غرب شناسی غیرتحلیلی غیرانتقادی!

۱) در مباحث غرب‎شناسی در ایران، متأسفانه تاکنون یک مجموعه‎ منسجم و مرتب طبق یک متد خاص تحقیقی یا یک دایره‎المعارف حجیم و عمیق با معیارهای معتبر علمی تألیف نشده است. ما اکنون با مجموعه کتب، مقالات پراکنده و متنوعی مواجهیم که تحت عنوان غرب‎شناسی چاپ شده است و بر فرض محال درست بودن تمامی مطالبشان و صحه گذاشتن بر عمیق بودن تحقیق و پژوهش‎های مطرح شده در آن‎ها، بازهم مخاطب به درک جامع، کافی و علمی از غرب نخواهد رسید.
۲) در ایران، چندگروه مدعی شناخت غرب و دارای کرسی‎های غرب‎شناسی هستند و جالب آن است که هر گروهی، گروه دیگر را به این قضیه متهم می‎کند – به زعم خودشان – که آن گروه یا گروه‎های دیگر اصلا غرب را نمی‎شناسند و شناخت آنان از غرب، صوری، سطحی، تک‎بعدی، تقلیدی، تعصبی، التقاطی و ناشی از کم‎سوادی و بدفهمی و… است.
۳) هر نوع بینش و شناختی که هریک از این‎گروه‎ها درباره غرب ارایه می‎کنند، مقدمه یک نوع برخورد، مواجهه و دیدگاه برای مخاطبانشان خواهد شد. هرطور که شما غرب را تعریف، تبیین، نقد و شناسایی کنید، له یا علیه آن موضع‎گیری می‎کنید و جبهه خواهید گرفت. جالب آن‎که در مورد خود غرب که آیا یک کل است؟ آیا قابل تجزیه و تقسیم به قسمت‎های مختلف است؟ آیا بخشی از تمدن و فرهنگ و علم آن – اگر خوب باشد – قابل الگوبرداری است؟ و… این‎گروه‎ها با هم اختلاف‎نظر دارند، یعنی در این کلیات نیز نظر واحد و تفاهم و تعاملی وجود ندارد، چه برسد به مسایل دیگر.
۴) هرکدام از این جریان‎ها یا گروه‎ها یک نوع تلقی خاصی از «اسلام» نیز دارند. بنابراین، تلقی خاص از غرب و پس از آن اسلام، باعث می‎شود که بحث اسلام و غرب و تمامی ملزومات و موضوعات مطرح شده در این موارد، محل اختلاف‎نظر باشد.
۵) تا آن‎جا که بنده اطلاع دارم، نگاه غالب فعلی ما در غرب‎شناسی، یک نگاه فلسفی بسیار ناقص است که هرکدام از این گروه‎ها، یک یا چند مکتب یا سنت فلسفی را پذیرفته‎اند و اشاعه می‎دهند و در عین حال که بررسی فلسفه‎های غرب بسیار بنیادین، لازم، مفید و راه‎گشاست، اما کافی و جامع نیست و ما به یک شناخت همه‎جانبه و متوازن در سطوح مختلف علمی و معرفتی نیازمندیم. کما این‎که در هر گروه، همان نگرش خاص فلسفی، درست و کامل تلقی می‎گردد. ما در شناخت غرب با چند دیدگاه فلسفی در ایران مواجهیم که زمانی در غرب به علل یا دلایلی مطرح بوده یا هست و نه بیش از این! بنابراین چقدر این بحث‎ها و دعواها گره از کار فرو بسته ما می‎گشاید و چقدر مشکلات ما را حل خواهد کرد، خود محل تأمل جدی است! اصلا این‎که چقدر این دغدغه‎ها و موضوعات که از فرهنگی دیگر می‎آید، پاسخگوی مشکلات فرهنگی ماست، محل بحث است. لذا اولا: شناخت و بررسی کلیات فلسفه غرب به‎طور منصفانه، کامل و بدون حب و بغض در ایران فراهم نیست؛ چه رسد به نقد و واکاوی دقیق و عمیق آن‎ها. ثانیا: این نگاه غالب فلسفی – خواسته یا ناخواسته – عرصه را برای بررسی و تحقیق در مورد دیگر علوم مرتبط با غرب، تنگ کرده است.
به‎عنوان مثال: آقای عبدا… شهبازی – محقق و نویسنده فرهیخته زمان ما – در جایی آورده است: «… در واقع علت تفوق غرب، تحولاتی بود که در قرن شانزدهم آغاز شد. این تحولات، تحولات فکری و تحولات رنسانس نبود، بلکه به علت آن «فرادستی» است که غرب از سفر کریستف کلمب و کشف تازه آمریکا دارد. مشکل اساسی ما ضعف اجتهاد فکری در زمینه اندیشه نظری است؛ ضعف «شناخت تاریخی» نسبت به خودمان و غرب؛ نشناختن علل تحولاتی است که در دنیای جدید و صدساله اخیر، به‎طور مکرر تکرار شده است.» این نظر فقط به‎عنوان مصداقی آورده شد. بدین منظور که ما باید در مورد غرب و مسایل زیادی که پیرامون آن قرار دارد، نظرهای مختلفی را در علوم مختلف بررسی، نقد و تنقیح کنیم. به‎نظر می‎رسد در مورد علوم انسانی همچون هنر، تاریخ، علوم اجتماعی و… ظلمی صورت گرفته، به‎طوری که حق ایشان در شناسایی بخشی از غرب ادا نشده است.
۶) آن‎چه که ما تحت عنوان غرب و غرب‎شناسی از آن یاد می‎کنیم، غالبا «ترجمه» است. برخلاف غربیان که به دیار شرق آمده‎اند و خود شخصا و حضوری کار و تحقیق کرده‎اند؛ ما به ذکر ترجمه حرف‎های خود آن‎ها در سطح زیادی بسنده کرده‎ایم که در کنار مزایای بسیار خوب آثار ترجمه‎ای، مضرات آن را نیز در پی داشته است. عجیب‎تر آن‎که ما بخشی از مهم‎ترین آثار متفکرین غرب و معتبرترین آثار نوشتاری غرب را هنوز ترجمه نکرده‎ایم! یعنی همان دید ترجمه‎ای ما هم «ناقص» و نیازمند کامل کردن و بسط دادن است و مطلب تأسف‎بارتر آن‎که میزان قابل توجهی از مکتوبات ترجمه‎ای ما، سطحی، شتابزده، با جاافتادگی‎های بسیار و نشانی از عدم فهم حرف نویسنده، از طرف مترجم است.
۷) گروهی از علاقه‎مندان و مشتاقان به غرب، بیشتر آثاری درباره فلان متفکر را می‎خوانند تا آثار خود آن متفکر را و این باعث شناختی دست چندمی و گاه آمیخته با تأویل‎ها و برداشت‎های شخصی نویسنده خواهد بود. در عین حال که خواندن بعضی از این کتاب‎ها که درباره فلان متفکر بزرگ نوشته شده است، انصافا ارزشمند، پرثمر و گران‎بار است، لکن «محدود شدن» در این روش نیز ناصواب است.
۸) نقد و بررسی افکار متفکران و بزرگان غرب در ایران، کار «اصلی» و «جدی» به حساب نمی‎آید. حتی برخی از بزرگان این وادی از مرز فکری یک یا چند متفکر عبور نکرده‎اند و حیرت‎آور است که در ایران هم گروهی به مقلدان یا متأثران فکری فلان متفکر یا فلان حلقه فکری غرب مشهورند و صد البته که در بسیاری از موارد، این منسوبات و مشهورات درست هم هست!
۹) ترجمه‎کردن در ایران بعضا شخصی، پراکنده، بدون نظام‎بندی و اولویت‎بندی است؛ حال آن‎که همان‎طور که ترجمه کردن آثار بزرگان غرب لازم به‎نظر می‎رسد، با توجه به امکانات و نیازمندی‎های ما، اولویت‎بندی ما هم بسیار مهم است. لکن این اولویت‎بندی، نظم‎بخشی، سیستم‎دهی، نکته‎سنجی و گزیده‎خواهی در ترجمه برخی از آثار ما کم‎رنگ است. چرا ما به‎سمت ترجمه برخی آثار می‎رویم و چرا به‎سمت ترجمه برخی دیگر از آثار دیگر نمی‎رویم؟
این یک سؤال جدی است. اما عملکرد مترجمان و روشنفکران ما در این‎زمینه، نشانی از دغدغه جدی ایشان ندارد. اساسا مطالعه عملکرد و رویکرد خود مترجمان و روشنفکران ما در شناساندن بخشی از غرب به مجامع علمی و فرهنگی خود، می‎تواند مایه یک تحقیق عمیق و وسیع در شناخت ما از روشنفکران و چگونگی تحقیقات مکتوب غرب‎شناسی در ایران باشد.
۱۰) غالبا غرب‎شناسی در ایران توصیفی است غیرتحلیلی و غیرانتقادی! در غرب‎شناسی باید استقلال فکر داشت، به‎خود متکی شد و فراتر از ترجمه رفت و حداقل به حاشیه‎نویسی و نقد منصفانه روی آورد. با فراگیری غرب باید فراتر از روش‎ها و بحث‎های غرب، مبتکر و خلاق بود و در نظر داشته باشیم با ارج نهادن به تلا‎ش‎ها و تحقیقات عظیم و شگرف غرب، «گاه» غربیان در تشخیص و تبیین و تفسیر مسایل ناتوانند. البته با توجه به موضوع بحث این «گاه» ممکن است به «همیشه» تبدیل شود، لذا باید از حالت مفتونی و شیفتگی درآمد و بر کرسی تفکر و تدبیر و نقد تکیه زد.
۱۱) باید از تجربیات تلخ غرب در مورد شرق‎شناسی درس گرفت و در غرب‎شناسی اشتباهات آن‎ها را در شرق‎شناسی، تکرار نکنیم. دخالت تعصب، حب و بغض‎ها در تحقیقات، سطحی‎نگری، شتاب‎زدگی، حکم کلی صادر کردن و فسادی را تعمیم به کل‎دادن و… همان افراط و تفریط‎هایی را می‎آفریند که به آن مبتلا بوده‎ایم و امیدواریم از بند آن برهیم.
۱۲) بنابر تقسیم پروفسور مولانا، غرب‎شناسی در ایران با چهار مرحله همراه بوده است. اولین دوره، مرحله «شیفتگی» است که از اواسط قرن نوزدهم شروع شد و تا انقلاب مشروطه و جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه ادامه پیدا کرد. دومین دوره، مرحله «فریفتگی» است که با سقوط قاجار و ظهور سلسله پهلوی و گرایش فوق‎العاده وسیع به غرب شروع می‎شود و این فریفتگی، بعدهای غربی دست‎راستی و دست‎چپی یا لیبرالی و سوسیالیستی دارد. دوره سوم، مرحله «بازندگی» است و ایران کاملا خود را در تله غرب و در دو قطب غرب و شرق آن‎ جای داده است. با سقوط رژیم سلطنتی و پیروزی انقلاب اسلامی، با از هم پاشیدگی شوروی و ضربه‎های محکمی که به ایدئولوژی‎های غرب وارد شد و با ظهور بحران‎های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مرحله چهارم که «آشفتگی» باشد، شروع می‎شود و غرب‎شناسی در ایران اکنون در این مرحله است، ولی البته سعی دارد تا خطوط شناخت صحیح غرب را پیدا و ترسیم کند.

منبع: هفته نامه پنجره ۱۳۸۸ شماره ۶
نویسنده : احسان خسروجردی

مطالب مرتبط