نگاهى فلسفى به عواطف(1)

این شاید تا حد زیادى جالب و حتى آموزنده باشد که اهالى فلسفه تحلیلى، با همه تأکیدى که بر منطق و دقت و تحلیل زبانى دارند، چیزهایى مثل عواطف را موضوع پژوهش قرار دهند. این را شاید حتى بتوان تلاش این نگرش فلسفى براى اثبات توانایى اش نیز دانست. به هرحال آنچه پیش روى شماست مقاله دکتر کرباسى زاده فارغ التحصیل بریستول انگلستان در تحلیل فلسفى عواطف است.
معمولاً در فلسفه امروز آدمى را به عنوان موجودى هوشمند و در عین حال داراى عواطف و احساسات تصویر مى کنند. در صورتى که عواطف و احساسات در کارهاى ما دخالت نکنند و تصمیمات ما صرفاً ناشى از عقل و درایت باشند کنش هاى ما نیز عاقلانه خواهند بود. پس آدمى دو جنبه دارد: جنبه عقلانى، استدلالى و جنبه عاطفى، احساسى. کار فلسفه به صورت عادى پرداختن به جنبه عقلانى، استدلالى آدمى است. عواطف و احساسات موضوعى است که باید در حوزه روانشناسى بدان پرداخت. موضوع فلسفه، حقایق عقلانى و پرسش هایى مهم است از قبیل آن که حقیقت چیست سؤالى که در اینجا مطرح مى شود این است: پس چرا فیلسوف امروز باید در باب مفهومى روانشناسانه صحبت کند پاسخى که به این سؤال مى توان داد آن است که روانشناسى و فلسفه چندان از هم جدا نیستند. درست است که این دو رشته از اوایل قرن بیستم از هم جدا شدند، اما فلسفه به روانشناسى تجربى بسیار محتاج است. کما این که روانشناسى تجربى نیز نیازمند فلسفه است. درست است که فلاسفه علاقه مند تجریداند و این که چگونه آدمیان با عواطف و احساسات خویش زندگى مى کنند را فراموش مى کنند و از طرف دیگر روانشناسان نیز خود را بر داده هاى تجربى روزمره آدمیان متکى مى کنند اما هر دوى اینها به نحوى با زندگى خوب و خوب زندگى کردن انسانها مرتبط هستند. به عبارت دیگر قضاوت هاى هنجارى در هر دوى آنها مشهود است.
از طرف دیگر نباید فراموش کرد که شعار سقراط ـ پدر فلاسفه ـ این بود که خود را بشناس. پس اگر هدف عالى فلسفى شناختن خود و جهانى که در آن زندگى مى کنیم است، باید عواطف را که جنبه مهمى از وجودمان است به درستى بشناسیم. همه ما با عواطف درگیر هستیم و آنقدر به ما نزدیک هستند که به قول نیچه در شناخت آنها دچار مشکل مى شویم.
بنابراین از یک طرف باید با عواطف به عنوان یک مسئله دم دستى شروع کرد ولى از طرف دیگر باید حواسمان جمع باشد، زیرا عواطف مفاهیمى عمیق، مهم و رمزآلود هستند. در واقع اغلب فلاسفه مهم چون ارسطو، افلاطون، هیوم و. ‎.‎. به مسئله عواطف پرداخته اند اما متأسفانه امروزه در جامعه ما و به طور کلى در جامعه فیلسوفان، این مسئله مغفول مانده است ‎.
از یک طرف فیلسوفان یونانى معتقد بودند که باید از دست عواطف خلاص شد تا به آرامش ذهن رسید. از طرف دیگر با کسانى مثل کى یر کگارد و نیچه روبه رو هستیم که زندگى آمیخته با مهر شدید passion را ایده آل مى دانند. اما زندگى با مهر شدید صرفاً فایده ندارد و نحوه مهر و عشق ورزى نیز مهم است. نکته مهمى که مى خواهم در این بحث به آن اذعان کنم این است که به نظر من، عواطف تا اندازه اى از هوشمندى و عقلانیت برخوردارند. هر چند شاید عواطف عقلانى و احساسات معقول ترکیبات غریبى به نظر برسند.
سؤال جدى که براى ما مطرح است این است که عواطف چیست این سؤالى است که ویلیام جیمز آن را مطرح کرده است و تا به امروز پاسخ دقیقى بدان داده نشده است.
آنچه که پاسخ دادن به این سؤال را دشوار مى کند آن است که عواطف طیف گسترده اى دارند و از جنبه هاى مختلف مى توان به آنها نزدیک شد و طبعاً توصیفى که هر یک از این جنبه ها از عواطف به دست مى دهند با توضیحات دیگر متفاوت است. از لحاظ تکاملى، عواطف مهم هستند. شاید تکامل بتواند توضیح دهد که چرا ما چنین عواطفى داریم، بى شک داشتن عواطف در اجداد ما یک سود براى بقاى آنها بوده است. اما از لحاظ فرهنگى نیز عواطف مورد بررسى قرار مى گیرند. نحوه بیان و ابراز عواطف از فرهنگى به فرهنگ دیگر متفاوت است. منظور این که چه نوع عواطفى را بیان یا پنهان کنیم. اما از جنبه درونى، عواطف یکى از جنبه هاى ویژه و ممتاز درون ماست که حاکى از نوعى تجربه شخصى و نحوه درگیرى و دخالت ما در جهان است.
شاید اولین نحوه برخورد با مسئله عواطف و این که ماهیت آنها چیست، برخورد علمى باشد. همان برخوردى که ویلیام جیمز مى کند، یعنى عواطف را مى توان براساس مؤلفه هاى فیزیولوژیک یا رفتارى تبیین کرد. در چنین رهیافتى، سؤال «عواطف چیست» یک سؤال تجربى است که پاسخ خود را در تحقیقات روانشناسى تجربى مى یابد. اما تحقیقات تجربى، تمام معناى سؤال عواطف چیست را آشکار نمى کند. در واقع سؤال اصلى بحث حاضر یعنى ـ عواطف چیست ـ یک سؤال صرفاً علمى نیست، بلکه سؤالى عمیقاً فلسفى، دینى و اخلاقى است. اما این بدین معنا نیست که نمى تواند و یا نباید به عواطف از جنبه هاى علمى برخورد کرد. تنها مقصود این است که تمرکز بر روى جنبه هاى فیزیولوژیک نباید ما را از جنبه هاى فلسفى بازدارد. اتفاقاً آنچه مسئله عواطف را مشکل مى کند، همین تقابل میان رهیافت فلسفى و رهیافت علمى است. از یک طرف بسیارى از روانشناسان تجربى معتقدند که ما یک سرى عواطف پایه داریم که این عواطف پایه، دسته اى از شرایط تحریکى، فعل و انفعالات نورونى و هورمونى مى باشند و بر طبق شاخصه هایى فیزیکى کاملاً قابل تعریف اند. از طرف دیگر در رهیافت فلسفى عواطف واجد جنبه هایى درونى و کاملاً شخصى هستند که تحقیق تجربى آن جنبه ها را نادیده مى گیرد.
بد نیست براى پاسخ به پرسش اصلى، نگاهى بیندازیم به عواطف پایه. شاید با نگاه کردن به مصادیق عواطف و کنجکاوى، در باب ماهیت آنها به یک سرى نتایج مشترک برسیم. اما در این راه باید مواظب باشیم که ویژگى هاى منحصربه فرد یک نوع از عاطفه را به انواع دیگر سرایت ندهیم.
در این گفتار ۳ نوع عاطفه پایه را به صورت گذرا مورد بررسى قرار مى دهیم. 1) خشم ۲) ترس 3) عشق.
۱) خشم یا غضب معمولاً مصداق بارز یک عاطفه یا احساس منفى است؛ چرا که غیرقابل مهار است و اشخاص خشمگین و غضبناک طبعاً مورد اعتماد قرار نمى گیرند و باید از آنها حذر کرد. اما با در نظر گرفتن ایلیاد هومر، خواهیم دید که موتور محرک تمام حوادث خشم است. بخصوص خشم آشیل. آشیل خشم خود را در جنگ تروا با کشتن هکتور نشان داد. آشیل پس از کشتن او، جسدش را به ارابه مى بندد و هفت بار به دور تروا مى گرداند. آنچه در وهله اول به نظر مى آید آن است که رفتار آشیل توحش محض است. اما با لحظه اى تأمل در جامعه یونان باستان که شرف همه چیز انسان است و در صورتى که این شرف لکه دار شود، گویى هویت شخصى زیر سؤال رفته است، کشتن هکتور چندان هم نامعقول به نظر نمى رسد. هرچند هفت بار گرداندن جسد او دیگر عاقلانه نباشد. به راستى آیا تمام خشم ها منفى، مرگبار و خطرناکند دانیل گولمن در یکى از آثار خود مى گوید: بله، همه خشم ها سریع، نامعقول و خشن هستند. اما به اعتقاد من چنین نیست. براى مثال ارسطو معتقد بود که خشم همیشه هم غلط نیست. خشم یک پاسخ است، پاسخى به یک تحقیر یا جسارت. پاسخى که ما را وادار مى کند تا مقابله به مثل کنیم. اما اگر این پاسخ به اندازه، بموقع و از سوى شخص مناسب ایجاد شود، در این صورت نه تنها نامعقول نیست بلکه خوددارى از دادن پاسخ، نامعقولانه به نظر مى رسد. در دهه ۷۰ جنبش فمینیسم در امریکا ناشى از خشم زنان سرکوب شده در جامعه بود. بسیارى از فمینیست ها یاد گرفتند که خشم خود را در جامه مناسبى ابراز کنند و چنین ابراز و پاسخى نتایج مفیدى هم در پى داشت.
معمولاً گفته مى شود که انسان خشمگین به عواقب کار خود نمى اندیشد. خشم احساسى مطلق گرایانه است. اما در این مثال دیدیم که آنچه جلوه گر است اتفاقاً همان اندیشیدن به نتایج و اتخاذ خشم به عنوان یک راهبرد براى تحقق نتایج آن است. معمولاً در روانشناسى تجربى، خشم یک فرآیند عصبى محسوب مى شود که مشخصات بارز فیزیولوژیک دارد که شرایط تحریک بیرونى منجر به بروز این حالت مى گردد، این بروزات بخصوص در چهره قابل بازشناسى است و علائمى عمومى چون قرمز شدن و به هم پیچیدگى عضلات صورت دارد. در مقابل چنین تصویر انفجارى از خشم، تصویر دیگرى که داریم خشم طولانى است. مثل خشم از پدر یا همسر که این خشم فرآیندى است که احتمالاً بروز رفتارى یا فیزیولوژیک آنى ندارد. این خشم نهادینه، دفعى نیست و تداوم دارد. اما وجه مشترک این دو خشم آن است که هر دو آنها مستلزم اطلاعاتى در باب جهان هستند. در هر دو جهان به گونه اى خاص بازنمایى مى شود و براساس این بازنمایى که نوک پیکان آن به سمت داخل شخصیت ماست، پاسخ مناسب ارائه مى گردد. پس خشم عنصر معرفتى هم دارد. وقتى خشمگین مى شویم، خود را از سطح یک دریافت کننده اطلاعات به سطح یک قاضى ارتقا مى دهیم. یعنى یک نقش جدید براى خود مى سازیم که بر مبناى آن نسبت به اعمال دیگران در قبال خود قضاوت مى کنیم و چنین قضاوت و صدور رأى به ما نوعى لذت مى دهد. البته چنان که ذکر کردم ممکن است قضاوت ناعادلانه و حکم و عمل به دنبال آن بسیار توحش آمیز باشد اما لزوماً چنین نیست. مثلاً در تابلوى معروف Guernica گویرنیکا خشم پیکاسو از بمباران دهکده اى در اسپانیا مجسم شده است. وقتى چنین خشم سرکشى تلطیف مى شود، کار اثر زیبایى خلق مى شود، در واقع خشم زیباشناسانه، دل انگیز است.

ادامه دارد…
منبع: روزنامه ایران ۱۳۸۷/۰۹/۲۴
نویسنده : احسان کرباسى زاده

مطالب مرتبط