هنجارهای کاذب صنعت فرهنگ

درآمدی بر اندیشه انتقادی مکتب فرانکفورت

علیرضا وحیدی

 

در مقطعی از تاریخ عرب یعنی قرن هجدهم میلادی شاهد عصر روشنگری به نمایندگی کسانی چون ولتر، روسو، دالامبر هستیم. اندیشه روشنگری به وسیله انقلاب فرانسه در اروپا بسط و توسعه یافت و باعث به وجود آمدن جامعه مدنی با محوریت انسانی و همچنین تفکر مدرنیته شد. پیشرفت علوم و تکنولوژی باعث مسلط شدن تکنولوژی بر اندیشه انسانی و اجتماعی شده است. مکتب فرانکفورت در برابر این تسلط بر انسان و اجتماع انسانی واکنش نشان می دهد. این نوشتار برآن است تا مبانی مکتب فرانکفورت را در آرای آدورنو و هورکهایمر به اختصار بیان کند.

پیشینه مکتب فرانکفورت به تاسیس مؤسسه تحقیقاتی اجتماعی در سال ۱۹۲۳ باز می گردد که بازخوانی و بازفهمی اندیشه های مارکسیسم کلاسیک و طرح این سؤال بود که چرا اندیشه مارکس در کارزار انقلابی علیه انقلاب صنعتی موفق نبوده است؟

این مکتب به لحاظ تاریخی ۴ دوره را پشت سر گذاشت:

دوره اول از ۱۹۲۳ تا ۱۹۳۳ که متفکرانی مانند هورکهایمر، مارکوزه، آدورنو و والتر بنیامین به آن پیوستند.

دوره دوم از ۱۹۳۳ تا، ۱۹۵۰ این دوره که هم زمان با ظهور فاشیسم در آلمان بود، از جمله تاثیرگذارترین دوره های مکتب فرانکفورت به شمار می رود.

بارزترین نگرش این دوره نگرش ضدپوزیتیویستی (ضد تحصلی) است، با این اعتقاد که رویکردهای پوزیتیویستی برای تغییر وضعیت موجود کاری از پیش نخواهند برد.

دوره سوم از ۱۹۵۰ تا،۱۹۷۰ در این دوره اندیشه های مکتب فرانکفورت به اندیشه های ماکس وبر نزدیک شد و در آلمان تاثیرات شگرفی ایجاد کرد.

دوره چهارم از۱۹۷۰ به بعد است که با افول تدریجی مکتب فرانکفورت همراه است.

تجزیه و تحلیل فرانکفورتی ها از جامعه تا حدود زیادی به آرا و اندیشه های کارل مارکس برمی گردد. این نظریه پردازان، به تاثیر از مارکس، بر اهمیت تضاد منافع مبتنی بر مناسبات مالکیت تاکید داشتند، اما به هیچ وجه در زمره مارکسیست های ارتدکس (راست کیش) نبودند و بسیاری از آن ها انتقادهای تندی به رژیم شوروی به عنوان نظام سیاسی توتالیتر داشتند. آنان برای آن که با توان فکری بیشتر و استدلال های نظری نیرومندتر به تجزیه و تحلیل پدیده های ناشی از ظهور شرایط سیاسی اجتماعی جدید (ظهور فاشیسم و توتالیتاریسم) بپردازند، عمده تلاش خود را بر ۲ نکته اساسی معطوف کردند:

اول تجدیدنظر در مفهوم نقد مارکس از نظام سرمایه داری، دوم بازنگری در نظریه انقلاب مارکسی. اما کانون اندیشه و آرای مکتب فرانکفورت را باید در نظریه انتقادی جست وجو کرد که معطوف به بررسی، مطالعه، تجزیه و تحلیل و تبیین جنبه هایی از واقعیت اجتماعی است که مارکس و پیروان او از آن ها غافل شده بودند. علاوه بر این، فرانکفورتی ها به هگل نیز بسیار مدیون هستند و به آثار اولیه و «هگلی تر» مارکس. آن ها به نوشته های مارکس درباره از خودبیگانگی و دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ وی به مراتب بیشتر از نوشته ها و آثار بعدی او، به ویژه تحلیل های اقتصادی اش، توجه کردند. علاوه بر این، آنان به پیوند روانکاوی و مارکسیسم نیز اهتمام ویژه ای ورزیدند؛ اقدام یا حرکتی که مارکسیسم ارتدکس هیچ گونه نظر خوشی نسبت به آن نداشت. این بازنگری را می توان در جنبه های مختلفی از نظریه انتقادی آشکارا دید.

مفهوم نظریه انتقادی که نخستین بار در ۱۹۳۷ باب شد، اساسا نوعی قالب تئوریک برای متمایز ساختن پیروان و منتقدان خود از اشکال رایج و غالب مارکسیسم ارتدکس و رسمی محسوب می شود.

هورکهایمر در مقاله مشهورش با عنوان «نظریه سنتی و انتقادی» که بعدها به مانیفست ۱۹۳۷ و یا مانیفست مکتب فرانکفورت مشهور شد، به بررسی وضعیت فلسفه و علوم اجتماعی در جامعه علمی و دانشگاهی آلمان آن زمان پرداخت و با تاکید بر سیطره نگرش علوم طبیعی، به ویژه سیطره روش شناسی پوزیتیویستی (تحصلی) بر عرصه علوم و روند تسری این جریان ها، جامعه شناسی و علوم اجتماعی و فلسفه اجتماعی را ابزاری در خدمت وضع موجود و نیروهای حاکم بر جامعه دانست و آن ها را مورد انتقاد قرار داد و ضمن تفکیک میان دو نوع نظریه سنتی و نظریه انتقادی، اظهار می دارد که نظریه سنتی درواقع همان نگرش علوم طبیعی مدرن است که در فلسفه مدرن در قالب پوزیتیویسم و تجربی گرایی (امپرسیسم) سربرآورده است و معتقد است که این نظریه در حال تسری به علوم انسانی و علوم اجتماعی است.

از سوی دیگر، نظریه سنتی تحت سیطره پوزیتیویسم و رویکرد علم گرایانه محض آن، در نهایت موجب تعهدزدایی، سلب جهت گیری های سیاسی و اجتماعی و بالاخره انتقال و تسلیم می شود. پس می بینیم که مکتب فرانکفورت در تحلیل اجتماعی و انسانی با رویکرد پوزیتیویستی و تجربی محض مخالف است.

درواقع، چنان که از متفکران انتقادی انتظار می رود، سرآغاز تحلیل آنان به رابطه انسان و طبیعت و نیز انسان و انسان بازمی گردد و پس از اثبات سلطه علم و تکنولوژی بر انسان معاصر و از خود بیگانگی انسان و شیء شدگی او به ارائه نظریات خود در باب فرهنگ و هنر می پردازند و دراین باره می گویند: «سلطه و خشونت تنها منحصر به جهان اسطوره ای نبود در جهان مدرن نیز ما شاهد سلطه علم و تکنولوژی برانسان هستیم و خردباوری سرچشمه بحران حاضر است.»

این خردباوری نتایج پیش بینی نشده ای را به بار می آورد که به جنبه عقل یا خرد ابزاری مربوط است. آدورنو و هورکهایمر معتقدند که خردباوران تلاش داشتند که انسان را از اندیشه اسطوره ای دینی رها کنند، اما از آنجا که خردباوری نه به اخلاق و عقل عملی، بلکه به عقل ابزاری رسید، نتوانست خود را از بند اسطوره رها کند. از این رو، خود از عقل، اسطوره ای ساخت که بر آن حاکم شد.

پس شاهدیم که روشنگری و ارزش های آن به نوعی به اسطوره برمی گردد. آن ها معتقدند که مدرنیته و جهان مدرن نیز به نوعی اسطوره است و معتقدند که جهان مدرن به اسطوره رجعت دارد نه تاراندن جهان مدرن از اسطوره.

آدورنو و هورکهایمر تاریخ تمدن بشری را به شیوه ای وبری در حکم پیشرفت سلطه عقلانیت ابزاری می بینند. خود آن ها ویرانگری روشنگری را در اصل «ارزش مبادله» در قوانین اقتصادی نهفته می دانند که به تمام سطوح زندگی اجتماعی، فرهنگی، هنر و غیره سرایت یافته است.

جایگزینی ارزش مبادله به جای ارزش مصرف باعث می شود در جهان اجتماعی شاهد سیطره قوانین اقتصادی باشیم. سلطه عقلانیت ابزاری باعث انکار طبیعت درونی انسان و مانع شکوفایی ذهنیت انسان می شود.

صنعت فرهنگ

آدورنو و هورکهایمر این سؤال را مطرح می کنند که آیا به راستی آنچه را که همگان فرهنگ می دانند، فرهنگ است؟ چگونه در این روزگار زندگی فرهنگی تا این حد نازل شده، که هر چه موجب آگاهی و دگرگونی است، بی ارزش شمرده می شود و هر چه واپسگرا و محافظه کار است و نظام مستقر را می ستاید و پایه های آن را محکم می کند، مورد ستایش قرار می گیرد؟… آیا به راستی آنچه فرهنگ خوانده می شود، فرهنگ است؟ (احمدی ۱۳۸۰).

آدورنو و هورکهایمر می نویسند: «فرهنگ به معنی واقعی کلمه خود را به سادگی با هستی همساز نمی کند، بلکه همواره به گونه ای اعتراض علیه مناسبات متحجر را برمی انگیزد، مناسباتی که افراد همراه آن زندگی می کنند. تمایزی ژرف میان فرهنگ و آنچه زندگی عملی خوانده می شود وجود دارد.

فرهنگ به عنوان امری تلقی می شود که فراتر از نظام حفظ خویشتن نوع انسان می رود. بدین معنی که زندگی هر روزه استوار بر عادت ها و فرهنگ علیه هر قاعده و عادت مرسومی واکنش نشان می دهد. فرهنگ، تا جایی فرهنگ به حساب می آید که با نظام سلطه و سرکوب که در زندگی روزمره وجود دارد، همراه نشود و آنجا که با زندگی روزمره همراه شود، دیگر فرهنگ نیست بلکه «صنعت فرهنگ» به حساب می آید.

«صنعت فرهنگ» برای اشاره به این موضوع است که از بعضی جنبه های کلیدی این صنایع با سایر حوزه های تولید انبوه که برای مصرف تولید می کنند، تفاوتی ندارند، یعنی فرهنگ نیز به حد کالاهای مصرفی تنزل کرده است و تحت سلطه نظام صنعت فرهنگی، همگان در نظامی متشکل از کلیساها، کلوب ها، کانون های حرفه ای و غیره محصور می شوند که مجموعا سازنده حساس ترین ابزار کنترل اجتماعی هستند.

آدورنو و هورکهایمر معتقدند که صنعت فرهنگ استبداد تن را به حال خود رها می کند و همه را متوجه روح یا جان افراد می کند. فرمانروا دیگر نمی گوید: باید همچون من فکرکنی یا بمیری. او می گوید آزادی تا همچون من فکر نکنی، زندگی اموال و همه چیزت از آن تو باقی خواهد ماند. ولی از امروز به بعد در میان ما فردی بیگانه خواهی بود (هورکهایمر و آدورنو ۱۳۸۰). یعنی می توان گفت که صنعت فرهنگ هنجارهای کاذبی ایجاد می کند که اگر انسان ها از این هنجار پیروی نکنند، در اجتماع مطرود و تنها می شوند. صنعت فرهنگی باعث می شود که هم نواسازی با دیگران، پذیرش کور، از بین رفتن گفت و گوی آزاد و… رخ دهد. آدورنو و هورکهایمر بینش بسیار بدبینانه ای نسبت به هنرمندان دارند. این دو در این دشمنی با هنر مدرن تا جایی پیش رفتند که در کل هم فکر هنر سینما شده اند. (همان) آنان معتقدند استانداردسازی و عقلانی شدن صور فرهنگی باعث ایجاد نوعی کنترل بر افراد می شود که این کنترل باعث تباه شدن اندیشه انسانی خواهد شد.

منابع:

۱ احمدی، بابک، مدرنیته و اندیشه انتقادی، تهران، چاپ چهارم، ۱۳۸۰

۲ احمدی، بابک، خاطرات ظلمت درباره سه اندیشمند مکتب فرانکفورت، تهران، ۱۳۷۹.

۳ آدورنو، تئودور هورکهایمر، ماکس «صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب توده ای» مراد فرهادپور، ارغنون، شماره ۱۸ (پائیز ۱۳۸۰)

۴ نوذری، حسینعلی، نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت در علوم اجتماعی و انسانی، چاپ یکم، نشر آگه، بهار ۱۳۸۴.

۵ صدیقیان، آمنه، مقاله «سیری در اندیشه های آدورنو، هورکهایمر و بنیامین.»

مطالب مرتبط