بی‌توجهی به حاشیه‌نشینان؛ ضعف روشنفکری دهه۷۰

روزنامه شرق، شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹، شماره ۱۰۱۳

گفت وگو با سوسن شریعتی- بخش پایانی

رضا شجاعیان

– اقبال جامعه ایران به روشنفکران دینی در دهه ۸۰ ادامه پیدا نکرد یعنی همپای اینکه اصلاح طلبان پایگاه های قدرت را از دست می دادند، روشنفکران دینی نیز اقبال شان کمتر می شد و تریبون های عمومی شان را از دست می دادند. شما فکر می کنید روشنفکران دینی در زمانی که تریبون‌های‌شان را از دست دادند اقبال شان کمتر شد یا این مساله ناشی از ضعف درونی خود روشنفکران بود؟
اولا به نظر می آید چنین تفکیکی میان دهه های ۷۰ و ۸۰ مکانیکی است، درثانی هیچ نسبت مستقیمی میان روشنفکری دینی و پایگاه های قدرت وجود ندارد. ثالثا در اینجا بحث ما درباره پرونده روشنفکری دینی به طور عام نیست. سخن از آن طیفی از روشنفکران دینی است که تجربه دگردیسی از مجری سیاست به روشنفکر را در درون ساختار قدرت و همزمان با تجربه کارگزاری سیاست از سر گذراندند و آن را با جامعه در میان گذاشتند و به واسطه همین رفت و آمد میان منطق قدرت و الزامات روشنفکری فضایی فراهم آمد تا به پرسش گرفته شدن گفتمان مسلط قدرت عمومیت یابد. (دقت بفرمایید که می گویم عمومیت پیدا کند وگرنه نقد قدرت نیز با روشنفکران دینی دهه ۷۰ آغاز نشد و به قبل از آنها برمی گردد.) همه اینها طبیعتا موجب نوعی اقبال می شود؛ فتح بابی برای ورود به دنیایی چندهویتی و چندصدایی که لااقل یک دهه بر آن پرده افتاده بود. این زیست دوگانه روشنفکران دینی برآمده از ساختار قدرت سرمنشاء گشایش فضای فرهنگی جامعه می شود اما تردیدی نیست که شرایط عبور از خود و نیز نقد خود را نیز دیر یا زود فراهم می کند، با پرسش های جدیدی روبه رو می شود و رقیب های جدیدی پیدا می کند. طبیعی است در دهه ۸۰ دیگر منوپل دگراندیشی را نداشته باشد. نه تنها به دموکراتیزه شدن یا اتمیزه شدن گفتمان دینی و اجتماعی کمک می کند بلکه به موازات این همه شرایط بروز گفتمان های موازی را هم فراهم می سازد.

-یعنی اقبال به گفتمان های موازی موجب افول اقبال جامعه به روشنفکران دینی شد؟
بحث اوج و افول نیست. سخن از تغییر موقعیت یا جابه جایی وضعیت‌هاست. استفاده از چنین تعابیری- اوج و افول- از نوعی موضع گیری عجولانه خبر می دهد و ما را به نتایج دستپاچه می رساند. هم وقتی صحبت از نقطه اوج روشنفکری دینی در دهه ۷۰ است باید با نگاه انتقادی و تردید آمیز نگاه کرد (آلترناتیو خیر، کاتالیزور آری) و هم هنگامی که از افول آن در دهه ۸۰ صحبت می شود باید با احتیاط گوش کرد. بنابراین گزاره «زمانه روشنفکری دینی گذشت» یا «مرد»، مثل دیگر اخبار مربوط به مرگ و میرهای مفاهیم جوانی است که به دنیا نیامده خبر ختم اش را در مطبوعات می خوانیم: مرگ روشنفکر، مرگ انسان، مرگ جامعه شناسی، مرگ جنبش دانشجویی و… این مرگ و میرها که در غرب اعلان می شود بعد از ۱۰۰، ۲۰۰ و گاه ۳۰۰ سال است. مثلا همین مرگ روشنفکر یا پایان عصر روشنفکری را در غرب به این دلایل می گویند: ۱- قانونمداری جامعه و استقرار دموکراسی ۲- سر زدن عصر رسانه، عکس و تصویر به جای کتاب و کلمه ۳-تخصصی شدن سیاست. به همه این دلایل گفته می شود که روشنفکر همچون وجدان معذب جامعه، فضول همه معرکه ها، قاضی القضات و… منتفی است یا رو به افول است. آیا ما برای اعلان مرگ روشنفکر و کاربردهای آن خیلی عجله نمی کنیم؟ عجله می کنیم. چنانچه برای اعلان مرگ روشنفکر دینی هم عجله داریم.

-اما به هر حال فروغش کم شد.
اگر برگردیم به همان تعریف روشنفکری همچون رویکرد و همچون کاربرد، شکی نیست که روشنفکری دینی، هم در رویکردهای نظری خود و هم در کاربردشان دستخوش تغییرات اساسی شده است. گفتمان مسلط روشنفکران دینی دهه ۷۰ برآمده از تجربه قدرت- چنانچه اشاره شد- نقد روشنفکری دینی دهه های قبل از خود بود و یکسری مسجلات جدیدی تعریف کرد: نقد چپ همچون پیش شرط دموکراسی، نقد ایدئولوژی همچون پیش شرط آگاهی، نقد انقلاب همچون پیش شرط اصلاح، نقد اتوپیا همچون پیش شرط رئال- پولتیک (ماکیاولی به ای توماس مور…)، تقدم توسعه بر عدالت و… دهه ۸۰، نوبت به پرسش گرفته شدن مسجلات دهه ۷۰ بود. دوگانه پوپر- هایدگر را همه به یاد می آورند. در دهه ۸۰ چهره های جدیدی به این جبهه بندی اضافه شدند و دایره انتخاب مخاطب درگیر، وسیع تر شد. دیگر لازم نبود میان خیر و شر های جدید یکی را انتخاب کنی. سنت های جدید نظری از طریق ترجمه ها و سفر متفکران غربی به ایران شناخته شد. (ترجمه آثار پست مدرن ها و فلسفه انتقادی فرانکفورتی و منتقدان چپ دموکراسی های لیبرال و…) همه اینها موجب متنوع شدن گفتمان دینی شد و منوپل زدایی کرد. نه تنها دیسکور دینی چندصدایی شد (چندصدایی بود اما در دهه ۷۰ یک صدا بیشتر شنیده می شد به دلیل داشتن امکانات بیشتر و تکیه گاه های قدرت) بلکه سنت های نظری موازی و دگراندیش هم توانست خود را در میان بگذارد. می گویید کم فروغ شد. می گویم خیر! چندفروغه شدن سنت های نظری در حوزه دینی و غیردینی، منوپل دگراندیشی را از روشنفکران دینی برآمده از قدرت گرفت. همین نقدهایی که توسط این طیف به شریعتی می شد قابل توجه است. در دهه ۷۰ نقدهای شریعتی به مدرنیته موجود، دفاع از سنت تلقی شد. نقد شریعتی به دموکراسی راس ها نیز مثلا عدم همدلی با دموکراسی یا رویکرد ایدئولوژیک او به دین یا بحث هایش در باب سوسیالیسم تاثیر پذیری از چپ لنینی. در دهه ۸۰ اما آشنایی با فلسفه انتقادی و چپ اروپایی و بحث های پست مدرن ها و نقد روشنگری و… موجب شد این بار رد پای آنها در نقدهای شریعتی دیده شود. یادم می آید در سفر هابرماس به ایران وقتی او از ضرورت نسبت دین و سیاست صحبت می کرد و نه جدایی آن (و البته تفاوتش با نسبت دین و دولت) بسیاری که شریعتی را از همین منظر نقد می کردند و او را به بنیادگرایی نزدیک می دیدند دستخوش پرسش های جدیدی شدند. هابرماس بود که می گفت و نه سخنگوی بنیادگرایان. مقصود اینکه در دهه ۸۰ حرف های جدید، پرسش های جدید و پاسخ های متنوع بسیاری به بازار آمد و آن رویکرد سیاه و سفید را دستخوش رنگ گرد. همه اینها ترک هایی در روشنفکری دینی دهه ۷۰ ایجاد کرد.

-یعنی شما فکر می کنید در دهه ۸۰ آن نحوه روشنفکری دینی نحله هایش انشعاب پیدا کرد؟
بله. اگر بشود از لفظ انشعاب استفاده کرد. شکی نیست همه مقولاتی که در گفتمان مسلط روشنفکران دینی دهه ۷۰ مغفول باقی ماند و در تجدید نظرهایش نسبت به سنت روشنفکری قبل از خود به حاشیه رانده شد، نادیده گرفته شد یا از مد افتاده تلقی شد، در دهه ۸۰ با تعاریف و صورت بندی جدیدی به میانه میدان نظری بازگشت و تلاش برای پیدا کردن پاسخ های جدید موجبات پیدایش تنوعاتی نظری در میان این نحله را فراهم ساخت. به عنوان مثال، از جمله موضوعات مغفوله یا از مد افتاده تلقی شده همین مفهوم یا موقعیت مردم است. در واکنش نسبت به رویکرد چپ روسی و غافل از سنت های دیگر فرهنگ چپ، نوعی بی اعتنایی و غیبت حساسیت نسبت به مساله توزیع عادلانه ثروت تحت عنوان تقدم توسعه سیاسی، بحث موقعیت طبقات اجتماعی، در میان این طیف از روشنفکران دینی در دهه ۷۰ دیده می شود. با این تصور یا توهم که اقتصاد آزاد و خصوصی سازی زمینه ساز اقتدار جامعه مدنی می شود و در نتیجه تضعیف اقتصاد دولتی و دولت متمرکز را در پی خواهد داشت. این نوع نقد چپ، این طیف از روشنفکران را به راست راند و یکسری پرسش ها را که در دهه های ۴۰ و ۵۰، پاسخ دادن به آنها پیش شرط هر گونه فعالیت روشنفکری حتی از نوع چریکی اش تلقی می شد بی پاسخ گذاشت. بافت طبقاتی جامعه ایران چیست؟ موقعیت طبقه متوسط در مقایسه با جامعه روستایی چیست؟ ماهیت اقتصاد ایران کدام است؟ روشنفکر قرار است سخنگوی کدام طبقه اجتماعی باشد؟ نسبتش با مردم چیست؟ اصلا مردم یعنی چه؟ هربار که پرسشی در این باب می شد، یا دمده بودن پرسش گوشزد می شد یا خطر پوپولیسم یادآوری. دعوا بر سر مردم چیست، هنوز ادامه دارد. اما بی توجه ماندن به این نوع پرسش ها، اتفاقا پوپولیسم را به رقیب جدی روشنفکرانی بدل ساخت که شکل گیری زمینه های مادی آن را نادیده گرفتند (این واقعیت که در اقتصاد بیمار، با خصوصی سازی بورژوازی ساخته نخواهد شد، حاشیه نشین شهری پدید می آید.) روشنفکر درست است که قرار است با سه تا «پ» در بیفتد از جمله پیپل (مردم) اما نه با نادیده گرفتنش.

-یعنی در کنار روشنفکران غیردینی، پوپولیسم هم به رقیبان روشنفکری دینی اضافه می شود؟
منظورم این است که در این بازار پررونق عرضه و تقاضای دهه ۸۰، بر خلاف دهه پیش، دست زیاد شده است. در کنار تکثر گفتمان دینی و نیز گفتمان عرفی، دلایل رونق پوپولیسم، مغفول ماندن مقولاتی چون عدالت اجتماعی و توزیع عادلانه ثروت در کنار توزیع عادلانه قدرت است و کالاهای ارزشمند دهه ۷۰ را به پرسش گرفته است و ضرورت بازتولید آنها را پیش رو گذاشته. پوپولیسم به امری توجه کرد که روشنفکران دینی دهه ۷۰ تحت عنوان اینکه روشنفکران دهه ۵۰ متاثر از دیسکور چپ به خطا بر آن پافشاری داشتند، بی اعتنا به آن ماندند.

– می شود یکی از دلایل بروز پوپولیسم را غیبت چپ بدانیم؟
شکی نیست. چنانچه غیبت سنت های نظری مذهبی، بنیادگرایی را یکه تاز میدان اعتقاد می کند، شکی نیست که غیبت سنت های موازی نظری چپ (دینی و غیردینی) نیز می تواند پوپولیسم را پیروز میدان سازد. حضور چنین سنت هایی، حتی اگر نه همچون آلترناتیو اما به عنوان نیروی فشار برای حفظ تعادل قوای اجتماعی ضروری است. در کشورهای اروپای شمالی همین نیروی فشار بوده است – اگر چه نتوانست مسلط شود- که به قول شریعتی سرمایه داری را مجبور ساخته سر عقل بیاید و برای جلوگیری از انفجار اجتماعی و از سرگرفته شدن احتمالی پوپولیسم- یکی از اشکالش فاشیسم – امتیاز بدهد.

– روشنفکری امروزه چه تغییراتی نسبت به دهه پیش از آن دارد؟
تغییر نسبت با قدرت یکی از آن تغییرهاست. پایان دادن به زیست دوگانه ای که در دهه پیش علی رغم خود یا به رغم خود نقش تعیین کننده ای توانست بازی کند. یعنی دیگر از خلال ایده ها یا نقد آنها نمی تواند به دیروزش نگاه کند. بلکه باید از تجربه تاریخی بلافصل و مستقیم خود سخن بگوید، آن را در میان بگذارد.

تکثر دیسکور روشنفکری دینی تغییر دیگر است. اگرچه این تنوع همیشه وجود داشته، اما صورت بندی های جدیدی پیدا کرده است.

از مونولوگ دهه هفتادی خارج شده و مجبور به گفت وگو با نحله های دیگر روشنفکری است و دیگر منوپل دگراندیشی را در اختیار ندارد.

– آیا روشنفکری دینی دهه های ۷۰ و ۸۰ فقط پلی است برای عبور به سمت هدفی که باید به آن رسید یا آلترناتیو محسوب می شود؟
هدفی که باید به آن رسید چیست؟ توزیع عادلانه قدرت، آگاهی و ثروت است و وظیفه نهایی روشنفکر نقد سه قدرت: پرنس، پیپل و پاپ. آلترناتیو یا پل؟ همه چیز بستگی به نسبتی دارد که با این سه برقرار می شود. پارادوکس های روشنفکران دینی دهه ۷۰، منشاء خیر شد اما از ضعف هایشان نیز باید سخن بگویند، پیش از آنکه رقیب قدرتمند از آنها پرده بردارد.