دنیای متفاوت یک نویسنده

درباره وی.اس.نایپل نویسنده ای از کارائیب

اکرم جوانمرد

 

وی.اس.نایپل یکی از معدود برندگان جایزه ادبی نوبل است که نقدهای بسیاری به او وارد می شود، بسیاری معتقدند او و آثارش آن قدر ها که باید پرمغز نیستند، چندی پیش یک روزنامه انگلیسی در یک نظرسنجی می خواست مطرح ترین رمان نویس زنده را که به زبان انگلیسی می نویسد انتخاب کند، در این نظرسنجی وی.اس.نایپل تنها دو رای آورده بود و یکی از منتقدان که آثار او را برگزیده بود، معتقد بود آثار او به خاطر هیجان و گستاخی ای که دارند جذاب هستند.بخشی از این واکنش ها برمی گردد به زبان تند و تیز این نویسنده کارائیبی که سرگذشت اش هم مثل داستان هایش پر از پستی و بلندی است، نایپل با جرات بارها در گفت وگو هایش اعلام کرده است که آثار هیچ کدام از نویسندگان زنده را مطالعه نمی کند و از این مساله به خود می بالد، او می گوید: «دوست ندارم درباره داستان های دیگران اظهارنظر کنم، همان طور که اظهارنظر دیگران را درباره داستان هایم نمی خوانم.» او هر آن چه را که آموخته است مدیون انگلیس و یک بورسیه تحصیلی است.نایپل در اغلب داستان هایش از عناصری همچون سفر، مهاجرت و فرهنگ های متنوع سود می جوید.نایپل در داستان هایش از رنج بشری حرف می زند.او معتقد است: «آدمی تنها زاده نمی شود، بلکه او با عقاید، توقعات و کوهی از انتظارات پا به این دنیا می گذارد و تا آخر هم باید با تحمل این همه زندگی کند.»

وی.اس.نایپل رمان هایش را به دو دسته تقسیم کرده است و در این دسته بندی تفاوت عظیمی به چشم می خورد آن قدر که انگار دو نویسنده کاملا متفاوت این آثار را نوشته اند، نخستین رمان های او در فضا و ساختاری کلاسیک می گذرند اما کمی بعد انگار چراغی برای او روشن می شود و او داستان هایش را به دنیای تازه ای می برد.

نایپل معتقد است: «تمام لذت یک داستان در شروع آن است، درست مثل این که میوه ای از منطقه کارائیب را برای نخستین بار بچشید.»

او می گوید: «شروع کتاب دشوارترین بخش است، همه چیز به ذهنم هجوم می آورد، تصاویر و ایده ها، همیشه دلم می خواست برای شروع راه چاره ای داشته باشم.

گاهی وقت ها به نظر می رسد وقتی درباره تاریخ جهان می نویسم، به نوعی از خودم و سرنوشتم حرف می زنم، یا حتی خود دنیا.

به هر حال ما نمی توانیم چیزهایی را که یاد گرفته ایم، انکار کنیم، حتی نمی توانید نحوه زندگی تان را انکار کنید.من در شهر کوچکی به دنیا آمدم و بعد از این که بزرگ شدم قدم به جهان واقعی گذاشتم.

به نظرم مساله جالب برای مخاطبانم همین است.داستان پردازی هسته اصلی داستان های من است، و سفردر داستانهایم همان جاری بودن است.یعنی حرکت از یک دنیای کوچک به یک جهان بزرگ تر.

من مدت های زیادی را صرف نوشتن کردم،اما بیش تر ازآن وقتم را صرف دیدن کرده ام و باید بگویم تجربه هایم کاملا خصوصی است، حالا این توجه هم واقعا یک حادثه است و من از آغاز نمی دانستم که قرار است چنین اتفاقی برای داستان های من بیفتد به همین خاطرخودم راجزو نویسندگانی می دانم که دیر کشف شده اند.

این تغییروظاهر شدن من مربوط به دنیای امروز است، روزهایی که من نوشتن را آغاز کردم بخش هایی از جهان بود که چندان برای نوشتن چنگی به دل نمی زد، اما کمی بعد همه آن ها هم به دلایلی اهمیت پیدا کردند.

سال ها پیش در سال ۱۹۵۰ وقتی از ترینیداد راهی انگلیس شدم از دریاها گذرکردم و به سوی سرزمین آرزوهایم رفتم.

آن روزها به شهرت فکر می کردم، می خواستم داستان نویس باشم و از این راه به شهرت برسم، آن موقع فکر می کردم که همه چیز یک آرزو است.اصلا نمی دانستم چه می خواهم بنویسم و یا درباره چه چیزی، فقط می خواستم معروف باشم.بچه که بودم یک بار شیام کارگردان صاحب سبک بنگالی به من گفت؛ از شش سالگی می دانست که بعدها یک کارگردان می شود.البته من نمی توانم بگویم از کی؟ اما خیلی سال ها پیش فهمیده بودم که عاشق نوشتن هستم.تا این که بورس دولتی دانشگاه آکسفورد نصیبم شد.می توانستم با آن بورس به مدارکی مثل مهندسی و دکترا دست پیدا کنم، اما تصمیم گرفتم انگلیسی بخوانم نه به این دلیل که دور از کشورم بود، نه، تنها به این دلیل که فکر می کردم این راهی است برای رسیدن به هر آنچه که می خواهم.من می خواستم فقط به این وسیله از ترینیداد فاصله بگیرم.من می خواستم از دنیای مستعمره نشینی فاصله بگیرم، از حقارت مستعمره بودن و از این درد که سال ها روی گرده هایم بود.

اگر بخواهم حقیقت را بگویم، من از آکسفورد متنفر بودم.من از مدرک تحصیلی و از تفکر دانشگاهی بیزار بودم.همان روزها هم می دانستم که از بسیاری از هم دانشگاهی هایم با ذکاوت تر بودم.اصلا ادعا نمی کنم، می دانم که شما باور می کنید؛ به هر حال زمان همه این ها را ثابت کرده است.آن روزها من بیش تر از هر چیز مستعد دنیای بیرون بودم.من آرزو نمی کنم که هیچ کس آن فضا را تجربه کند. اما می دانم که اگر قرار بود در ترینیداد بمانم قطعا خودکشی می کردم.یکی از دوستان روزگار کودکی ام با خودش همین کار را کرد، به نظرم او در کمال خونسردی خودش را راضی کرد؛ پسری دوست داشتنی و به شدت باهوش.

این شخصیت همان پسری است که در ابتدای رمان خانم آقای بیواس درباره اش حرف می زنم.

او هرگز از ذهن من پاک نشد.ما در سرنوشت همدیگر شریک بودیم، مرگ او برای من وحشتناک بود.اما دیگر مدتهاست که گذشته هایم مرا آزار نمی دهد بلکه با خودم فکر می کنم فرار من از ترینیداد در اصل دری از خوشبختی بود که به روی من باز شد.به هر حال من آن گذشته های تلخ را ترمیم کردم و خوشحال می شوم از این که حالا خوشبخت هستم، برای این که از بین نرفتم.در این میان نوشتن اصلی ترین دغدغه من است و به نوعی مرا به رهایی می رساند.

نوشتن همیشه برای من یک رؤیا بود، یا شاید درست تر این که خیلی بیش تر از این حرف ها.پدرم نویسنده بود-او به بینشی که حالا من دارم خیلی سال ها پیش رسیده بود-پدرم می گفت برای این که از پیشینه ام فاصله بگیرم باید به یک درون گرایی برسم.

نوشتن قبل از هر چیز تنها شغلی است که من از عهده اش بر می آیم و شاید شرافتمندانه ترین. من این حرف را باور دارم زیرا که نوشتن تنها شغلی است که با حقیقت عریان ارتباط دارد.شما باید راه هایی را پیدا کنید که در آن به حقیقت محض برسید و این حقیقت و واقعیت محض است که نوشتن را تبدیل به یک امر شرافتمندانه می کند.

درست از اول سال ۱۹۴۹ بود که نخستین رمانم را نوشتم.داستان مسخره ای بود، اما ماجرا جذاب بود، یک مرد سیاهپوست آفریقایی در ترینیداد یک اسم عجیب و غریب اسطوره ای برای خودش گذاشته بود.کتاب را در ترینیداد شروع کردم، اما در یک تعطیلات تابستانی در آکسفورد بود که داستانم را تمام کردم.بعد از این رمان بود که فهمیدم باید سبک و سیاق خودم را پیدا کنم، اما تا مدت ها برای پیدا کردن این صدا افسرده و گیج بودم.نخستین منتقدی که داستان هایم را خواند بی هیچ رودربایستی به من گفت: «داستان هایت آشغال است، دست از این اداها و افسردگی بردار، دلم می خواست هیچ وقت او را نشناسم، اما ته دلم می دانستم که حق با اوست.هر قدر کار می کردم کم تر به نتیجه می رسیدم، این وضعیت اسفبار سال ها طول کشید.»

اما بالاخره یک روز در اوج ناامیدی صدای خودم را پیدا کردم.من صدای خودم را در یک رمان تاریخی پیدا کردم، در یک رمان قدیمی اسپانیایی و دستنوشته های پدرم که مثل من دوست داشت نویسنده بزرگی شود و درست در همین جا بود که چراغی برایم روشن شد.

همان موقع بود که نخستین رمانم خیابان میگول را نوشتم.

همیشه نخستین ها از همه سخت تر است برای این که تو نمی دانی می خواهی چه کار کنی بعد از آن به هر حال پایه ای وجود دارد و تو با تکیه بر آن می توانی پیش بروی.خیابان میگول شاید سخت ترین رمانم بود، زیرا که احساس می کردم در این رمان باید خودم را نشان بدهم، برایم مهم بود.آن موقع هیچ کس به مستعمرات توجه نداشت و نوشتن درباره هندوستان این قدر که حالا جالب است، جذاب نبود.هنوز هم همه داستان هایم را در سایه کتاب اولم می بینم.

اما حالا من آهسته، آهسته می نویسم.البته آن سال ها خیلی تند می نوشتم، همیشه فکر می کردم وقت زیادی ندارم، اما حالا دیگر آن انرژی و توان را ندارم.در بهترین حالت روزی ۳۰۰ کلمه می نویسم. حتی گاهی وقت ها چند وقتی قلم ام به معنای واقعی خشک می شود.

همینگوی می گفت: «روزی که ننویسد، یک قدم به مرگ نزدیک شده است.»

امامن اصلا این قدرها رمانتیک نیستم، فقط کمی ناراحت می شوم.حالا هم آن قدر عاقل هستم که بفهمم این وضعیت خوبی است، باید منتظر بمانم تا هر آن چه در ذهنم چرخ می زند به تکامل برسد.

داستان برای من هیچ وقت سرگرمی یا یک هنرنمایی نیست.همیشه دلم می خواست روشن و واضح بنویسم، دوست ندارم خواننده به خاطر داستان من به دردسر بیفتد.دلم نمی خواهد خواننده بگوید: «اوه.خدا این متن چه قدر زیباست.» این برای من نقطه شکست است.

از تقسیم بندی هم دل خوشی ندارم. ادبیات آفریقا، اروپا و یا حتی انگلیسی، در روزگار گذشته این عرصه درخشش خاصی داشت و شاید هم این مساله به خاطر آن است که روزگاری آنچنان در اوج بودند که دیگر نمی توانند به آن روزها برگردند.شاید همین ها باعث شده است که خیلی ها با من سر ناسازگاری داشته باشند و مرا سر سپرده و مخالف بنامند. اما من این نقدها را نمی خوانم. بهتر است، خودتان قضاوت کنید.من وقت فکر کردن درباره این چیزها را ندارم.

من از این نقدها بیزارم. از من می پرسندکه تو نویسنده سر سپرده هستی، من هرگز تحت حمایت هیچ کس نبودم…اما به نظرتان این مساله تاثیری روی داستان های من گذاشته است.»

مطالب مرتبط