تبارنمایی

نظریه تبارنمایی (۱) که ارنست هاینریش هاکل (۲) در ۱۸۷۲ نام قانون زیست زایشی به آن داد، به طور خلاصه بیانگر آن بود که هستی زایی (۳)، تکوین فرد، نحوه دیگری از بیان تبارزایی(۴)، تاریخ تکاملی پایه ای است که فرد بدان تعلق دارد. این نکته که بخث درباره آن در دهه ۱۹۷۰ هنوز مناسب است، خود ستایشی است از نظری که آنگاه که در معرض آزمایش اعتبار قرار گرفت، فقط به طرزی جزئی با شواهد علمی پشتبانی شد.
این مفهوم، پس از انتشار منشأ انواع (۵) داروین (۱۸۵۹ ) به بیشترین دقت خود دست یافت. در پایان قرن نوزدهم که علمی جدید، یعنی رویان شناسی تجربی، نشان داد که می توان فرآیندهای نموی خاص را بر اساس رویدادهای نزدیکتر تجریه و تحلیل کرد، علاقه رویان شناختی به این مفهوم از میان رفت. پس از آنکه در قرن بیستم علم ژنتیک تکوین یافت و با مطالعه تکامل یکی گردید، محققان این عرصه ها نیز علاقه خود را به تبارنمایی از دست دادند، با این همه هنوز در دهه ۱۹۵۰ یکی از رویان شناسان برجسته در کتابی در باب روان شناسی به طور قطعی گفت: «امروزه در مورد این حقیقت بنیادی که مهره داران در حال رشد از میان مجموعه ای از مراحل می گذرند که در کل پیشرفت تکاملی را تبارنمایی می کند، تردیدی منطقی به جای نمانده است». وی جرح و تعدیل هایی را هم به گفته افزوده و چنین حکمی در رسالات اواسط و اواخر قرن نوزدهم نادر است، اما این اصل هنوز به جای خود باقی است.
قبل از آنکه داروین این نظریه را قطعی سازد که تمام ارگانیسم ها از لحاظ تبارشناختی با یکدیگر در ارتباط هستند، این مفهوم که ارگانیسم ها را می توان در مقیاس وجود از پایین به بالا مرتب کرد، اندیشه فیلسوفان و دانشمندان را به خود مشغول داشته بود. هنگامی که این نظریه برخوردار از ارجحیت بود، شباهت های میان رویان یک فرم و بزرگسالان فرم دیگر در کلی گوییهایی شرح داده می شد که فاقد دلالت تکاملی بودند. برخی از مورخان این مفاهیم را به ارسطو می رسانند که به نظر وی انسان در خلال تحول، قبل از آنکه سرانجام نفس ناطقه را کسب نماید، نخست دارای نفس نباتی، سپس دارای نفس حیوانی بوده است. چنین مفهمومی به جای آنکه زیست شناختی باشد، مفهومی متافیزیکی بود، همان گونه که شاید بیان ویلیام هاروی از شباهت میان جنین ها و حیواناتی که در مقیاس وجود در صعود بودند، چنین بود. هاروی نوشته است که «طبیعت، که همیشه کامل و الاهی است و هیچ کاری را بیهوده انجام نمی دهد، آنجا که نیازی نبوده قلب نداده است و چیزی را نیز پیش از آنکه جایگاه آن ضروری گردد، تولید نکرده است؛ اما با مراحل یکسان در نمو هر حیوان، که از بنیادهای همه می گذرد، (تخمک، کرم، جنین) در هر یک کمال کسب می کند».
این مفهوم، اعم از آنکه متافیزیکی باشد یا غیر آن، در طول سال هایی که به تدریج توجه علمی را جذب نمود، زنده بود. برای مثال، ویلیام بلیک، ضمن توصیف رشد اورک در شکم انیتارمون، آن را چنین بیان کرده است؛
اندهان بسیار و گیر و دارهای غم انگیز اشکال بسیاری از ماهیان، پرندگان و جانوران شکل نوزادی را آوردند در آنجا که قبلا کرمی بود.
اما در دوران بلیک بود که این مفهوم به تدریج جایگاه علمی یافت. کوهلبورگ (۱۹۱۱) فهرستی از بیش از هفتاد و دو نویسنده، که با گوته آغاز و به آئوتنریت ختم می شود، ارائه می نماید که در فاصله میان سال های ۱۷۹۷ و ۱۸۶۶، سالی که هاکل نظر به تبارنمایی را در چند کلمه قصار صورتبندی کرد که مقدر بود به شعار تبدیل شوند، نظریاتی را در مورد شباهت با تبارنمایی بیان کرده بودند.
یوهان فریدریش مکل یکی از مهمترین کسان در میان افراد بسیاری بود که قوانین همسویی را در قرن نوزدهم توضیح دادند. وی، در رساله ای در باب آناتومی تطبیقی، در زمانی که آناتومی تطبیقی می رفت که به رشته زیست شناختی غالب تبدیل گردد. نوشت: «جنین جانور عالی قبل از آنکه به نمو کامل خود برسد، از مراحلی می گذرد، در اینجا قصد آن است که نشان داده شود که این مراحل متفاوت با مراحلی که حیوانات پست تر در تمام عمر خود در آن می مانند، مطابق است».
به زودی استادی به بزرگی خود مکل با کلی گویی وی به منازعه برخاست. ظرف پنج سال، کارل ارنست فون بائر در مقاله ای نوشت: «با کلی گویی جسورانه از شباهت های محدود نتیجه گرفته شده است که حیوانات عالی در سیر رشد خود از مدارج حیوانات پست تر می گذرند و گاهی به تلویح و گاهی به صراحت فرض شده است که راه آنها از تمام فرم ها می گذرد، ما معتقدیم این نه تنها نادرست بلکه ناممکن نیز هست». در رساله فون بائر در باب چنین شناختی جانوران که جنین شناسی تطبیقی را به مثابه رشته ای تثبیت کرد که مقدر بود به زودی جای آناتومی تطبیقی را به مثابه مهمترین علم جانورشناختی بگیرد، یکی از مهمترین بخش ها به رد قانون همسویی اختصاص داده شده است.
وی در آن، بر مبنای مشاهدات خود آنچه را خود «قانون نمو وی در آن، بر مبنای مشاهدات خود آنچه را خود «قانون نمو فردی» می نامید که بر مبنای آن «خصایل عمومیتر گروه بزرگ جانوران در جنین های ایشان زودتر از خصوصیات ویژه تر پدیدار می گردد… ۲ از کلی ترین فرم ها، آنچه کمتر عمومی است تکوین می یابد و همین طور تا آخر… تا سرانجام ویژه ترین پدید آید… ۳ هر جنین یک فرم جانوری، به جای آنکه از فرم های دیگر عبور کند، نسبتاً از آنها جدا می شود… بنابراین، اساساً، جنین فرم عالی تر هرگز شبیه هیچ فرم دیگری نیست بلکه فقط شبیه جنین خود آن است». همان گونه که یکی از منتقدان اخیر نظریه انتقادی آن را به نحو دیگری بیان کرده است: «در عوض… عبور از بزرگسالان مراحل دیگر جانوران دیگر در طول هستی زایی خود، حیوان در حال نمو از آنها دور می شود و مراحل هستی زایی به موازات زنجیره فرم های مقیاس وجود حرکت نمی کنند».
طرفه آنکه به رغم انکار شدید اعتبار قانونی همسویی از جانب فون بائر، قانون تبارنمایی را اغلب به وی نسبت می دهند. این را می توان به واسطه این حقیقت توضیح داد که داروین، در چهار چاپ آخر منشأ انواع، عبارتی را از فون بائر نقل کرده است. بدین مضمون که «جنین پرندگان، مارمولک ها و مارها و احتمالاً از آن لاک پشتان نیز در اولین مراحل خود سخت مانند یکدیگر هستند» و خود داروین در چاپ نهایی برخی احتیاطات اولیه را روی شباهت موجود در میان جانوران پیشین و جنین جانوران که در توالی زمین شناسی صور منقرض شده و (مراحل) رشد و بسط جنین صور کنونی وجود دارد، اصرار می ورزند. چنین بینشی با فرضیه ما بسیار سازگار است».(۶)
هاکل که نخستین ویرایش منشأ انواع را با ترجمه آلمانی در سال ۱۸۶۰ خواند و شیفته آن گردید، حامی و مروج داروین در آلمان شد. او بسیار فراتر از داروین و گاهی در تلاش برای تلفیق تمام آنچه از طبیعت دانسته شده بود در انگاره ای واحد بر مبنای نظریه تکاملی فراتر از حقیقت رفت ـ وی متهم به جعل تصاویر برای حمایت از نظریات خود بود.
هاگل در نخستین و احتمالاً مهمترین اثر عمومی خود، ریخت شناسی عمومی ارگانیسم ها، بنای مرتبط ساختن «هستی زایی یا تحول فرد ارگانیک به مثابه یک سلسله تغییرات در فرم که هر فردی در کل دوره وجود فردی خود از آن عبور می کند. بلاواسطه مشروط است به تبارزایی یا تحول تبار ارگانیکی که بدان تعلق دارد… هستی زایی بیان کوتاه و سریع تبارزایی است، که علت آن کارکردهای فیزیولوژیکی وراثت (تولیدمثل) و سازگاری (تغذیه) است». هاگل در همان نخستین تعمیم از تعمیمات خود با استفاده از فعل «مشروط است» رابطه ای علی را میان هستی زایی و تبارزایی بیان کرد. در اواخر دهه ۱۸۶۰ که جنین شناسائی مانند ویلهلم هیس (که هاکل وی را خاصه برای لعن و تکفیر برگزیده بود) تلاش کردند تا رشد ارگان های خاص را بر اساس عوامل مکانیکی از قبیل باز شدن لایه های جنینی در نتیجه رشد نابرابر توضیح دهند. هاکل با اصرار بر این نکته که «تبارزایی علت مکانیکی هستی زایی است». در پاسخ گفت که هیچ گونه مخالفتی را تحمل نمی کند.
هاکل در ادعای کاربردپذیری مطلق قانون زیست زایشی محتاط بود و اغلب درباره تبارنمایی به مثابه «کوتاه»، «سریع» و «مختصر» می نوشت. در دهه ۱۸۶۰ می دانستند که اندام های غذایی، تنفسی و دفعی گوناگون (میان پرده جنینی، کیسه زرده) که مشخصه جنین هستند، در تمام بزرگسالان غایب اند. هاکل، این نکات را با طبقه بندی آن فرآیندهای جنینی که به واسطه وراثت از فرم های نیاکانی منتقل می شود به مثابه دوباره زایی و در مقابل طبقه بندی آن فرآیندهای که از طریق سازگاری با نیازهای زندگی جنینی یا لاروی پدیدار می گردند به عنوان همزایی، در نظر گرفت.
وی احساس می کرد که به رغم این محدودیت ها، کلیدهایی که جنین ها در باب نیاکان شاخه خود به دست می دهند، معقول است و بر مبنای مطالعه فرم جنینی، تبارشناسی های گسترده ای پدید آورد. آنگاه که در انگاره های اصل موضوعی وی در باب روابط تکاملی شکافی وجود داشت. چاره ای نداشت جز اختراع حیواناتی برای پر کردن این شکاف ها، وی که به شدت بر مفهوم قرن نوزدهمی ثبات منشأ و تمایز لایه ای نطفه ای جنینی (اکتودرم، مزودرم، اندودرم) تکیه داشت، ارگانیسمی دو لایه ای به نام گاسترا را به عنوان نیای جمله حیوانات بسیار سلولی جعل کرد.
یکی از پربارترین نتایج بین قدرتمند و دفاع پرشور وی از قانون زیست زایشی این بود که دیگران نیز، مانند خود وی، جنین را برای تعیین نیای گونه های مختلف بررسی می کردند و تأمل درباره صحت و سقم مقدمات حاصل از این بررسی ها مایه فراهم آمدن مجموعه عظیمی از دانش جنینی شناختی گردید.
در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، چند عامل در افول علاقه جنین شناسان به تبارنمایی نقش داشتند. از آنجا که فیزیولوژی تجربی متمرکز بود، جنین شناسان برای مطالعه مکانیسم نموی، پیش از رویکردهای نظری به رویکردهای تجربی علاقمند گردیدند. تطبیق پذیری و ثبات لایه های نطفه ای را شواهد تجربی به چالش گرفتند. با انباشت داده های ژنتیکی، همزایی به مثابه توضیحی برای انحرافات از تبارنمایی اکید کمتر پذیرفتنی شد. زیرا از وراثت خصایل اکتسابی، نظریه لامارکی که برای ژنتیک جدید ناپذیرفتنی بود، حکایت می کرد. از جهات دیگر نیز روشن شد که همزایی از عهده تبیین انحراف از قاعده برنمی آید. در برخی از گروه های حشرات، گونه هایی که فرم بزرگسالی شان متفاوت است، دارای لاروهای مشابه هستند؛ در بقیه لاروهای نامشابه به بزرگسالان مشابه نمو می کنند. جنین های یک راسته از نرم تنان، سرپایان (اسکوئید، ماهی مرکب، هشت پا) دارای نوع منحصر به فردی از نمو هستند؛ آن از هیچ مرحله ای نمی گذرند که قابل مقایسه با نرم تنان دیگر باشد و نرم تنان دیگر نیز از هیچ مرحله ای نمی گذرند که قابل مقایسه با سرپایان باشد. در چنین ارگانیسم هایی، تغییرات ژنتیکی در مراحل اول تاریخ حیات مطرح گردیده اند؛ مفهوم هاکل ایجاب می کرد که این تغییرات در انتهای دوره جنینی روی دهند.
وقوع جهش در ژن ها که در همان اوایل تکوین عمل می کند، عامل اولیه ای است که به واگریی های تکوین منتهی می شود که یک قرن ونیم پیش فون بائر بر آن تأکید داشت. از آنجا که اختلاف در تکوین به تفاوت هایی در بزرگسالان منتهی می شود، تغییر هستی زایی ماده خام جدیدی برای انتخاب طبیعی ایجاد می کند که باید بر روی آن کار کرد. از این دیدگاه، اغلب زیست شناسان اواخر قرن بیستم، در چند موقعیت ا ندک که اصلاً به بررسی این روابط پرداخته اند، هستی زایی را علت تبارزایی می دانند و نه برعکس.
نظرات هاکل نه فقط برای زیست شناسان، بلکه برای بسیاری دیگر نیز که از آنها به دلیل رواج کتاب هایی که وی برای مخاطب عامه می نوشت آگاه بودند، جذاب بود. مانند بسیاری از جنبه های نظری داروین، نظر هاکل درباره تبارنمایی بر انسان شناسی، جرم شناسی، نظریه سیاسی، ادبیات، فیزیولوژی و حتی خود تاریخ تأثیر داشت. نمونه ای از تأثیر آن بر تاریخ فرهنگ از قیاس ارگانیکی به دست می آید که جان دبلیو دریپر به کار برده است: «پیشروی وجود فردی پیشروی هستی نژاد را تحت الشعاع قرار می دهد که در واقع نماینده آن در مقیاس کوچک است… وجود ملی راه خود را از طریق فیزیکی و فکری از میان تغییرات و تحولاتی می گشاید که به تحول فرد پاسخ می دهند و به ترتیب با نوزادی، کودکی، جوانی، مردی، پیری و مرگ نمایانده می شوند. ملل باید مانند فرم های انتقالی که گروه های حیوانی ارائه می کنند، دچار امحا گردند. برای آنها جاودانگی وجود ندارد همان گونه که برای جنین در هر یک از فرم های چندلایه ای ک در حین پیشرفت تکوین خود از میان آنها عبور می کند، بی تحرکی وجود ندارد».
اندیشه درپیر از جهت تأثیر آن بر رشد تاریخ فکری، از اهمیت به سزایی برخوردار است. در سطح بسیار رایج تر، تبدیل اندیشه تبارنمایی به اندیشه عمومی در ابزار آن در کتابی در باب مراقبت از کودک ممثل گردیده است که در قرن نوزدهم و هزاران خانه امریکایی کتاب راهنما بود. بنیامین اسپوک نوشته است: «هر کودک، در همان حالی ک بزرگ می شود، تمام تاریخ نوع بشر را، از لحاظ جسمی و روحی، دوباره، گام به گام،طی می کند. بچه در رحم به مثابه سلولی ناچیز آغاز می شود، درست به همان نحو که نخستین موجود زنده در اقیانوس پدیدار گردید. هفته ها بعد، همان طور که در مایع مشیمیه در رحم قرار دارد مانند ماهی دارای آبشش است.
مفهوم تبارنمایی به ویژه در فیزیولوژی مؤثر بود ک خود هاکل به آن به ویژه علاقمند بود. در اوایل قرن بیستم، کارل گوستار یونگ ک این نظریه را در حمایت از آرای خود درباره «ناآگاهی نژادی» پذیرفته بود، در روانشناسی به کار گرفته شد.
«تجربه به ما پیشنهاد می کند که میان اندیشه خیالی و اسطوره ای عهد باستان و اندیشه مشابه در کودکان و میان نژادهای انسانی غیرمتمدن و رؤیاها به توازی قائل شویم. این قطار اندیشه… از طریق معرفت ما به آناتومی تطبیقی و تاریخ تحول نژاد متناظرند، کاملاً آشناست. بنابراین، این تصور توجیه می شود که هستی زایی در فیزیولوژی با تبارزایی متناظر است. در نتیحه، این نیز درست است که حالت اندیشه نوزادی در زندگی روانی کودک و در رؤیا جز بازتابی از امر قابل تاریخی و باستانی نیست».
یونگ نخستین بار اندیشه خود را درباره ضمیر ناآگاه نژادی یا جمعی با بررسی رؤیاها توسعه داد و آن را با قیاس با تکوین بدن تأیید کرد. قیاس تحول ذهن یا جسم، بر مبنای تبارنمایی، در همان سال ۱۸۶۶ توسط هاکل در ریخت شناسی عمومی انجام گرفت: «زندگی روانی انسان به طور کامل از همان قوانین زندگی روانی جانوران دیگر تبعیت می کند… مانند تمام پدیده های پیچیده در ارگانیسم های عالی، ذهن را نیز به مثابه پیچیده ترین و عالی ترین کارکرد در میان همه… فقط با مقایسه آن با پدیده های ساده تر و کمتر کامل از همان نوع در میان جانوران پست تر و با دنبال کردن گام به گام تحول تدریجی آن می توان درک کرد. در اینجا نه تنها به تحول زیست مندانه بلکه باید به تحول تبار زایشی نیز بازگردیم».
ویلهلم پریر که در بیست و هفت سالی که هاکل در دانشگاه بنا بود. در آنجا استاد فیزیولوژی بود.آرای هاکلر را به فیزیولوژی کودکان گسترش داد. وی در مقدمه نخستین ویرایش از ذهن کودک (۱۸۸۲ ) نوشت:
«ذهن کودک نوزاد، شبیه لوح سفیدی نیست که جوانی نخست تأثرات خود را بر آن بنگارند… بلکه مانند لوحی است که در همان پیش از تولد نشانه های ناخوانا، حتی غیرقابل شناخت و نادیدنی بسیار، آثار انطباع بی شمار حواس در نسل های دیرپای گذشته، بر روی آن نگاشته شده است». پریر در بسط مفهوم به جنبه های خاصی از ذهنیت، از جمله حافظه، از هاکل نیز پیشتر رفت، همان کاری که بعداً یونگ نیز انجام داد. پریر نوشت «من حافظه ای را [حافظه شخصی] می نامم که برخلاف حافظه تباری، یا غریزه، حافظه نژادی که حاصل وراثت آثار تجربیات فردی نیاکان است، به وسیله تأثرات شخصی، رویدادها، تجربه تشکیل شده است».
شاید پریر در دوران خود تنها نویسنده ای نبوده که اعتقاد داشته است که زندگی روان، براساس قانون تبارنمایی، از همان قوانین حاکم بر تحول آن به مثابه زندگی جسم پیروی می کند، اما ذهن کودک وی، کتابی مؤثر، تحلیلی پیشرو از روانشناسی کودک بود. ممکن است یونگ در سال های شکل گیری خود آن را خوانده باشد و البته یونگ مانند بسیاری دیگر از معاصران خود ممکن است کتاب های هاگل را نیز خوانده باشد. هر چه باشد، برای خود تاریخ بعدی جنین شناسی اهمیت اساسی داشت که هانس اسپمان که مقدر بود در نخستین ربع قرن بیستم آزمایش هایی را روی لقاح جنینی انجام دهد که برای توسعه بعدی جنین شناسی بسیار سرنوشت ساز بود. ذهن کودک را خواند. اسپمان به ویژه در خودزیستانه خویش گفته است که نخستین بار در نتیجه خواندن ذهن کودک به زیست شناسی جذب شده است. طرفه اینک همان نظراتی که به دلیل پذیرش نظریه تبارنمایی از جانب یونگ به روی روانشناسی تأثیری به سزا داشتند، مقدر بود به تحلیلی تجربی نیز منتهی گردند که سرانجام این مفهوم را در خود زیست شناسی از میان بردند.
{ ژان آپنهیمر، ترجمه ابوالفضل حقیری قزوینی (فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول ۱۳۸۵) }

پی نوشت:
۱٫ Theort of recapitulation
۲٫ Ernst Heinrich Haeckel
۳٫ Cntogeny
۴٫ Phylogeny
۵٫ Origin of Species
۶٫ از ترجمه نورالدین فرهیخته، انتشارات زرین، انتشارات نگارستان کتاب،چاپ اول ناشرین، ۱۳۸۰ ، ص ۳۹۹٫

منابع:
۱٫ فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول ۱۳۸۵

مطالب مرتبط