نگاهى فلسفى به عواطف(2)

عاطفه هاى مورد بحث این نوشتار «عشق»و «ترس» است. شاید به نظر برسد که بهتر بود ترس نداشتیم، اما طبعاً بدون ترس خود را در موقعیت هایى قرار مى دادیم که به قیمت جانمان تمام مى شد. ترس هم مانند خشم یک عاطفه بنیادى و کلى است که تنها به انسان محدود نمى شود و حیوانات را هم شامل مى گردد. وقتى عوامل تحریکى ترس فراهم آمدند، خود به خود عکس العمل هاى فیزیکى خاص خود را به دنبال دارند. در واقع ترس ساده ترین عاطفه براى مطالعه است چرا که به آسانى قابل القا و ایجاد در بیماران، حیوانات یا موضوعات مورد آزمایش است. جوزف لود قسمتى از مغز به اسم amygdala را موجد ترس مى داند که اطلاعات مربوط به عکس العمل هاى خودکار مربوط به ترس در آنجاست. در محیط بیرونى چیزى دیده یا احساس مى شود. این ادراک حسى قسمت amygdala را فعال مى کند و بدون تجزیه و تحلیل اطلاعات دستور رفتارى متناظر صادر مى شود. ترس شناختن و تشخیص آن است که جهان یا وضعیت ما در جهان خطرناک است و طبعاً این تشخیص ناظر به بیرون از ما است نه درونمان. احساس ترس تنها گویاى این است که شرایط تحریکى محیطى فراهم آمده اند و amygdala فعال شده است. چنین تلقى از ترس غلط است، بى شک هر ترسى (ترس هاى کوتاه مدت) با یک فرآیند فیزیولوژیک همراه است اما فرآیندهاى فیزیولوژیک مقوم ترس نیستند. ترس هم یک نحوه تعامل و درگیرى با جهان پیرامون است. چنانکه ترس هم مى تواند دائمى باشد، همانند ترس مداوم و نهادینه از مرگ. پس ترس علاوه بر مکانیسم فیزیولوژیک، یک بازشناسى موقعیت هم هست، هرچند ممکن است این بازشناسى چه به صورت دفعى و چه به صورت دائمى به نحو نادرستى صورت گیرد. یعنى ـ چنانکه در خشم هم بیان شد ـ موارد ترس معقول و نامعقول داریم. شاید بگوییم که ترس غیرمعقول، ترس را نامعقول مى سازد. اما چنین ترس هایى کاملاً نادرند و معمولاً در موارد فوبیا (یعنى ترس دائم از چیزى که مى دانیم خطرناک نیست اما در واقع از آن مى ترسیم مثل ترس از برخى حشرات یا عنکبوت) ظاهر مى شوند. ترس جنبه هاى مختلفى دارد. Panic یا وحشت یکى از آنهاست. تمایز ترس با وحشت این است که، ۱) ترس شامل ارزیابى اطلاعاتى حقیقى یا حقیقتى پنداشته شده از جهان است، یعنى گویى حالت آگاهانه است در حالى که وحشت چنین نیست. 2) ترس یک تعامل و درگیرى در جهان است اما وحشت امرى صرفاً فیزیولوژیک است. 3) وحشت قابل القا است اما ترس به آسانى اینچنین نیست. همین تمایزات در مورد خشم و غضب هم وجود دارد. تمایز ترس با اضطراب این است که ترس مستلزم درگیرى با جهان است اما اضطراب نه. یعنى در ترس نوعى التفات وجود دارد که در اضطراب نیست. ترس تمایزى هم با Horror یا دهشت و خوف دارد. ما برخلاف ترس در خوف عکس العمل نداریم. به عنوان مثال چرا به دیدن تراژدى مى رویم و از دیدن صحنه ها و فیلم هاى ترسناک لذت مى بریم از نظر ارسطو، دیدن این موارد باعث رسیدن به Catharsis (تزکیه) مى شود. پس ترس چندان هم منفى نیست زیرا ابزارى است براى رسیدن به این غایت فلسفى. عاطفه دیگر عشق است که نمونه بارز یک عاطفه مثبت تلقى مى شود. اما همانطور که خشم و ترس همیشه منفى نیستند، عشق هم همیشه مثبت نیست. چون در بعضى موارد به حسادت، کینه و حتى قتل مى انجامد. استدلال من این است که عشق صرف یک احساس نیست بلکه مستلزم تعامل با جهان و درگیر ساختن خود با جهان از طریق انسانى دیگر است. یونانیان قدیم بین سه نوع عشق تمایز قائل بودند. 1) eros عشق اروتیک ۲) philia دوستى و محبت نسبت به والدین یا فرزندان ۳) agape یا caritas که عشق به انسانیت (یا در ادبیات مسیحى عشق خدا) را شامل مى شود. معانى اى که از عشق مراد مى کنیم، معمولاً بین این سه تعبیر در حال عبور است. یکى از مهمترین دلایلى که نشان مى دهد عشق صرف یک احساس نیست، آن است که عشق یک فرآیند است چنان که بى معنى است که بگوییم براى ۱۰ دقیقه یا از ساعت ۳ بعدازظهر فلان روز عاشق شدم. در صورتى که عاطفه ترس یا خشم مى تواند مدت دار باشد.
عشق همیشه ملازم یا مستلزم یک فرآیند و علاوه بر آن یک داستان است. به عبارت دیگر عشق در یک داستان هویت خود را بازمى یابد؛ و شاید بتوان گفت عشق هاى ادبیاتى همچون عشق شیرین و فرهاد، لیلى و مجنون و رمئو و ژولیت یا عشق هاى رمانتیک ماهیتاً خوش عاقبت نیستند چون هیچ پایانى ندارند جز مرگ. اما از طرف دیگر بعضى از عشق هاى روزمره که نیازمند تنظیم همکارى است حقیقتى است که اغلب از دید رمان نویسان پنهان مى ماند. یکى از مهمترین فلاسفه اى که از عشق سخن گفته، افلاطون است. رساله مهمانى او در باب عشق نوشته شده است. یکى از مشارکت کنندگان در مهمانى اریستو فانس نمایشنامه نویس است. او داستانى از انسان هاى بسیار قدیمى ذکر مى کند که چهار دست، چهار پا، جثه اى دو برابر داشتند و به شکل کروى بودند و به علت جثه دو برابر، هوش دو برابر و در نتیجه غرور بسیار بالایى نسبت به خدایان داشتند. پس انسان ها مجازات شدند و به دو نیمه قسمت شدند. بنا به این روایت، انسان فعلى نیمه اى از واقعیت خود است که در جست وجوى نیمه دیگر خود است. پس منشأ عشق همین احساس وحدت یافتن است. درست است که این داستان حقیقت ندارد اما قسمتى از حقیقت را بیان مى کند و گویاى این واقعیت است که هویت شخصى فرد با عشق کامل مى شود اما این با جنبه فردیت جامعه امروز در تناقض آشکار است.
درگیر شدن در فرآیند عشق مستلزم یک دسته انتخاب است، در واقع عشق جنبه آفرینندگى نیز دارد و این فرآیند باعث مى شود کیفیات مطلوب خود را به طور عینى در چیزى یا شخصى که به آن عشق مى ورزیم، بیابیم.
در بخش پایانى این گفتار به بیان اشکالات موجود در نظریه هاى بیان شده مى پردازم. نظریه اول همان رهیافتى بود که ویلیام جیمز به عواطف داشت. عواطف از نظر ویلیام جیمز معادل یک سرى رفتارهاى درونى مغز است. اشکال جدى که بر این نظریه وارد است، این است که شاید مکانیزم هاى روانى ما به اندازه احساسات و عواطف ما نباشد. چنین تصویرى با تصویر روانشناسى عامیانه از عواطف بسیار فاصله دارد. در واقع عواطف به سراغ ما نمى آیند، بلکه ما آنها را ایجاد مى کنیم. کارهایى هستند که ما انجام مى دهیم و به واسطه آنها مسئولیت اخلاقى داریم. مشکل اصلى دیگر این نظریه آن است که عواطف یک شأن بازنمایى (التفاتى) Intentional دارند. بدین معنى که راجع به چیزهایى یا وضعیت هایى در جهان خارج هستند. هرچند ممکن است بعضى از عواطف در ضمیر ناخودآگاه به صورت غیرالتفاتى باشند. پس عواطف ما ناظر به هویاتى در جهان خارج هستند. کاستى دیگرى که در این نظریه به چشم مى خورد، نادیده گرفتن این مطلب است که عواطف با واژه ها توصیف مى شوند و بار فرهنگى دارند یعنى عواطف بسیار درهم تنیده با فرهنگ و زبانى اند که آنها را با آن بیان مى نماییم.
اما یک مدل دیگر هم در مورد عواطف موجود است و آن مدل هیدرولیکى عواطف است که چندان هم بیراه نیست مثلاً در توصیف عواطف گاهى از زبان استعارى استفاده مى کنیم: انفجار خشونت، گرماى عشق، فشار خشم و. ‎.‎. مدل فروید از عواطف چنین است. بدین صورت که انرژى روانى اى وجود دارد که همانند انرژى فیزیکى سمت و سوهاى متفاوت مى گیرد. بدین صورت که مى تواند در یک نقطه متمرکز، گسترده و سپس هدایت شود. نقص این نظریه این است که مدل هیدرولیک بسیار محدود است در مورد خشم خوب به نتیجه مى رسد اما در مورد سایر عواطف چنین نیست.
این تلقى از عواطف کاملاً مکانیکى است اما با توجه به دو نکته ایجابى ذیل مى توان نظریه هیدرولیکى را ناموفق دانست: 1) عواطف مى توانند مورد ارزیابى قرار بگیرند یعنى مثلاً تقویت شوند یا کنار روند. 2) عواطف را مى توان با تمرکز بر روى آنها به وجود آورد. 3) عواطف و عملى که طى آن عواطف خود را به مرحله ظهور مى رساند، معمولاً متفاوت نیستند.
علاوه بر این به نظر مى رسد مفهوم عواطف در پیوند جدى با مفهوم نفس (خود) و هویت شخصى است، بنابراین هنگامى که دیدگاه مکانیستى غالب شود، مفهوم عاطفه از مفهوم اصل خود جدا مى شود و علاوه بر آن از مسئولیت و تمام ویژگى هاى ارزشى که بر آن بار است جدا مى شود. در واقع عواطف جنبه هاى مختلف نفس است. نکته مهم آخر آن است که همه عواطف مستلزم خواسته ها (desires) هستند و نکته جالب در مورد خواسته ها آن است که آنها مکانیسم نیستند و غایتمدارند. به عبارت دیگر خواسته چیزى است که مطلوب ماست اما محقق نشده است، یعنى خواسته ناظر به وضعیت بالفعل جهان خارج نیست.
به طور کلى ارزیابى من مى تواند عقلانى ـ احساسى باشد، بدین معنا که آنچه احساسى است مى تواند عقلانى باشد و عقلانیت نیز شامل عناصر احساسى است.

منبع: روزنامه ایران ۱۳۸۷/۰۹/۲۵
نویسنده : احسان کرباسى زاده

مطالب مرتبط