ناتورالیزم؛ شکست محتوم ساده‌انگاری در شناخت انسان

روزنامه اعتماد چهار‌شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۴، شماره ۱۰۶۹

«ناتورالیزم» در تلقی فلسفی به رشته یی از نگرش های فلسفی گفته می شود که به توانایی مطلق و کامل طبیعت اعتقاد دارد و به هیچ وجه، طبیعت را ابزاری در اختیار نظمی بالاتر و برتر نمی داند.

از دیدگاه ادبی، اگر مشخصات مطلقا فلسفی مکتب ناتورالیزم را عجالتا کنار بگذاریم، در ادبیات، «طبیعت گرایی» محض بیشتر به تقلید دقیق و مو به موی از طبیعت گفته می شود. این نوع از ناتورالیزم نوعی طبیعت گرایی بدوی و «کلاسیک» است که دنباله رئالیزم شمرده می شود و اگر بخواهیم فی المثل «گوستاو فلوبر» رمان نویس فرانسوی را «ناتورالیست» به شمار آوریم، باید او را به این مرحله از ناتورالیزم نسبت دهیم.

اما،ناتورالیزم، به عنوان «مکتب ادبی»، چارچوبه تنگی دارد که پرچمدار اصلی آن «امیل زولا» نویسنده فرانسوی بوده است.

در این مکتب که دوام چندانی نیاورد، غریزه ها، خواست ها، تمایلات بدوی و خام انسان و حیوان، اصل و محور هر کنش و واکنش قرار می گیرد. البته گفتنی است که زشت نگاری و برهنه گرایی و خشونت، صرفا مربوط و محدود به «ناتورالیزم» نمی شود.

به تعبیری گسترده، ناتورالیزم شاید نوعی برداشت سلیقه یی و محدود از گوشه های رئالیزم باشد، اما ادامه و دنبال آن نیست.

در تفصیل موضوع می توان گفت که ناتورالیزم نوعی نهضت ادبی بوده است که در آخرهای قرن نوزدهم به مثابه نوعی تعریض به «رمانتیسیسم» در اروپا پدیدار شد.

در این مکتب ادبی، تمام پدیده های هستی در محدوده دانش های عملی و تجربی و صرفا مادی، تفسیر می شوند.

در نیمه نخست قرن نوزدهم، «اگوست کنت» روش عینی و عملی مطلق را برای مطالعه انسان به کار بست و پیشنهاد کرد و بلافاصله پس از او «هیپولیت تن» این روش فلسفی را به هنر و ادبیات تعمیم داد. او ویژگی های جسمی، عصبی روانی و رفتارهای انسان را تابعی از علت های محض مادی و به اصطلاح «ماتریالیستی» می دانست. اما محدودیت این دیدگاه، به رغم هیاهویی گذرا که برپا کرد،باعث شد که پیروانش در ادبیات راه به جایی نبرند.

به هنگام جنجال پردازی درباره مقوله موردنظر، امیل زولا تئوریسین ناتورالیزم ادبی، در مقاله یی با عنوان «رمان تجربی» به سال ۱۸۸۰ م، نوشت که «رمان نویس باید مثل یک دانشمند در حال آزمایش، فارغ از هرگونه قید و قرارداد اخلاقی و نظریات پذیرفته شده و سنتی، کار خود را انجام دهد. نویسنده در رمان خود که مبتنی بر استدلالی دقیق است، باید با بی طرفی کامل و بدون آنکه احساسات خود را دخالت دهد، پدیده های معینی را مشاهده کند و از آنها نتایج قطعی به دست آورد. از جمله مساله هایی که آزمایش های رمان نویس باید به آن وفادار و پایبند بماند، قانون وراثت است. طبق این قانون سرنوشت انسان با دو عامل وراثت و تاثیرات محیط طبیعی، پیوندی اساسی و ناگزیر دارد.»

از سویی دیگر، امیل زولا، نظریات خود را در رمان «ترزا راکن» به سال ۱۸۶۸م و همچنین در رمان های دیگرش خلاصه کرده است. زولا در مقدمه این کتاب می نویسد: «مشخصات اخلاقی و روحی اشخاص را تشریح نکرده ام، بلکه به تشریح وضع مزاجی آنها پرداخته ام. عشق های قهرمانان من، چیزی نیست جز ارضای نیازهای جسمی. قتلی که مرتکب می شوند نتیجه مستقیم زنای آنها است و همان طور که گرگ ها کشتن گوسفند را گردن می نهند، آنها هم این نتیجه را می پذیرند و بالاخره، چیزی که مجبور شده ام آن را پشیمانی بنامم، زاییده بی نظمی ساده ارگانیک و سرکشی اعصاب تحریک شده، ضعیف و ناراحت آنها است. »

امیل زولا، در جایی دیگر می نویسد: «هدف من بیش از هر چیز، هدفی علمی بوده است. من اغتشاشات عمیق مزاج دموی را در برخورد با طبع سودایی نشان داده ام. من با کمال سادگی همان کاری را که جراح روی اجساد انجام می دهد،)عمل تشریح علمی (روی دو موجود زنده انجام داده ام. »

نکته اساسی این است که به لحاظ اجرا و گستردن این دیدگاه به اصطلاح «علمی» و مشاهده عالمانه، آثار ناتورالیستی به ارایه و نمایش صحنه هایی می پردازد که پیش از آن، به دلیل لزوم رعایت جوانب اخلاقی، در ادبیات با صراحت و بی پردگی بیان نمی شد. به عبارتی دیگر، در داستان ها و رمان های ناتورالیستی، برای نخستین بار «عشق» صرفا به منزله نیاز جنسی و جسمی و به مثابه تجربه یی کاملا جسمانی، مطرح می شود. به همین علت، نویسندگان ناتورالیست معمولا اشخاصی را برای داستان های خود برمی گزینند که انگیزه های حیوانی قوی تری چون حرص، شهوت و نهایتا خوی و خصلت های حیوانی و وحشی از خود بروز می دهند.

خلاصه ا اختصاصات عمده مکتب ناتورالیزم چنین است: بنا بر اعتقاد متفکران، نظریه پردازان و نویسندگان ناتورالیست، انسان صرفا جزیی از نظام مادی طبیعت است و بنابراین هیچ پیوندی با دنیای غیرمادی دیگر و هیچ ارتباطی با آنچه ماورای طبیعت خوانده می شود، ندارد.

محدودیت این دیدگاه از همان آغاز عرضه آن، باعث ناکامی همه نویسندگانی شد که در بهترین حالت فقط توانستند هیاهویی بیهوده و کوتاه مدت به راه اندازند و در گستره معنا خواه و ناخواه بپذیرند که موجودیت انسان بسیار پیچیده تر از آن است که بتوان در چارچوب تنگ مفهوم بسیار ساده شده «ناتورالیزم» به تبیین آن پرداخت.

سخن کوتاه، یکی دو نویسنده ایرانی هم که به تقلید از «ناتورالیست»های فرنگی، با دستپاچگی رمان ها و داستان هایی مثلا ناتورالیستی سرهم بندی کردند، راه به جایی نبردند و در تلقی نارسایی که از مکتب ناتورالیزم داشتند، با خام اندیشی فقط توانستند به «زشت نگاری» بپردازند و در سوءتفاهمی دوگانه، بیهودگی را کلاف کنند!