پیروزی بر برهوت بی‌معنایی

تاملاتی درباره نظریه لوگوتراپی (معنی‌درمانی)

مسعود فریامنش

جست وجوی معنا و کاوش درباره وجود معنا در زندگی، از جمله پایدارترین کنش های انسانی در تاریخ شده است. این کنش تا آنجا گسترده شده که پاره ای اندیشمندان، معناطلبی آدمیان را مبارک ترین دغدغه بشری نامیده اند. ویکتور فرانکل از جمله روانشناسانی است که تمرکز عمده خود را حول محور «معنا» نهاده است و این دغدغه را در قالب آثاری گرد آورده است. او در این مسیر به ابداع نظریه لوگوتراپی (معنی درمانی) همت کرده است. مقاله حاضر در پی آن است که مهم ترین محورهای این نظریه را محل تامل قرار دهد.

ویکتور امیل فرانکل، متخصص اعصاب و استاد روانپزشکی و فلسفه دانشگاه وین و بنیانگذار «معنی درمانی» (لوگوتراپی)، در ۲۶ مارس ۱۹۰۵ م در شهر وین دیده به جهان گشود. پس از طی تحصیلات مقدماتی وارد دانشگاه شد و در همان شهر در سال ۱۹۳۰ م دانشکده را به پایان رسانید. در سپتامبر سال ۱۹۴۲ م حوادثی برای وی رخ داد که زندگی شخصی و حرفه ای اش را به کلی تحت تاثیر قرار داد. در آن سال در جنگ اسیر شد و در حالی که سی و هفت سال داشت، سیر و سفر حماسه وار سه ساله اش را در دنیای کابوسناک ظلم و شکنجه و محرومیت و گرسنگی آغاز کرد و با معرفتی که زائیده تجربه دست اول بود، از اسارت بازگشت؛ تجربه اینکه انسان ها در هر حال و وضعی در انتخاب اعمال خویش مختارند. اینکه حتی در تاریک ترین لحظه ها، می توان نشانه ای از آزادی معنوی و پاره ای از استقلال خود را حفظ کرد. او پی برد که انسان ها می توانند هر چیز ارزشمند را از دست بدهند، مگر بنیادی ترین آزادی بشری را؛ آزادی انتخاب شیوه برخورد یا واکنش نسبت به سرنوشت و آزادی برگزیدن راه خویش را. او با تاکید بر اهمیت اراده معطوف به معنای وجود انسان یعنی نظامی که خود آن را «معنی درمانی» خوانده است، کارش را از نو آغاز کرد. و با پشتکار و سختکوشی کم نظیر، نگرش خویش را به طبیعت انسان، به صورت مقاله و سخنرانی و تالیف سی و دو کتاب، که بسیاری از آنها به بیست و هفت زبان ترجمه شده اند، پرورانده و انتشار داد. و در دوم سپتامبر سال ۱۹۹۷ م دیده از جهان فروبست.

نظام لوگوتراپی فرانکل و نظریه اش درباره طبیعت انسان در علم روانپزشکی امروز با استقبال بسیار روبرو شده است، هر چند که شهرت آن به اندازه نظریه فروید یا مزلو نیست، به تدریج به سطحی از اعتبار می رسد که پیشرفت و نفوذ مداومش را تضمین می کند. نگارنده در مقاله پیش رو می کوشد تا اهم مفاهیم لوگوتراپی را به طور گذرا گزارش کند.

لوگوتراپی (معنی درمانی): لوگوتراپی، پس از روانکاوی فروید و روانشناسی فردی آدلر، به مکتب سوم روان درمانی وین نامبردار است. لوگوتراپی از واژه یونانی لوگوس، به معنی کلمه، روح، خدا یا معنا گرفته شده است. اما فرانکل تنها بر معنای آخرین عطف توجه می کند، هر چند که معانی دیگر نیز پربیراه نیستند(۱). از اینرو، لوگوتراپی، در لغت به معنی «درمان از طریق معنا» است و نوعی درمان فعالانه رهنمودی است که متوجه یاری رساندن به بیمار، خاصه در مراحل بحرانی زندگی است(۲). لوگوتراپی نوعی فلسفه زندگی است که بر احترامی عمیق به شان و منزلت هر فرد، قطع نظر از نژاد، رنگ پوست و عقیده مبتنی است. این نوع درمان، مفروض می گیرد که زندگی معنایی بی قید و شرط دارد و معنا را هرکس، در هر کجا و در هر زمانی می تواند بیابد و کشف کند(۳). لوگوتراپی در ردیف روانپزشکی وجودی یا روانشناسی انسانی قرار می گیرد و به طور کلی، به لحاظ فلسفی ریشه در اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی، به لحاظ روان شناختی ریشه در روانکاوی و روانشناسی فردی، و به لحاظ معنوی ریشه در تعهدی تام و تمام به وجود انسان دارد همچون موجودی که به طرز تقلیل ناپذیری معنوی است(۴). لوگوتراپی فرانکل به طریقی متفاوت از بیشتر نظریه های روان درمانگری به زندگی انسان می نگرد و دست کم سه پیش فرض اساسی دارد:

الف) زندگی در هر شرایطی دارای معنا است. ب) انسان اراده معطوف به معنا (Will to meaning) دارد و این اراده به نیاز مداوم انسان به جست وجو، نه برای خویشتن، بلکه برای معنایی که به هستی منظوری بخشد، ارتباط می یابد. (نباید از نظر دور داشت که نگرش فرانکل به سلامت روان، تاکید عمده را بر اراده معطوف به معنا می نهد و در واقع، این چارچوبی است که هر چیز دیگری در آن شکل می گیرد)، ج) انسان تحت هر شرایطی از این آزادی بهره مند است که اراده معطوف به معنا را به ظهور برساند و معنایی بیابد(۵). به دیگر سخن، لوگوتراپی سه کانون دارد، یعنی، بر سه واقعیت وجود انسان تمرکز می یابد: اراده معطوف به معنا، معنایی در رنج و آزادی اراده. در مورد اخیر، آزادی انتخاب انسان نه تنها به آزادی در انتخاب شیوه زندگی اش، بلکه حتی به شیوه مردنش هم مربوط می شود(۶). هدف لوگوتراپی، رهایی اراده معطوف به معنا و یاری به بیمار در یافتن معنای زندگی است. به هر روی، در جریان این کار، از تحلیل «خویشتن فهمی هستی شناختی مقدم بر تامل یا «حکمت دل» (Wisdom of heart) و ژرفنای ناخودآگاهش کمک می گیرد. از طریق لوگوتراپی این حکمت به سطح آگاه می رسد. لوگوتراپی، یعنی باز ترجمان این «حکمت دل» به زبان ساده، یعنی به زبان مردم عادی که بتوانند از آن بهره گیرند(۷).

مبانی لوگوتراپی:

لوگوتراپی سه اصل و مبنای اساسی دارد.

الف) اگزیستانسیالیسم، ب) فلسفه رواقی، ج) تجارب خود فرانکل در اردوگاه های کار اجباری(۸).

الف) لوگوتراپی بر آزادی اراده و مسؤولیتی که از پی آن می آید تاکید می کند. در واقع، آزادی انتخاب یکی از ابعاد هستی انسان است. عوامل غیرمعنوی، یعنی غریزه، توارث یا اوضاع و احوال محیط، چیزی را برای ما تعیین نمی کنند. اگر بخواهیم سلامت روانی (Mental health) داشته باشیم، آزادی انتخاب رفتار خود را داریم و باید این آزادی را به کار ببریم. کسانی که این آزادی را تجربه نمی کنند، یا متعصبانه به جبر معتقداند یا به شدت روان نژنداند (روان نژند به مفهوم رایج آن و نه اندیشه زاد). روان نژندها راه تحقق استعدادهای بالقوه و در نتیجه رشد و پرورش کامل انسانی خویش را می بندند(۹). به گفته فرانکل«آزادی چیزی جز جنبه منفی از کل یک پدیده نیست که جنبه مثبت آن مسؤولیت است. اگر آزادی با مسؤولیت همراه نباشد، ممکن است در معرض انحطاط تا خودکامگی صرف قرار گیرد. به همین دلیل است که توصیه می کنم، مجسمه آزادی در کرانه شرقی با یک مجسمه مسؤولیت در کرانه غربی تکمیل شود.» پس کافی نیست احساس کنیم که آزادی انتخاب داریم، باید مسؤولیت انتخابمان را هم بپذیریم. از آنجا که پذیرش مسؤولیت به طور قاطع و الزام آوری در لوگوتراپی مستتر است، روش درمانی آن بر این استوار است که «چنان بزی که گویی بار دومی است که زندگی می کنی و در بار اول همان خطا را کرده ای که اینک در حال انجام آنی». تلاش لوگوتراپی این است که بیمار را کاملا از وظیفه مسؤولیت پذیری خود آگاه کند، ولی باید او را آزاد بگذارد که خود را در هر مورد مسؤول هرکس و هرچیزی که می خواهد بکند. لوگوتراپی انسان را بیش از هر چیز بر مبنای مسؤولیتش تعریف می کند(۱۰)، اما انسان پاسخگوی کیست؟ لوگوتراپی نمی تواند به این پرسش پاسخ دهد. بیماران خود باید پاسخ ها را بیابند. لوگوتراپی تنها می تواند آگاهی بیمار را نسبت به مسؤولیتش ارتقا بخشد و این مسؤولت شامل پاسخگویی به چگونگی تفسیر زندگی نیز هست، یعنی تفسیری در راستای الهی یا الحادی. لوگوتراپی را می توان آموزش مسؤولیت دانست. تاکید لوگوتراپی بر مسؤولیت نه تنها آگاهی روزافزون بیمار را نسبت به مسؤولیت خودش برمی انگیزد، بلکه مانع موعظه درمانگر هم می شود. لوگوتراپی، به بیمار هدف نمی دهد، اگر چنین کند دیگر لوگوتراپی نیست(۱۱)، مسؤولیت، پذیرش این نکته است که زندگی ما نتیجه انتخاب های گذشته ماست و آینده هم با تصمیماتی شکل می گیرد که امروز گرفته ایم. باید به بهترین انتخاب دست یازیم، انتخابی که به نفع خود ما و دیگران است(۱۲). با توجه به اینکه جست وجوی معنا لازمه اش مسؤولیت شخصی است هیچ کس و هیچ چیز دیگر نمی تواند به ما احساس و منظور در زندگی بدهد. این مسؤولیت خود ماست که راهمان را پیدا کنیم و آنگاه که یافتیم در آن پایمردی کنیم. باید به مانند خود فرانکل، با احساس مسؤولیت و آزادانه با شرایط هستی خویش رویاروی شویم و در آن منظوری بیابیم. زندگی پیوسته ما را به مبارزه می طلبد، پاسخ ما نباید سخن و اندیشه بلکه، باید عمل باشد(۱۳).

ب) لوگوتراپی اصل و اساسی رواقی دارد، چرا که مدعی است که حال و وضع جهان هرچه باشد، طرز تلقی و نگرش ما همواره یاری رسان ما است. در واقع، تجلی این اصل و اساس را جایی مشاهده می کنیم که فرانکل در سومین رهیافت معنایابی، یعنی ارزش های نگرشی، از آن سخن می گوید. به اعتقاد او، بشر در سخت ترین شرایط، آزادی انتخاب نگرش و طرز تلقی خود را دارد. حتی در مواجهه با رنج و مرگ با نشان دادن شجاعت می توانیم موقعیتی خاص را معنادار کنیم. (نک: ادامه مقاله، ارزش های نگرشی)

ج) نظریه و شیوه درمانی فرانکل، یعنی لوگوتراپی، حاصل تجارب او در اردوگاه های کار اجباری است. وی با مشاهده آنهایی که جان سالم به در بردند و آنهایی که مردند، دریافت که این سخن فردریش نیچه (Friedrich Nietzche) روی در صواب دارد: «آنکه چرایی در زندگی دارد، با هر چگونه ای خواهد ساخت»(۱۴). او می دید افرادی که امید می بستند تا به معشوق خود بپیوندند، یا آنهایی که نقشه و طرحی برای کامل شدن داشتند یا افرادی که از ایمان قوی بهره داشتند، نسبت به آنهایی که امیدشان به همه چیز را از دست داده بودند، از فرصت و شانس بیشتری برای زنده ماندن برخوردار بودند. در واقع، می توان گفت که کارآمدی نظریه فرانکل متکی بر این واقعیت است که در اوضاع و احوال بحرانی اردوگاه های کار اجباری آزموده شده است. اوضاع و احوالی چنان بحرانی و شدید که مبتکرترین روانشناسی تجربی هم نمی توانست به چنین ابداعی دست بزند. اگر فرانکل بنابه اعتقادش به اراده معطوف به معنا توانست در چنان اوضاعی معنایی در زندگی بیابد، بدان معنا است که در موقعیت هایی که ما روزانه با آنها رویاروییم، چنین نگرشی عملی تر است. به عبارت دیگر، اگر نظام او در آن وضعیت دشوار موفقیت آمیز بود، پس ظاهرا باید در شرایط ما که به آن شدت و دشواری نیست، کارآمدتر باشد و این از نکات مثبت نظریه اوست(۱۵).

معنای زندگی

آلبرکامو در افسانه سیزیف مدعی است که «در حقیقت فقط یک سؤال جدی وجود دارد و آن این است که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه؟» آلبرت اینشتین نیز بر این باور است که: «انسانی که زندگی اش را بی معنا می بیند، نه تنها بیچاره است، بلکه دشوار بتوان گفت که شایسته زیستن است». به گفته فرانکل، جست وجوی معنایی برای زندگی و نیز پرسش درباره اینکه آیا چنین معنایی وجود دارد، حق ویژه انسان است. این جست وجو نشان از درستی و صمیمیت عقلی دارد(۱۶). معناجویی حقیقتا نیاز ویژه ای است که قابل تنزل به سطح دیگر نیازها نیست و با درجه کم یا زیاد در همه انسان ها وجود دارد. گرچه زیگموند فروید نوشته است: «لحظه ای که شخص در مورد احساس یا ارزش زندگی به تحقیق بپردازد، بیمار است»، ولی به عقیده فرانکل، شخص به این وسیله انسانیت خویش را متجلی می سازد. این برای انسان یک موفقیت انسانی است که درصدد یافتن معنای زندگی باشد. حتی سؤال کردن در این مورد که آیا اصلا معنایی در کار هست یا نه، یک موفقیت انسانی است(۱۷). پس اراده معطوف به معنا نه تنها نمایانگر انسانیت بشر، بلکه، معیار مطمئنی برای سلامت روان نیز به شمار می رود. افزون بر این، شواهد به دست آمده حاکی از آن است که بی معنایی و بی هدفی نشانگر ناسازگاری هیجانی است.

ناکامی وجودی

اراده معطوف به معنا یا معناجویی انسان ممکن است ناکام بماند و در آن صورت در لوگوتراپی آن را ناکامی وجودی می نامند و اگر این ناکامی وجودی به روان نژندی (Neurosis) منجر شود، در لوگوتراپی به آن روان نژندی اندیشه زاد (Noogenic Neurosis) می گویند تا با نوع دیگر روان نژندی که روان زاد(۱۸) (psychogenic) است تفاوتی داشته باشد(۱۹). «نوس» (Noos) به یونانی به معنای ذهن است. بدین ترتیب روان نژندی اندیشه زاد با هسته معنوی شخصیت، نه به مفهوم دینی، بلکه به صورت یکی از ابعاد وجود انسان، خاصه با کشمکش های اخلاقی ارتباط می یابد(۲۰). می توان گفت که روان نژندی اندیشه زاد از کشمکش میان انگیزه ها و غرایز ایجاد نمی شود، بلکه حاصل تعارض ارزش ها است، یعنی، ساخته تعارض های اخلاقی، و یا به طور کلی، پرداخته مسائل معنوی است و در این موارد ناکامی وجودی نقش مهمی دارد(۲۱). البته، این نوع روان نژندی، نتیجه «خلا وجودی» (existendtial vacuum) طولانی مدت نیز تواند بود(۲۲). باید توجه داشت که روش معمولی روان درمانی در مبارزه با این بیماری روش مناسبی نیست و باید به لوگوتراپی روی آورد، یعنی به درمانی که قدرت رسوخ در وجود معنوی آدمی را داشته باشد. مواجهه با مسائل معنوی مانند آرزوی زندگی پر از معنا، یا ناکامی در نرسیدن به این آرزوها در قلمرو لوگوتراپی است. در این روش پزشک مستقیما و با صراحت با این گونه مسائل روبرو می شود و جملگی آنها را حمل به ریشه های ناآگاهانه برخاسته از غرایز نمی کند، چرا که نگرانی انسان درباره ارزش زندگی و حتی افسردگی او، یک افسردگی معنوی است نه یک بیماری روحی. اگر پزشک این افسردگی معنوی را به بیماری روحی تعبیر کند، نومیدی وجودی را در زیر خرمنی از داروهای آرامش بخش مدفون خواهد کرد. وظیفه پزشک این است که بیمار را از این بحران به کرانه شکوفایی و امید راهبر شود. وظیفه لوگوتراپی این است که بیمار را کمک کند تا معنایی در زندگی خود بیابد. تا آنجا که لوگوتراپی بیمار را از آن معنای نهفته زندگی خود آگاه می سازد روشی تحلیلی می شود و با روانکاوی شباهت دارد. اما در این تلاش برای آشکار ساختن چیزی در ضمیر فرد، لوگوتراپی مساعی خود را محدود به حقایق غریزی در ضمیر ناآگاه نمی سازد، بلکه به دنبال حقایق معنوی نیز می گردد که معنایی بالقوه به زندگی فرد تواند داد تا آن نیروی نهفته معناطلبی بیدار گردد(۲۳).

تکاپوی اندیشه ای (Noodynamics)

جست وجوی معنا می تواند وظیفه ای آشوبنده و مبارزه جویانه باشد و تنش درونی را افزایش دهد نه کاهش. در واقع، فرانکل این افزایش تنش را شرط لازم سلامت روان می داند. زندگی خالی از تنش، زندگی رو به ثبات و توازن تنش درون، محکوم به روان نژندی اندیشه زاد است؛ این زندگی بی معنا است. شخصیت سالم در سطح معینی از تنش است، سطحی میان آنچه بدان دست یافته یا به انجام رسانده و آنچه که باید بدان دست یابد یا به انجام برساند؛ یعنی فاصله ای میان آنچه هست و آنچه باید بشود. این فاصله بدان معنا است که اشخاص سالم همواره در تلاش رسیدن به هدف هایی هستند که به زندگی شان معنا می بخشد. اینها پیوسته با هیجان یافتن مقاصدی تازه رویارویند(۲۴) براساس اکثر نظریه های رایج انگیزش، انسان موجودی است که علی الاصول متوجه ارضای نیازها و کامروانی سائقه ها و غرایز خویش است. در تحلیل نهایی، انسان فقط به این امور می پردازد تا تنش های ناشی از آنها را تسکین بخشیده و در نهایت به بازیافتن و حفظ آنچه تعادل نامیده می شود نایل آید. اما برخی محققان (چون گلداستین) نشان داده اند که اقدام برای حفظ بی قید و شرط تنش فقط از عهده مغزی برمی آید که بیمارگونه عمل می کند.

فرانکل در نقد این نظریه های انگیزش می گوید: «من شخصا می پندارم که انسان هیچگاه دغدغه وضعیت درونی خویش مانند تعادل درونی را نداشته است، بلکه بیشتر دلمشغول چیزی یا کسی دیگر در دنیای خارج بوده است.(۲۵) از همین رو، آنچه بشر لازم دارد ثبات و سکون نیست، بلکه آن است که من بدان تکاپوی اندیشه ای نام نهاده ام، تکاپویی معنوی میان دو قطب از هیجان مغناطیسی که در قطبی معنا و در قطب دیگر فردی است که خود را بدانسو می کشاند.»(۲۶)

آسیب شناسی خلاهای زندگی

فرانکل به بیماری اشاره می کند که ظاهرا خاص روزگار ماست: نبودن معنا در زندگی یا خلا وجودی. این وضعیتی است که روانپزشکان و روانشناسان بیش از پیش میان بیمارانشان شایع می بینند. اهمیت این موضوع در حال حاضر کمتر از نقشی نیست که احساس حقارت در زمان آدلر داشت.(۲۷) ظاهرا عده بی شماری از ما «چرای» زندگی خود را از دست داده ایم و به همین سبب تحمل «چگونه»ی وجودمان، هر چند سرشار از رفاه و وفور باشد، دشوارتر شده است.(۲۸) «خلا وجودی» یعنی زیستن با احساس پوچی و بی معنایی. اگر معنا همان چیزی است که مطلوب ماست، پس بی معنایی شکاف و خلایی در زندگی ما محسوب می شود.(۲۹) اما علت بروز این پدیده بسیار گسترده و متداول زندگی امروز چیست؟ فرانکل، علت بروز این پدیده را دو عامل می داند که بشر از آن روز که آدمیزاده ای حقیقی شد آن را از دست داد. در ابتدای تاریخ بشری، انسان از بسیاری از غرایز اصلی حیوانی که رفتار او را هدایت می کردو به آنها تامین و پوششی می داد محروم گردید. این تامین ها و آسایش ها چون بهشت جاودان بر انسان حرام گردیده و او را مجبور به انتخاب کرد. افزون بر آن، طی دوران بعدی، بویژه در این اواخر، سنت هایی که رفتار بشر را پشتیبانی و هدایت می کرد یکی بعد از دیگری از بین رفت. دیگر غریزه ای به او نمی گوید که چه باید کرد و سنتی نمی نمایاند که چه شاید کرد و چیزی نمی گذرد که او نمی داند چه خواهد کرد و در نتیجه کاری می کند که دیگران از او می خواهند و روز به روز اسیر همرنگی با جماعت می شود. این خلا وجودی اغلب با ملالت و بی حوصلگی نمایان می شود.(۳۰)

خلا وجودی را از جهتی می توان نوعی روان نژندی جامعه زاد (Sociogenic neurosis) هم پنداشت. بی تردید جامعه صنعتی امروز مهیای ارضای همه نیازهای انسان است و همدم آن، جامعه مصرفی، مهیای ایجاد نیازهای تازه ای است که ارضایشان کند؛ اما این جامعه، انسانی ترین نیاز انسان، یعنی نیاز به یافتن معنا و معنا بخشیدن به زندگی را ناکام می گذارد.(۳۱)

فرانکل در فرهنگ های بسیاری، اعم از جامعه های سرمایه داری و کمونیستی، شواهد بسیاری از «خلا وجودی» می بیند که به ویژه در ایالات متحده به سرعت گسترش می یابد.(۳۲) با توجه به اینکه هر دوره و زمانه ای روان نژندی جمعی مربوط به خود آن دوره را دارد، روان درمانی بخصوصی را هم می طلبد. این «خلا وجودی» را که از مختصات دوره حاضر است می توان به عنوان نوع شخصی و فردی از نهیلیسم تعبیر کرد، زیرا نهیلیسم برپایه این تصور بنا شده است که وجود پوچ و عاری از معنا است. فرانکل بر آن است که اگر روان درمانی خود را از قید تاثیرات روال فعلی فلسفه نهیلیسم آزاد نکند، نخواهد توانست برای این بیماری درمانی بیابد.(۳۳)

مثلث روان نژندی: افسردگی، اعتیاد و پرخاشگری

فرانکل، افسردگی، اعتیاد و پرخاشگری را مثلث روان نژندی می نامد. او به پژوهشی اشاره می کند که ربطی وثیق میان بی معنایی (آنگونه که با آزمون های «هدف زندگی» معین می شود) و رفتارهایی چون بزهکاری و مصرف موادمخدر نشان می دهد. او هشدار می دهد که خشونت و مصرف موادمخدر و دیگر رفتارهای منفی که در تلویزیون، سینما و حتی موسیقی غرب به نمایش درمی آید، تشنگان معنا را متقاعد می کند که زندگی آنها فقط با تقلید آدمک وار از قهرمانهایشان بهبود می یابد. به گفته او حتی ورزش نیز پرخاشگری را ترویج می کند.(۳۴) درباره جنبه نخست، یعنی افسردگی، باید گفت که این وضعیت (یعنی افسردگی) اغلب به خودکشی منجر می شود. ریشه این پدیده، سرخوردگی و ناکامی وجودی است. در بیشتر آمارهای به دست آمده، علت خودکشی «بی معنایی زندگی» ذکر شده است. پژوهش هایی که در مورد علل رواج اعتیاد به موادمخدر (از قبیل ماری جوانا) انجام شده نشان از این امر دارد که مصرف زیاد موادمخدر با جست وجوی تجربه معنادار و کاهش فعالیت هدف دار بستگی دارد. بر طبق این پژوهش ها، دغدغه معنای زندگی نزد مصرف کنندگان ماری جوانا به مراتب شدیدتر از دیگران است. در محدوده ای دیگر، یعنی اعتیاد به الکل، نیز یافته های مشابهی به چشم می خورد، به طوری که از هر ۲۰ نفر الکلی، ۱۸ نفر زندگی را بی معنا و هدف می بینند.(۳۵) در مورد آخرین جنبه، یعنی پرخاشگری، باید ذکر کرد که نه تنها لیبیدوی جنسی، بلکه انرژی ویرانساز. پرخاشگر نیز در خلا وجودی رشد می کند. شواهد آماری نیز این فرضیه را تایید می کند که وقتی مردم اسیر این احساس «تهی بودن» و بی معنایی می شوند، احتمال پرخاشگری در آنان بیشتر می شود. به گفته رابرت لیفتن (Robert Lifton) «وقتی که احساس بی معنایی بر شخص غالب می شود، بسیار مستعد کشتن است.»

در مورد پرخاشگری مدتهای دراز است که پژوهش ها براساس برداشت مکانیستی از آن بوده است. این رهیافت همچنان براساس نظریه کهنه و منسوخ انگیزش است که انسان را موجودی در نظر می گیرد که جهان را در نهایت به سطح ابزاری صرف در خدمت کاهش تنش های ایجاد شده توسط محرک های پرخاشگرانه یا لیبیدی در نظر می گیرد به هر روی، برخلاف این مفهوم مبتنی بر نظام بسته، انسان در واقع موجودی است که در پی معنایی است که تحقق بخشد و انسان های دیگری که با آنان مواجه شود و یقینا این همنوعان و شریکان برایش معنایی فراتر از صرف وسیله ای برای ارضای (محرک =impulse) و غرایز جنسی و پرخاشگرانه دارند. با این حال، سوای ارضای آنها، چاره دیگری، یعنی امکان والایش آنها نیز وجود دارد. کارولین وود شریف درباره خطرات گرفتاری به این توهم هشدار می دهد که مشخصه همه برداشت های مبتنی بر نظام بسته از انسان است، یعنی این توهم که می توان با معطوف ساختن پرخاشگری به فعالیت های بی زیان مانند ورزش آن را از بین برد. در مقابل، مجموعه قابل توجهی از شواهد پژوهشی وجود دارد که انجام دادن موفقیت آمیز اعمال پرخاشگرانه نه تنها پرخاشگری بعدی را کاهش نمی دهد، بلکه فراوانی پاسخ های پرخاشگرانه را به شدیدترین وجه افزایش می دهد.(۳۶) پس، روان درمانی، به طور کلی چگونه می خواهد با این مثلث روان نژندی روبرو شود؛ چگونه می تواند معضل افسردگی، اعتیاد و پرخاشگری که بشر را زمینگیر کرده است حل کند؟ به گمان فرانکل، روان درمانی نوع بشر مستلزم انسانی کردن روان درمانی است.

او براین باور است که اگردردهای این دوران فائق آمدنی باشند، باید آنها را به درستی درک کرد، یعنی آنها را به عنوان معلول ناکامی وجودی دید و اگر قرار است سرخوردگی ها و ناکامی های انسان درک شود باید انگیزش های او را فهمید و به ویژه انسانی ترین انگیزش انسان که جست وجوی معنا است. با این حال، چنین چیزی در صورتی امکان پذیر می شود که روان درمانی خود را از تقلیل گرایی جدا سازد. هرآنچه غیراز انسانی ساختن روان درمانی باشد به تشدید مثلث روان نژندی قومی می انجامد. (۳۷) ما باید مفهوم اساسی معنا و منظور زندگی خویش را بیابیم، زیرا در غیراین صورت محکوم به بیماری روانی خواهیم بود. (۳۸)

مطالب مرتبط