روشنفکران؛ مواجهه یا مصالحه با قدرت

نگاهی به ویژگی های روشنفکری دو دهه گذشته ایران در گفت و گو با سوسن شریعتی- بخش اول

روزنامه شرق، پنج‌شنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹

نیمه دوم دهه ۸۰ برای روشنفکران دینی به گونه ای رقم خورد که گاهی سخن از افول و حتی مرگ آنها به میان آمد. روشنفکرانی که در دهه ۷۰ یکه تاز میدان نظر و حتی عمل سیاسی آن روز بودند کمتر از یک دهه پس از آن به تدریج با چالش هایی مواجه شدند که منجر به تحولاتی در ویژگی های روشنفکری دهه پس از اقبال شان شد. آنانی که تا پیش از این در کار نظر بودند با به قدرت رسیدن اصلاح طلبانی که نمود سیاسی شان را نمایندگی می کرد پا در میدان قدرت نیز گذاشتند و با این تحول دیگر یکسره نظریه پرداز باقی نماندند. دست به کار شدن روشنفکران دهه ۷۰ در حوزه عمل سیاسی اگرچه پدیدآورنده موقعیتی انتقاد آمیز به آنها به دلیل وفادار نماندن به صرف روشنفکری بود اما این موقعیت موجب خدمتی که تا پیش از آن در جامعه ایرانی با این شدت پیگیری نشده بود، شد. سوسن شریعتی وجه ممیزه روشنفکران دینی دهه ۷۰ را در قیاس با روشنفکران دینی قبل از انقلاب، تجربه قدرت عنوان می کند و از این منظر معتقد است روشنفکری دهه ۷۰ در پی برقراری نسبت میان دو موقعیت متناقض یعنی قدرت و منطق آن از یک سو و جامعه مدنی از سوی دیگر بود. شریعتی همین تجربه قدرت را یکی از ویژگی های روشنفکران دینی دهه ۷۰ می داند و نقدش را این گونه بیان می کند که روشنفکران دینی هیچ گاه و حتی در زمان حاضر به طور جدی به نقد گذشته شان نپرداختند.

– به نظر شما علل اقبال عمومی نسبت به روشنفکران و به ویژه روشنفکران دینی دهه۷۰ چه بود؟

بدون اینکه بخواهیم وارد بحث اسکولاستیکی تعریف روشنفکری شویم شاید بتوان گفت روشنفکری، هم نوعی «رویکرد» به مقولات است و هم نوعی «کاربرد». در غرب درباره سه سنت روشنفکری بحث می شود؛ اولین ها همان سوفیست های یونانی قرن پنجم قبل از میلاد هستند که به تعبیر فرانسوا شاتله فیلسوف فرانسوی پدران روشنفکران محسوب می شدند. سوفیست ها به دلیل اینکه تلاش داشتند از طریق خلق موقعیت های پارادوکسیکال و به تعبیر گورژیا به کمک گفتمان های مخرب، پرده از حقیقت بردارند و با ذکر این نکته که حقیقت یک بار برای همیشه به دست نمی آید و درباره همه چیز می توان بحث کرد، شهروند را در برابر قدرت متمرکز یا حقیقت مطلق مسلم پنداشته شده به پرسش مسلح می کردند و اگرچه بعدها توسط فلاسفه به حاشیه رانده شدند اما به دلیل همین سنت پرسشگری نقطه آغازین روشنفکری دانسته شده اند. در سنت روشنفکری دوم، روشنفکران، فیلسوفان عصر روشنگری هستند. اینها در کنار پرسش از قدرت، پرسش از اتوریته دیگری را آغاز کردند که اتوریته دینی بود. سنت سوم نیز سنت روشنفکری دهه های ۵۰- ۴۰ میلادی است که به نوعی با روزنامه تریبونال (دادگاه) و کسانی چون برتراند راسل روشنفکر را نوعی قاضی دانستند؛ کسی که قضاوت می کند و پرسش. اسکار وایلد از سه نوع قدرت سخن می گوید؛ پاپ، پرنس و پیپل (مردم)، و بر همین اساس و با تکیه بر آن تاریخچه می توان گفت روشنفکری همچون نوعی رویکرد و نیز نوعی کاربرد با این سه اتوریته درگیر بوده است؛ چه در سنت سوفیستی روشنفکرانه، چه در سنت روشنگری قرن هجدهمی و چه در سنت روشنفکری قرن بیستمی. پرسش از سه اتوریته. روشنفکری دینی را نیز بر همین اساس می توان تعریف کرد؛ اینکه در کدام نسبت با سنت، قدرت و مردم قرار دارد. یکی از بحث های گاه اسکولاستیکی آغاز دهه ۸۰، پارادوکسیکال بودن «رویکرد» روشنفکری دینی بود و این سخن که میان روشنفکری و دین توافق ممکن است یا خیر. در مورد روشنفکران دینی دهه ۷۰ به «کاربردی» پارادوکسیکال هم می توان اشاره کرد: پارادوکس قدرت و جامعه. وجه ممیزه روشنفکران دینی دهه ۷۰ در قیاس با روشنفکران دینی قبل از انقلاب تجربه قدرت بود. اکثر روشنفکران دینی دهه ۷۰ به جز آن اقلیتی که در حاشیه قدرت ماندند و وفادار به سنت دیروزی روشنفکران دینی قبل از انقلاب به حیات خود ادامه دادند، اکثرا جوانان انقلابی پریروز و کارگزاران قدرت دیروزی بودند. این یعنی اینکه روشنفکران دینی دهه ۷۰ نه تنها باید همچون گذشتگان به دنبال برقراری نسبت میان دو مقوله سنت و مدرنیته می بودند، بلکه باید تلاش مضاعف دیگری را هم انجام می دادند و آن برقراری نسبت میان دو موقعیت متناقض یعنی قدرت و منطق آن از یک سو و جامعه مدنی از سوی دیگر بود؛ برقراری نسبت میان یک تجربه و یک پروژه. تجربه کارگزاری قدرت و شناخت منطق آن و پروژه اصلاح دینی و شکل دادن به دیسکور جدید دینی در عرصه عمومی. به خصلت فلسفی رویکرد روشنفکران دینی دهه ۷۰ مثلا در مقایسه با نسل پیش روشنفکری دینی که بیشتر رویکردی جامعه شناسانه داشته است زیاد اشاره شده، اما به نظر من مهم ترین خصلت روشنفکران دینی دهه ۷۰ همین موقعیت انضمامی خاص بود: از سر گذراندن تجربه قدرت و داشتن پایی در آن.

– شما وجوه مثبت این موقعیت را بیشتر می دانید؟

این وضعیت متناقض نما از اتفاق، سرمنشاء اثرات بسیاری شد. به طور کلی موقعیت پارادوکسیکال یعنی موقعیت هایی که بر تناقضات استوار است یا بر تردیدها یا پرسش ها؛ برخلاف تصور الزاما همیشه منجر به نوعی فلج عمومی یا سرخوردگی نمی شود و اتفاقا گاه موجب خلاقیت های زیادی- لااقل در همین جا و هم اکنون- می شود. تعبیر دکارت است که می گوید: «شعور و هوش هر آدمی را به اندازه تناقضاتی که می تواند تحمل کند باید ارزیابی کرد.» روشنفکران دینی دهه ۷۰ به طور خاص به دلیل همین زیست دوگانه و تجربه پوست و استخوانی قدرت و از خلال آن دگردیسی درونی و اجبار برای پیدا کردن نوعی نسبت میان دو دنیا (قدرت و جامعه/ سنت و روشنفکری) نقش تعیین کننده ای برای ایجاد گشایش در سپهر اجتماعی جامعه ایران بازی کردند. اتفاقا همین تجربه انضمامی کارگزاری قدرت بود که پشتوانه اصلی نقدهای روشنفکران دینی دهه ۷۰ به روشنفکران قبل از خودشان شد: نقد اتوپیا به نام رئال پولیتیک، نقد توتالیتاریسم، نقد ایدئولوژی، نقد مفهوم انقلاب و خشونت، نقد چپگرایی و… پرونده شریعتی و نقدی که روشنفکران دینی دهه ۷۰ بر او وارد می دانستند قابل توجه است؛ نقد ایده شریعتی در باب نهضت و نظام و اینکه شریعتی معلم نهضت هاست و برای زمان استقرار نظریه پردازی نکرده است، معلم شورش است و انقلاب و سازندگی ندارد، اتوپیک است و مشکوک به خطر توتالیتاریسم، متاثر از دیسکور چپ است و با دموکراسی بر سر مهر نیست، رویکرد ایدئولوژیک دارد به معرفت و به خصوص به دین و در نتیجه مستعد سیستم سازی و کلیشه پردازی است و حقیقت فقط برای او ابزار عمل است… با تکیه بر همین تجربه بی واسطه قدرت و انقلاب بود که ایده اصلاح زاییده شد و دقیقا به همین دلیل، یعنی داشتن پایی در قدرت و پایی در جامعه، روشنفکران دینی دهه ۷۰ کاتالیزوری شدند برای اینکه جامعه بتواند به یمن آنها یا از خلال آنها از تناقضات درونی خودش پرده بردارد و به گذشته خود بپردازد. دهه ۷۰ دهه پرده برداری از تناقضات جامعه ما است. به میزانی که روشنفکری دینی دهه ۷۰ از خلال تجربه مستقیم خود به میراث دیروز نظر می انداخت و به آن می پرداخت، این شرایط برای جامعه نیز فراهم می شد که از تناقضات و پارادوکس های خود پرده بردارد. به عبارتی هر آنچه در دهه ۶۰ به شکلی بطئی، پنهان و زیرزمینی شکل گرفته بود و نطفه بسته بود در دهه ۷۰، به پشتوانه روشنفکران سیاستمدار فرصت بروز و ظهور پیدا کرد: گسترش نشر، رشد ترجمه، فعال شدن فضای مطبوعاتی، شکل گیری کانون های فرهنگی موازی و…

– علت اقبال روشنفکری دهه ۷۰ را همین نقد گذشته می دانید؟

نقد گذشته هیچ وقت به طور جدی پیگیری نشد. لااقل به شکل انضمامی و تاریخی. صرفا از منظر نظری به نقد گذشته پرداخته شد. نقد ایده ها اما آغاز شده بود نه نقد اکتورها. روشنفکران دینی این دهه خود اکتورهای دیروز بودند اما به اکسیون های دیروز از خلال ایده ها نظر انداخته شد و این البته خود از نقایص رویکرد روشنفکرانه دینداران آن دهه بود. ولی اقبال روشنفکری دینی دهه ۷۰ همین بود که به دلیل زیست پارادوکسیکال امکان این را داشت که به کمک ابزارهای قدرت شرایطی فراهم کند که جامعه بتواند پرده از پرسش های خود بردارد، طرح کند، چالش نظری به وجود بیاورد و در عین حال امکان به پرسش گرفتن خود را نیز فراهم کند، به عبارتی برای خود رقیب بسازد. مقصود اینکه روشنفکری دینی دهه ۷۰ با همان مشخصه های نظری ای که اشاره شد (نقد چپ، نقد ایدئولوژی، نقد اتوپیا و انقلاب و…) نه همچون آلترناتیو بلکه همچون کاتالیزور عمل کرد و توانست در دیسکور مسلط قدرت شکاف ایجاد کند. واقعیت هایی که در دهه ۶۰ دیده نشد، پنهان شد و به حاشیه رانده شد. در دهه ۷۰ امکان ظهور و بروز پیدا کرد. امکان ظهور و بروز قرائت های دیگر را در دهه بعد فراهم کرد و اتفاقا به همین دلیل که در لایه های قدرت نفوذ داشت و از نوعی مصونیت برخوردار بود.

– عده ای معتقدند روشنفکر نباید در نقش سیاستمدار ظاهر شود، نظر شما در این باره چیست؟

یکی از بحث هایی که در همان دهه ۷۰ و بعد نیز به راه افتاده بود (در باب همان سه «پ» معروف: پاپ و پرنس و پیپل) بحث نسبت روشنفکر و پرنس یا نسبت او با قدرت بود: آیا روشنفکر فقط منتقد نظم مستقر است؟ آیا روشنفکر، مشاور پرنس هم می تواند باشد؟ (متاثر از سنت انگلوساکسون) و اگر نگاهی به پرونده روشنفکری دهه قبل از انقلاب بیندازیم، می بینیم رقیب اصلی روشنفکر، پیشتاز انقلابی بود، چریک یا اکتیویست حزبی. کتاب «درباره روشنفکر» که یک جدل قلمی میان شعاییان و مومنی- از اعضای چریک های فدایی است- درباره روشنفکر است و چند سالی است که توسط دکتر پاکدامن تنظیم شده و به بازار آمده به خوبی فضای دهه ۵۰ را نشان می دهد. در دهه ۵۰ روشنفکر همچون نقاد قدرت، توسط چریک به پرسش گرفته شد و در دهه های ۶۰ و ۷۰، توسط سیاستمدار: عدم پذیرش مسوولیت، داشتن نقش صرف سلبی، محدود به حوزه کلی فرهنگی، پرهیزگار و تنزه طلب و… در نسبت چریک و روشنفکر حداقل وجه اشتراک وجود داشت و آن ضدیت با قدرت بود. در این بحث جدید، مسوولیت ناپذیری روشنفکر تقبیح می شد چراکه انقلاب مردمی و دولت انتخابی پیش فرض گرفته می شد. «مشاور پرنس» هم از همین جا به بحث ها راه باز کرد. در اوایل دهه ۸۰، اما رقیب جدیدی برای روشنفکر تعریف شد و آن آکادمیسین بود: روشنفکر مرد، زنده باد آکادمیسین. اینجا دیگر آگاهی روشنفکرانه بود که به پرسش گرفته می شد؛ آگاهی های روشنفکر و کلی بافی، بی اعتنا به مرزهای تخصصی، نیمه کاره تلقی می شد و بر ضرورت تخصص تاکید می شد. نسبت روشنفکر با مردم هم موضوع همان دهه ۵۰ بود؛ روشنفکر مردمی انقلابی کیست؟ کسی که حرف آنها را می زند، آنها را نقد می کند یا برخلاف میل آنها حقیقت را پی می گیرد؟ روشنفکر، نقاد مردم نیز باید باشد و نه صرفا ستایشگر آن. از همه مهم تر اینکه مردم چیست؟ وقتی می گوییم روشنفکر کسی است که با مردم نسبت دارد یعنی کدام طبقه، با اتکا به کدام طبقه؟ مردم مفهومی کلی است که باید تفکیک شود تا پایگاه مادی حرف و سخن روشنفکر معلوم شود. او سخنگوی کدام طبقه است؟ همین خصلت مردمی بودن هم از پرسش های دهه ۷۰ بود و حتی پرهیز از پوپولیسم نوعی نخبه گرایی را به دنبال داشت یا نوعی بی اعتنایی به آن را. با توجه به همه این پرسش ها بود که روشنفکران دینی دهه ۷۰ که عمده تریبون ها را نیز در اختیار داشتند در تلاش برای تئوریزه کردن موقعیت عینی خود همزمان توانستند با تعمیم این بحث ها کاربرد مفیدی داشته باشند و تناقض فلج کننده عینی خود را (منطق قدرت و منطق روشنفکرانه) بستر یک فرصت برای جامعه سازند. دستاوردهای عینی این ماجرا را می توان چنین برشمرد: ۱- اتمیزه کردن دیسکور مسلط اجتماعی- سیاسی و دینی ۲- دموکراتیزه کردن گفتمان دینی. مقصود از انحصار درآوردن تفسیر و معرفت دینی و بدل ساختن آن به امری عمومی و مساله عمومی. در دهه ۲۰ وقتی محمدتقی شریعتی مساله بازگشت به قرآن را مطرح کرد، یعنی مراجعه مستقیم به متن مقدس توسط آحاد مومنین، بسیاری معترض بودند اما امروز می بینیم کانون های تفسیر و قرائت قرآن به جمع بانوان هم کشیده شده است و هزاران جمع و کانون خصوصی و عمومی و خانوادگی حول و حوش تفسیر متن به راه افتاده و همه کس به خود اجازه می دهند به متن، مستقیما مراجعه کنند. این یعنی دموکراتیزه شدن مراجعه به متن. یعنی همه کس می توانند از دینداری خود بپرسند و پرسش کنند ۳- شکل گیری گفتمان مدنی جدید (حتی واژه ها و تعابیری که جا باز کرد: مدنی، شهروندی و…) همین که گفتمان های دینی متعددی به موازات گفتمان دینی روشنفکری دهه ۷۰ با همان مشخصاتی که برشمردیم امکان شکل گیری پیدا کرد امر مهمی است. و روشنفکری دینی دهه ۷۰ به دلیل همین زیست دوگانه، توانست از چندپارگی جامعه ما پرده بردارد یعنی چندپارگی خود را تردیدها و تناقضات خود را، حتی تغییرات و دگردیسی های خود را نمادی یا آیینه ای از چندپارگی یا به عبارتی تکثر جامعه ایرانی کرد و از همین رو، مطلق گفتمان دینی را به پرسش گرفت و اتمیزه ساخت. البته پرسش شما محدود است به دو دهه و در نتیجه بررسی نقش کوتاه مدت این جریان. اینکه در درازمدت این کاربرد مقطعی چه عوارضی خواهد داشت ماجرای دیگری است. به عنوان مثال درباره نقش نهضت اصلاح دینی و پروتستانیسم در اروپای قرن شانزدهم همین بحث هست. ایجاد انشقاق در دینداری مسلط قرون وسطی که به قصد بقای امر دینی انجام گرفت عوارض درازمدتی داشت و از جمله: تکثر و اتمیزه شدن فقه و کلام مسیحی و سر زدن کلیساهای متعدد و از همین مسیر به پرسش گرفته شدن اتوریته مطلق دستگاه کلیسایی و… همه اینها همچون پیش شرط های تحقق آنچه مدرنیته نام گرفت. در کوتاه مدت اما دیسکورهای دینی موازی در جامعه غربی از اومانیسم اراسمی گرفته تا کلام لوتری و کالونی و به موازات آن سر زدن اشکال متعدد دینداری که همگی محصول بلافصل سر زدن سوژه جدید دیندار بود، جامعه قرن شانزدهمی اروپا را میدان غنی و کارگاه بزرگ فرهنگی کرد و از خلال نقاشی، مجسمه سازی، معماری، موسیقی و… بروز و ظهور یافت. سر زدن دینداری های متکثر، جا برای سرزدن انسان جهانشمول هم باز کرد. دهه ۷۰ و اشاره به نقش کاتالیزور روشنفکران دینی آن دهه از همین منظر است. آلترناتیو خیر اما کاتالیزور چرا. محدودیت های رویکردی و کاربردی روشنفکران دینی دهه ۷۰ اما در دهه ۸۰ خود سرمنشاء سر زدن پروبلماتیک های جدید شد و البته موقعیت های جدید.

مطالب مرتبط