شهسوار ایمان

داستان ابراهیم به روایت سورن کرکگور

مترجم: دکتر عبدالکریم رشیدیان

«و خداوند ابراهیم را امتحان کرد و به او گفت اسحاق، تنها پسرت را که دوستش می داری برگیر و به وادی موریه برو و در آنجا او را بر فراز کوهی که به تو نشان خواهم داد به قربانی بسوزان.»

ابراهیم ایمان داشت و شک نکرد، او به محال ایمان داشت. اگر ابراهیم شک کرده بود آنگاه کاری دیگر، کاری شکوهمند انجام می داد زیرا ابراهیم چگونه می تواند کاری که سترگ و شکوهمند نباشد انجام دهد! ما در کتاب های مقدس می خوانیم: «و خداوند ابراهیم را امتحان کرد و به او گفت ای ابراهیم، کجایی؟ و ابراهیم پاسخ داد: اینجایم.» سپس می خوانیم «ابراهیم بامداد پگاه برخاست» و شتابان بیرون شد بدان گونه که گویی به جشن می رود و صبح زود بود که به ارض موعود موریه رسید. او هیچ چیز به سارا، هیچ چیز به العازر نگفت. زیرا چه کسی می توانست او را بفهمد؟ آیا امتحان به واسطه همان طبیعتش از او پیمان سکوت نگرفته بود؟ او هیزم ها را شکست، اسحاق را بست، آتش را افروخت و کارد را کشید. ای خواننده من! بسا پدرانی که مرگ فرزند برای شان با از دست دادن عزیزترین چیز در جهان یکسان بود و آنان را از هر امیدی به آینده تهی می کرد اما هیچ یک از آنان فرزند موعود به معنایی که اسحاق برای ابراهیم بود نبودند. بسا پدرانی که فرزند از دست داده اند، اما خدا، اراده تغییرناپذیر و درک ناشدنی قادر متعال، دست خدا بود که فرزند را گرفته بود. با ابراهیم چنین نبود. برای او آزمایشی دشوارتر مقدر شده بود، سرنوشت اسحاق به همراه کارد به کف خود ابراهیم سپرده شده بود و پیرمرد، با تنها امیدش، در آنجا ایستاده بود! اما او شک نکرد، او می دانست قادر متعال است که او را آزمایش می کند، می دانست که این دشوارترین ایثاری است که می تواند از او طلب شود اما این را نیز می دانست که هیچ قربانی وقتی که خدا آن را بخواهد چندان دشوار نیست- و او کارد را کشید. اگر ابراهیم، آنگاه که بر کوه موریه ایستاده بود، شک می کرد،اگر پیش از کشیدن کارد تصادفا گوسفند را می دید، اگر خداوند به او اجازه می داد تا آن را به جای اسحاق قربانی کند در این صورت به خانه بازمی گشت، همه چیز همچون گذشته بود، او سارا را داشت، اسحاق را نگاه داشته بود، اما چه اندازه تغییر کرده بود! زیرا پا پس نهادنش یک فرار بود، رهایی اش یک تصادف، پاداش ننگ و آینده اش چه بسا ملعنت. زیرا نه بر ایمانش شاهد آورده بود، نه بر رحمت خداوند، بلکه تنها گواه آن بود که سفر به کوه موریه چه سان هراس آور است. آنگاه ابراهیم فراموش نمی شد و کوه موریه نیز؛ یاد نمی شد بلکه از آن همچون مهلکه ای یاد می شد زیرا در اینجا بود که ابراهیم شک کرده بود. ابراهیم ای پدر گرامی، آنگاه که از کوه موریه به خانه بازگشتی هیچ نیازی به مدیحه ای که تو را در غم گم کرده ات آرامش بخشد نداشتی زیرا همه چیز را به دست آوردی و اسحاق را نگاه داشتی. چنین نبود؟ خداوند هرگز دوباره او را از تو نگرفت، تو شادمانه با او در خیمه ات بر سفره نشستی، همان گونه که در جهان دیگر تا ابد چنین می کنی. ابراهیم، ای پدر گرامی! آن روزها هزاران سال گذشته است اما تو نیازی به هیچ عاشق دیر آمده ای که خاطره ات را از سلطه نسیان رها کند نداری، زیرا هر زبانی ذکر تو می گوید- با این همه تو عاشقت را باشکوه تر از هر کس دیگر پاداش می دهی؛ ابراهیم ای پدر گرامی! ای پدر ثانی نژاد انسانی! تویی که پیش از همه آن شور شگرف را که پیکار هراس انگیز با عناصر خشماگین و نیروهای خلقت را خوار می شمرد تا به جای آن با خدا زورآزمایی کند، دیدی و بر آن شهادت دادی، تویی که پیش از همه آن شور اعلا، آن جلوه مقدس ناب و فروتنانه جنون الهی را که مشرکان ستایشش می کردند شناختی، آن کس را که در ستایش تو سخن می گوید به خاطر کاستی اش ببخشای. او فروتنانه سخن گفت، آن گونه که آرزوی قلبش بود، او هرگز فراموش نمی کند که تو به صد سال نیاز داشتی تا فرزند پیرانه سری را برخلاف هر انتظاری به دست آوری که تو باید کارد را پیش از نگاه داشتن اسحاق می کشیدی؛ او فراموش نمی کند که در صدوسی سالگی از ایمان فراتر نرفتی.

توضیح: در روایت اهل کتاب فرزند قربانی ابراهیم(ع) اسحاق(ع) است

مطالب مرتبط