برکات دولتمندی

نگاهی به مضمون و مصادیق سعادت نزد حافظ

مسعود فریامنش

(۷)

سعادت در گرو همقران شدن و در کنار هم آمدن عاشقی، رندی و جوانی است. گویی بر وفق نظر حافظ، سعادت، عاشقی و رندی هنگامی به کمال می رسند که همزمان عهد شباب باشند.

 رندی مجموعه مراد است ‎/ چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

(۸)

پیروی و تبعیت از پیر مغان و روی بر آستان او نهادن نیز از مصادیق سعادت (دولت) محسوب است. به دیگر سخن پیروی از پیری که حافظ را از جهل می رهاند و هرچه می کند عین ولایت است: (بنده پیر مغانم که زجهلم برهاند – پیر ما هرچه کند عین ولایت باشد)، دلق زرق و ریا را به چیزی نمی گیرد (من این دلق ملمع را بخواهم سوختن روزی ‎/ که پیر می فروشانش به جامی برنمی گیرد)، فرجام خوان است (پیر میخانه همی خواند معمایی دوش ‎/ از خط جام که فرجام چه خواهد بودن) و حکایت معقول می کند (شیخم به طیره گفت برو ترک عشق کن ‎/ محتاج جنگ نیست، برادر نمی کنم ‎/ پیر مغان حکایت معقول می کند ‎/ معذورم ار محال تو باور نمی کنم)، برخلاف شیخ و زاهد که وعده می کنند و به جا نمی آورند و لطفشان گاه هست و گاه نیست، خوش وعده است و لطفش هم دائم (مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ ‎/ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد + بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است ‎/ ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست)…

(۹)

برخورداری از موهبت لطف سخن و طبع سلیم را می توان آخرین مصداق سعادت در دیوان حافظ به شمار آورد.

حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟ شاکرباش ‎/ چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم.

اکنون که مصادیق سعادت (دولت) را در دیوان حافظ بررسی کردیم، خالی از فایده نخواهد بود اگر راه و روش و همچنین شروط و مقدمات تحصیل سعادت (دولت) را از نگاه وی مورد شناسایی قرار دهیم.

۱) سعادت (دولت) باید که بی رنج بسیار و بی خون دل حاصل شود. به دیگر سخن، برای فراچنگ آوردن سعادت (دولت) نباید رنج و محنت بیرون زشمار تحمل شود. بلکه دولتمندی و سعادتمندانه زیستن منوط و وابسته به فیض ازلی است.

دولت آن است که بی خون دل افتد به کنار ‎/ ورنه با سعی و عمل باغ جنان اینهمه نیست

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود ‎/ تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

۲) احساس نیاز و صبر و ثبات در برابر شداید و مصایب و تحمل رنج ماندگار از آنها [غبار]، راهبر به سعادت است.

غبار راه طلب کیمیای بهروزیست ‎/ غلام دولت آن خاک عنبرین بویم – هاتف آنروز به من مژده این دولت داد ‎/ که بر آن جور و صفا صبر و ثباتم دادند – نیازمند بلاگو رخ از غبار مشوی ‎/ که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

۳) چالاکی و چستی و بلند همتی، طریق دولتمندی است.

دولت از مرغ همایون طلب و سایه او ‎/ زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود – گر من از میکده همت طلبم عیب مکن ‎/ شیخ فرمود که در صومعه همت نبود + در مذهب طریقت خامی نشان کفر است ‎/ آری طریق دولت چالاکی ست و چستی

۴) تحصیل سعادت (دولت) به یمن دعای شب و ورد سحری میسور می شود.

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ ‎/ از یمن دعای شب و ورود سحری بود – به یک دو قطره که ایثار کردی ای دیده ‎/ بسا که بر رخ دولت کنی کرشمه ناز + گوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش ‎/ من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید

۵) ارادت ورزیدن به سعادت راه می برد.

طفیل هستی عشقند آدمی و پری ‎/ ارادتی بنما تا سعادتی ببری

۶) نیل به سعادت در گرو قبول اهل دل است.

کلید گنج سعادت قبول اهل دل است ‎/ مباد کس که درین نکته شک و ریب کند.

در اینجا، قبول اهل دل را می توان به دو معنا فهم کرد. نخست اینکه شاید مراد حافظ از قبول اهل دل این باشد که راه و روش منطبق با مشی و سلوک اهل دل به سعادت انسان منجر می شود. دوم اینکه، هر کسی که مورد قبول اهل دل واقع شود، نفس این قبول، منجر به نزول نعمت و برکت سعادت بر انسان می شود.

۷) در آخر اینکه پرهیز از صحبت مصاحب ناجنس و در عوض، معاشرت با رفیق شفیق کیمیای سعادت است.

بیاموزمت کیمیای سعادت ‎/ زهم صحبت بد جدایی، جدایی – دریغ و درد که تا این زمان ندانستم ‎/ که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق.