آدمی که ثابت می کند آدم، آدم است

روزنامه اعتماد، چهار‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۴، شماره ۱۰۶۳

پرونده روز: برتولت برشت

رضا شجاعیان

در جهانی که شما ساخته اید باید لغزشی باشد. چرا بر تبهکاری قیمت گذاشته، چرا انسان نیک را اینچنین بی رحمانه مجازات می کنید?
برشت

اغلب هنر و ادبیات قدیم در برابر نیروی تقدیر وا می ماند. انسان بازیچه یی است که جز به هنگام هلاک، راز سرنوشت خود را نمی شناسد. تازه این شناخت در حد همگان نیست، جوهری خاص و کوششی شگرف می خواهد. آن وقت جوینده با چشم های حیرت زده می بیند که شناخت تقدیر گره یی از کارش نمی گشاید، چون منشا این راز نیرویی است برتر از اراده او.جوینده یابنده حیران و دردمند وا می ماند. لذت جستن به درد یافتن تبدیل می شود. برشت بر آن است که راز تقدیر را از آسمان به زمین بیاورد، به میان آدم ها، به میان همه آدم ها. نه تنها آنان که جوهری خاص دارند و پرده از چهره انسانی اش برگیرد، تا مردم این دوران بتوانند ببینند که سرنوشت دردست های خود آنها است و اگر تقدیری هست، ساخته خود آنها است.

برشت چگونه وارد عالم هنر شد?

در سال ۱۹۱۸ برشت به خدمت سربازی فراخوانده شد. در آن زمان در بیمارستان نظامی خدمت می کرد و شاهد صحنه های فجیع بود. شعر گفتن را از همان زمان آغاز کرد و آنها را برای دلگرمی بیماران با گیتار می خواند اما چند ماهی بیشتر در جبهه نبود که جنگ جهانی اول به پایان رسید. نتیجه و تاؤیر جنگ در برشت جوان، عناد، بدبینی، لجام گسیختگی و تنهایی بود. می دید که ابتذال و فساد جامعه را به سوی تباهی می کشد. برای تسکین این درد خود شعر گفتن را آغاز کرد. اما می دید که همه کس نمی تواند از اشعار او استفاده کند. او که از قبل نیز زمینه برای نوشتن داشت، تصمیم گرفت با نوشتن نمایشنامه و بردن آن به روی صحنه، هم با مردم سخن گوید و هم از حق آنها دفاع کند. با این تصور، برشت اولین نمایشنامه اش را نوشت. بعد از بردن آن به روی صحنه هیاهوی بسیار به راه افتاد و برشت جوان طالب این جنجال بود. «در جنگل شهرها» نمایشنامه یی است درباره ناممکنی ارتباط و پیوند آدم ها.

در این دنیای سخت و دشمن خوی، آدمیزاد تنهاست. این نمایشنامه اولین نمایشنامه از مجموعه نسبتا طویل نمایشنامه هایی است که کاریکاتور عجیب و غریبی از شرایط زندگی در امریکای سرمایه داری ترسیم می کند. محیط این نمایشنامه، محیطی است رویایی و حادؤه، گاه در ابهامی شاعرانه و گاه در خشونتی رسواگر رخ می نماید. دنیای فکری برشت در حرکت مدام است. از پیش روشن نیست. قهرمانهایش نیز تغییر می پذیرند یا می توانند تغییر بپذیرند. عمل فرد بر روی دنیایی که در آن زیست می کند و عکس العمل این دنیا بر زندگی برونی و درونی او، جهت تغییر را معین می کند. یکی از اشخاص این نمایشنامه می گوید: «آدمی امکانات بی شمار دارد».

و این عبارت بارها در نمایشنامه تکرار می شود. پس آدمیزاد می تواند سرنوشت خویش را بسازد. اندیشه یی که در اینجا فقط بذرش پاشیده می شود در آؤار بعدی برشت رشد می کند، دلایل واقعی و قابل هنری خویش را می یابند و به صورت یکی از خطوط برجسته و مشخص اندیشه و هنر برشت در می آیند.

«آدم آدم است»، نخستین نمایشنامه حماسی برشت بود که به صحنه آمد. مضمون نمایشنامه به زندگی خود برشت برمی گردد. زندگی مردی که نان را به نرخ روز می خورد یا مردی که به قول خود نمایشنامه «در مسیر حادؤه ها قرار می گیرد». قهرمان نمایشنامه، که شخصیت بی نهایت انعطاف پذیری است، توسط سه نفر از سربازان ارتش بریتانیا فریفته و به جای یکی از رفقایشان در ارتش هند، لباس نظامی به تن می کند. او قدم به قدم و با شیوه هایی که امروزه آشکارا در تکنیک های شست وشوی مغزی به کار گرفته می شود، از صورت یک آدم درستکار به جنگجوی درنده خویی مبدل می شود. هواداری مدام از طرز فکر بی طرفانه یا بی تفاوت، با علاقه به تایید اصول اخلاق در تضاد است و این نمایشنامه تاؤیر گمراه کننده یی از یک طنز درنده خوی بر جای می گذارد که فقط نظر طنزنویس را ناپایدار می کند. «اپرای دوپولی» نشانه تحول و پیشرفت تازه اندیشه و هنر برشت بود. مجموعه اشعار اپرا، حاوی تحصیلی از جامعه سرمایه داری بود ولی علی رغم سبک طبیعی و سرزنده اش که تا حد زیادی موجب موفقیت توده یی آن شد، سخت مبهم است.

در سراسر اپرا نشانه یی از ترحم دیده می شود که سخت با آؤار برشت از ابتدا تا این نقطه در تضاد است. اگر دقیق بررسی کنیم متوجه خواهیم شد که بیان ترحم نیز برای سبکی که برشت در نظر دارد، مفید واقع می شود. در این اپرا، در واقع از فن فاصله گذاری استفاده کرده که بعدها بسیار مورد استفاده وی قرار گرفت. اؤری که بلافاصله پس از اپرای دوپولی نوشته شد، متن اپرای دیگری بود با نام «عظمت و انحطاط شهر ماهاگونی». این اپرا در لایپزیک به صحنه آمد. بسیاری از مردمان که اپرای دو پولی را ستوده بودند، از این اپرا نیز دیدن کردند. به نظر عده یی، اپرای مذکور آفتابی بود که چشم را می زد و تندبادی بود که پوشش حریری فریب را از پیکر بدقواره و زشت جامعه معاصر کنار می زد. در ماهاگونی، ظاهراص همه چیز در دنیای پنداری و افسانه یی می گذرد. ماهاگونی در بیست تابلو، بنیان نهادن شهری افسانه یی به دست گروهی از دام گستران و هیزم شکن های آلاسکا، صعود سرگیجه آور و سقوط آن را حکایت می کند.

این اپرا با آدم و عناصر واقعی آغاز می شود و ناگهان به کمک شعر و موسیقی به حیطه یی برتر از خرد و واقعیت انتقال می یابد. به این شیوه، تماشاگر بیشتر لذت می برد و در اوج لذت خود چهره زشت دنیایی را می شناسد که پول بر آن حکومت می کند. در این اپرا هر یک از عوامل گوناگون، ارزش خاص خود را دارند. داستان از اینجا آغاز می شود که سه نفر تحت تعقیب قانونی هستند و در گریز خویش راه را گم می کنند و می خواهند در جست وجوی طلا به ساحل نزدیک ترین رودخانه بروند. می دانند و دیده اند که آدم ها طلای خود را آسان تر از رودخانه از دست می دهند، پس چه بهتر شهری بنا کنند و نامش را ماهاگونی بگذارند و آن را چون دامی در راه آدمیان بگسترند. شهر ماهاگونی بسرعت ساخته می شود و وسایل خویش را فراهم می کند، اما در این شهر همه چیز در گرو پول است. همه چیز با پول فراهم است، «اما یک چیزی کم است». این جمله یی است که «پل آکرمان» یکی از شخصیت های نمایشنامه می گوید و برشت به این گونه بر کمبودی انگشت می نهد که معاصرانش در زندگی خویش حس می کنند.

یکی از تم های عمده نمایشنامه های برشت، غیرمقدور بودن نیکی در اجتماع معاصر است، اما به هرحال وسوسه نیکی وجود دارد. کشش به سوی نیکی در نظر برشت فقط یک تم ادبی نیست، بلکه خواست عمیق وجود اوست. باید بتوان خوب بود. نیکی کردن، برشت را تسکین می دهد، زیرا امیدش این است که بار سنیگنی که در جوامع معاصر بر روابط بشری سنگینی می کند، فرو افتد و چیز بهتری جانشین قانون وحشی جنگل شود. او اعتراف می کند که در مردم عادی امکان نیکی بیش از طبقات حاکم است. در «ژان مقدس کشتارگاه ها»، «آدم آدم است»، در «زن نیک دل شهر سچوان» آدم های شریف و نیک دل نیز بدی ها و زشت خویی های بسیار دارند. در «زن نیک دل شهر سچوان»، ستمدیدگانی که خدایان را به دعا خوانده اند، همین که به یاری شان می آیند، در را به رویشان نمی گشایند.«شن ته» تنها زن نیک دلی که در شهر پیدا می شود، به آنها پناه خواب می دهد. خدایان پولی به او پیشکش می کنند تا زندگی اش خوب بگذرد و بتواند خوب و شریف زندگی کند.

در اجتماعی که پول حکومت دارد، کلید نیکی کردن هم در پول داشتن است. همه چیز در گرو پول است و پول با بدی به دست می آید، با ربودن حاصل کار همان ها که باید برآنان رحم آورد و یاری شان کرد. پس خوبی دروغ می شود، چون در جامعه سوداگر وسیله نیکی کردن با بدی کردن به دست می آید. «شن ته» نیز در برابر همین مشکل قرار می گیرد. پس چه باید بکند که هر دو را در کنار هم داشته باشد? باید کسب و کاری راه بیندازد. کارخانه یی راه می اندازد. همین که پول گرد آمد، دوباره نقاب برمی گیرد و به جامعه خویش باز می گردد تا نیکی بکند، اما آدم های تیره روزی که «شن ته» کمکشان می کند، بد و دروغگو و ترسو و فتنه گرند. جامعه دو رو و فاسد آنان را به چنین روزی انداخته است. نادرست، بی غیرت و دروغگویند، چون فقیرند، فقر مادر همه بدی ها است. باید راهی جست. اگر در دنیا خوبی ممکن نیست، باید دنیا را تغییر داد، زیرا فقط زیستن در دنیای خوب می تواند خوبی به بار آورد. پس بیندیشید! به نیکی و نیکنامی از این دنیا رفتن چه سود. نیکی واقعی این است که آدم در دنیایی خوب زندگی کند و از دنیایی خوب برود.