تحلیل کریستوفر لاش از جوامع معاصر بر اساس مفهوم نارسیسیسم (۲)

کریستوفر لاش، در صفحاتى از کتابش «فرهنگ خودشیفتگى: زندگى امریکایى در عصر کاهش انتظارات» نشانه هاى خودشیفتگى را در نوشته هاى بالینى متأخر توصیف مى کند. چکیده اش این است: «یقیناً تغییر جهت از روان شناسى غرایز به روان‌شناسى اگو، تا حدودى برخاسته از تصدیق این حقیقت است که بیمارانى که در دهه هاى ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ براى درمان مراجعه مى کردند، به ندرت «به بیماران عصبى کلاسیکى که فروید به طور همه جانبه توصیف مى کند شباهت دارند.» در بیست و پنج سال اخیر، بیماران مرزى، که داراى نشانه هاى کاملاً تعریف شده بیمارى نیستند بلکه با نارضایتى هاى گسترده به سراغ روانکاوان کنونى مى روند، بسیار فراوان شده اند. آنها از تثبیت فرساینده تشویش ها یا از تبدیل انرژى سرکوب شده جنسى به بیمارى هاى عصبى مزمن رنج نمى برند، بلکه از «نارضایتى هاى مبهم و پراکنده از زندگى» شکایت دارند و «احساس مى کنند که زندگى بى شکل شان عبث و بى هدف است.» او تجربه هاى ظریف و در عین حال احساس هاى نافذى از تهى بودن و افسردگى، «نوسان شدید میان ارج نهادن به خود» و «نوعى ناتوانى از سرکردن با آن» را بیان مى کند. او «احساس پربها دادن به خود را فقط با چسباندن خود به چهره هاى نیرومند و محبوب که پذیرش آنها را طلب مى کند و با آنها احساس حمایت شدگى مى کند» به دست مى آورد. هرچند وظایف روزانه اش را انجام مى دهد و حتى تمایز و تشخص کسب مى کند؛ اما خوشبختى از او مى گریزد و زندگى اغلب در جایگاه چیزى که ارزشى ندارد، به او ضربه مى زند. روانکاوى امروز بیشتر با شخصیت هاى آشفته و تحت تأثیر غرایز روبه روست و با بیمارانى سر و کار دارد که به جاى سرکوب یا والایش تعارض هایشان، آنها را به نمایش مى گذارند.

این بیماران مایل هستند نوعى کم عمقى در روابط عاطفى را حفظ کنند [یعنى از ایجاد روابط عاطفى عمیق مى هراسند]. آنها فاقد ظرفیت لابه و ماتم اند؛ زیرا خشم شدیدشان بر ضد چیزهاى محبوبى که از دست داده اند، بخصوص بر ضد والدین شان، مانع احیاى تجربه هاى شادمانه یا ذخیره سازى آنها در حافظه است… این بیماران اغلب گرفتار خودبیمارپندارى هستند و از احساس خلأ درونى شکایت دارند. در عین حال، توهمات «همه توانى» را رشد مى دهند و نیز این اعتقاد را که حق دارند دیگران را براى خشنودى خود استثمار کنند. عناصر عتیق، کیفرى و سادیستى در ابرمن این بیماران غالب است و سازششان با قواعد اجتماعى بیشتر از ترس مجازات است تا احساس گناه… «خودشیفتگى آسیب شناختى» که در این گونه اختلال شخصیت یافت مى شود باید گویاى چیزى درباره خودشیفتگى به عنوان پدیده اى اجتماعى باشد. مطالعات مربوط به این نوع اختلال هاى شخصیتى که در مرز میان بیمارى عصبى و بیمارى روانى قرار دارند اگرچه براى اهل درمانگاه نوشته مى شوند و ادعاى روشن ساختن مسائل اجتماعى و فرهنگى را ندارند اما گونه اى از شخصیت را توصیف مى کنند که باید بى درنگ به نحوى متقاعدکننده براى ناظران صحنه فرهنگ معاصر قابل تشخیص باشد و علائم آن این است: سهولت در اداره کردن تأثیراتى که روى دیگران مى گذارد؛ مشتاق ستایش و تحسین دیگران بودن اما تحقیرکننده کسانى که آنها را آلت دست مى سازد تا او را تحسین کنند؛ عطش سیرى ناپذیر براى تجربه احساسى تا با آن خلأیى را پر کند که همان ترس از پیرى و مرگ باشد» (همان: ۳۸-۳۶).

لاش با تکیه بر تحلیل هاى روانکاوانه ملانى کلاین از کودک خودشیفته و تعمیم آن به شخصیت خودشیفته معاصر، نتیجه مى گیرد که بیمار خودشیفته اگرچه مى تواند دیگران را تحت تأثیر قرار دهد، اما ارزش زدایى از دیگران همراه با فقدان کنجکاوى درباره آنها زندگى شخصى او را فقیر و بى محتوا کرده، احساس تهى بودن را تقویت مى کند.

او فاقد هرگونه تعهد و پیوند واقعى با جهان است و ظرفیت والایش اندکى دارد. از این رو، براى تحسین خود، به دیگران وابسته است و نوعى زندگى انگلى را ادامه مى دهد. از وابستگى عاطفى مى هراسد و از روابط شخصى خود به شیوه اى سرد سوءاستفاده مى کند و این روابط را پوچ و مصنوعى و غیرارضاکننده مى کند. تأثیرات ویرانگر خودشیفتگى در نیمه دوم عمر فرد خودشیفته بسیار مهم است. در جامعه اى که از پیرى و مرگ هراس دارد، پیرى سبب وحشتى خاص در کسانى مى شود که از وابستگى مى هراسند و به سبب اهمیتى که براى خودشان قائل مى شوند، تحسینى را که معمولاً از جوانان مى شود (از نظر زیبایى، شهرت و جاذبه) براى خودشان مطالبه مى کنند. براى فرد خودشیفته پذیرش این حقیقت که اکنون نسلى جوان تر از او از لذات زیبایى، قدرت، ثروت و خلاقیت بهره مند است، ناممکن است. به تعبیر کرنبرگ امکان این که فرد خودشیفته بتواند از طریق هم هویت شدن و مشارکت فزاینده با خوشبختى و دستاوردهاى دیگران، از زندگى خودش لذت ببرد به گونه اى تراژیک فراسوى ظرفیت هاى شخصیت خودشیفته قرار دارد. زیرا خودشیفته نمى تواند با کس دیگرى هم هویت شود مگر این که دیگرى را ادامه خودش ببیند و هویت دیگرى را محو کند. (همان: ۸۶).

به عقیده جول کول تشدید و تحریک خواست هاى کودکان به وسیله تبلیغات، غصب اقتدار پدر و مادر توسط رسانه ها و مدرسه و عقلانى شدن زندگى درونى همراه با وعده کاذب ارضاى شخصى، گونه جدیدى از «انسان اجتماعى» خلق کرده است که نتیجه اش نه یک بیمارى عصبى کلاسیک که در آن غرایز کودکانه به وسیله اقتدار پدرانه سرکوب مى شود، بلکه نسخه مدرنى است که در آن غرایز تحریک و منحط مى شوند و نه وسیله مناسبى براى ارضا مى یابند و نه شیوه هاى منسجمى براى کنترل. از همین روست که به تعبیر لاش، «فرد خودشیفته نخستین داوطلب روانکاوى پایان ناپذیر است.» زیرا در روانکاوى مذهب یا شیوه اى از زندگى را جست و جو مى کند و امیدوار است در روابط درمانى پشتیبانى بیرونى براى توهماتش درباره «همه توانى» و جوانى ابدى خودش بیابد. (همان: ۴۰).

«انسان روان شناختى» قرن بیستم که از اضطراب، افسردگى، نارضایتى هاى مبهم و حسى از خلأ درونى رنج مى برد، نه خواهان خود بزرگ سازى فردى است، نه طالب تعالى روحى بلکه خواهان آرامش ذهنى است در اوضاع و احوالى که بیش از پیش مخل این آرامش اند. از این رو نه کشیشان یا اندرزگویان مردمى… بلکه درمانگران هستند که متحد اصلى او در تلاش براى یافتن آرامش به شمار مى روند. او به آنان روى مى آورد به این امید که معادل مدرن رستگارى، یعنى «سلامت ذهن» را به دست آورد. درمان هم جانشین فردگرایى زمخت و هم جانشین مذهب شده است. (همان: ۱۳).

اما درمانگرایى به مذهبى جدید تبدیل نشده است. زیرا به عقیده لاش درمان از دو جهت ضد مذهب است. یکى این جهت که مدعى به کار بردن روش علمى شفا و معالجه است؛ اما جهت مهمتر این است که جامعه مدرن به هیچ آینده اى حواله نمى دهد و حتى وقتى هم که درمانگران از نیاز به «معنا»ى زندگى و «عشق» دم مى زنند آنها را صرفاً به عنوان وسیله ارضاى خواست هاى عاطفى بیمار تعریف مى کنند و به ندرت او را تشویق مى کنند که علایق و نیازهایش را تابع علایق و نیازهاى دیگران، یا آرمان ها و سنت هاى خارج از خودش کند؛ زیرا عشق به معنى «ایثار» یا معنا به عنوان «اطاعت از مشروعیتى عالى تر» براى سلامت و خوشبختى شخص مضرند و به حساسیت درمانى صدمه مى زنند. به تعبیر لاش، رهاسازى بشریت از چنین «ایده هاى از مدافتاده اى» از عشق و وظیفه، اکنون به مأموریت درمانگران پست مدرن تبدیل شده است. درمانگرانى که سلامت ذهن براى آنها به معناى سرنگونى همه ممنوعیت ها و ارضاى همه کشش ها و غریزه هاست (همان: ۱۳).

در عین حال، باید تأکید کرد که على رغم عطش فرد خودشیفته براى درمان، مقاومت ها و دفاع هایش مانع موفقیت روانکاوى مى شود. تهى بودن زندگى عاطفى اش مانع ایجاد رابطه اى نزدیک با روانکاو مى شود.

از فکرش در جهت طفره رفتن و نه کشف خود، استفاده مى کند. از این رو، بسیارى از روانکاوان به موفقیت روانکاوى بیمار خودشیفته بدبین اند.

 

سرچشمه هاى اجتماعى خود شیفتگى

کریستوفر لاش پس از توصیف نشانه ها و تبیین هاى بالینى پدیده خودشیفتگى، به تأثیرات اجتماعى در شکل گیرى خودشیفتگى معاصر مى پردازد. به عقیده او هر عصرى شکل خاص روان شناسى خود را پرورش مى دهد که در شکل اغراق آمیزش ساخت بنیانى آن را مشخص مى کند.

در زمان فروید، هیسترى ها و وسواس هاى عصبى، شاخص هاى بارز شخصیت بودند و این در پیوند بود با مرحله ابتدایى رشد سرمایه دارى که با پدیده هایى نظیر سرسپردگى تعصب آمیز به کار، تملک و سرکوب خشن جنسیت همراه بود. اما در زمان ما حالت هاى ماقبل اسکیزوفرنى، مرزى، یا اختلال هاى شخصیتى، همراه با خود اسکیزوفرنى توجه فزاینده اى را جلب کرده اند و نوع خاصى از شخصیت را شکل داده اند که خودشیفته نامیده مى شود (همان: ۴۲-۴۱).

 

ادامه دارد …

 

منبع:  روزنامه ایران ۱۳۸۷/۰۳/۲۲

نویسنده : عبدالکریم رشیدیان

 

مطالب مرتبط