آیا هنر مدرن گرفتار «نفسانیت» است؟

گفتاری در باب نسبت سینما، تکنیک و دین / بخش دوم و پایانی

علی تاجدینی

 

نقد رای پنجم

۱- نویسنده کتاب «حکمت معنوی و ساحت هنر» مدعی است که «نظریه سیر ادواری تاریخی تلقی همه ادیان تاریخ است.» و حال آن که این نظر تحمیل به ادیان است، به طوری که مرحوم مطهری معتقد است نظریه دوری بودن تاریخ هیچ ارتباطی به دین ندارد. (۳)

مؤلف کتاب مزبور آنگاه به نظریه ترقی تاریخ در برابر نظریه دوری تاریخ اشاره می کند و معتقد است: نظریه ترقی در افق زمان در برابر نظریه دوری تاریخ اشاره می کند و معتقد است: «نظریه ترقی در افق زمان مختص به اندیشه و فرهنگ پس از رنسانس است و جای در فرهنگ های گذشته نداشته است. و «سیر کمالی توحیدی» اصطلاحی است که بعد از مشروطه، منورالفکران و غربزدگان مسلمان درجهت توجیه وضع موجود وضع کرده اند. به عقیده آنان جهان در حال پیشرفت و کمال است و تکنولوژی و دموکراسی مظاهر این کمال». و این درحالی است که فلاسفه اسلامی عموما به ویژه ملاصدرا معتقد به نظریه ترقی تاریخی بوده اند و شاگردان وی و شاگردان شاگردان او تا عصر حاضر همه به اصل ترقی تاریخ و تکامل جمعی بشر در طول زمان اعتقاد دارند. در این باره استاد مطهری در آثارشان جابه جا از نظریه ترقی تاریخ دفاع کرده اند. از نظر ایشان همان طور که طفل در ابتدای تولد توجهش تنها به جنبه های حیوانی وجودش معطوف است و هرقدر بزرگتر می شود نیازهای متعالی تری پیدا می کند، جوامع انسانی نیز چنین اند: «اراده بشر ابتدا بیشتر تحت تاثیر محیط طبیعی، و محیط اجتماعی و طبیعت حیوانی خودش شکل گرفته و متاثر شده، ولی اراده بشر مترقی در اثر تکامل فرهنگ و توسعه بینش و گرایش به ایدئولوژی های مترقی، تدریجا، از اسارت محیط طبیعی و اجتماعی و غرائز حیوانی آزاد شده و آنها را تحت تاثیر قرار داده است. بنابراین اگر مجموع زمان ها و به عبارت دیگر بشر را از روزی که تمدن و فرهنگ خود را آغاز کرده در نظر بگیریم، شک ندارد که امروز جلوتر است.» (۴)

درجایی دیگر می فرماید: «اگر ما بشر امروز را با اولی که وارد تمدن و فرهنگ خود شد مقایسه کنیم، از همه جهت جلوتر است و اگر جلوتر نمی بود نمی ماند، یعنی در طبیعت، یک موجود اگر صلاحیت برای بقا نداشته باشد، معدوم می شود.» (۵)

۲- معتقدین به رای پنجم همانطور که پیشتر ذکر شده معتقدند با شروع عصر جدید و دوره جدید، انسان جدیدی پدید آمد و وقتی انسان جدید پدید آید، همه نسبت ها تغییر می یابد. مرحوم مطهری براساس بحث «فطرت» معتقدند که اگر بپذیریم با شروع دوره ای از تاریخ، سنت بشر با همه چیز عوض می شود، آنگاه «فطرت» توجیه ناپذیر می گردد. فطرت انسان در دو ناحیه ادراکی و گرایشی عبارت از اندیشه های ثابت و گرایشات ثابتی است که در انسان بماهو انسان وجود دارد، اما انسانی که با وجود نسبت جدید می بندد روح و جوهره دیگری پیدا می کند؟ در حقیقت تعبیر «انسان جدید» در مقابل «انسان قدیم» با تحلیلی که در پشت آن قرار دارد به عینه نفی فطرت دینی است.

در دیدگاه فلاسفه اسلامی و متکلمین و عرفای انسان اولیه و انسان نهایی، انسان غربی و انسان شرقی، ماهیتا تفاوتی ندارند و وقتی انسان ها تفاوت نداشتند، جوامع انسانی نیز از نظر ذات و ماهیت یگانه اند. «انسان نوع واحد است نه انواع. و چون انسان نوع واحد است، جامعه های انسانی نیز ذات و طبیعت و ماهیت یگانه دارند.» (۶) انسان بماهو انسان، از فطرت ثابتی برخوردار است، بنابراین انسان جدید و انسان قدیم، علم جدید و علم قدیم، عصر جدید و عصر قدیم، عقل جدید و عقل قدیم تفاوت ماهوی ندارد، زیرا اختلاف ماهوی فرع بر نفی ماهیت گذشته و اکتساب ماهیت جدید است. ماهیت انسان در همه زمان ها و مکان ها واحد است و تغییر نمی کند.

۳- تمدن غرب در نظر قائلین به رای پنجم، دارای وحدت حقیقی است. «غرب دارای وحدت و کلیت است و غفلت از این معنا، بدون تردید غفلت از حقیقت تاریخ و کیفیت تحقق تاریخی اشیاو وقایع است.» اما چه دلیلی بر این مطلب وجود دارد. درنظر گرفتن روح و جسم برای تمدن غربی و تفکیک جامعه قدیم و جدید مبتنی بر تحلیل هگل و مارکس از تاریخ است که از بیخ و بن در آثار متفکرین اسلامی انکار شده است: «این که گفته اند جامعه قدیم و جدید ماهیتا با هم تفاوت دارد، سخنی است که با اندیشه های مارکس جور درمی آید.»(۷)

۴- مطابق مبانی قائلین رای پنجم؛ علوم جدید (علوم تجربی و علوم انسانی) پس از رنسانس، ریشه در فلسفه غربی دارد و ظهور دکارت، بنیان تمدنی را پی ریخت که علوم تجربی، معلول آن است. در این اندیشه علوم تجربی پس از رنسانس تفاوت ماهوی با علوم تجربی گذشتگان داشته است. علم تجربی درگذشته فرزند فلسفه و حکمت بود و با ظهور رنسانس، این فرزند از مادر جدا شد. از آنجا که علوم تجربی ریشه در متافیزیک غربی دارد، نسبت به علوم تجربی گذشتگان گرفتار انحطاط شده است.

به نظر می رسد که بسیاری از این احکام به دلیل و برهان محکمی بند نیست و به سخنی ذوقی و شاعرانه شبیه تر است. در منطق فیلسوفان اسلامی اولا علوم جدید با علوم قدیم تفاوت ماهوی ندارند. تفاوت هم هست، این تفاوت در دو ناحیه ظاهر شده است:

الف- علوم جدید نسبت به علوم قدیم کامل ترند و هر قدر زمان روبه جلو آمده، علوم پیشرفته تر شده اند.

ب- اسلوب علوم پس از رنسانس بیش تر تجربی شده و در گذشته کم تر تجربی و بیش تر قیاسی بوده است.

۵- قائلین به رای «تکنولوژیک بودن هنر سینما» آنگاه که می خواهند مبانی هایدگر را با مبانی عرفان اسلامی پیوند بزنند، موضوع «اسماءالهی» را پیش می کشند.اینان با پیوند آن بحث شریف قرآنی و عرفانی و دیدگاه هایدگر در باب حوالت تاریخی و تقدیر تکنولوژی به یک باره موضوع را با عنوان «علم الاسماء تاریخی» ابداع کرده اند که اگر چه بحث اسماء آن ریشه در قرآن و متون دینی دارد اما علم الاسماء تاریخی و حوالت تاریخی ریشه در اندیشه ای غربی دارد و متون دینی با آن موافقت ندارد.از جمله گفته اند که تاریخ در تمدن ۴۰۰ ساله غرب به بعد مظهر اسم قهر الهی است و حاکم بر تاریخ، «شیطان» است.«امروز حقیقت ابلیسی بر جهان سایه افکنده است.»(۸) و بنابرآیات و روایات، بشر، در طامة الکبرای تاریخ عصر طامات و پریشانی آخرالزمان به سر می برد و عصری است که تیرگی و پلیدی قلب انسان را احاطه و تسخیر کرده است.چنین اوضاعی در حقیقت مستلزم غلبه قهر و سخط الهی در تاریخ بشر است.در دوره جدید چنان است که نفس اماره را هیچ موضوعی و اصلی محدود نمی کند و همه امور به اعتبار «موضوعیت نفسانی» معتبر می شوند.موضوعیت نفسانی دوره جدید فلسفه و مابعدالطبیعه جدید، صورت نظری به خود گرفته است و فلسفه، در بسط تاریخی خویش و طی مراحلی از «نسخ»، «فسخ»، «مسخ» در صورت سیاست و هنر و سرانجام تکنیک و تکنولوژی به تمامیت رسیده است.»(۹)

با کمی توجه در عبارات فوق می توان دریافت که انتساب این سخنان به منطق دین نارواست.در منطق دین رحمت الهی همواره و در همه حال بر غضب و قهر الهی مقدم است.

۶- مطابق رای پنجم، سینما هنری تکنولوژیک است و تکنولوژی میوه تمدن غربی است و تمدن غربی ریشه در علم جدید دارد و علوم غرب فرزند متافیزیک و فلسفه غربند.جوهر فلسفه غربی نفسانیت است در مقابل معنویت و روحانیت، از آن جا که نفسانیت و معنویت و یا به زبان دین شیطان و رحمان قابل جمع نیستند، تکنولوژی هم که از لوازم تمدن غربی است، امری است که با شیطان بیش تر تناسب دارد تا با رحمان و تسلیم شیطان تکنولوژی و ایمان آوردن وی به دست پیامبران باطنی در نهایت دشواری و نزدیک به محال است، بنابراین اسلامی کردن سینما و به خدمت گرفتن سینما در راه اهداف اسلامی طمعی خام و آرزویی است دست نایافتنی و ناشی از جهل است.

روشن است که اگر سینما را اولا تکنولوژی بدانیم و ثانیا ابداع آن را به غربیان نسبت دهیم و هیچ سهمی برای گذشتگان در پیدایش سینما قائل نباشیم و آن را معلول صد درصد تمدن غربی بدانیم و ثالثا ریشه غرب را در تمدن قبل از خود ندانیم و ریشه غرب را در پیدایش فلسفه ای چون دکارت بدانیم و رابعا جوهر فلسفه غرب را در تقابل با خدا بدانیم، ناگزیر سینما را نمی توان با اسلام در کنار هم نشاند.اما همانطور که قبلا گفتیم، این سخنان بیش تر به شعر شباهت دارد تا حکمت.اگر چه باید اعتراف کرد که سخنان بسیار باارزشی در این اندیشه یافت می شود اما پیش فرض های بنیادین آن صحیح نیست.

اگر تاریخ غرب مظهر اسم قهرالهی است، اولا به چه دلیلی می توان ابتدا و انتهای دوره را مشخص کرد؟ طبیعتا دلیل برهانی بر این مطلب نمی توان آورد، می ماند دلیل کشفی. آیا هر کشفی، گویای حقیقت است؟

ثانیا، قدرت بشر در تغییر اسم قهر الهی چه مقدار است؟ آیا بشر توان تغییر دوره را دارد یا به مصداق شعر مولانا «در کف شیر نر خون خواره ای‎/غیر تسلیم و رضا کوچاره ای».بشریت باید منتظر بماند و هرگونه تلاش و اصلاح برای تغییر دوره ای که در آن قرار گرفته، آب در هاون کوفتن است.پاسخ این تفکر، مثبت است.چنان که برخی گفته اند: «اما زمانی که تاریخ غرب به عصر منسوخیت و پایان عصر فرهنگی خویش می رسد (که نمی دانیم چه موقع است) در سر سودای اهل طلب، انتظار عالمی دیگر و آدمی دیگر به ظهور می رسد، (یعنی هر وقت که چنین عالمی به ظهور می رسد در می یابیم که به ظهور رسیده است!)

انتظار عصری معنوی که افقی فراروی جهان امروز بگشاید و عهد آدمی با حق و حقیقت در آن تجدید شود.» (عهدی که از آن طرف بسته خواهد شد و انسان باید انتظار بکشد تا فرا رسد!) در جایی دیگر همین نویسنده صریحا هر گونه تغییر حتی دعا کردن را در تغییر دوره بی ثمر و حتی آفت تلقی کرده است.

۷-می گویند سینما هنر تکنولوژیک است و تکنولوژی میوه شجره خبیثه غربی است. اما بزرگان تفکر اسلامی که از اساس این مبانی را نپذیرفته اند و معتقد به نظریه ترقی در تاریخ هستند، تکنولوژی را میوه تکامل بشر دانسته اند. نگارنده در این جا دیدگاه مرحوم مطهری را که ریشه در فلسفه اسلامی به ویژه ملاصدرا دارد، مطرح می کنم.

وی در مباحث «فلسفه اجتماع»، «و نقد مارکسیسم» مباحث متنوعی نظیر ظهور تکنیک، تفاوت ماشین با ابزار تولید گذشته، ماهیت سرمایه داری، ارزش افزوده کار ماشین، صنایع مادر و… راطرح کرده است که در اینجا تا جایی که به بحث ما مربوط می شود، مطالبی ذکر می شود:

۱- اختلاف تکنولوژی با ابزار تولید گذشته، اختلاف کیفی است. ماشین جانشین انسان است نه آلت و ابزار انسان. یک انسان مصنوعی است.

۲-ماشین مظهر مغز اجتماعی و ترقی اجتماع است. همانگونه که فرد دارای حقیقت و اصالت و تکامل است، جامعه نیز دارای هویت، شخصیت و واقعیت است، همانطور که فرد تکامل دارد، جامعه متکامل است و ماشین مظهر تکامل جامعه انسانی است. به عبارت دیگر تاریخ در سیر خطی و تکاملی خویش به نقطه ای رسیده است که به صورت جهش دار تغییری اساسی در ابزار تولید گذشته انجام داده است. بنابراین «ماشین» مظهر اختراع فرد و مخترع نیست، بلکه مظهر اختراع بشریت است. از این رو مالکیت «ماشین» از آن سرمایه دار و حتی مخترع نیست، بلکه مالکیت کارخانه های بزرگ و صنایع عظیم غول پیکر باید بر عهده جامعه و دولت به نمایندگی جامعه باشد.

۳-مطابق بند، ۲ تکنولوژی و محصولات آن با حرکتی دفعی حادث نشده اند، بلکه همه دانشمندان و عالمان در پیدایش آن سهیم هستند. از این منظر می توان فرهنگ اسلامی و دانشمندان اسلامی نظیر «ابن هیثم» را در پیدایش صنعت سینما سهیم دانست. چون «ماشین (و مصادیق آن نظیر سینما) که کار می کند در حقیقت مغز اجتماع و ترقی اجتماع است که کار می کند و بالاخره اجتماع بماهو اجتماع است که به صورت ماشین در طول صدها قرن درآمده و کار می کند. نبوغ جامعه انسانی در امتداد تاریخ است که به این شکل درآمده است. (۱۰)

تکنولوژی محصول علوم تجربی است و علوم تجربی غرب نسبت به علوم قدیم کامل تر است. آنچه قابل انتقاد است و باعث متشابهات و ابهامات شده تفسیرهای غلط فلسفی در غرب است. علم جدید که فی نفسه پاکیزه است در بستر اندیشه ها و جریانات فکری واقع شده که بشر غربی را به انحطاط دعوت می کند. بنابراین ملازمه ای میان تکنولوژی و فلسفه غرب نیست تا نوبت به نفی تکنولوژی برسد.

شهید مطهری از این ملازمه اظهار تاسف می کند: «این جانب حقیقتا وقتی که جریان تاریخ علم را در قرون جدید کم و بیش مطالعه می کنم و متوجه رنگ مخصوصی که فقط طرز تفکر فلسفی خاص دانشمندان به جریان پاک و پاکیزه علم داده است می شوم سخت متاثر و افسرده می گردم.» (۱۱)

اما اینکه چرا پس از رنسانس فلسفه های غربی گرایش به الحاد دارند، به اعتقاد نگارنده یک دلیل خیلی روشن دارد و آن رفتار کلیساست. چرا باید دلیلی به این حد از استحکام و روشنی را واگذاشت و به دنبال مبانی که انسان را وارد عالم متشابهات می کند، گشت.

پی نوشت ها:

۳- فلسفه تاریخ، استاد مطهری.

۴- همان.

۵- همان، ص ۴۲.

۶- جامعه و تاریخ، استاد مطهری، ص ۴۳.

۷- فلسفه تاریخ، استاد مطهری، ص ۱۶.

۸- حکمت معنوی و ساحت هنر، ص ۱۸.

۹- همان.

۱۰ – مباحث اقتصادی، استاد مطهری، ص ۶۵.

۱۱ – م. آ. ا، ج، ۱۳ ص ۷۲.

مطالب مرتبط