به آن در درک جامعه مدنی جهانی پیشنهاد شده سردمداران اروپا و امریکا آموزنده می باشد . به زعم او، یکی از نتایج اولیه مدرن بودن همانا جهانشمول سازی است . این چیزی بیش تر از انتشار نهادهای غربی در پهنه گیتی است که منجر به تخریب دیگر فرهنگ ها می شود . جهانشمولی فرآیندی ناهموار است که هم پیوند می زند و هم متلاشی می شود ، اشکال جدیدی از وابستگی متقابل می آفریند که در آن ، خبری از ” دیگران ” نیست . با وجود این به گفته ضیاء الدین سردار ، یکی از تحلیل گران و نویسندگان مسلمان که آثار جامعه شناسی مثل گیدنز را با نظر انتقادی مطالعه کرده است ، استدلال افرادی مثل گیدنز ماهیتاً تناقض آمیز است . اگر جهانشمول سازی اساس مدرن بودن جوامع است و اگر جهانشمول کردن فرهنگ غربی دنیای مستقلی پدید می آورد که در آن ، ” کسان دیگری وجود ندارند ” ، پس چگونه است که فرهنگ های غیر غربی در ایجاد شرایط مدرن سهمی ایفا می کنند ؟ به علاوه، اگر به زغم گیدنز ، مدرن بودن ” ذاتاً آینده گراست ” و ” پیش بینی آینده به عنوان جزیی از حال عمل می کند و نتیجتاً منعکس کننده نحوه پیشرفت آینده است ” ، پس آینده به نحو مؤثری به مالکیت مطلق درآمده است . مدرن بودن نه تنها تسلط قطعی غرب بر زمان حاضر را تضمین می کند ، بلکه به همین ترتیب بر آینده نیز چنگ می اندازد . به عبارت دیگر جامعه مدنی حاصل از این پدیده جهانشمول چیزی جز ادامه خط جامعه مدنی غرب در سطح ملی و کشوری اروپا و امریکا نمی باشد .
تکوین جامعه مدنی در سطح جهانی به چند علت قابل تامل و تردید می باشد ، نخست این که مفهوم خود جامعه در غرب با ابعاد زبان ، نژاد ، قومیت و جغرافیا آمیخته می باشد و در مرحله دوم انگیزه ای معنوی و غیر مادی که بتواند این مجموعه جوامع را در سایه یک بستر عالی تری به همبستگی و ارتقاء سوق دهد ، در نظام کنونی جهانی قابل مشاهده نیست . با این حال در نوشته های مربوط به جهانشمول سازی و جامعه مدنی جهانی پیشنهاد شده که از نگرش مخالفت آمیز نسبت به اصل جهانی در برابر اصل محلی ـ که مدعی است ، جهانی بودن هم شامل و هم مشمول محلی بودن می شود و بدین ترتیب با هم تداخل دارند . فراتر برویم ، ولی سوال این است که اگر اصطلاح محلی امری نسبی و مربوط به مفاهیمی همچون زمان و فضاست ، پس چه چیزی تشکیل دهنده آن است ؟ و چگونه با مساله جهانشمول سازی مرتبط می شود ؟ آن چه از این مباحثه برمی آید ، مفهوم “آگاهی” است ، بدین معنی که جهانشمول سازی و محلی کردن ، مربوط به ذهنیت و تداخل ذهنیت هاست . شیوه ای که با آن ، خود و رابطه مان با دیگران را تعریف می کنیم یا خود و دیگران را سازمان می دهیم ، همگی شامل و مشمول تفسیرمان از شرایط جهانشمولی و محلی می شود .
این بحث در آثار غربی بر آرای عده ای مبتنی است که بر اساس آن ، بیش از آن که از گذشته گرفته شده باشد ، در آمیزه ای از گذشته و حال وجود دارد . آیا روند کنونی جهانشمول سازی مشابه فرضیه ای است که به زعم آن ، سرمایه سالاری صنعت چاپ به خلق مفهوم اجتماعات خیالی انجامید ؟ ارتباطات و اطلاعات و تکنولوژی امروزه چه نقشی در تفسیر جهانی و محلی ، از نظر نوع آگاهی مورد بحث ، ایفا می کند ؟
اگر گروه های انسانی از مرحله جهانی شدن دور هستند ، پس علائم جهانشمول شدن کدام است ؟ در یک بررسی اجمالی از نوشته های دانشگاهی و عمومی معلوم می شود که در مفهوم جهانشمول شدن به تکنولوژی ، ارتباطات ، تولید ، اقتصاد ، غذا ، بیمه و خدمات حقوقی و مالی اشاره می شود . به طور خلاصه ، آن چه در فرآیند جهانشمول شدن وجود دارد ، نیروهای مربوط به تولید توزیع و مصرف کالا و خدمات است . تاکید بر این نکته حائز اهمیت است که هرچند مصرف کالاها و خدمات ( با همان رفتار مصرفی ) می تواند نشانه ای از همسان بودن باشد ـ همچنان که مصرف کالاهای غربی اعم از خوراکی مثل کوکاکولا ، پپسی و پیتزا و غیرخوراکی ها مثل برنامه های تلویزیونی این گونه است . ولی این امر هرگز دال بر همسانی از بابت ارزش ، گرایش و اخلاق نیست . به بیان دیگر ، اتخاذ روش رفتاری و توجه به اهداف تولید کنندگان ، یعنی تغییر در الگوهای رفتاری به منظور تغییر در ارزش ها می تواند بیانگر این خواسته باشد که ایجاد تغییر بنیادین در مصرف کننده بکند و چنان شیوه هایی از زندگی برایش بیافریند که نشان دهنده نیاز فزاینده فرد به کالاها و خدمات تولید کننده باشد . پس به طور کلی می توان جهانشمول شدن را فرآیندی ساختار ساز به شمار آورد که همسان و ناهمسان سازی را توامان در برمی گیرد . فرآیندی که طی آن عوامل فعال ، در توالی های زمانی مختلف ، متقابلاً به ربط و تغییر در ساختارهای حیات اجتماعی می پردازند تا جهانی با حکومت خواص ولی به هم بسته بیافرینند . راه ها یا مسیرهای جهانشمول شدن می تواند چند جهتی یا چند بعدی باشد ؛ یعنی هم به صورت سازمان های عمودی ( در مرتبه های فردی ، طایفه ای ، گروهی ، ایالتی و بین المللی ) و هم افقی ( حقوق ، اقتصاد ، سیاست ، فرهنگ ، آموزش و پرورش ) باشد .
این جاست که رفتارها و اهداف شرکت های فراملیتی به عنوان تسریع کنندگان اولیه در روند جهانشمول شدن جامعه ها تحت نظام کنونی جهانی انجام وظیفه می کند . در واقع تاسیس رشد و گسترش قدرت و سرمایه شرکتی فراملیتی ( و نه حضور تکنولوژی به تنهایی ) در درون تک تک جنبه های خواسته ها و نیاز های انسانی نفوذ کرده است . اگرچه منظور از این حرف این نیست که شرکت های فراملیتی به تنهایی یا بدون برخورد با نیروی معارض یا حتی با هدف خلق دوباره جهان عمل کرده اند ، بلکه بیش تر ، فشار ناشی از گسترش سرمایه و هدایت سهام بازار منجر به حرکتی تسلسلی گردیده که محصول آن ، همان تظاهرات روند جهانشمول سازی است که هم اکنون می بینیم ؛ یعنی همان تلقی حاکم که جهان را به دلیل تماس های فزاینده بین مردمان ، نهادها ، فرهنگ ها و غیره به یک شکل واحد می بیند . به بیان ساده دولت های یکپارچه ملی باید بینش و واقعیت جدیدی پی افکنند تا بتوانند اختلاف و تنوع را بدون این که در مقابل جهان شمول شدن سر تسلیم فرود آورند ، در درون خود حفظ کنند . در واقع از این منظر ، نظم نوین اطلاعاتی ـ ارتباطی و اقتصادی و همچنین نظم نوین سیاسی بین المللی ، به خلاف آن چه تصور می شود، نمرده است و همان طور که در فصول دیگر در این کتاب بحث شده حداقل انواع تعدیل شده دو نظم فوق الذکر در فرآیند جهانشمول در میان کشورهای توسعه یافته تجدید حیات کرده است و در دهه های آینده همچنان در دستور کار کشورها قرار گرفته است .
تفکر هر گونه جامعه مدنی جهانی تحت شرایط جهانشمولی امروزی دنیا و در غیبت یک تعریف جامع از خود جامعه بی فایده و حتی به نظر من ساده لوحانه است . توانا شدن عامه مردم در ایجاد ارتباط ، چه از بابت دریافت و چه توزیع پیام ها ، از جمله ارزش های بشردوستانه همگانی شدن ارتباطات می باشد که مورد تایید یکی از دیدگاه های ارتباط بین المللی است . اصولی مثل حق ارتباط و آزادی بیان تجسم اعلامیه حقوق بشر محسوب می شود . حتی از نظر فنی همواره علاقه به ایجاد سیستم های همگانی همچون اتحادیه پستی و تلاش برای عرضه خدمات همگانی در زمینه مخابرات، موجود بوده است . با این حال ، هر آن چه جهانی است ، لزوماً همگانی نیست و باید در نظر داشت که جامعه مدنی جهانی به معنای جامعه مدنی همگانی نیست ؛ هرچند توزیع اطلاعات و کالاها به صورت جهانی درآمده ، ولی شاخص های هدایت کننده آن ، معدود است . پس در حالی که ممکن است ، دریافت اطلاعات ماهیتی همگانی داشته باشد ، ظرفیت توزیع پیام ها شدیداً محدود و متمرکز است . جامعه مدنی جهانی پیشنهاد شده ، یک جامعه مدنی مصرفی دریافتی می شود و نه یک جامعه خلاق و محرک و مردم سالار.
پدیده های مربوط به جامعه ، فرهنگ و ارتباطات همواره موضوع بسیاری از گفت وگوها را زمینه جامعه مدنی در چند دهه گذشته تشکیل داده است . هرچند مطالعات بسیاری در این حوزه نسبتاً کلی و غنی انجام گرفته ، ولی جنبه مقایسه ای آن ، هم چنان ، به ویژه در بین دانشجویان علاقه مندان ـ با جامعه شناسی ، فلسفه و نظریه های ارتباطی ، ناپرورده باقی مانده است . در زمینه ارتباطات جمعی بین المللی و تکنولوژی اطلاعاتی ، موضوع فرهنگ فقط در قلمرو صنایع فرهنگی تاثیر آن ها بر جامعه ، به عنوان بخشی از مطالعات فرهنگی گسترده تر بررسی گردیده است . همین موضوع آن جا که به ارتباطات بین فرهنگی جوامع و برخوردهای فرهنگی در جوامع مربوط می شود ، فقط در مرتبه های بین فردی و ارتباط گروهی ( به ویژه در روان شناسی اجتماعی ) پذیرفته است و طوری از دیگر پدیده های بین المللی و جهانی مجزا شده که انگار ارتباطات بین جوامع و بین فرهنگی در جهان فاقد مرزبندی های سیاسی ، اقتصادی و تکنولوژی و مذهبی اتفاق می افتد . دلایل مشخصی برای این مسامحه وجود دارد ؛ از جمله ابهام در مفاهیم ، جمود انضباطی و شناخت شناسی ، ناکافی بودن مهارت ها در زبان و مطالعات فرهنگی ، مرتبه بالایی از نژادگرایی و کوته نظری و در نهایت پیش داوری های عقیدتی ؛ نتیجه آن که دانش ما از جوامع و ارتباطات آن و سیستم های اجتماعی و فرهنگی بیش تر تنگ نظرانه است تا همگانی .
درگذشته ، روابط بین المللی به قدرت ، دولت ـ مردم و اقتصاد سیاسی به عنوان امور اساسی برای حرکت شناسی سیستم جهانی نگاه می کرد ، ولی امروزه این جهت گیری به موازات ورود فرهنگ ، قومیت و مذهب به صحنه ، دچار تغییری اساسی گشته است تا پیش از این ، دانشمندان هر دو حوزه روابط بین المللی در غرب و شرق نقش این عوامل را ناچیز می شمردند ، چرا که منازعه دولت ها را از طریق ایجاد تعادل قوا ، سیاست و قدرت ، تصمیم گیری های منطقی و اقتصاد سیاسی می سنجیدند ، ولی امروزه این جنبه های فرهنگی به صورت تعیین کننده های سیاسی روابط بین المللی ـ آن طور که از تغییر موضع کارشناسان و تحلیل گران واقع بین یا رئالیست سنتی برمی آید . در آمده است . به طور مثال ، ساموئل هانتیگتون که به دلیل آثارش در زمینه نوپردازی و نوگرایی و توسعه سیاسی در دهه های قبلی در غرب و بین غرب گرایان در شرق شهرتی پیدا کرد . در سال ۱۹۹۳ میلادی در یکی از نوشته هایش سخن از این به میان آورد که کشمکش بین تمدن ها مرکز نقل ” بی نظمی ” نوین جهانی خواهد بود . ادعای یک تحلیل گر دیگر غرب به نام جان میرشایمر مبنی بر این که ملی گرایی به صورت تهدید جدید اروپا به دنبال جنگ سرد در خواهد آمد ، به گشودن جعبه سیاه دولت می ماند. مقوله های این نظرپردازان غرب پس از انقلاب اسلامی ایران و فروپاشی شوروی و پایان جنگ بین دو ابر قدرت موضوعات و مطالب تازه ای در بر ندارد ، ولی چون الگوی دو قطبی سابق اکنون منهدم شده ، معادلات سابق علوم روابط بین المللی که فرهنگ و جامعه را به کلی از شاخص های مطالعاتی خود ، دور نگاهداشته بودند ، با مشکلات بی سابقه ای مواجه شده است ، به همین دلیل رجعت به جامعه و فرهنگ و ارتباطات و تمدن پس از قرن ها سکوت در غرب ، اکنون متداول گردیده ، اجتناب ناپذیر به نظر می آید . در واقع در دهه پایانی قرن بیستم افکاری جدی در میان گروهی موسوم به اندیشمندان استراتژیک رایج گردیده که بیش تر نتیجه روابط بین الملل و ارتباطات بین جوامع است تا صرفاً شرایط سیاسی ـ نظامی و تکنولوژی های اطلاعاتی و اقتصادی .نظریه پردازان جنگ سرد تاثیرات فرهنگی تمدن را تابع عوامل اقتصادی و جغرافیای سیاسی دانستند و کشمکش ها را در زمینه خطوط ایدئولوژیک ترسیم نمودند . در حالی که تعیین کننده های فرهنگی و تنش ها همواره وجود داشته اند ، ولی دوباره به صورت دل نگرانی عمده سیاست گذاران و نظریه پردازان درآمده اند . برخوردهای فرهنگی را می توان در فروپاشی یوگسلاوی ، منازعات نژادی در سرتاسر اتحاد شوروی سابق ، مشکلات مهاجرت در اروپای غربی و حتی در جهت گیری فرهنگی تجارت بین شرق و غرب جست وجو کرد . در بطن بسیاری از این منازعات مذهب یکی از محرک های اصلی است ؛ اسلام ، مسیحیت ارتدوکس ، یهودیت ، شینوئیسم ، کنفوسیوسیسم و پروتستانیسم و کالوینیسم غربی ، همگی در شکل شاخص های اصلی ابزار هویت دوباره سربرآورده اند .به طور نمونه به یکی از بررسی های مربوط به نظام های اجتماعی و ارزش با صبغه اسلامی توجه کنید . نظام اجتماعی فرآیندی فعل و انفعالی بین افراد است ، نظام اجتماعی واحدی داخل واحدی بزرگ تر به نام اجتماع است که یکی از ویژگی هایش همبستگی یا همان چیزی است که ابن خلدون ، اندیشمند اسلامی قرن چهاردهم میلادی ، از آن با عنوان ” عصبیت ” نام برد ؛ اصطلاحی که بعدها دورکیم فرانسوی در آثارش به کار گرفت . همان طور کروبر و پارسونز ، دو اندیشمند غرب اشاره کرده اند ، نظام اجتماعی همان ارزش نست ، بلکه آن نوع سیستم ارزشی و رفتاری افراد است که به صورتی نمادین به هم وابسته اند . از سوی دیگر ارزش ها ابزارهای صیانت از جامعیت فرهنگی و پیوستگی اجتماعی است که برای مشروعیت بخشیدن به اشکال رفتاری ملموس به خدمت گرفته می شود . در این جا ما با مسأله نظام های اجتماعی و فرهنگی دست به گریبان هستیم این که چطور با مسائل مربوط به مفهوم بخشیدن ، نظریه پردازی و فعالیت های اطلاعاتی و ارتباطی رابطه ای متقابل داشته باشیم . مقام های فرهنگی چه تاثیراتی بر عملکرد جوامع و ارتباط آن ها با یک دیگر دارند ؟ چه نظریه هایی عملکردهای ارتباطی و اجتماعی را می پرورانند ؟ مفهوم مدنیت و جامعه مدنی از نظر آن ها چیست ؟ آیا کشورهای کنونی دنیا و جوامع وابسته به آن ها که براساس نظام های ملی ـ دولتی بنا شده ، در سیستم به اصطلاح بین المللی امروز گنجانیده شده اند و می توانند در وضع فعلی و تحت این شرایط عنوان ” جامعه جهانی ” یا ” جامعه مدنی ” را به خود بدهند ؟ اگر گفت و گو درباره جامعه مدنی یک طرف سکه بحث و نظر در مورد جوامع بشری است ، طرف دیگر این سکه گفت و گو درباره تمدن هاست . با این که این دو موضوع در سال های اخیر مشغولیت فراوانی برای بسیاری از روشن فکران و دولتمردان و تحلیل گرایان فراهم آورده است ، مع ذلک کلی بودن این دو واژه و صحبت درباره آن ها سرگیجه بزرگی برای عامه مردم شده است . همان طوری که درباره جامعه مدنی ذکر شد ، باید ببینیم که صحبت و بحث کنونی درباره خود این ضرورت از کجا ناشی شده ، چرا در سال های اخیر موضوع و عنوان تمدن به موازات عنوان جامعه مدنی در سطح بین المللی و در بین روشن فکران ، دولتمردان ، سردمداران و رسانه ها متداول شده است . در این مورد دلائل مختلفی می توان ذکر کرد ، ولی به عقیده من سه دگرگونی و پدیده مهم باعث این امر شده است ؛ نخست ، انقلاب اسلامی ایران و جنبش های مختلف مسلمانان در دنیاست . انقلاب اسلامی و نهضت مسلمانان در قاره ها و نقاط مختلف علاقه و کنجکاوی به تمدن اسلامی و برخورد آن را با تمدن های دیگر به خصوص تمدن غرب مطرح کرده است .دوم ، فروپاشی شوروی و نظام های کمونیستی در اروپای شرقی بوده است که سطح گفت وگوی سیاسی ، اقتصادی ، تاریخی و فرهنگی را از یک ردیف مفهومات و عنوان ها و سوژه ها که با شکست مواجه شده اند ، مثل سوسیالیسم و کاپیتالیسم ، ملت و دولت پرولتارینا و بورژوازی ، دموکراسی ، نوگرایی و غیره به سطح مطالعه و درک تمدن ها و به طور کلی ردیف های دیگری کشیده است .سوم ، زوال و پایان ایدئولوژی و مکتب به اصطلاح ” تجدد ” می باشد و این خود سرخوردگی زیادی بین متفکران و اقتصاددانان نئوکلاسیک یا اقتصاد جدید در غرب به وجود آورده است شیفتگی به یک نوع ” پیشرفت ” که در نیم قرن اخیر آن را لیبرالیست ها و مارکسیست ها تبلیغ و ترویج می کردند و دو قطب مختلف به رهبری امریکا و شوروی سابقه نشانه و نمونه های آن بودند . اکنون به پایان رسیده است .این عوامل بحران های فکری و ذهنی به وجود آورده ، به جهات انگیزه های مختلف سخن گفتن از تمدن و ابعاد و تطبیق فرهنگ ها و جوامع متداول شده است . تمدن های چین ، ژاپن ، اروپا ، از جمله اسلام مورد بحث قرار گرفته است .
به مدت نیم قرن الگوی جامعه نوگرا یعنی مدرن در محیط جنگ سرد چارچوب مطالعات و تحقیقات علمی و اجتماعی و انسانی در غرب بوده است . معرفت شناسی و دانش در غرب در دهه های گذشته بر این پدیده بنا و استوار شده بود و فلسفه خود و دیگران از جمله مفهومات آزادی و دموکراسی جوامع هم کم و بیش تحت نفوذ این دستگاه به اصطلاح ” دو قطبی ” رشد و نمو کرد . با پایان این دوره اکنون غرب . و منظور من در این جا هم دانشگاه ها ، هم دولت ها و هم روشن فکران هستند . در جست وجوی الگوها و ایده ها و روش های جدید هستند . در امریکا به طور کلی سه نوع سناریو یا مقوله ارائه شده است ؛ اولی همان طوری که می دانیم و بارها تکرار شده بر نهاد ” پایان تاریخ ” نویسندگانی مانند فرانسیس فوکویاما ( وابسته به سازمان های دولتی امریکا ) و تاریخ نویس و اقتصاددان این کشور به نام رابرت هیل برونر نوشته اند و معتقدند که فروپاشی شوروی ، پایان گفت و گو بین سوسیالیسم و کاپیتالیسم بوده ، لیبرالیسم و پیروزی آن ، در چارچوب فلسفه هگل پایان تاریخ یا پایان این صحبت است . بنابراین از این به بعد صحبت باید درباره جهانشمولی لیبرالیسم و توسعه و رواج جامعه مدنی غرب مانند باشند .
سناریو یا مقوله دومی که در امریکا ارائه شده ، بر نهاد ” ‎آغاز اغتشاش ” و ” هرج ومرج” می باشد نمونه آن ، مقاله ای است که یکی از سردبیران مجله ماهانه آتلانتیک چند سال قبل منتشر کرد . موضع گیری این مکتب در این است که با فروپاشی سیستم یا دستگاه ” جنگ سرد ” و با ” دگرگونی هایی مثل خیزش اسلامی ، نظام بین المللی وارد مرحله جدید هرج و مرج شده که در آن ، قدرت و اقتدار دولت ها کاهش یافته ، با افزایش جمعیت و تغییرات محیط زیست و غیره باید در انتظار اغتشاشات بیش تری بود . بر مبنای این نظریه درحقیقت دنیای سعادتمندی که گروه فوکویاما و همکاران وی از آن ، صحبت می کنند ، یک قلعه و اردوگاهی است که آن را شورشیان و کسانی که هرج و مرج ایجاد خواهند کرد ، محاصره کرده اند .
اما دیدگاه سومی که امریکایی ها ارائه کرده اند و در رسانه ها و محافل ترویج شده ، همان ادعای ساموئل هانتینگتون از دانشگاه هاروارد است که یکی از تئوریسین های سرسخت دوره جنگ سرد می باشد . وی که مدت ها به عوامل سیاسی و استراتژیکی و اقتصادی تکیه و اعتماد داشت ، پس از انقلاب اسلامی و فروپاشی شوروی اندیشه” تصادم و کشمکش تمدن ها ” را ارائه کرده ، به طور ناگهانی به مسائل فرهنگی پرداخت. بر طبق نظر هانتینگتون ” اگر جنگ جهانی درآینده به وجود آید ، این جنگ بین تمدن ها خواهد بود ” و کشمکش اصلی بین غرب از یک طرف و ائتلافی از اسلام و تمدن کنفیسیوس صورت خواهد گرفت . مطلب و موضوع جدیدی در تز و نوشته های او نیست، جز این که هانتینگتون الگوی جنگ سرد را که سال ها بدان عقیده داشت ، این بار در قالب تمدن ها ارائه می دهد و نظام جهانی را هنوز دو قطبی می شمارد ، ولی آن چه مهم است و باید به خاطر داشته باشیم ، این است که هانتینگتون و امثال او با تحولات دو دهه گذشته با ظهور جنبش های اسلامی تغییر جهت داده ، به فرهنگ و جامعه و نظام اجتماعی به عنوان یک عامل مهم در امور بین المللی اعتراف می کنند .
این سه دیدگاه گوشه ای از جهان بینی امروز امریکایی هاست و البته این نظریات همگی مورد قبول تمام غرب یا اروپایی ها نمی باشد . در اروپا نیز نظریات مختلف وجود دارد و یکی از این ها کتابی است که سفیر سابق فرانسه در اتحادیه اروپا ، ژان ماری درباره پایان دموکراسی نوشته است . به عقیده او ، جهانشمولی و تحولات دهه اخیر ، از قدرت دولت ها کاسته است و سیاست به یک نوع مدیریت سازمانی تبدیل شده است و تصمیم گیری به دست دلالان دیوان سالاری افتاده که در آن ، منافع مردم و ملت ـ دولت در نظر گرفته نمی شود و این وضع در واقع پایان دموکراسی است که قرن ها پیش پایه آن ، بر منورالفکری اروپا گذاشته شده بود . جناح محافظه کار اروپا این نظریه تصادم تمدن ها یا افول دموکراسی در غرب را رد می کند . مثلاً روزنامه محافظه کار زوریخ در سوئیس در چندین مقاله ای که سال های قبل چاپ کرد ، جنبش های اسلامی را حاصل تقسیم نامساوی ثروت ها در کشورهای غربی و ممالک اسلامی شمرده ، بر مسائل اقتصادی و اجتماعی تکیه می کند ، اما نظریه برخی از لیبرالیست های جدید اروپا را می شود در نظریات ارائه شده ، در مجله اکونومیست چاپ لندن مشاهده کرد ، اکونومیست که جهانشمولی امروزی اقتصاد دنیا بسیار ایمان دارد و در بین امریکایی ها خوانندگان و مشتری های بیش تری پیدا کرده است ، تحولات سال های اخیر را در زاویه تز ” فقدان یک جبهه یا مکتب مطلق در اسلام ” می بیند و عقیده دارد که فرقه و دسته های مختلف در دنیای اسلام در چارچوب تمدن اسلامی قابل تغییر هستند و پیشنهاد می کند که ممکن است ، در آینده ائتلاف فکری و سیاسی بین ” رادیکال ها یا تندروهای اسلامی ” و ” پیروان جناح چپ جدید در غرب ” صورت گیرد ، زیرا که به عقیده این نشریه هر دو گروه به یک نوع مقررات اخلاقی نظام اقتصادی اعتقاد دارند . این چند مثال از مریکا و اروپا ، اولاً ، نشان می دهد که هنوز الگوی جنگ سرد و دو قطبی از ذهن بسیاری بیرون نرفته ، با انواع و اشکال مختلف از جمله برخورد تمدن ها و غیره به خوبی خود را نشان می دهد و دیگر این که در غرب نظریه واحدی درباره تحولات سال های اخیر جهانی وجود نداشته ، ضروریت های به اصطلاح گفت وگوی تمدن ها و جامعه مدنی را با عینک ایدئولوژی و سازمانی خود مشاهده می کنند .
موضوع جامعه مدنی جهانی بالطبع این عامل رویارویی و کشاکش با گفت و گو و نزدیکی تمدنها را مطرح می کند و سؤال اصلی این است که در وضعیت هژمونی فرهنگی امروز جهانی آیا باب گفت و گو می تواند گشوده باشد ؟ یکی از شرایط گفت و گو در هر چیزی طبیعی و همسان بودن محیط و حسن نیت و نیاز طرفین می باشد . محیط زیست جهانی امروز بیش تر برای زورگویی آماده شده ، نه گفت و گو . تماس تمدن ها در سطح افراد مردم بهترین روزنه امید است . برخورد تمدن ها سیر طبیعی خود را طی خواهد کرد ، ولی در دنیایی که دولت ها بر زندگی مردم حاکم هستند و سازمان های فرهنگی و اداری و اقتصادی و سیاسی همانند دولت ها در محور قدرت گرایی اند ، خوش بینی زیاد آرزویی بیش نیست . ابن خلدون کسی بود که چندین قرن بیش این مسائل را به زیبایی در کتاب مقدمه بیان کرد و تاریخ نویسان غرب نیز مانند آرنولد توین بی با او همفکر بوده اند . تهاجم فرهنگی تمدن ها یک واقعیت است ، همان گونه که هم اندیشی و آمیزش تمدن ها صفحاتی از تاریخ را تشکیل داده است . تاریخ نشان داده است که در تمدن های بزرگ مادی گرایی و انباشتن ثروت بدون تغییرات اصلی در معنویات عملی نبوده است و ترویج و توسعه تجدد و نوگرایی امروزی تمدن غرب تحتت لوای ” جهانی شدن جامعه مدنی ” قبولی و ترویج افکار سکولار را همراه دارد .
اصطلاح ” گفت وگوی تمدن ها ” که یکی از شرایط تشکیل جامعه مدنی جهانی است ، مانند ” تصادم و کشمکش تمدن ها ” یک نظریه بسیار کلی است و تا موقعی که عملکرد و روش آن ، روشن و ترسیم نشود ، ابهامات زیادی را دارد ، زیرا تمدن ها ، دولت ها و بنگاه ها و سازمان ها نیستند که دور هم جمع شده صحبت و مذاکره کنند . تمدن وسیع تر از دیپلماسی و تجارت و آموزش و پرورش و حتی فرهنگ می باشد و ما نمی توانیم اشخاص و گروه هایی را به نمایندگی یک تمدن منصوب و از آن معزول کنیم . تمدن ها را نمی شود ، در بطری مثل شربت و آب گذاشت ، تمدن ها دریاها و اقیانوس ها هستند که در تلاطم و در حرکت می باشند . تماس تمدن ها از طریق جغرافیایی نیست ، بلکه تمدن ها از طریق سازمان های فرهنگی ، سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و تکنولوژی و مردمی با هم تماس پیدا می کنند و این تماس ها گاهی با تصادم ، زمانی با آمیزش و دفعات چندی هم به هم اندیشی می انجامد . یکی از نکات ضعف نظریه هانتینگتون این است که او و اشخاصی مثل او ، تمدن را با مالکیت و جغرافیا و ابعاد اراضی اشتباه می کنند و این از آن ناشی می شود که تأکید آن ها بر منابع و قدرت ملموس می باشد و نه غیر ملموس مانند ایده و فکر و معنویات و عقاید . آن ها عقیده دارند که قدرت فکری و ” نرم افزا ” از تسلط بر منابع مادی حاصل می شود و این ایده و جهان بینی با آن چه ما، در جوامع اسلامی می دانیم ، کاملاً متفاوت است و فرق دارد.
تمدن واژه ای است که تحت آن ، تغییرات کلی جوامع و فرهنگ ها و ملیت ها مورد مطالعه قرار می گیرد . تمدن مفهومی بالاتر از ملت ها ، دولت ها و فرهنگ ها بوده ، نکات اشتراکی ، جهش ، جهت و جهان بینی جوامع بشری را بیان می کند . تا چند دهه اخیر واژه تمدن در غرب اغلب در علوم انسانی و به خصوص تاریخ و مردم شناسی و ادبیات به کار برده می شد ، ولی در سال های اخیر اندیشمندان علوم سیاسی و اقتصادی و جامعه شناسی نیز بدان علاقه مند شده اند . در نیم قرن گذشته تغییر و تحولات بین المللی و جهانی با مطالعه و بررسی سیاست دولت ها ، سازمان های بین المللی ، اقتصاد سیاسی ، تجارت و امور مالی ، روابط و تبادل فرهنگی و مشاهده و تحلیل افکار عمومی و مطبوعات و رسانه ها و بنگاه های چند ملیتی صورت گرفته است . در اوائل سال ۱۹۷۰ میلادی گروهی از جامعه شناسان و حقوق دانان سیاسی زیر نظر پروفسور امانوئل والرشتین در امریکا صحبت از وجود یک نظام جهانی کردند که خود در مرکزیت بوده ، بسیاری از ممالک را در حاشیه قرار می دهد . برطبق این تئوری این نظام جهانی از قرن شانزدهم در حال شکل گیری بوده ، امروز به نام سیستم کاپیتالیزم یا سرمایه داری تجلی می کند . سایر اندیشمندان علوم بین المللی از چندین نظام جهانی در گذشته و حتی حال یاد می کنند و در ارائه نظریات خود از تمدن های مختلف اسم برده ، استفاده تاریخی و تطبیقی می کنند . مثلاً گوندار فرانک ، استاد اقتصاد سیاسی ، از تعدد نظام جهانی اقتصادی و مالی در قرن های گذشته و حتی زمان باستانی صحبت می کند .یک جامعه شناس دیگر به نام پروفسور جانب ابولقود عقیده دارد که نظام جهانی سرمایه داری و اقتصادی تنها متعلق به چهار قرن گذشته و کشورهای غربی نبوده ، نظام جهانی قبل از قرن شانزدهم یک نظام جهانی تجارت و اقتصاد بود که بین قرون سیزدهم و چهاردهم میلادی ، دنیا وجود داشت و وسعت و عملیات آن ، از اروپا تا چین بوده ، ممالک اسلامی خاورمیانه و منطقه مدیترانه از مراکز مهم آن نظام محسوب می شدند . آثار این رشته ” نظام جهانی ” در دو دهه اخیر رشد بیش تری پیدا کرده ،عده قابل توجهی از کارشناسان علوم بین المللی ” ظهور غرب ” و تمدن آن را به صورت سیستم سرمایه داری و واقعه ویژه ای نمی شناسند و آن را جزوی از رشد و نمو طبیعی تمدن های قبلی به خصوص اسلام می شناسند . برای این عده تقسیم دنیا به مراکز اقتصادی فعال و سلطه گرانه و حواشی آرام و بی سروصدا و مورد تسلط ، یک پدیده تاریخی است که مدت پنج هزار سال ادامه داشته است . والرشتین نظام جهانی سرمایه داری را در تجمع و گردآوری متوالی و بدون قطع شدن سرمایه می بیند و عقیده دارد که این شبکه نظام جهانی دارای مرزها و سرزمین های مشخص نیست ، بلکه با تعویض وسیله تولید و تجارت و پول ارتباط دارد . از این جهت نظام جهانی او ، یک نظام جهانی مستقل از زمان و مکان بوده ، خصوصیت خود را به صورت یک نظام مستقل از نظام های ملی و کشوری و حتی بین المللی حفظ کرده است . کاپیتالیزم به عنوان نظامی جهانی ، یک تمدن جهانی شده است .در بین نویسندگان و متفکرین غرب کسانی نیز هستند که به مفهوم تمدن با احتیاط نگریسته و با استفاده تحقیقی از این واژه را رد می کنند . مثلاً جامعه شناس اوائل این قرن امریکا ، سوروکین که روس تبار است ، مفهومات توین بی ، سپنگلر و نیکوال دنیولسکی را که در غرب ارائه کرده اند قبول نکرده ، در آثار مفصل تحقیقاتی خود ، از مفهومات ” فرهنگ ” به شکل بزرگ تر و وسیع تری استفاده می کند . برخی از پژوهشگران غرب عقیده دارند که تمام تمدن ها نظام های جهانی می باشند ، ولی بعضی نظام های جهانی شامل تمدن نمی شوند . تحقیقات و نوشته های دیوید ویلکینسون و کریستفر چیس دون ، در این ردیف است . بر طبق این تئوری تمدن ها توسعه گر هستند و اغلب به توسعه های اقتصادی و عمران اهمیت زیادی می دهند . این گروه تمدن را از زاویه تئوری های توسعه ، مطالعه می کند . به عقیده من نقد پروفسور ویلیام مکنیل از کتاب خود ظهور غرب که در حدود سه دهه قبل در امریکا چاپ شد و اعترافات وحقیقت گویی او ، مورد شناسایی و درک تمدن ها از طرف غرب ، به خصوص تحلیل او از تمدن اسلامی ، بسیار جالب است و دانشجویان این رشته باید آن را مطالعه کنند . او پس از ۲۵ سال که از نشر این کتاب می گذرد ، نشان داد که چگونه محیط جنگ سرد و به خصوص معرفت شناسی مردم شناسان در جنگ دوم ذهن او را مغشوش کرده ، و او از مطالعه و بررسی تمدن های چین و اسلام ممانعت کرده است . او به عنوان یک نظریه پرداز برجسته غربی نشان می دهد که چگونه تمدن اسلامی در قرون قبل در قیاس با تمدن کنونی غرب بسیار آزادمنش ، فرهنگی و ” کثرت گرای ” حقیقی بوده است . موضوع علمی و تحقیقی او سخنان امروزی هانتینگتون و ادعاهای او را به کلی نفی می کند .
امروز موضوع و بحث برخورد تمدن ها در چین بسیار شایع شده است . در حقیقت بحث تمدن ها در چین از قرن نوزدهم هنگامی که قوای نظامی غرب آن کشور را تصرف کرد، شروع شد . در آن موقع با توجه به تحولاتی که در اصطلاح طلبی و نوگرایی در ژاپن صورت می گرفت ، عده قابل توجهی از چینی ها فکر کردند که اگر متن تمدن خود را حفظ کنند ، می توانند فرم تمدن غرب را قبول کنند ، ولی عده قابل توجهی عقیده داشتند که این امر ممکن نیست و تمدن غرب بر چین غالب خواهد شد . امروز عده ای از اندیشمندان چین مثل پروفسور لی شنری و پروفسور تنگ یلجی از دانشگاه پلنیک براین عقیده هستند که تماس های اقتصادی بین چین و غرب اگر در یک محیط مناسب صورت گیرد و اگر غرب حاضر باشد تمدن چین را درک کند ،این خود به تفاهم و حتی هم اندیشی و آمیزش یک تمدن جدید جهانی منتهی خواهد شد . از طرف دیگر استادان دیگر چینی مثل ژنک رولون از دانشگاه فودان معتقدند که تئوری آمیزشی تمدن ها بر توسعه های اقتصادی بنا شده ، معمولاً از الگوی به خصوصی صحبت می شود ، در حالی که دنیا مذاهب و نظام های اجتماعی متنوع و مختلفی دارد و ارتباطات و تماس های امروزی حس پیوستگی و تحرک را در هر تمدن و فرهنگ رونق می دهد و جست وجو برای هویت فرهنگی در جهان امروز نمونه خوبی از این پدیده می باشد . پیشرفت های اقتصادی حس هویت ملی و بومی را در آسیا قوت داده است ، ولی آسیا و غرب در دو جهت مخالف اجتماعی فکر می کنند .
چینی ها به اجتماعات جامعه ، خانواده و مسالمت با طبیعت اعتقاد دارند ، در حالی که غرب در جبهه مخالف این موضوعات است سال های آینده نشان خواهد داد که چینی ها چگونه این تناقضات و معماها و مشکلات را حل خواهند کرد .از یک منظر تمدن ، وضع هر جامعه انسانی بالحاظ رشد و توسعه علم و هنر و باتوجه به وضع پیچیدگی های سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی است . تعریفی دیگر از تمدن، نوع فرهنگ و جامعه ، توسعه و رشد یافتگی یک گروه ملت یا منطقه در یک دوره تاریخ است . مثلاً ‎آمریکای معاصر ، از آن جا که نسبتاً یک جامعه جوان و نظام جدید است ، در سال های نخستین خود ، در قرون هفدهم و هیجدهم میلادی تمدن مشخص اروپایی نداشت . زیرا آن چه که به نام امریکا و ینگه دنیا نامیده می شد ، به جز اهالی بومی و سرزمین طبیعی ، متعلق به فرهنگ های مختلفی از اروپاییان بود که به دنبال فرار از حکومت های ظالمانه خود در جست و جوی زندگی و فرصت های بهتری به این سرزمین مهاجرت کرده بودند . بنابراین در مطالعه امریکا در این ادوار فقط ما می توانیم از آمال و آرزوها و ارزش ها و اهداف ایده آلی صحبت کنیم و نه چیزی مانند تمدن امریکا در آن ادوار تمدن امریکا ، تمدن بومیان خود امریکا بود که آن را مهاجرین پایمال کردند ، نهادهای سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی خود امریکا هنوز در حال ساخت بود و ریشه نگرفته بود . تمدن امریکا به صورت ویژه و واقعی در قرون بعدی شکل گرفت و دگرگونی و تغییر و تبدیل و ارزش های اولیه مهاجرین و تحولات داخلی و خارجی ، سیاسی و اقتصادی و تکنولوژی و فرهنگی دو قرن اخیر است که ابعاد و تمدن امروزی امریکا را تشکیل می دهد .
” گفت و گو با تمدن ها ” به عقیده من یک تز ناقص است و ما نمی توانیم از گفت و گوی تمدن ها مثل گفت و گوی دو دولت یا چند دولت یا جوامع مختلف صحبت کنیم . دولت ها، گروه ها ، حتی قشرهای مختلف جامعه می توانند به نمایندگی خود با یک دیگر گفت و گو و مذاکره و تبادل نظر داشته باشند ، ولی از آنجا که مفهوم تمدن چیزی وسیع تر از جامعه و فرهنگ و دولت می باشد ، تماس تمدن ها مرحله دیگری را طی می کند . ما تعریف نهایی از تمدن نداریم . برخی تمدن را جریان انتقال از بدوی و زندگی ابتدایی به زندگی و جوامع شهرنشینی و پیچیده می دانند ، در حالی که دیگران تمدن را نوع خاصی از توسعه مادی و معنوی که در جامعه ای یا منطقه ای ویژه رخ می نماید ، می دانند . تمدن در مقایسه با فرهنگ ، حوزه وسیع تری را در بردارد و این اصطلاح اندیشه” ترقی ” را نه تنها در سطح مادی ، بلکه در سطح اخلاقی و فکری و هنر و علم و دانش به ذهن متبادر می سازد و شامل زیرساخت های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و نظامی می باشد . در یک تمدن ممکن است ، چندین جامعه مختلف و ملیت ها و فرهنگ های گوناگون زندگی کنند ، همان طوری که در یک کشور و سرزمین ما می توانیم نشانه های چندین تمدن را مشاهده کنیم . تمدن ها به عقیده من راه های زندگی و راه های بودن و درک جهان و مواجه شدن با آن هاست . این موضوع امروز به خوبی در مسائل آموزش و پرورش در کشورهایی مثل فرانسه و امریکا دیده می شود . آیا تمدن فرانسه و غرب باید از حجاب دانش آموزان اسلامی آن کشور جلوگیری کند ؟ آیا تمدن انگلوساکسون امریکا فضای کافی برای مطالعات زبان و ادبیات سیاه پوستان و نسل لاتین امریکایی به وجود خواهد آورد ؟ کدام تمدن دست بالا داشته ، آقایی می کند؟ با این نوع سؤالات مثلاً در کشور کانادا که هم فرانسه زبان هم انگلیسی زبان است ، به همین نحو مطرح می شود ؟ آیا جریان اطلاعات و دانش در مناطق مختلف دنیا و در نظام کنونی یک طرفه نیست ؟ کدام تمدن ها برتری قدرت پیدا کرده اند ؟ چگونه و تحت چه شرایطی ؟ سازمان ها و کانال های تبادل بین تمدن ها در عصر معاصر چه می باشند ؟ آیا گفت و گوی تمدن ها با زیرساخت یک قرن اخیر ” شرق شناسی ” غرب در مورد اسلام و با تشکیلات کنونی دانشگاه ها و مؤسسات علمی غرب عملی می باشد ؟ آیا چنین” گفت و گو ” هایی به تسلط گری های جدید نخواهد انجامید ؟ سؤالی که پیش می آید، این است که آیا می توان گفتمان فرهنگ ها و تمدن ها را جدا از پارامترهایی چون سیاست و اقتصاد ، مطرح کرد ؟
اگر تمدن را به معنای وسیعی که از آن ، استفاده می شود و نه به معنای پیشرفت و ترقی در علم و هنر و فرهنگ ، به کار ببریم ، طبیعتاً باید از سیاست و اقتصاد نیز صحبت کرده، از آن دوری نگزینیم . روش و سازمان های سیاسی و اقتصادی گوشه ای از تمدن های گذشته و امروزی می باشند . یکی از خصایص مهم زندگی و دنیای امروز این است که افراد در نتیجه ارتباطات و اطلاعات و مسافرت ها و انتقالات در مظاهر تمدن های مختلف غوطه ور شده اند و ادامه برخورد این تمدن ها تناقضات بسیاری در افراد و جوامع به وجود آورده است . مثلاً اقتصاددان انگلیسی پروفسور سوسن سترنج صحبت از ” تمدن بازرگانی و معاملات ” می کند که در نتیجه جهانی شدن اقتصاد تشدید یافته است .
مدیران و کارکنان شرکت های بزرگ تجارتی و بین المللی که در سطح منطقه ای و جهانی مشغول به کار هستند ، جاذبه بسیاری به این نوع تمدن تجارتی و مصرفی و اصول و روش و راه زندگی آن پیدا کرده اند و گرچه خود از تمدن های مختلف می باشند ، ولی این نوع تمدن جدید اقتصادی یک لایه ویژه ای در اشتراکی بودن آن ها ایجاد کرده است . سؤال مهم این است که این تمدن جدیدی که به نام ” تمدن بازرگانی و معاملات ” ایجاد شده ، آیا مستقل بوده و یا به تمدن های غرب گرایش داشته و در حقیقت از آن جا سرچشمه می گیرد ؟ آیا امکان تفکیک تمدن غرب از تمدن صنعتی که نتیجه ” انقلاب صنعتی ” بود ، وجود دارد ؟ تمدن جدید غرب که با تولید و توزیع تصرف فوق العاده صنعتی در قرون اخیر همراه بود ، نه تنها زیرساخت و الگو و سازمان های اقتصادی و سیاسی را تحت تاثیر قرار داده و عوض کرده است ، بلکه در نتیجه ازدیاد آلودگی هوا و اتمسفر ضرر فوق العاده ای به محیط زیست بشری وارد کرده است که امروز کسی نمی تواند آن را انکار کند . اقتصاد جدید سرمایه داری یا اقتصاد نئوکلاسیک کاپیتالیسم خود یک ایدئولوژی سلطه گرا و مسلط شده است . مسائل امروزی تمدن بشر را نمی توان با فرمول های اقتصادی و سیاسی حل نمود ، این ها ریشه های اساسی دارند و احتیاج به جابه جا کردن زیرساخت ها دارند .
مثلاً اگر وضع اقتصادی امریکا نسبت به اروپا به بهبودی رفته ، علتش سود فراوان شرکت ها به بهای کاهش منافع مردم و مصرف کنندگان می باشد و آن سرمایه گذاری که امریکا در زمان جنگ سرد برای تسلیحات خود ، انجام می داد و جنگ هایی مثل ویتنام و غیره نسبتاً کاهش پیدا کرده است ، ولی در اتحادیه اروپا عده بیکاران افزایش یافته و به رقم ۸ تا ۱۲ درصد رسیده است . فساد و رشوه خواری در بنگاه های دولتی و ملی در همه کشورهای صنعتی از ژاپن گرفته تا ایتالیا و از انگلستان گرفته تا امریکا به حالت بحرانی و خطرناکی رسیده است و با انتقال نظام سرمایه داری به روسیه و اروپای شرقی و مرکزی این کشورها نیز به بیماری های تمدن جدید مبتلا شده اند . در کشورهای آسیای شرقی مانند تایلند ، اندونزی ، کره جنوبی و حتی مالزی که قرار بود، نظام جهانشمول و نوگرایی جدید تمدن غرب حداقل سطح زندگی و رفاه آن ها را بالا ببرد ، پس از مدت خیلی کوتاهی بحران و ورشکستگی های اقتصادی و اجتماعی به وجود آورده است . ارزش پول اندونزی هشتاد درصد در عرض دو ماه پایین رفته است. گفت و گو در تمدن ها و بین تمدن ها دور میز نشستن نیست ، بلکه روابط و ارتباطاتی می باشد که به طور نامرئی و به تدریج محیط زیست اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را عوض می کند .
برخورد تمدن ها تنها بین غرب و اسلام و بقیه دنیا نیست . در خود غرب نیز تمدن ها با یکدیگر رابطه و برخورد پیدا می کنند . بسیاری از مشکلات غرب ، مشکلات تصادم و کشمکش در خود غرب است . عده بیکاران در اروپای غربی در چهار دهه قبل کم تر از ده میلیون بود و این رقم در سال ۱۹۸۰ به ۲۵ میلیون رسیده و اکنون ۳۳ میلیون شده است . تاثیر تمدن صنعتی غرب در افزایش جمعیت فوق العاده است . جمعیت دنیا در سال ۱۶۵۰ میلادی ۵۰۰ میلیون بود و این رقم به ۸۰۰ میلیون قبل از انقلاب صنعتی در قرن هیجدهم رسید ، ولی در قرن نوزدهم با تسریع صنعتی شدن جمعیت دنیا یک میلیارد و ششصد هزار شد . با شروع قرن بیستم در عرض کم تر از یک قرن جمعیت دنیا سه برابر شده و اکنون پنج میلیارد و نیم می باشد . تاثیرات این تغییرات در تمدن های مختلف امروزی چیست ؟ افزایش فوق العاده جمعیت سال ها است که در کشورهای کم صنعتی یا غیر صنعتی صورت می گیرد و نه در ممالک صنعتی و فوق صنعتی .دو نوع تفکر متفاوت درباره تمدن پدید آمده است ؛ یکی ، به تمدن به صورت نسبتاً ثابت و ساخته و معین نگاه می کند و دیگری تمدن را به صورت یک جریان متحرک و دینامیک می نگرد که حاصل قوای اجتماعی تاریخی می باشد و حالت روشن و مشخصی به خود گرفته است . غرب و به خصوص مستشرقین آن ، به اسلام و چین و هند به صورت ابتدایی نگاه می کنند ، در حالی که تمدن خود ، یعنی غرب را تمدنی فعال و خلاق و محرک می شمرند . متفکرینی نیز مانند اوسوالد سپنگلر و فرناندبرودال تمدن غرب را تمدنی استثنایی نمی شمارند . آن ها به دنبال متفکر بزرگ اسلامی ابن خلدون عقیده به گردش تاریخ و تمدن دارند و همان طوری که سپنگلر در کتاب افول غرب نوشته ، تمدن غرب نیز جریان و مراحل تولد و رشد و انحطاط را طی می کند . کتاب او که درست قبل از جنگ اول بین المللی منتشر شد ، نشان می داد که غرب وارد دوره انحطاط خود شده است . برعکس غرب که در مقابل تمدن های شرقی حالت دفاعی و مقاومت را داشته است ، تمدن اسلامی با تمام مشخصات مخصوص خود ، تعصبی در مورد درک تمدن های دیگر ندارد. تمدن اسلامی که در خاورمیانه و آسیا و اسپانیا وسعت پیدا کرد ، گویای این امر است و شبکه و تشکیلات عظیم فرهنگی و اقتصادی دنیای اسلام تا قرون سیزدهم با چین و هند و مدیترانه و افریقا این تحرک و آمیزش را نشان می دهد . تحرک تمدن اسلام از اصل توحید و تئوری وحدت گرایی و مفهوم جامعه جهانی ـ امتی و ارتباطات بین فرهنگی بین ملیت ها حاصل شد . آغاز تمدن غرب به عکس بر اختلاف و تصادم و ملی گرایی و قوم گرایی پایه ریزی شد . در تمدن غرب تکیه بر فردیت و فردگرایی بود و گرایش به طرف مادیات در حالی که در تمدن اسلام تاکید بر اجتماعات و جامعه و گرایش اصلی به معنویات است .
ما اگر اختلافات و تصادم و جنگ های پنج قرن گذشته را مطالعه کنیم ، می بینیم که این برخورد و تصادم و دعوا اغلب بین ممالک و فرهنگ های غرب بوده است . جنگ های جهانی اول و دوم و هم چنین جنگ سرد نیم قرن گذشته ، در حقیقت جنگ های داخلی تمدن غرب بوده است و محور ایدئولوژی این اختلافات همیشه موضوع ” تجدد ” یا” مترقی بودن ” می باشد و فشار امروز تمدن غرب نیز بر اسلام و بقیه تمدن های دیگر مثل چین و هند همین . جهانشمولی اقتصادی و مادی و تجدد گرایی است . تاریخ را اگر ملاحظه کنید ، می بینید که قبل از دوره به اصطلاح مدرن و نوگرایی که ایدئولوژی تجدد و توسعه محور همه کارها شد ، رابطه و آمیزش بین تمدن ها بیش تر از حالا بود و جنگ بشر علیه طبیعت به هیچ وجه به حد امروزی نمی رسید . تا موقعی که غرب بر این اصرار دارد که دموکراسی کاپیتالیسم و جهانشمولی اقتصاد نو ، تنها راه جامعه هاست ،گفت و گوی حقیقی بین تمدن غرب و تمدن اسلامی نمی تواند جدی و موفق باشد .
هم اکنون برخی در غرب بر این عقیده هستند که فقط یک تمدن در دنیا باقی مانده و آن، تمدن غرب می باشد . آن ها به احیای تفکر سایر تمدن ها اعتقاد ندارند .یکی از مشخصات کنونی تمدن غرب تکنولوژی و اختراعات فنی و علمی است و غربی ها دعا می کنند که این خصلت عالمی منحصر به آن ها می باشد و این خود ، دلیل عالمی بودن تمدن غرب است ، ولی ما به خوبی می دانیم که باروت و قطب نما و ماشین چاپ را چینی ها و آسیایی ها اختراع کردند ، نه غربی ها و روش مطالعات علمی اروپا و پایه های رنسانس این قاره را متفکرین و مخترعین و دانشمندان و دانشگاه های تمدن اسلامی بنیان گذاری کردند . مفهوم دیوان سالاری ، نظام وظیفه ، هیات وزیران همه متعلق به قرون اولیه تمدن اسلامی بوده ، در قرون سیزدهم و چهاردهم از طریق ممالک اسلامی و تماس اروپایی ها با مسلمانان به غرب انتقال پیدا می کند موضوع و مفهوم ” سرعت ” بعد دیگری از فرهنگ امروزی غرب می باشد ، سرعت در کار ، سرعت در مسافرت ، سرعت در پول درآوردن و سرعت در غذا خوردن و غیره .تفاهم حقیقی موقعی می تواند صورت بگیرد که طرفین در حال تهاجم و دفاع نباشند و آمال های بالاتری داشته باشند ، این شرایط چنین گفت وگو و تبادل نظری را به وجود می آورد .
به خاطر دارم کلودلوی اشتراوس یکی از مردم شناسان برجسته در یکی از آخرین مصاحبه های خود می گفت :” من اخیراً متوجه شده ام که چگونه فرهنگ ما سایر فرهنگ ها را مورد حمله قرار داده است و من از این دفاع کرده ام . حال که وضع برگشته و فرهنگ ما تحت حمله و تهدید خارجیان ، به خصوص اسلام قرار گرفته است ، من نیز به صورت قومی مدافع فرهنگ خود شده ام . “این عبارات نشانگر عدم تطبیق و تصادم نظام های امروزی دنیاست .من فکر می کنم که تصام آینده تمدن ها در خود غرب و بین غربی ها خوهد بود . قریب به هفت سال از سقوط شوروی گذشته ، ولی تا امروز به علت اختلاف فکری در غرب اسم مناسبی برای این عهد نامعلوم جدیدی که شروع کرده ایم ، یافته نشده است . اروپای شرقی و مرکزی از یوغ تمدن مارکسیسم و لنینیسم نجات یافته ، ولی به جای احیای فرهنگ ملی خود تحت تهاجم فرهنگ امریکا به سوی نامعلومی در حرکت است . فرانسه و اتحادیه اروپا به جهات اقتصادی فرهنگی دنیای یک قطبی و تمدن امریکا را یک تهدید جدی محسوب می کنند . بحران رهبری و سیاسی در کشورهای صنعتی غرب در اروپا و امریکای شمالی نشانه های این ناراحتی در رقابت در قدرت طلبی و خودگرایی است . در این مورد برخی معتقدند ، تمدن ها ساخته و پردخته ذهن مورخان هستند و وجود خارجی ندارند . آیا تمدن واژه خاص گفتمان غربی است ؟ ارزیابی ما از تمدن و ویژگی های آن چیست ؟ عقاید مختلفی در این مورد وجود دارد ، ولی قبل از همه ما باید شاخص ها و نهادهای جامعه مدنی را در این سطح مورد مطالعه قرار دهیم .
رشد و نمو سازمان های غیر دولتی در سطح بین المللی نمی تواند پایه استقرار یک جامعه مدنی در سطح جهانی باشد ، زیرا اغلب این سازمان ها اهداف ملی و دیدگاه های ویژه فرهنگی خود را ترویج می کنند و به تنهایی نمی توانند یک فضای مستقل جهانی در برابر یک دولت جهانی که وجود ندارد ،ایجاد کنند . از طرفی سازمان های دولتی بین المللی نیز مانند سازمان ملل متحد و بنگاه های وابسته به آن ، وحدت و مشروعیت و حاکمیت و تناسب تصمیم گیری دولت های ملی را ندارند . بسیاری از سازمان های چند ملیتی و فراملی که فعالیت های اقتصادی و مالی دارند ، در حقیقت با دولت ها همکاری و مشارکت دارند تا حداکثر بهره برداری و سود اقتصادی را در سطح جهانی کسب کنند. زیرساخت مستقیم اقتصادی سرمایه داری که بر نظام کنونی جهانی حکمفرماست ، سیستمی است که بر مبنای برد و باخت عمل می کند و برای رسیدن به این هدف تا می تواند نهادها و سازمانهای جامعه مدنی را چه از جنبه کار و چه از جنبه سرمایه کنترل و تحت نظر خود در می آورد . بازار به عنوان یک نهاد و جریان مستقل در مقابل دولت در یک جامعه با بازار در سطح جهانی تفاوت فاحشی دارد ، زیرا بر اصول اقتصاد سیاسی و برمحور سرمایه داری بازار یا بازارها در سطح جهانی آن بعدهای اجتماعی و همبستگی و وحدت بازار یک کشور و فرهنگ را ندارند . مطالعات و تحقیقات سال های اخیر درباره سازمان های بین المللی غیر دولتی نشان می دهد که بسیاری از این سازمان ها از طریق دولت ها حمایت و کنترل می شوند و در مذاکرات و مقابله با تصمیم گیری های دولت ها یا سازمان های بین المللی دولتی قدرت مالی و ملموسی از خود نداشته تا بتوانند در معادله قدرت با دولت ها مؤثر باشند و اغلب تنها در بسیج و آگاهی افکار عمومی مؤثر هستند .
رییس جمهور امریکا ، بیل کلینتون در سال ۱۹۹۳ به صورت شوخی ـ جدی اظهار داشت ” من دلم برای جنگ سرد تنگ شده است ، زیرا جنگ سرد از جنبه فکری یک چسبندگی و موضوعیت آشکاری داشت . مردم آمریکا می دانستند چه انتظاری باید داشته باشند. “
امروز در حقیقت لیبرال های غرب آرزوی جنگ سرد را دارند ، زیرا فروپاشی نظام شوروی بیش از هر چیز نشان داده است که چگونه نظام جهانی یک جنگل وحشی و نه یک جامعه مدنی و با ادب است . اطلاق لغت جامعه به نظام کنونی جهانی افسانه ای بیش نیست . ائتلاف و هم زیستی های مصلحتی پایه یک جامعه نمی تواند باشد . چه موارد مشارکتی برای یک جامعه مدنی و جهانی بین امریکا ، ایران ، برزیل و زیمبابوه وجود دارد ؟ نظام جهانی ، یک نظام طبیعت است که در آن ، نه دولت وجود دارد و نه جامعه، بلکه این آنارشی و بی نظمی است که مورد توجه قرار گرفته است . امروز سازمان ملل متحد از سه قسمت تشکیل شده است ؛ یک بروکراسی و دیوان سالاری وسیع ولی پرفساد ، یک مجمع عمومی که بند تبلیغ و صدای قدرت های بزرگ و ائتلاف آن هاست و بالاخره یک شورای امنیت که از سران قدرت های موفق و پیروز جنگ دوم تشکیل شده است و به ترتیب سیاست بازی دو قرن گذشته اروپا عمل می کند . در این چارچوب قانون بین المللی جایی برای جامعه مدنی وجود ندارد . سازمان ملل و سایر سازمان های بین المللی دولتی در حقیقت برای جلوگیری از جنگ جوامع و دولت ها به وجود آمده است . دولت های ملی نظام جهانی امروز افراد نیستند ، بلکه بازیکنانی هستند که در وضع طبیعت و در حالت بدوی زندگی می کنند . وقتی که قوای امریکا تصمیم به اشتغال کشور هائیتی در امریکای مرکزی گرفتند از وزیر خارجه امریکا سؤال شد : این تصمیم بر چه مبنایی است ؟ او جواب داد :” اگر جنگ سرد ادامه داشت و هائیتی از طرف کمونیست ها تهدید می شد ، شما چنین سؤالی را نمی کردید.”همان گونه که جست و جو برای یک جامعه مطلوب در غرب در سطح کشوری ادامه دارد همان طور نیز آرزو برای رسیدن به یک جامعه مدنی در سطح جهانی مطرح شده است، ولی شرایط تشکیل چنین جامعه ای بستگی به تحولات کیفی در نظام بین المللی دارد . با پایان گرفتن جهان دو قطبی و به سرآمدن محوریت جنگ سرد در منازعات ایدئولوژی، نظام بین المللی جهت گیری های نوینی پیدا کرده است . درمرکز این تحولات دو جهت گیری مخالف دیده می شود ؛ ملی گرایی و قوم گرایی رو به رشد و تجدید حیات جهان مداری .
مناقشات در یوگسلاوی سابق بین کروات ها ، بوسنیای ها ، صرب ها و بحران هایی مثل کوزوو در قلب بالکان ، تقسیم چکسلواکی به دو دولت چک و اسلواک ، سقوط اتحاد شوروی و پیامدهای ناشی از آن ، چون برافروخته شدن آتش مناقشات نژادی و قوم گرایی و ملی در آسیای مرکز ، قاره آفریقا و آسیای شرقی و حتی مقاومت بخش های مهمی از جمعیت کشورهای اروپایی چون انگلستان ، فرانسه و نروژ در برابر امضای موافقت نامه های وحدت سیاسی ، اقتصادی و نظامی در جامعه و اتحادیه اروپا، همه و همه اشاره به دوره جدیدی از دلبستگی های ملی و هویت طلبی نژادی و قومی دارد . بسیاری از این مناقشه ها که در اروپا متمرکز بوده اند ، آن قدر شدت پیدا کرده اند که نهایتاً منجر به پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی گردیدند .علاوه بر این ، پایان جنگ سرد می توانست بر بسیاری از دسته بندی هایی که گروه های اجتماعی مختلف را از هم جدا ساخته بود نقطه پایانی باشد . بیش از هر چیز این اتحاد را می توان در به هم پیوستن دوباره دو آلمان مشاهده کرد . اجتماعات از هم گسیخته در شرق و غرب اکنون می توانند در پهنه ای گسترده تر با سهولت بیش تر و تهمت پذیری کم تر به هم بپیوندند . گروه هایی مذهبی ، زبانی و ملی هم اکنون قادرند بر تعلقات مشترکی که تا پیش از این در نتیجه ستیز ابرقدرت ها از هم گسیخته شده بود ، پافشاری کنند . دیوار برلین اساساً هم حصار فرهنگی و هم حصار ایدئولوژیک به حساب می آمد، در حالی که اتحاد اروپا راه را بر پیدایش انواع هویت های قدیمی باز کرده است ، جنبشی دیگر نیز در جهت مخالف و به منظور همبستگی اسلامی در جهان غیر غربی به وقوع پیوسته است . از همان آغاز انقلاب اسلامی در ایران ، ایمان به ایجاد یک امت واحده اسلامی دوباره نضج گرفته است . در پی سقوط اتحاد شوروی و تولد و ناپایداری کشورهای تازه استقلال یافته آسیای مرکزی که از جمعیت مسلمان قابل توجهی برخوردارند ، چنین آرزویی تشدید کرده است . انگیزه موجود در پس تجدد حیات اسلامی که همانا ایجاد یک جامعه و امت واحده اسلامی است که مرزهای دولتی و ملی را در نوردد . نشانه هایی از آن را می توان در جنبش های موجود در ایران ، مصر ، مراکش ، الجزایر ، سودان ، اندونزی و مالزی مشاهده کرد ، در حالی که جامعه ( مدنی ) اسلامی به مفهوم امت ذاتاً یک پدیده جهانی و بر پایه اخوت و همبستگی های عقیدتی و ایمانی و وحدت گرای توحیدی است . جامعه مدنی آرزویی غرب ، در سطح جهانی برمدار دولت های ملی و ایالتی است و جامعه مدنی کشورها فضایی بین دولت ها و حکمفرمایان از یک سو و مردم و فعالیت های اقتصادی از سوی دیگر است .
یک عامل مهم برای آینده ، رابطه متقابل این دو فرآیند می باشد . در حال حاضر ، از شرایط موجود در نظام هایی مثل یوگسلاوی سابق ، مورد اطمینان بخشی به دست نمی دهد . همان طور که انقلاب اسلامی در ایران تبلور افول الگوی توسعه و ارتباطات اجتماعی در یک کشور اسلامی بود . کشتار جمعی مردم در بوسنی و هرزگوین و کوزوو در اروپا و قتل های دسته جمعی در رواندا و الجزیره در قاره افریقا و آدم ربایی و اغتشاش های مختلف در امریکای لاتین بر اسطوره نظریه به اصطلاح دهکده جهانی خط بطلان کشیده است . از طرفی مردم دنیا همه روزه شاهد این کشتار روی صفحه های تلویزیونی خود می باشند ، ولی به وضوح دیده می شود رهبران جهان که پول ، قدرت ، سازمان ها و ارتش را در اختیار دارند از ادامه این نسل کشی و انحطاط اجتماعی جلوگیری نمی کنند . بوسنی ، کوزوو و رواندا دیگر آلمان نازی نیست که جهان ادعای بی اطلاعی از سبعیت آن را داشته باشد . بدیهی است که سقوط کمونیسم شوروی نه به معنای پایان تاریخ و نه پایان جنگ سرد و نه آغاز جامعه مدنی در سطح جهانی می باشد. اگر دیوار برلین فرو ریخته است به جای آن دیوارهای نژادی در حال سربرآوردن هستند و کشمکش های بنیادین همچنان شکل دهنده روابط جهانی خواهند بود . جنگ سرد بین امریکا و شوروی به پایان رسیده ولی ، ما در آستانه جنگ سرد دیگری ایستاده ایم . جنگی که شروع شده و به زعم نگارنده ، مادام که نظام بین المللی فعلی در همین چهارچوب سیاسی و اقتصادی اش بر عرصه گیتی سایه افکند ، ادامه خواهد یافت . به عقیده من ، در واقع ، ارتباطات و روابط بین جوامع و دولت ها دوره جدید را آغاز کرده است . در حالی که رویارویی ابرقدرت ها امحای اتمی نسل بشر را در صدر تهدیدها قرارداده بود . تاکید کنونی بر روابط متقابل دولت ها و نژادها و پیچیدگی ارتباطات جهانی بین المللی افزوده است .
مثلاً با نگاهی به جهت گیری های اقتصادی شکل دهنده به مناسبات تجاری بین المللی در می یابیم که تاکید مهمی بر تشکیل نظام های تجاری منطقه ای گردیده است . بدین ترتیب جامعه اروپا قرارداد تجارت آزاد منطقه ای امریکای شمالی ( معروف به نفتا ) و تحولات داخلی در حوزه پاسیفیک ، همه اشاره به گروه بندی های اقتصادی منطقه ای دارد . این حرکت به سمت تشکل های اقتصادی و مالی منطقه ای جانشین تشکل های نظامی و ژئوپولیتیک منطقه ای دوران جنگ سرد گردیده است . این تمایل که بیش تر در مرتبه اقتصادی عمل می کند ، برخلاف بسیاری از جنبش های جدایی طلب ملی که بیش تر در مرتبه فرهنگی است ، حرکت می کند و در مرکزیت آن ، شرکت های بزرگ اقتصادی چند ملیتی ، و فراملی ، زیرساخت نظام و پیمان های منطقه ای نظامی را به کلی از بین نبرده است . پیمان ورشو از بین رفته ، ولی پیمان ناتو جان و حیات تازه ای که جنبه غیردفاعی و تهاجمی دارد . به خود گرفته است . دخالت ناتو در مناقشات منطقه بالکان ـ که جنبه غیر دفاعی و تهاجمی دارد ـ به خود گرفته است . دخالت ناتو در مناقشات منطقه بالکان به موازات فعالیت های نظامی و استراتژیک امریکا در ناحیه مدیترانه نشانه برجسته ای از نظام جدید جهانی می باشد . که در آن ، پیمان های نظامی و به اصطلاح دفاعی منطقه ای در خدمت حفاظت اتحادیه ها و منافع جهانی اروپا و امریکا و جریان جهانشمولی اقتصادی گذاشته شده است . با تمام این احوال ، منطقه گرایی فزاینده این گونه نواحی اشاره به نگرانی های مربوط به عوامل بیرونی نیز دارد . سرنوشت مناطقی چون امریکای لاتین ، افریقا ، خاورمیانه و آسیای مرکزی با توجه به تاکیدی که بر منطقه گرایی در جهان صنعتی می شود ، چه خواهد بود ؟ آیا این ها نیز قادر به تشکل منطقه ای خواهند بود ؟ به علاوه رابطه بین این موجودیت های منطقه ای و اصل جهانشمولی چیست ؟ آیا آن ها سنگ بناهای فرادولتی هستند که به ایجاد یک جهان به هم پیوسته با یک جهان ، و جامعه مدنی مطلوب کمک خواهند کرد ؟ یا اجزای تفرقه ایجادکنی هستند که سد راه فرآیند جهانشمول سازی و جامعه مدنی ایده آل قرار می گیرند؟
از سوی دیگر ، می توان مفاهیم ضمنی گرایش های منطقه ای پدید آمده را در جهان صنعتی و اثر آن را بر کشورهای کم تر توسعه یافته ، در نظر گرفت . این احتمال هست که با شروع قرن بیست و یکم میلادی ، به دلایل مختلف سیاسی و اقتصادی شاهد نظریات تازه ای از نظام های اقتصادی ، تکنولوژی و حتی اطلاعاتی منطقه ای ، مبتنی بر اشتراکات فرهنگی باشیم . به طور مثال ، ظرفیت بسیار بالایی از تشکیل یک سیستم منطقه ای اسلامی فراتر از ساختار بی قاعده کنونی ، به ویژه با پیدایش کشورها و جمهوری های جدید در آسیای میانه و خیزش های اسلامی در افریقای شمالی و خاورمیانه ، در جهان اسلام وجود دارد ، ولی موفقیت و احتمال چنین همبستگی هایی به بصیرت و شجاعت رهبران جوامع اسلامی مربوط می باشد که از کج روی های گذشته و حال دوری برجسته ، مرعوب مفاهیم نامعلوم و نقشه های غرب نگردیده ، استقلال فکری و عملی را در چارچوب جامعه اسلامی زنده کرده ، بدان روح بخشند .در شرایط کنونی غرب ، در غیبت یک دیدگاه وحدت گرای اجتماعی و جامعه شناسی دنیای سکولار و سرمایه داری ، هم در سطح سیاسی و هم در سطح فرهنگی فرآیند منطقه گرایی با موانع و مسائل عدیده ای روبه رو خواهد شد . تا چه اندازه نظام های ملی و جوامع به اصطلاح مدنی مختلف غرب علاقه مند به صرف نظر کردن بخشی از سلطه سیاسی و فرهنگی خود ، به منظور برخوداری از امتیازات اقتصادی و اجتماعی خواهند بود ؟ یقیناً تجربه وحدت سیاسی اروپا با واکنش های مخالف آمیزی که در اوائل دهه ۱۹۹۰ علیه پیمان ماستریخت در کشورهای کوچکی همچون دانمارک صورت گرفت ، گویای حساسیت نظام های ملی در زمانی است که مسأله وحدت اقتصادی سر راه آن ها قرار می گیرد . کانادایی ها و مکزیکی ها به چه میزان تسلط فرهنگی امریکا را احساس می کنند ، همان طور که در گذشته به دفعات آن را از خود بروزه داده اند ؟ حتی در خصوص اروپای غربی نیز ، با توجه به ناآرامی های فرهنگی و ناسیونالیستی بین فرانسه ، آلمان ، انگلستان می توان همین بحث ها را مطرح کرد .اگر تعریف پیش گفته جهانشمولی را بپذیریم ، آن وقت می توانیم به ارزش تغییرات به عمل آمده در جهان اقتصاد جهانی و ارتباطات بین المللی پی ببریم که مضمون های عمیقی برای دولت های مقتدر و مردم آن ، در بر دارد و پایه های جامعه مدنی را در کشورهای غرب تشکیل می دهند مشروعیت دولت های یکپارچه ملی امروزی همیشه منوط به نقشی است که به عنوان تضمین کننده فضای اجتماعی و حفاظت از اقتصاد ملی به عهده می گیرند . دولت همانی است که از مرزهای کشور پاسداری می کند ، برای شهروندانش امنیت به ارمغان می آورد و به نمایندگی از آن ها علایقشان را در اختیار دیگران می گذارد . اما نظام مصرفی سرمایه داری مرزها در نوردیده ، از طریق شبکه های ارتباطی نوین بین المللی و تولید و توزیع ، برای دولت ها این امکان را فراهم آورده تا به راحتی از کنار وظایف سنتی خود بگذرد . مثلاً شرکت های فراملیتی توانسته اند با بهره گیری از سیستم های نوین حمل و نقل و ارتباطات ، برای یافتن نیروی ارزان کار ، بر توانایی خود ، در نفوذ به درون مرزهای ملی بیفزایند . در یک کلام، روز به روز از توانایی دولت های یکپارچه ملی برای فائق آمدن بر نفوذ نظام های فراملیتی و جهانشمول کاسته می شود . پیدایش شرکت های فراملیتی و تغییر الگوی ارتباطات بین المللی بین تمامی رده های فعال از میزان نقش سنتی دولت ها در یک جامعه مدنی کاسته یا آن را تغییر داده است . زیرا سؤال رفتن اقتدار ملی و شکست دولت های یکپارچه ملی نوین در عرضه خدمات و امنیت مورد نظر شهروندان نوعی حس بی اتکایی به وجود آوردهاست . هویت طلبی فرهنگی ، ادعاهای نژادی و قومیت گرایی نوین از نشانه های پدیده ای هستند که تعمق سیاسی ویژه ای را می طلبند . جامعه مدنی غرب باید با این نیروهای پدیده های جدید روبه رو شود .
این گونه اجتماعات ملی و منطقه ای پس از تقسیم و مثله شدن به صورت جزیره های ناپیوسته پایه اصطلاح ” مناطق امن ” در داخل دریایی از کشورها در آمده اند . به علاوه هیچکس نیز مسئولیتی در قبال آن ها یا ایفای نقش را در مناقشات اصلی آن ها به عهده نمی گیرد . سازمان های بین المللی مانند سازمان ملل متحد قلمرو ایفای نقش خود را از حدود سنتی روابط دولت با دولت فراتر برده ، پا به درون داخلی کشورهای کوچک گذارده است . نقش سنتی سازمان ملل به عنوان نیروی حافظ صلح هم اکنون تبدیل به برپایی دولت ها ، در حالی که بازیگران اصلی عرصه جهانی ، همچون ایالات متحده امریکا و قدرت های برتر اروپایی اتخاذ سیاستی با دوام و با هم پیوسته در قبال این امور از دست داده اند . نهادهای ویژه و مهم سازمان ملل تا موقعی برای قدرت های بزرگ مفید هستند که توافق جمعی فراهم شود ، در غیر این صورت همان طوری که تجربه دخالت غرب در بحران کوزوو نشان داد، مسئوولیت این گونه نشست ها مانند شورای امنیت سازمان ملل ، به جهات مصلحتی و سیاسی به نشست ها و نهادهای پیمان ناتو انتقال پیدا می کند بدین ترتیب پیمان نظامی آتلانتیک شمالی جایگزین تصمیم گیری های گروه نخبگان سیاسی سازمان ملل می شود .عملکرد جامعه مدنی در اروپای شرقی در حال حاضر یک تمرین بی فایده و در حقیقت خنده آور شده است . موازی بودن دو برهه پایانی جنگ دوم جهانی و جنگ سرد ، مقایسه ای به جا برای درک شرایطی است که وضعیت در حال ظهور ارتباطات بین المللی با آن دست به گریبان خواهد بود . امروزه جمهوری های پیشین اتحاد شوروی و هم چنین کشورهای شرقی و مرکزی اروپایی درست در همان وضعیتی قرار گرفته اند که کشورهای به اصطلاح در حال توسعه آسیایی ، آفریقایی و امریکای لاتین بلافاصله پس از کسب استقلال با آن مواجه شدند . این کشورها در حالی وارد عرصه جدید بین المللی می گردند که میراث دوران استعمار را به دوش می کشند و در حاشیه مراکز قدرت جهانی با چارچوب های ارتباطی از پیش تعیین شده قرار گرفته اند . این موضوعات از دلالت های گسترده ای برای پیشبرد روابط سیاسی و اقتصادی از مرتبه کشوری به ناحیه ای برخوردار است ، همچنان که برای توسعه اجتماعی و تعریف مجدد جامعه مدنی و هویت فرهنگی در سطح ملی نیز حائز اهمیت است . با وقوع تغییرات گفته شده ، بسیاری از به اصطلاح دولت های یکپارچه ملی صرفاً درگیر مسائل ناحیه ای و شخصی گردیده ، وظیفه قانونمند کردن اقتصادی و اجتماعی را به نهادهای منطقه ای ، فراملیتی یا بین المللی واگذار کرده اند .
خلاصه این که فرسایش اقتدار دولت های یکپارچه ملی صدمه بزرگی به نظریه ابتدایی جامعه مدنی در غرب وارد آورده است . وظایف سازمان های دولتی و غیر دولتی بین المللی پدید آمده در دهه های اخیر به خوبی دسته بندی و ضبط شده است . ممکن است دولت ها نمایندگانی نزد هر کدام از این نهادها داشته باشند ، ولی دیگر درباره پیامدهای تصمیمات آن ها هیچ گونه کنترلی وجود ندارد . کارگردانی فرآیند سازمان های بین المللی و ادعای دوباره سلطه سیاسی ـ نظامی دولت ها در برخی مناطق بر مفهوم اقتدار تاثیر گذاشته است . در خصوص جامعه مدنی بایستی ، توجه زیادی به این نکته معطوف داشت که وظیفه سازمان های کارکرد گرا در ارتباط با یک دیگر و دولت و همچنین تداوم احتمالی نقش عوامل مسلط در عرصه سیاسی و اجتماعی چیست ؟
همزمان با این که دولت ها به طور کلی در حال از دست دادن حقوق حاکمیت خود هستند (گاهی درست در زمانی که آن حقوق را در پی کسب استقلال به دست آورده اند ) . برخی از آن ها هنوز توانایی دست درازی به حاکمیت دیگر کشورها را خواسته یا ناخواسته برای خود حفظ کرده اند . بدین گونه است که ایالات متحده می تواند به طرز گزینشی به بهانه حفظ منافع دموکراسی و این روزها به نام ” جامعه مدنی ” و صلح دست به مداخله در امور سومالی ، هائیتی و حتی روسیه بزند . همین گونه بود که امریکا وارد معرکه جنگ خلیج فارس شد تا نظم سیاسی کشورهایی مثل کویت ،عربستان سعودی و اسرائیل را باقی نگه دارد . در واقع در این جا از طرف نخبگان سیاسی این کشورها به امریکا خوشامد هم گفته شد که خود نشان می دهد تا چه حد سیستم حکومتی در ایجاد وابستگی هایش نیز سهم داشته است و از این بابت مفهوم حاکمیت را نقض می کند و دوگانگی از همین جا ناشی می شود که چگونه به دیگران اجازه می دهیم که برای حفظ اقتدار یک دولت به بهانه آفرینش جامعه مدنی به حاکمیت ملی مان دست درازی کند .
همان طوری که قبلاً اشاره شد ، با پایان جنگ سرد میان امریکا و شوروی سابق ، سیاست گذاران و اندیشمندان امریکایی ، پیروزی لیبرالیسم را از طریق دموکراسی و سرمایه داری اعلام کردند . افول نظام سوسیالیستی و قابل توجه نبودن جایگزین های دیگر منجر به تجدید حیات نظام جهانی مبتنی بر اقتصاد آزاد گشته است . جهت گیری اخیر به موازات دوران پس از جنگ دوم قرار می گیرد که امریکا در صدد برآمد تا آرمان های کاپیتالیستی و دموکراتیک خود را به کمک طرح مارشال به اروپا و ژاپن بکشاند . در آن روزها هیچ صحبتی از جامعه مدنی و احیای آن در میان نبود و لغت دموکراسی یا دموکراتیک در لوای مدرنیته با نوگرایی به کار برده می شد . به دنبال این کمک اقتصادی ، گستردش نهادهای بین المللی ساخته و پرداخته امریکا به وقوع پیوست ، صندوق بین المللی پول بانک جهانی سیستم برتون وودز که برای کمک به سازماندهی توسعه سرمایه داری پایه گذاری شدند از این زمره اند . همین آیین توسعه بعداً به کشورهای جهان سوم نیز گسترش پیدا کرد تا با تهدید رو به افزایش اتحاد جماهیر شوروی رقابت کند . پیامد این قضیه تمرکز بیش از حد بر نظریه های نوگرایی ،غرب گرایی و صنعتی سازی بوده که اصول به اصطلاح مسلط توسعه را تشکیل می دهند . در حالی که سال های آخر دهه های شصت و هفتاد میلادی فرجه کوتاهی بود تا جنبش عدم تعهد و گروه ۷۷ حقوق اقتصادی و سیاسی هر کشور را برای خودگرانی و برابری در محدوده نظام بین المللی موجود به اثبات برساند ، ولی در دهه هشتاد و سال های آخر قرن بیستم این جنبشها رو به افول نهاد . پیدایش نظم مسلط امری واقعی بود و زوال ادعا شده آن ، اسطوره ای بیش نبود . اکنون به دنبال سرخوشی ناشی از پیروزی در جنگ سرد ، لیبرالیسم و سرمایه داری دوباره استراتژی برتر برای رشد اقتصادی و دیگران را در بوق و کرنا قرار داده است ، ولی این بار دو موضوع دیگر، یکی جریان جهانشمول سازی اقتصادی و دیگری آفریدن جامعه مدنی مورد نظر غرب مشخصات جدید پیدایش دوباره سلطه گری را نشان می دهند . صحبت هایی که درباره روند منتهی جامعه ما بعد صنعتی ، اطلاعاتی و جامعه مدنی می شود ، اشاره به تداوم حال ” فرامدرنی ” چه در داخل و چه در سطح بین المللی دارد که اکنون در میان برخی از روشن فکران متداول شده است ، برای شناخت عرصه جامعه مدنی جهانی مورد ادعای غرب می بایست این حرکت های بنیادین و دلالت های سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و اخلاقی آن ها را فهمید . بنابراین ، برای بحث درباره شاهراه های اطلاعاتی یا بزرگراه های ارتباطی و شبکه جهانی اطلاعات باید اطلاع کافی از چارچوب عقیدتی نوگرایی و تجدد گرایی جدید داشت . در کنار همه این ها مرکزیت موضوع دوران پس از صنعتی را نیز نباید از نظر دور داشت . هرگونه بحث در خصوص یک جامعه مدنی باید با توجه به زمینه وسیع تر ارتباطی ـ اکولوژیک و تنوع فرهنگ جهانی انجام پذیرد .آیا نحوه عرضه نظم نوین جهانی در سطح بین المللی باعث وابستگی روزافزون کشورهای به اصطلاح در حال توسعه خواهد گردید ؟ آیا به نسبت انقلاب صنعتی ، بهتر خواهیم توانست با انقلابات دیگر کنار بیاییم ؟ نوگرایی یا مدرنیزاسیون جدید را به سختی می توان جنبشی جهانی به حساب آورد ، چرا که روش های قبلی نوگرایی و غربی کردن هنوز در بسیاری از فرهنگ های غیرغربی ، به ویژه اسلامی ، با مقاومت روبه رو می شود . پس لازم است ، از یک چشم انداز جهانی برای اتخاذ روش های مقایسه ای فرهنگی برخوردار باشیم که خود مستلزم بسط دیدگاه شناخت شناسی و روش شناختی در این باره است .
همان طوری که در نوشته های دیگر خود یادآوری کرده ام ، مکتب محافظه کار” رئال پولیتیک ” محور قدرت طلبی تکیه دارد و دیدگاه اقتصادی سیاسی رادیکال به مدت نیم قرن بر صحنه های سیاسی و فکری جهان سایه افکنده بود ، به دلیل برخورداری از نگرش بسته ، خود را برای پاسخگویی به سؤالات بی شمار مربوط به توسعه جهانی ناتوان نشان داد . دیگر این که روش سنت زده و قدیمی غرب شناخت شناسی و معرفت شناسی در تحقیق که در آن قلمرو و مفاهیم از مصادیق جدا به حساب می آمد، نه تنها از نظر تاریخی ویژه علوم و فلسفه غربی بود و همچنین ایجاد نوعی دوگانگی می کرد که مانعی بر سر راه تشکیل مفاهیم و نظریه های کاربردی به شمار می رفت . تحقیق در زمینه جامعه مدنی به طور سنتی از دو موضوع جداگانه مرسوم در روش های تحقیقات غرب ریشه می گرفت . نخستین آن ها که در دوره پس از جنگ جهانی دوم رایج بود ، به کاربرد رشته هایی مثل جامعه شناسی کاربردی ، علوم سیاسی و روان شناسی اجتماعی در تحقیقات اداری ( تجزیه و تحلیل مخاطبین و مردم و توده ها و ارتباطات بین نخبگان و غیره در دولت و نهادهای غیر دولتی ) می پرداخت . روش غالب دیگری که در تحقیقات اجتماعی به کار گرفته شد . نتیجه تلاش های به عمل آمده برای مخالفت با گسترش اثبات گرایی بود . مکتب معروف به فرانکفورت نماینده همین روش تحقیقاتی انتقادی است که از آرای گذشته و کنونی مارکسیستی بهره می گیرد ، در حالی که درخواست های زیادی برای گسترش زیر ساخت نظری و شناخت شناسی جامعه به عمل آمده است ، دو روش فوق همچنان غالب ترین شیوه های نظری در این زمینه باقی مانده اند .
رشته جامعه شناسی بین المللی اخیراً به اهمیت فرهنگ به عنوان مفهومی اجتماعی ، پی برده است ، ولی امروزه دانشمندان این رشته به فرهنگ از زاویه شناخت شناسی نژادمدار نگاه می کنند شناخت جامع الاطراف فرهنگی بدون اتحاد شیوه ای نظری که اعتبار دیگر مکاتب فکری را به رسمیت شناسد ، میسر نیست . پس شناخت فرهنگ و به ویژه جامعه در هر مرتبه مقطعی و دائمی و شناخت شناسی ضروری به نظر می رسد .گرچه هدف این کتاب همان طور که در آغاز اظهار شد ، تعریف و تبیین جامعه اسلامی و پیشینه و تاریخچه اجتماعات اسلامی نمی باشد . مع الوصف لازم است که اشاره شود بررسی شاخه های مختلفی از نظام های سیاسی و فلسفی در بطن رویه های غیر غربی ، آن چنان منبع عظیمی از دانش در اختیارمان می گذارد که می تواند مطالعات تطبیقی جوامع را تغذیه کند . مثلاً تفکر اسلامی به عقل به عنوان ابزار دستیابی به هدف نگاه می کند . به کمک ارزش مثبتی که به اسامی به عنوان نمایش های مفهومی و نمادین واقعیت داده می شود ، عقل با هدف رهسپاری اشخاص مشتاق به شناخت نفس وارد عمل می شود که این خود ، منجر به شناخت خدا خواهد گردید . این جاست که ” چشم دل” وارد عمل می شود . تفکر هندی در این خصوص در صدر می نشیند . تجربه و عقل ، هر دو به جهان وهمی پدیدارها تعلق دارند . رابطه بین واقعیت و شناخت واقعیت ، ابزاری منفعل برای بیان حقیقت در اختیار فرد قرار می دهد . شناخت ، همان ژرف بینی است که با آن ، نفس ( در فلسفه هندی اتمن ) به مطلق ( در فلسفه هندی براهمن ) نزدیک می شود . عقل دیگر حتی ابزار رسیدن به یک هدف نیست .به بیان کوتاه ، فلسفه هندی به ادراک ، چه حسی و چه غیر حسی ، به عنوان منبعی برای دانش می نگرد . در تفکر چینی ، عقل و تجربه هر دو واقعی هستند ، چرا که تجلی کلیت جریان پیدا کردن ناتو به شمار می روند. در تفکر تائویست ظاهراً چشم دل مورد تاکید است ، حال آن که در تفکر کنفوسیوسی احترام به سنت اهمیت دارد .
دومین عاملی که باید بررسی کنیم ، روش های مختلف شناختی و رابطه بین بودن و شدن است . مثلاً از نظر اسلامی ، جهان بینی علم ، گذشته را در برمی گیرد نه کل را ، بنابراین فرضیه و آزمون ارزش موقتی دارند . اصول شناخت شناسی در روال اسلامی مبتنی بر دو علم است ؛ یکی ” عقلی ” یا علم ایجادی و دیگری ” نقلی ” یا علم انتقالی . علوم انتقالی حالت عمومی دارد ، حال آن که علوم ایجادی مختص خواص است و باید به طریق عقلانی و تجربی فهمیده شود . این دو رویه مستقل از هم رشد نکردند . از آغاز قرن دهم میلادی و شروع ” عصر طلایی اسلامی ” روش شناسی های به وجود آمده در علوم ایجادی و علوم انتقالی از همدیگر سود بردند . هرچند یونانی ها اقدام به سازماندهی، کلیت بخشی و نظریه پردازی در خصوص علوم کردند ، اما تفحص و روش های نظام یافته ، مشاهده طولانی و اندازه گیری های کمی ، متعلق به عصر اسلامی اطلاعات و دانش است . آن چه امروز از آن ، به عنوان علوم جدید ( ستاره شناسی ، پزشکی ، فیزیک ، جمعیت شناسی ، اقتصاد سیاسی و جامعه شناسی ) نام می بریم، در نتیجه ایجاد روحیه جدید تحقیق که دانشمندان اسلامی پیش از دوره رنسانس معرفی کردند ، در اروپا به وجود آمده است . اسلام بر عقل و تجربه انگشت گذاشت و از طبیعت و تاریخ به عنوان سرچشمه های دانش بشری نام برد .اگر ما به این ضرورت تجدید نظر در شناخت شناسی و مفاهیم روش شناختی توجه کنیم معلوم می شود که در اسلام ، جامعه مدنی به مفهوم و تعریف غربی وجود ندارد . جامعه در اسلام جامعه اسلامی است و نه جامعه مدنی . همان طوری که مفهوم جامعه در اسلام با مفهوم جامعه غرب متفاوت است . نیز مفهوم مدنیت و مدنی بودن در اسلام با آن چه در غرب می بینیم تفاوت فاحش دارد . ما جوانب جامعه اسلامی را باید با جامعه شناسی اسلامی مطالعه کنیم و بنیان جامعه شناسی اسلامی ، ” امت اسلامی ” است .