نظرگاه های معرفتی آثار ادب فارسی

روزنامه رسالت
چهار‌شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۵، شماره ۵۸۴۷

دکتر محمدمهدی ناصح

از نظرگاه است ای مغز وجود
اختلاف مومن و گبر و جهود
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد آن الف
در کف هریک اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی)۱(
این جهان همچون درخت است ای کرام
ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها مر شاخ را
زان که در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان
سست گیرد شاخه ها را بعد از آن
سخت گیری و تعصب خامی است
تا چنینی، کار خون آشامی است)۲(

زبان فارسی از جمله زبان های کهن جهان است که با بسیاری از دیگر زبان های عالم، از جمله گروه زبان های هند و اروپایی، عبری، عربی و. .. ارتباطی دیرینه داشته و دارد. این زبان در مدت عمر خویش، حداقل چهار یا پنج مرحله تحولی را پشت سر گذاشته و در مسیر تحولات تاریخی اش، از صافی نقد و نظر نقاد روزگار گذشته، تا آن که سرانجام به صورت زبان امروزی بر جای مانده است. سهم زبان فارسی در تبیین و ترسیم بنیان های اصیل تمدن های کهن از جمله هند و چین و ترک و روم و عمده تمدن های مناطق بین النهرین و ماوراءالنهر بر کسی پوشیده نیست. به عنوان نمونه و بر سیبل اختصار و ایجاز، می توان تبلور زبان و فرهنگ فارسی را در منطقه آسیای صغیر باوجود عارفی آگاه دل همچون مولاناجلال الدین بلخی دید و اعتبار عرفانی و فرهنگی زبان فارسی را در حیطه نفوذ شیخی بزرگوار چون علی بن عثمان هجویری، صاحب کشف المحجوب، در شبه قاره و سرزمین پاکستان بعینه مشاهده کرد.

بی شک، انتقال زبان و ادب و فرهنگ به سرزمین های دیگر، ناشی از چند نکته خاص بوده است: یکی پیشرفت فرهنگ زبان فارسی و بالندگی جلوه های تمدن فرهنگ ایرانی- اسلامی، و دیگر اهتمام فارسی زبانان در توجه به مرزهای دیگر به اعتبار مجاورت، سیر و سفر، تجارت و فلاحت و جهان گیری و لشکرکشی و تبلیغ دین و فکر و اندیشه. این نکته نیز پذیرفتنی است که عامل واقعی انتقال فرهنگ و زبان ایرانی- اسلامی به دیگر سرزمین ها، همان تکامل زندگی اجتماعی قوم ایرانی و فعالیت های فرهنگی این قوم بوده است. به اعتبار دیگر، جهان بینی قوم ایرانی، عامل انتقال و فرهنگ آن به دیگر مناطق گردیده است.

این نکته را باید پذیرفت که ایجاد فرهنگ و تمدن و اندیشه در سرزمینی چون ایران وابسته به پدیده دیگری است که از آن به زبان تعبیر می کنیم. هم چنین باید قبول کرد که هرچه تجربه زبانی یک قوم درجهت فرهنگ سازی و خلق ابزار تمدنی بیشتر شود، زبان آن قوم استواری بیشتری پیدا می کند و نفوذ بیشتری می یابد، یعنی اندیشه و زبان و محصولات تمدنی، درحکم اجزای بافته واحدی است که از یکدیگر تفکیک ناپذیر است. در بادی امر، همین زبان است که می تواند عامل ارتباط بین افراد باشد و مایه های تفاهم بشری و دریافت های بین المللی را سبب شود. در واقع زبان و اندیشه زبانی است که عامل پیوند بین افراد است و همین زبان، روح یک ملت را به وجود می آورد. در راستای همین روح فرهنگی است که انواع تفکرات انسانی به یکدیگر گره می خورد و در پناه آن، مشرب ها و مسلک ها آفریده می شود. در اینجاست که اندیشه و فکر، صورتی فرامرزی می یابد و از محدوده جغرافیایی خودش پا فراتر می گذارد و جنبه ارزشی پیدا می کند. شاید روحیه فرهنگی قوم ایرانی، برای ایرانی ها تانک و هواپیما و بمب و موشک نساخته است، اما به تعبیر یکی از مستشرقان از این جهت در پیشگاه بشریت مسوول نیست، چرا که مردم در فرهنگ ایرانی یک تجربه مهم انسانی کسب کرده اند و آن این که زودتر از دیگر اقوام با نیروهای ناشناخته ای، روبه رو شده اند و با روحانیت خاص خویش به زندگی قدر و اعتبار داده و آن را به دیگر نقاط دنیا منتقل کرده اند، از آن جمله است انتقال اعلامیه حقوق بشر در دوره های ماقبل اسلام به سرزمین های دیگر.)۳(

آنچه از فحوای تاریخ ملل و سلاطین استنباط می شود این است که تمدن ها به تدریج رو به ضعف و سستی و نابودی می گذاشته اند. بسیاری از فرهنگ ها هم به دلیل ایستایی، سکون و کم تجربگی، کم کم شکننده شده و نابود گردیده اند. بنابراین باید دانست که پایداری و دوام هر فرهنگ و تمدنی وابسته به کار و تولید و تغییر و تحولی است که در بطن آن جامعه فرهنگی به وجود می آید و آن را زنده نگاه می دارد. آنچه از این جهت سهم فرهنگ ایرانی را اعتبار بخشیده، آن است که ایرانیان قریب به شش هزار سال پیش از این، اهتمام داشته اند تا پیوسته درصدد ساختن و پرداختن عناصر فرهنگی خویش باشند و همراه آن، عقاید و نظریاتی طرح کنند و آن را به دیگر نقاط جهان منتقل سازند. بی جهت نیست که بسیاری از فرهنگ شناسان بر آنند که صور و نقوش و تصاویر و خطوط اولیه ای که قوم ایرانی ابداع و اختراع کردند، نخستین پایه های علم را در جهان بنا نهاد، و شاید همین نقوش و تصاویر اولیه بود که سرانجام یک نظام فکری و علمی را خلق کرد، چندان که دامنه آن تا دوردست ها- از شرق تا غرب- کشیده شده و شاید رموز مربوط به تصاویر کهن خطوط ایرانی، اولین نشانه ها را در ایجاد منطق و علوم دیگر به وجود آورده است.)۴(

و اما آنچه بنده در این مختصر معترض آن می شود، در واقع طرح آن جنبه خاص از فرهنگ و زبان فارسی است که رنگ معرفتی دارد و به شناخت پدیده ها و مضامین عرفانی محض مربوط می شود. زبان عرفانی در آثار ادب فارسی گستردگی خاصی دارد که از حد و مرز معینی فراتر است. عرفای فارسی زبان برآنند که سخن آدمی چیزی است نمودار هستی او، و هستی او پدیده ای است خداداد، در بردارنده مظاهر کمال و جمال، و به همین اعتبار، لطیفه سخن درنظرگاه اهل معرفت، نمودار ظهور و بروز یک احساس لطیف انسانی است که با روان آگاه آدمی پیوندی اسرارآمیز دارد؛ از این جهت است که می گویند:

پس کلام بی زبان و بی خروش
فهم کن بی عقل و بشنو نی به گوش)۵(

و همین معناست که به تعبیر عین القضات همدانی، گوینده سخن گاه خود نمی داند که چه می گوید، شنونده چه داند که چه می شنود)!۶(اهل معرفت برآنند که سخنانشان از عالم عیان است نه از بیان، و از اسرار است، نه از تکرار، از علم لدنی است نه از علم کسبی، و از جوشیدن است نه از کوشیدن.)۷(بدین ترتیب سخنان عرفای ایرانی برخاسته از احوال درونی آدمی است که به مراقبت های پنهانی او از روح خودش مربوط می شود. محققان صوفیه، این نوع از سخنان را “سخن دل و جان” می گویند، یعنی سخنی که گویای جوهر جان است و لباس سرو معرفت.)۸(چنین دریافتی از ما فی الضمیر آدمی است که به زبان دل تعبیر می شود، زبانی که می تواند عامل مهم تفهیم و تفاهم بین المللی قرار بگیرد و زبان همدلی باشد.

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان همدلی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است)۹(

باری در طرح و القای مسایل معرفتی، آنچه مورد خطاب عرفای ایرانی است، ناظر به قوم و قبیله و گروه خاصی نیست، بلکه آنچه ایشان بر زبان می رانند، مورد توجه همه طبایع می تواند قرار بگیرد و همه اذواق را پسند آید. مفاهیم معرفتی عرفای فارسی زبان، به گونه ای است که مفهوم انسان را در جهان هستی طرح می کند، تا آدمی در هرجا که هست و باید رنگ و لباس و غذای خود را بشناسد که آفتی بتر از ناشناخت نیست.

عرفا به مفهوم انسان کامل می پردازند، یعنی آن انسانی که در جهان بشری باید باشد و نیست. انسانی است که خود را گم کرده است، باید خود را بیابد، حقیقتی متجلی در صورت فرد و متصف به صفات برجسته عام و عمومی که مربوط به عالم انسانیت است؛ آن که در حکم هست و نیست قرار دارد، و به تعبیر یکی از عرفا این جا بود و برفت.)۱۰(گویی آنچه موردنظر عرفاست، در صحنه گیتی پیدا نمی شود:

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم، انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما

گفت آنچه یافت می شود، آنم آرزوست)۱۱(

انسان کامل موردنظر امر معرفت، همان انسان غریب امروز و همه روزگاران است که گویی باید دوباره زاده شود. صاحب انسان کامل ضمن سخن از مقام انسانی، بر آن است که انسان همان عالم صغیر است و از جمله آن عالم، یکی هم قوت های عقلی و فرشته صفتی اوست،)۱۲(یعنی آنچه می تواند امروز در هرجای این کره خاکی، مخاطبانی داشته باشد، از این جهت که پس ما درکجا قرارداریم، انسان امروزی چه می کند و اگر آدمی، آدمی است، آدمیت او وابسته به چه چیزی است.

در حقیقت آنچه از قدیم ترین عهود تا عهد حاضر- در تمدن های کهن و جدید- مورد بحث همه انسان شناسان واقع بین بوده و هست، دریافت حقیقت هستی انسان است، یعنی این که میزان و مقدار هستی هر انسانی به مقدار و میزان هست اوست.)۱۳(برخی از عرفا از چنین دریافتی، به عنوان رسیدن آدمی به “تمام انوار” بحث می کنند، عالمی که نمودار یک “حس عرفانی” است در خودشناسی. همین معناست که در نهایت، مقام انسانی را مربوط می داند به نزدیک شدن آدمی به عالم کل و هستی مطلق، یعنی همه می تواند به عنوان ارزش های اصیل انسانی مطرح شود. رسیدن به چنین ارزشی مستلزم نوعی سعی است درشدن، شدنی در جهت کسب کمالات و رسیدن به یک اتحاد جوهری انسانی. تمثیلات و تاویلات اهل معرفت از مقامات و احوال آدمی، در حکم دریافتی است عمیق از چنین شدنی. همین شدن است که نوع جهان بینی عرفانی عرفای فارسی زبان را جلوه ای دیگر بخشیده است.

عرفان فارسی زبان، با طرح منظریات مختلف عرفانی، به خودشناسی می اندیشند، و این که آدمی باید شناسای خود و دیگران شود. خلاصه آن که درک عالم انسانی، نمودار آن است که هرکسی در زندگی اجتماعی خود با دیگران، به صورتی انسانی زندگی کند. این است که می گویند: آدمی باید در این خودشناسی اسرار حیات را درک کند و آگاهی های لازم را بیابد و در هرچه می کند باید علم و عمل را کار بندد.)۱۴(و عقل را در همه امور پیشکار خویش سازد، چرا که مایه اصلی تفاخر آدمی در دنیا و آخرت عقل است و اولین آفریده خدای عقل بود و خدای تعالی روز قیامت به اندازه همه نیات آدمی و عقل ها، منازل وی را قسمت کند.)۱۵(

علاوه بر این، اهل معرفت، عالم انسانی را به عنوان یک واحد کل در نظر می گیرند و بر آنند که عالم بشری یک کل لایتغیر است و همه مردمان عالم در حکم یک تن واحدند”ما خلقکم و لابعثکم الا کنفس واحد”)۱۶(، و به تعبیر سعدی

بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرر
توکز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامند نهند آدمی)۱۷(

مردم همگی نهال خدایند و به تعبیر دیگر “عیال الله”.)۱۸(اصل توجه عرفای ایرانی- اسلامی به لطیفه وحدت وجود و موجود همراه با دریافت های تواضع آمیز از نوع “اناالحق” و “سبحانی، اعظم شانی”)۱۹(، یا “لیس فی جبتی سوی الله”)۲۰(، همه نمودار آن معنای خاص است که من نیستم، یعنی نفی انانیت خود می کنم و اثبات غیر، یعنی اثبات توجه و نفی شرک. این نکته گویای آن است که عرفای واقع بین و نظریه پردازان حقیقت بین، همه عالم، یعنی عالم انسانی را یک کل تفکیک ناپذیر می دانند و همین عالم کلی است که خود، علت نهایی حرکت رو تولید و کون و ضاد است. در باب عالم وحدت انسانی و اتحاد بشری عرفای ایرانی- اسلامی برآنند که مفهوم انسان هستی ماخوذ از لطیفه “انس” است و از اینجا می گویند: “سمی الانسان انسانا لانه انیس”)۲۱(یعنی موجودی که در مبادی خلقت همراه عالم انس بود و در حال انس، اما کم کم دچار فراموشی شد و انس او به نسیان بدل شد و فراموشی به او دست داد.)۲۲ (از این جهت است که مبنای وجود آدمی بر انس و محبت و همدلی قرارگرفته است.

از سوی دیگر، توجه به عالم یگانگی و وحدت و همدلی، از نظرگاه دین معرفت، همراه روحیه تساهل و تسامح است. شاید همین روحیه باشد که بتواند همه فرهنگها را به هم نزدیک کند و با نرمی و انعطافی که خاص چنین خصلتی است حسن نیت را تا اعماق بشری گسترش دهد.)۲۳(بدیهی است که درچنین حال و هوایی است که می تواند همه افکار عرفای ایرانی، رنگی عالمگیر داشته باشد و احساسات آنها در عالم بشری- هم چنان که در یک فرانسوی اثر می گذارد- در روح یک هندی، ترکی یا گرجی نیز موثر واقع می شود. روح سخن عرفای ایرانی، هم چنان که نمودار احساس یک نفر مسیحی است، با روح و احساس یک بودایی نیز متناسب است. این چنین است که به تعبیر یکی از شرق شناسان، اینان به همه بشریت تعلق دارند.)۲۴(

باری مراد کلی از اصل وحدت در آثار عرفانی، این است که انسان ها همه به یکدیگر نزدیک شوند و در همه جوانب زندگی به اتحاد برسند. در چنین اتحادی است که با تساهل روبه رو می شویم و اختلاف را نمی بینیم و چنان زندگی می کنیم که وجهه نظر همگان یکی شود، و اگر در رونده و راه اختلافی باشد، چون به مقصد واقعی برسیم، اختلافی نیست، هم وحدت است.)۲۵(

در حقیقت رمز این گونه نگرش به وحدت، نتیجه نیاز واقعی بشری است به رسیدن به آن جا و مقامی که اسباب تفرقه از راه برداشته شود و معمای “مایی” و “منی” حل گردد. ارزش این گونه سخنان در دنیای امروز بهتر معلوم می شود، دنیایی که طبل تفرقه را می کوبد و گوش عالم را از صدای نتراشیده و نخراشیده ای کر می کند. عالم انسانیت گویی از جهان امروز رخت بربسته، معانی عرفانی همه در جهان امروزی قالب تهی کرده، فقر معنا همه گیر شده است، عالم وحدت به کثرت تبدیل شده، هر کسی خود را می بیند آیین بشری شده است.

تعبیراتی از این نوع که به اختصار آمد، گویای این است که در دریافت های عرفانی فارسی زبانان، عالم در حکم نوری است واحد و در مرکز این نور پرفروغ، وجود آدم با کمال و انسان کامل قرار دارد که می خواهد با چشمی همه بصیرت و دلی همه آگاه، همگان را به سلم و صفا و اخوت و برادری و مهر و شفقت و عشق و اخلاص بخواند.

درنظرگاه عرفای ایرانی، رسیدن به سرمنزل عشق، نتیجه نگرش به عالم وحدت و یگانگی است، یعنی یگانگی در دیدار و گفتار و پندار و عمل، به صورت دیدن فرد در جمع و جمع در فرد یا به تعبیری دیگر دید خرمنی در دانه های گندم.)۲۶(این است که براساس وحدت و مطابق لطیفه محبت، آدمی کل اوصاف خود را در طلب محبوبش نفی می کند و کاری می کند که همه پاک و صافی گردد.)۲۷(حداقل عشق و اخلاص در بین آدمیان، موافقت است. او به عشق و دوستی- که اهل معرفت از آن دم می زنند- همه عالم وابسته است. عالم همگی مظهر عشق است. چه خوب می بیند آن عارف دانا دلی که می گوید: به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده، چنان که پای به برف فرو شود، به عشق فرو می شد.)۲۸(چنین است که گویی عشق در همه مظاهر عالم ساری و جاری است و هموست که دوای همه دردهاست و گره گشای همه مشکلات. و به گمانم اگر همه راه حل های مختلف به منظور رسیدن به یک آشتی پذیری جهانی و تفاهم بین المللی به بن بست برسد، بی شک در اینجا خواهد بود که عشق و محبت می تواند پای به میدان وجود بگذارد و گره از کار فروبسته عالم خودبینی و خودخواهی و تضاد و تفرقه، بگشاید.

عرفا معتقدند که در وادی عشق، دیده جز یک چیز نبیند، دل جز یک نداند و جز یک علم در نظر نیاید.)۲۹(رسیدن به این مرحله از بصیرت، نمودار کمال نبوغ آدمی است در رسیدن به اهدافی که جهان بشری در آرزوی رسیدن بدان است.

غیر از آنچه ذکر شد، در تعبیرات عرفانی زبان فارسی، اشارات، تلمیحات، تمثیل ها و بیان خاص رمزآمیزی وجود دارد که روح آدمی را به سوی مرزهای دیگری از مقوله مجردات سوق می دهد. در واقع طرز سخن و شیوه بیان عرفا و مضامین خاصی که آنها در جهان بشری مطرح می کنند، همه و همه این صفت و هویت را دارد که می تواند مفاهیم عالم بشری را از تنگنای خاک به فراخنای عالم افلاک برد و آدمی را وکلامش را به گونه ای بسازد که انسان بتواند واسطه عالم ملک و ملکوت قرار بگیرد.

محققان صوفیه، سخنان را وابسته دلی پاک و روحی آزاد می دانند، از این روی بر این باورند که دل، غیب نمای است، جام جم دارد و این سخنان که بیان می داریم، در واقع از دل به کاغذ می بریم نه از کاغذ به کاغذ.)۳۰(سخن، سخن دل است و این که

غیر نطق و غیر ایما و سجل
صدهزاز ترجمان خیزد ز دل)۳۱(

و چنان که در پیش هم اشاراتی رفت، زبان دل، زبان نزدیکی همه عناصر خلقت است، زبانی که سلامت همه افراد و همه وجود آدمی در سلامت اوست. اصل همه مقام ها و احوال انسانی نیز ناظر به حال دل است. همین صاحب دلی است که موجب همزبانی می شود و زبان همدلی را سبب می گردد.

زبان همدلی، عاملی است در نزدیک شدن همه افراد به یکدیگر. این زبان در حکم غذایی است که اگر از کسی به کسی دیگر برسد، موجب قوت طبع و تن او می شود. موهبت زبان همدلی، لطیفه ای لازمه اتصال آدمی به عالم حقایق است. از نظر احساس و عاطفه، آدمی دو زبان دارد: یک زبان، گویای کلمات و نمودار مجرد اصوات، و زبانی دیگر که ناظر به روح و وجدان جمعی یک نظرگاه معرفتی است و با جان آدمی مربوط می شود؛ این زبان، زبان دل است. از طریق زبان دل است که تار و پود همه اصوات و واژگان به هم گره می خورد و هنر برتر عالم وجود آدمی در کنار آن تحقق پیدا می کند. عالم دل، عالم اتصال بی واسطه و بی وسیله است. وقتی همه وسایل نتوانند موجب نزدیکی آدمیان شوند، در این جامعه دل است که ارتباط مرموز خویش را در بین آحاد بشری برقرار می کند تا هر کسی خود را در وجود دیگری بیابد و از او و از دل سخن بگوید.

امروز، دوران فتنه ها و آشوب ها و رسوایی هاست. گویی افراد بشری در حالی که بزرگ ترین اندیشه ها مربوط به فن و فیزیک را به کار می بندند، نمی توانند به دروازه دل را پیدا کنند و از این جهان سر درآورند. در مقایسه با زبان دل- که ارمغان عرفای ایرانی اسلامی است- زبان خشن محاسبه گر و سودجوی امروز در تب و تاب تولید و مصرف، خود را بی هویت کرده و این بی هویتی او موجب شده زبان فرهنگی دین معرفت از کار بیفتد و به صورتی الکن و نیمه مرده، در آید و به دست نااهلانی که نه رومی روم اند و نه زنگی زنگ. در چنین وانفسایی است که می بینیم در کورسوی نظریه گفت وگوی تمدن ها، سخنان دین معرفت و بزرگان ادب پارسی چه خوش به دل می نشیند تا مگر آدمی به خودآید و در این خودشناسی طرحی دیگر از عالم خودی در همه سرزمین ها بیفکند. برماست که در تفسیر و تعبیر نکات برجسته عرفانی- به عنوان رهاوردی بی مانند در گفت وگوی فرهنگی- تغافل نورزیم. آنچه در عالم وجود برای همیشه خواهد توانست سکه رواج پیدا کند و فضای خالی فرهنگ های امروزی را پرکند، همان روح عرفانی است که به عنوان حبل المتین استوار در تقابل فرهنگی و گفت وگوی تمدن های بشری به کار خواهد آمد.

نظرگاه های معرفتی فارسی زبانان که بر بال و پرزبان عرفانی به اوج می رسد، می تواند به عنوان زبان عرفانی و عمومی همه مردم جهان مطرح شود. زبان عرفانی، عارفان فارسی زبان، با هر صوت و صورتی که گفته شود، برخاسته از زبان کلی عالم معرفتی جهان است. در تفسیر مواد و عناصر زبان عرفانی و طرح نظرگاه های معرفتی فارسی زبانان، نوعی از احساس خودی هست که با نفی خودپرستی همراه است و نفس این گونه از تفکر، نوعی دفاع از حیات دیگران را به دنبال دارد. اگر آفرینش الفاظ، مترادف خواسته های درونی عالم بشری باشد، باید بر این باور بود که مشترکات زبان عرفانی خواهد توانست همزبانی گروه های مختلف بشری را سبب شود و این همزبانی نزدیکی و قرب و یگانگی را سبب خواهد شد. زبان عرفانی به راهی می رود و زبان آنان که در این وادی سیر نمی کنند به راهی دیگر. در کتاب معرفت بشری است که آدمی این فرصت مغتنم را می یابد تا بار دیگر به خود آید و هرباری در این آزمون انسانی، خود را مورد بازشناسی قرار دهد و از این معامله چیزی فراخور عالم انسانی به فرهنگ بشری عرضه بدارد.

پی نوشت:

۱- مولانا جلال الدین بلخی، مثنوی.
۲- همان. ص ۷۴
۳- حمید نیری نوری- سهم ارزشمند ایران در فرهنگ جهان.
۴- همان – ص ۹۰۳)نقل به مضمون.(
۵- مولانا جلال الدین بلخی، مثنوی – دفتر اول ص ۷
۶- عین القضات همدانی، تمهیدات،
۷- عطار نیشابوری، تذکره الاولیا،
۸- نجم الدین ابوبکر، عبدالله رازی، مزمورات اسلامی و مزمورات داوودی به تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی.
۹- سعدی شیرازی- گلستان.
۱۰- ابوابراهیم مستملی نجاری- شرح تعرف.
۱۱- مولانا جلال الدین بلخی، کلیات شمس.
۱۲- عزیزالدین سفی، الانسان الکامل.
۱۳- ابوابراهیم مستملی- شرح تعرف.
۱۴- زین الاسلام، ابوالقاسم قشیری، ترجمه رساله قشیریه.
۱۵- ابوحامد محمدغزالی، احیاء علوم الدین.
۱۶- سوره لقمان آیه ۲۸
۱۷- سعدی شیرازی، کلیات.
۱۸- ابوالمفاخر یحیی باخزری، اوراد الاحباب و نصوص الاداب.
۱۹- مولانا جلال الدین بلخی، فیه مافیه.
۲۰- محمدبن منور، اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی سعید.
۲۱- نجم الدین رازی، مرصاد العباد و من المبداء الی المعاد.
۲۲- نجم الدین ابوبکر عبدالله رازی، مرموزات اسلامی.
۲۳- محمدمهدی ناصح “مظاهری از روح فرهنگ ایرانی”
۲۴- نگاه کنید به کتابIranپmade IپIRAN L اثر رنه گروسه.
۲۵- محمدبن منور، اسرارالتوحید.
۲۶- محمد معصوم شیرازی، طرایق الحقایق.
۲۷- قطب الدین ابوالمظفر اردشیر عبادی – القصفیه فی احوال المتصوفه
۲۸- عطار نیشابوری – تذکره الاولیاء.
۲۹- خواجه عبدالله انصاری، طبقات الصوفیه.
۳۰- حافظ حسین کربلایی تبریزی – روضات الحنان جنات الجنان.
۳۱- مولانا جلال الدین بلخی – مثنوی – دفتر اول ص ۷۵