پدیدارشناسی دگربودگی لویناس

دکتر عبدالکریم رشیدیان

در این فرصت به بیان نکاتی در مورد رابطه لویناس و هوسرل از یک سو و رابطه میان لویناس و کانت از سوی دیگر می پردازم.

بسیاری از فلاسفه غربی به اشکال مختلف سعی کرده‌اند مساله «دیگری» را به گونه های مختلف به «همان» تبدیل کنند یعنی فاصله را بردارند ولی در این برداشتن فاصله، مرکز را «همان» یا «خود» گذاشته اند. یعنی ما سعی می کنیم غیر را به خودمان تبدیل کنیم. سابقه این امر به افلاطون می رسد. در قرون وسطی با سابقه الهیاتی اش این قضیه روشن است. در عصر جدید هم ما با این مساله در دو شکل رو به روییم: تبدیل سوژه به ابژه یا نفی سوبژکتیویته و عکس آن یعنی همه کاره کردن سوژه. هوسرل در زمره فلاسفه ای است که همه چیز را در سوژه حل می کند. از نظر فلسفه هوسرل هر چه می بینیم و می شناسیم، همه از اعمال فکری خود سوژه درمی آید. حتی قوام و دوام و شکل گیری «دیگری» هم به «خود شخص» برمی گردد. هوسرل در کتاب «تاملات دکارتی» زمانی که از غیر از خود صحبت می کند می گوید این Alter Ego تنها به معنای ایگوی دیگر نیست بلکه به معنای «من دیگر» است یعنی اینجا باز هم Ego به «من» بازمی گردد؛ منی که از نقطه دیگری نگریسته شده است. این تعبیر هوسرل است. تمام کوشش هوسرل این است که حتی دیگری را هم به خود فروبکاهد یا تقلیل دهد. این فلسفه ای است که همه چیز را تنها می بیند اما به گونه ای استعلایی، و سعی می کند همه چیز را به «من استعلایی» برگرداند. اساس فلسفه خود را هم بر خودشناسی استعلایی می گذارد و می گوید پدیدارشناسی چیزی جز خودشناسی استعلایی نیست. بنابراین آنتولوژی اصلا ممکن نیست مگر به تعبیر هایدگر به طریق پدیدارشناسی. پس اینجا یکی از نمونه های بارز تبدیل همه چیز اعم از غیر، غیریت و دیگری یعنی هر آن گونه چیزی که فراسوی من است به «خود» را شاهدیم. لویناس با این تعبیر هوسرل مخالف است. هم مخالف است و هم به سختی می تواند از این تعبیر فرار کند یعنی کسانی که کار لویناس را خوانده اند متوجه می شوند که در نهایت لویناس در خیلی جاها مجبور است به این دیدگاه بازگردد. دریدا در مقاله «خشونت و متافیزیک» صراحتا این مطلب را عنوان می کند و می گوید لویناس از چیزی فرار می کند که نهایتا به دام آن می افتد. ولی به هر تعبیر گرایش لویناس این است که از این داستان فرار کند و معتقد است این تعبیر خودشناسی هوسرل یا این فلسفه خودشناسانه، منشاء یک نوع خودمرکزبینی غیراخلاقی است. مادام که چنین نگرشی به هستی و دیگران داریم، نمی توانیم اخلاقی باشیم. مادام که حق دیگری را برای اصالت و وجود به رسمیت نشناخته ایم، عملا سخن گفتن از اخلاق معنا ندارد. بنابراین این دیدگاه فلسفه مبتنی بر محوریت خود و فلسفه سوژه محور در خودش از نظر لویناس نطفه های یک خودپرستی غیراخلاقی را دارد. در لویناس ما با یک پدیدارشناسی دگربودگی و غیریت سروکار داریم و مفسرانش هم به این مساله بارها اشاره می کنند. دنبال آن گونه غیریتی هستیم که قابل تقلیل به خود نباشد یا یک اقنوم را تشکیل دهد که قابل تبدیل به یک اقنوم دیگر نیست. دیدگاه هوسرلی در لویناس نقد می شود و فلسفه ای را طرح می کند که نگاهش به دیگری است.

فلسفه نامتقارن لویناس در برابر کانت

فلسفه اخلاق لویناس نامتقارن است یعنی با تکیه بسیار زیاد بر دیگری یک عدم تقارنی ایجاد می کند. ما در کانت عکس این قضیه را داریم یعنی فلسفه اخلاق کانت یک فلسفه کاملا متقارن است. کانت در اولین قانون اخلاقی خودش می گوید اگر بخواهید اخلاقی وجود داشته باشد، شرط این است که نسبت به دیگری همان کاری را بکنی که راضی هستی و می پذیری آن کار را با تو بکند یا دقیق تر از این راضی هستی که عمل تو نسبت به دیگری به اصل عمومی انسانیت تبدیل شود. این یک اخلاق کاملا متقارن است. اخلاقی است که از دیدگاه های مختلفی بسیار جذاب است. سیستم اخلاق کانتی محتوا ندارد. کانت اخلاق را به اخلاق صوری تبدیل می کند، یعنی از اخلاق عینی و جزمی صحبت نمی کند. کانت اگرچه به درستی شرط امکان اخلاق را به عنوان یک اخلاق صوری تدوین کرده، در عین حال شرط عدم امکان اخلاق هم همین است. یعنی هر وقت ما بخواهیم یک اخلاق عینی داشته باشیم و یک کار مشخصی به نام اخلاق کنیم، نمی دانیم چه کار باید کنیم. باید ببینیم این کاری که ما می کنیم آیا دیگری هم حاضر است انجام دهد یا نه؟ پایه هر اخلاق جزمی عینی را کانت با فرمول اخلاق صوری ویران کرده است. قانون اخلاقی کانت مبتنی بر یک معامله است. تو با دیگری همان طور معامله کن که او با تو معامله می کند. لویناس می گوید اگر بخواهیم اخلاقی باشیم مهم نیست دیگری چه معامله ای با ما می کند. اگر بخواهیم منتظر معامله دیگری با خود باشیم، از اخلاق خارج شدیم. اخلاقی بودن یعنی ما تصمیم بگیریم که برای دیگری چه انجام دهیم مستقل از اینکه او کاری برای ما انجام دهد یا ندهد. این ما را از تقارن کانتی خارج می کند. اخلاق کانت با دوره معینی از سرمایه داری موازی است. از زاویه دیگر، اخلاق لویناسی یعنی این تعبیر از کمتر توجه کردن به خود و بیشتر توجه کردن به دیگری، با دوره دیگری از سرمایه داری در غرب یعنی پست مدرنیسم نزدیک تر است. با بررسی فیلسوفان پست مدرن، متوجه می شویم که به گونه های مختلف برای آنها مساله «غیر» مطرح شده است. پست مدرنیست ها به فروکاهش تاریخی و یک چیز را مرکز قرار دادن و بقیه چیزها را به آن فروکاستن، نظر خوشی ندارند. در دوره پست مدرن مطالعه عقل آن اندازه مهم است که مطالعه جنون، و چه بسا مطالعه جنون مهم تر هم باشد. مطالعه اندیشه وحشی همان قدر مهم است که اندیشه عقلانی. فلسفه اخلاق لویناس از این جهت هم می تواند برای ما مهم باشد چون یک مبنای فلسفی و نظری فراهم می کند برای مطالعات و پژوهش های مشخصی که امروز باب روز است و بسیار جالب است. یعنی خیلی تلقی های ما را از مسائل تغییر می دهد. فلسفه اخلاق لویناس، فلسفه اخلاقی به معنای دقیق کلمه نیست و به هیچ سوال اخلاقی ما قرار نیست پاسخ بدهد. بنابراین نوعی شرط امکان اخلاق است اما شرط امکانی که نه بر یک رابطه متقارن مثل کانت استوار است و نه به تعبیر هایدگری بر یک همان جا بودی یا هم بودی استوار است نه بر ستیز نگاه ها در سارتر.

مطالب مرتبط