جنگ از نگاه مغلوب

اصولاً روایت جنگها اهمیت خاصی دارد؛ چه از زبان فاتحان و چه از زبان مغلوبان.

مطلب حاضر بررسی اجمالی‌ای است از تولید یک فیلم در آلمان به نام «رز سفید». این فیلم به روایت گوشه‌هایی از حرکت و مقاومت مردم آلمان علیه نظام هیتلری می‌پردازد.

سه‌شنبه ۱۸ فوریه ۱۹۴۳، دانشگاه مونیخ، آلمان‌‌‌‌ ـ‌ دانشجویان و استادان در حال خروج از کلاسها و سمینارها هستند. تالار اصلی دانشگاه به مرور از دانشجویان پر می‌شود. کسی خبر ندارد تا چند دقیقه دیگر، بارانی از اعلامیه‌های ضد نازی بر سرشان می‌بارد. سوفی و‌هانس به سرعت اعلامیه‌های ضد نازی را در سراسر راهروها می‌‌ریزند. آنها زمان کمی دارند و باید خیلی زود تا کسی بویی نبرده کارشان را تمام کنند. اما هنوز چند اعلامیه در چمدان مانده بود و نگه داشتن آنها اصلاً به صلاح نبود. سوفی به طبقه بالای تالار اصلی دانشگاه می‌رود و اعلامیه‌ها را از آن بالا بر سر دانشجویان می‌ریزد، غافل از آنکه ژاکوب اشمیت، عضو حزب نازی، ناظر اوست. درها بسته می‌شود و گشتاپو با راپورت اشمیت به سرعت سر می‌رسند. هنوز برای فرار وقت باقی بود اما چرا سوفی و‌هانس نگریختند؟ شجاعت باعث این حرکت اعتراضی بود یا حماقت؟ کسی نمی‌داند. ژاکوب اشمیت، قهرمان نازیها شد و پس از دستگیری این دو تن که از اعضای گروه دانشجویی «رز سفید» بودند، در راه‌پیماییها و رژه‌ها از او تجلیل می‌شد.

سطور بالا، خلاصه داستان فیلم‌ «رز سفید» به کارگردانی فیلمساز آلمانی، مایکل ورهون است که بر اساس ماجرای جنبش مقاومت دانشجویی، موسوم به «رز سفید»، در سال ۱۹۸۲ ساخته شد.
ورهون متولد سال ۱۹۳۸ در برلین و دارای مدرک پزشکی است. وی نخستین کارگردان ‌آلمان غربی است که در میان تقلای آلمانیها برای انکار یا فراموشی گذشته‌ای نه‌چندان دور، با ساختن فیلم «رز سفید»، کوشید برای بیان حقیقت و نمایش مقاومت مردم آلمان در برابر هیتلر و حکومت خودکامه‌اش، برخلاف جریان، حاکم حرکت کرده و نگرش سایر مردم دنیا به‌خصوص اروپاییان را مبنی بر اینکه همه آلمانیها هم‌دست هیتلر بودند، تعدیل یا اصلاح کند. وی در فیلم دیگرش به نام «دختر نحس»، کتمان حقیقت توسط جامعه کنونی آلمان را صریح و بی‌پرده به مخاطب نشان می‌دهد. و‌ِرهون در انتخاب بازیگران «رز سفید»، دقت بی‌نظیری به عمل آورد تا جایی که ل‍‌ِنا اشتولز در نقش سوفی اسکول و وولف ک‍ِسلر در نقش‌هانس اسکول، صرف نظر از گریم برای فیلم، شباهت زیادی به‌هانس و سوفی اسکول واقعی داشتند. بخش اعظم صحنه‌های فیلم در «باواریا» تصویربرداری شد؛ اکثر مردم این منطقه کاتولیک هستند و طبق اسناد تاریخی و روایت خود فیلم، اعضای گروه «رز سفید» با الهام از معتقدات مذهبی و وجدان بیدار اجتماعی خود، دست به تشکیل گروه زیرزمینی زده و اعلامیه‌های روشنگرانه‌ای را علیه نظام هیتلری چاپ و به شیوه‌ای ابتکاری پخش می‌کردند.
نشریه نیویورک‌تایمز در نقد فیلم «رز سفید» آورده است:
«مایکل ورهون سعی کرده همان طور که آن جوانان مقتول آلمانی، با اخلاص و از روی صداقت پیام خود را به مردم رساندند، روایتی صادقانه و معقول را برای مخاطب امروز بیان کند. او به زبانی ساده و صریح، داستان شورانگیز رشادتهای ناراضیانی را به تصویر می‌کشد که جان خود را برای نشر ادبیات ضد نازی در مونیخ در سال ۴۳ـ‌۱۹۴۲ به خطر انداخته و سرانجام نیز گردن خود را به تیغ گیوتین سپردند. روایت و‌ِره‍ُو‌ِن از سوفی دارای محتوایی غنی و دلنشین است. فضای خفقان‌آوری که با حضور مأموران اس. اس در تالارهای سخنرانی بر همه جا حاکم شده، برای بیننده امروزی به خوبی قابل لمس است و استادانه‌تر از همه اینها صحنه‌ای است که یکی از سخنرانان نازی در دانشگاه به دختران توصیه می‌کند به جای تحصیل در دانشگاه در خانه بمانند و انرژی خود را صرف زایش و پرورش پسرانی قوی برای رایش سوم کنند! و چه آشوبی که بعد از این حرفهای احمقانه به پا نخاست! و آن گاه در آخرین نمای فیلم، دوربین بر عکسهای شهیدان واقعی زوم می‌کند و فیلم به پایان می‌رسد.»
«رز سفید» چیست و چرا مایکل ورهون به بهانه حقیقت‌گویی به سراغ چنین سوژه‌ای رفته است؟
صرف نظر از علل و اسباب واقعی تاریخی که باعث روی کار آمدن نازیسم در آلمان به رهبری هیتلر شد، و تحلیلهای متعددی که برای ظهور این پدیده دردناک ضد بشری آورده‌اند، آن گونه که از شواهد پیداست و مقامات آلمانی نیز بدان اذعان دارند، به استثنای مقاومت برخی از شخصیتهای کلیسا و اقدامات پراکنده فردی که نقطه اوجش سوء قصد به جان هیتلر در بیستم جولای ۱۹۴۴، توسط جمعی از افسران آلمانی به رهبری ک‍ُنت اشتافن‌برگ بود، مقاومت مردمی یا اعتراض سازمان‌یافته‌ای علیه نظام هیتلری در آلمان وجود نداشت. ویلی برانت، صدر اعظم اسبق آلمان، اطلاق واژه «جنبش مقاومت» در مورد مردم آلمان را گمراه‌کننده و نادرست دانسته، می‌گوید: «مقاومت در حدی که شایسته چنین واژه‌‌ای باشد وجود نداشت و همان اندک موارد نیز به سرعت شناسایی شدند.»
فعالیت گروه «رز سفید» از این جهت درخور توجه است که برخلاف انتظار گشتاپو و تصور مردم آن زمان، به هیچ وجه به تحریک یا حمایت گروههای خارجی، به ویژه بلشویکها، انجام نمی‌شد.
اعضای گروه رز سفید اندک بودند. ‌هانس اسکول و آلکساندر اشمورل دانشجویانی بودند که در پزشکی، موسیقی، هنر، الهیات و فلسفه، از علایق و آرمانهای مشترکی برخوردار بودند و تنفر از هیتلر، رایش سوم و گشتاپو نیز به تدریج به مشترکاتشان افزوده شد. کریستوف‌ِ پرابست (سرباز جنگ‌دیده) و ویلی‌گراف (دانشجوی رشته پزشکی و کاتولیک مؤمنی که هرگز به تشکیلات جوانان هیتلر نپیوست) و سپس سوفی اسکول نیز که به تحصیل در رشته فلسفه و زیست‌شناسی می‌پرداخت به حلقه اولیه پیوستند و بدین ترتیب با کمک و همیاری کورت هیوبر، استاد فلسفه، هسته اصلی «رز سفید» را تشکیل دادند.
هانس و آلکس (آلکساندر)، پیش از پیوستن سایر اعضاء به حلقه خود، خود سه اعلامیه را نوشته و تکثیر کردند.
آنها از سکوت مردم آلمان و عدم مبارزه با رایش سوم به‌شدت انتقاد کرده و مقاومت منفی را تنها راه سقوط دولت نازی می‌دانستند. گروه «رز سفید» تنها با استفاده از یک دستگاه تکثیر دستی، اعلامیه‌هایشان را چاپ کرده و سپس از طریق صندوقهای پست در مناطق جنوبی آلمان، آنها را برای دانشمندان، پزشکان و صاحبان اماکن عمومی ارسال می‌کردند. تهیه تعداد زیادی تمبر و پاکت نامه سوء ظن افراد بسیاری را برمی‌انگیخت و تهیه کاغذ نیز مشکل بزرگ‌تری بود، اما آنان تمام خطرات را به جان خریده بودند. چندین بار‌هانس، آلکس و ویلی در نیمه‌های شب بر دیوارهای خانه‌های خیابان لود ویگ اشتراوس، از خیابانهای اصلی مونیخ در نزدیکی دانشگاه، با رنگ و قیر شعارهای «مرگ بر هیتلر»، «آدمکش حرفه‌ای»، «آزادی» و… را نوشتند و صلیبهای شکسته‌ای را که روی آنها علامت ضربدر بود می‌کشیدند. این کار بسیار خطرناک بود چرا که پلیس و سایر مأموران امنیتی در خیابانهای مونیخ دایما‌ً در حال گشت‌زنی بودند.
علت اینکه چرا سوفی و‌هانس اسکول، روز سه‌شنبه ۱۸ فوریه ۱۹۴۳، چمدانی پر از اعلامیه را به دانشگاه آورده، محتویاتش را در راهروها و تالار اصلی آن ریختند اما به رغم داشتن فرصت کافی، نتوانستند از مهلکه بگریزند، همچنان در پرده‌ای از ابهام باقی مانده است. به دلیل زیرزمینی بودن فعالیتهای این گروه و اعدام همه اعضای آن، مدارک موثق و کافی در مورد جزئیات اقدامات این گروه در دست نیست. مایکل ورهون نیز با استناد به اندک اطلاعات موجود و شهادت چند تن از اقوام آن افراد، داستان فیلم را ساخته ومنتهای تلاش خود را کرده تا به واقعیت پایبند بماند.
اعلامیه‌های گروه «رز سفید» صرفا‌ً حاوی پیامهای سیاسی نبود». آنها طی این اعلامیه‌ها، به تحریف میراث فرهنگی آلمان به دست نازیها نیز اعتراض می‌‌کردند [کاری که رژیم عراق در ملحق کردن بخشی از سرزمین ایران و کشور کویت به خود انجام داد و با تحریف تاریخ و طرح ادعاهای واهی، اذهان مردم این کشور را مشوش کرد]. نازیها برای مستند ساختن ایدئولوژی سیاسی خود، ادبیات کلاسیک را زیربنای ارزشهای لیبرالی اومانیستی قرار دادند. آنها بیش از هر کس، از نظریات گوته و شیلر در ادبیات، و از لایب‌نیتس و هگل در فلسفه، برای توجیه شعارها و پیامهای سیاسی حزب خود بهره‌برداری کردند.
اهمیت فعالیتهای گروه «رز سفید» تنها از این جهت نبود که آراء و عقاید دانشجویان و استادان را علیه هیتلر بسیج می‌کرد بلکه از جهت اعتراضی نمادین در دوره‌ای بود که اکثر مردم از نازیها حمایت کرده و خطاهایشان را نادیده می‌گرفتند (مقاومت از نظر قانونی و از دیدگاه عموم مردم یک عمل خیانتکارانه محسوب می‌شد.) از سوی دیگر، معدود بودن مقاومتها و اعتراضهای قاطعانه در سالهای ۴۵‌‌ ـ‌ ۱۹۳۳، بر جایگاه و اهمیت والای اقدامات گروه رز سفید می‌افزود.
ارزش چنین اقدامات نمادین از زمان جنگ جهانی دوم به این سو کاهش نیافته است. جاذبه فعالیتهای گروه «رز سفید» برای نویسندگان و هنرمندانی که تمایل دارند «این زخم را تازه نگه دارند» ـ آن هم در فضایی که طبق تحقیقات به عمل آمده کسانی که حاضر به شنیدن داستانهای مقاومت در برابر هیتلر باشند بسیار اندک هستند‌ ـ‌ بیانگر نگرش جهانی و عالم‌گیر چنین نویسندگان و هنرمندانی است. پیش از این دیدگاه عمومی حاکم بر آلمان، به ذکر افتخارآفرینی و شجاعت سربازان آلمانی، بازسازیهای پس از جنگ، نظام تأمین اجتماعی و پیشرفت صنعت خودروسازی گرایش داشته است.
در دوران نازیها، دانشگاههای آلمان روزگار سیاه و غم‌انگیزی را سپری کردند. در فیلم نیز آمده است که عضو هیئت علمی دانشگاه، یونیفرم نازی بر تن دارد! پیش از این دانشگاههای آلمان، زادگاه آزادی بحث و تحقیق بودند. دانشجویان می‌توانستند موضوعات مورد علاقه خود را مطالعه کنند و انتخاب موضوع تدریس برای اساتید نیز، آزاد بود. دانشگاههای برجسته آمریکا مانند‌هاروارد، ییل و پرینستون از دانشگاههای آلمان الگوبرداری کردند. اما در دهه ۱۹۳۰ تحولاتی در دانشگاههای آلمان پدید آمد.
نخست آنکه، آنها ناچار شدند با ایدئولوژی سیاسی نازی، هم‌صدا شوند. در این دوره و تحت همین شرایط است که نشریات و مکتوباتی در تمامی رشته‌ها، برای توجیه و تحریف تاریخ انتشار می‌یابند، مطالبی نظیر اینکه قبایل ژرمن، پیشتازان عالی‌ترین فرهنگ شناخته‌شده بشری هستند؛ فردریش شیلر ـ نمایشنامه‌نویس‌ ـ‌ تصویرگر ظهور نازیسم است؛ شکسپیر، یک نمایشنامه‌نویس اسکاندیناویایی است. نویسندگان این مطالب برای کار خود سه انگیزه داشتند: نخبه‌گرایی (اعتقاد به فاشیسم)، فرصت‌طلبی‌(برای کسب مقام و قدرت) و حفظ موقعیت (به‌دلیل ترس از دست دادن شغل خود).
بحث درباره «گفته‌های جنگ پس از جنگ»، فارغ از احساسات زمان جنگ، همواره در میان ملتها و دولتهای غالب و مغلوب مطرح بوده است. به طور طبیعی، هیچ دولت و ملتی را نمی‌توان یافت که به دنبال کسب پیروزی در هر زمینه‌ای به‌خصوص پیروزی در میادین جنگ، از ذکر رشادتهای سربازان خود و پاس‌داشت یاد و خاطره مقتولان امتناع کند. لازم به توضیح نیست که برای تجلیل، تکریم و یادآوری فداکاریها و دلاوریهای مقتولان و کهنه‌‌سربازان بازمانده، می‌توان از قالبهای متعدد ادبی، هنری و فرهنگی بهره جست. دولتهای فاتح دو جنگ اول و دوم جهانی، حتی لحظه‌ای در زنده نگه داشتن خاطرات این جنگ‌ ـ‌ به ‌رغم گذشت چندین دهه‌‌ ـ‌ غفلت نورزیدند حال دیگر نیازی به ذکر آثار هنری، ادبی و سینمایی ساخته‌شده در این زمینه از سوی فاتحین نیست. اما مغلوبین در انتقال روایت جنگ به نسلهای بعد از خود، چگونه عمل می‌کنند؟ به طور قطع، روایت‌ِ تلخی‌ِ شکست برای آیندگان ـ‌ به‌خصوص که مقصر اصلی مغلوب شده است‌ ـ‌ کار دشواری است.
برای آنکه بدانیم آلمانیها چگونه با قضیه شکست خود کنار آمدند، نقد کوتاه کتاب «داستانهای جنگ: در جست‌وجوی گذشته‌ای قابل استفاده»، نوشته رابرت میلر، مورخ آلمانی، را ارائه می‌کنیم.
این کتاب با ضمیمه‌ جذ‌ّاب و بدیعی به بحثهای چندین ساله در مورد نحوه غلبه مردم و دولت آلمان بر گذشته خود و رفع و رجوع وقایع و خاطرات دوران حکومت نازیها می‌پردازد. دانش‌پژوهانی چون تئودور آدورنو، آلکساندر و مارگارت میشر لیخ، در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، برای نخستین بار مطرح کردند که مردم آلمان غربی، برای سبک کردن بار سنگین شکست مفتضحانه آلمان در جنگ جهانی دوم می‌کوشند گذشته خود و حمایت از نازیها را در فرآیند‌ِ «فراموشی ارادی» یا «یادآوری گزینشی» قرار دهند. میلر با رد نظر افراد فوق‌الذکر را مبنی بر سکوت مردم آلمان غربی در نخستین دهه‌های بعد از جنگ جهانی دوم، منتفی دانسته و معتقد است آنان که دستی بر قلم داشتند با بازنمایی دقیقی از نظام مخر‌ّب توتالیتری حاکم بر روسیه و ستمهایی که این حکومت بر قلمروهای تحت اشغال خود روا داشت، به نوعی در صدد بودند تقصیر آلمان در جنگ و جنایتهای نازیها را کوچک شمارند. تلفاتی که روسها بر جمعیت آلمان وارد کردند از تلفات مردم آلمان به دست نازیها کمتر نبود. اهل قلم، داستانها و مصیبتهای دو گروه از مردم آلمان را که در پایان جنگ جهانی دوم قربانی شده بودند، به طور گسترده‌ای منتشر کردند. این دو گروه عبارت بودند از رانده‌شدگان (اتباع آلمانی‌‌ِ ساکن شرق آلمان که به وسیله ارتش سرخ بیرون رانده شدند) و اسرا (سربازانی که در اردوگاه اسرا در شوروی نگهداری می‌شدند و تعدادشان بالغ بر چند میلیون نفر بود). میلر چنین توضیح می‌دهد که مردم آلمان با تعریف و بازگویی ماجرای اذیت و آزارهای این دو گروه از مردم، می‌توانستند درباره پایان دوره‌ رایش سوم، بدون آنکه مسئولیتی در ایجاد و ریشه‌های آن متوجه آنها باشد، صحبت کنند.
میلر اظهار می‌کند که یادآوری گزینشی، در سالهای نخستین دولت‌ِ پس از جنگ، آغاز شد. گرچه دولت ائتلافی کونراد آد‌ِنویر، صدر اعظم آلمان، از یادآوری سالهای حکومت نازیها طفره نمی‌رفت اما جنگ هیتلر را به گونه‌ای معرفی می‌کرد که هیچ یک از طرفهای متخاصم در پایان آن پیروز نبودند. بدین ترتیب، آلمان غربی توانست هویت ملی جدیدی برای خود بسازد و گذشته را این گونه به تصویر بکشد که عوامل طراحی و اجرای جنایات حکومت آلمان تنها جمعی از مردان تشنه قدرت بودند که با عمل خود، آلمان را (به‌ویژه میلیونها مرد بی‌گناه را با فرستادن به قتلگاهشان در جبهه‌ها) به تباهی کشاندند. به قول میلر، ترسیم مرزی روشن‌ بین نازیهای شرور در سطوح بالای دیکتاتوری و مابقی جمعیت آلمان، موضوع دست داشتن عموم مردم در جنایتهای نازیها را کم‌رنگ و قربانی شدن اسرا و خانواده‌های آواره شرق آلمان را پررنگ می‌نمود. علاوه بر این، دولت آدنویر، با درشت‌نمایی درنده‌خویی و خشونت روسها در بیرون راندن میلیونها آلمانی از شرق، این ادعای متفقین را که آلمان تنها مقصر و جنایتکار جنگ است، تعدیل می‌کرد. در ارائه تصویر تباهی و فلاکت آلمانیها پس از جنگ، میلر بر چهار عامل تأکید می‌کند: پارلمان، رسانه‌ها، مورخان و فیلمسازان. او برای مورخان برجسته‌ای که با بنا کردن هویت جدید آلمان حول یک تاریخ مشترک آکنده از درد و رنج، نقشی خطیر ایفا کردند، جایگاه ویژه‌ای قائل است. وی معتقد است که آنها با رواج داستانهای سبعیت آسیایی‌ها، مغولها و دله‌دزدها (اشاره به روسها) در رفتار خود نسبت به مردم آلمان و به‌خصوص در تعرض به زنان آلمانی، ضمن طرح این تألمات در برابر فاتحین، حماقت متفقین را در سکوت در برابر وحشیگری متفق شرقی خود با ظرافت تمام به رخ آنان می‌کشیدند.
کتاب میلر از آن نظر حائز اهمیت است که تلاش مردم و دولت آلمان در نخستین سالهای پس از جنگ برای غلبه بر غرور، فاش شدن حیثیت پایمال‌شده و دستکاری ارتباط گذشته با نازیها را بیان می‌کند. در واقع، تأثیر و تبعات جنگ در آلمان، نحوه شکل‌گیری فرآیند خاطرات گزینشی با تأکید بر رنجهای مردم و قربانی شدن آلمانیها مضمون اصلی کتاب میلر را تشکیل می‌دهد.
به طور طبیعی، هیچ دولت و ملتی را نمی‌توان یافت که به دنبال کسب پیروزی در هر زمینه‌ای به‌خصوص پیروزی در میادین جنگ، از ذکر رشادتهای سربازان خود و پاس‌داشت یاد و خاطره شهیدان امتناع کند
نازیها برای مستند ساختن ایدئولوژی سیاسی خود، ادبیات کلاسیک را زیربنای ارزشهای لیبرالی اومانیستی قرار دادند. آنها بیش از هر کس، از نظریات گوته و شیلر در ادبیات، و از لایب‌نیتس و هگل در فلسفه، برای توجیه شعارها و پیامهای سیاسی حزب خود بهره‌برداری کردند.

منبع: ماهنامه سوره شماره۲۸
مترجم : ع . ف . آشتیانی

مطالب مرتبط