برای سالمرگ آرتور شوپنهاور: رهایی از رنج

آرتور شوپنهاور در ۲۲ فوریه ۱۷۸۸ در شهر دانتزیک متولد شد. وی ابتدا به مطالعه پزشکی و سپس به فلسفه گرایش پیدا کرد و در سال ۱۸۱۳ از دانشگاه ینا با رساله ای با عنوان(ریشه های چهارگانه اصل جهت کافی) دکترای فلسفه اش را گرفت که محوریت فلسفه اش را تشکیل داد. از ۱۸۱۴ تا ۱۸۱۸ نظر فلسفی خود را از (ریشه های چهارگانه اصل جهت کافی) به کتاب مشهور خود یعنی (جهان به مثابه خواهش و تصور) گستراند. آنگاه در سال ۱۸۳۳ به فرانکفورت رفت و تا آخر عمر همان جا اقامت کرد. شاهکار فلسفی شوپنهاور با عنوان «جهان به عنوان خواهش و تصور» نخستین بار در سال ۱۸۱۸ منتشر شد و در پی آن مقاله ها و کتاب های دیگری در شرح و بسط این پروژه اصلی اش تدوین کرد. شوپنهاور در سی و یکم سپتامبر سال ۱۸۶۰ به علت خونریزی ریوی در اتاق کارش درگذشت. روی سنگ مزار این فیلسوف بزرگ، تنها نوشته شده است: آرتور شوپنهاور

متن زیر خلاصه ای از جهان بینی فلسفی وی است که بدبینی اش را روشن می سازد و در ادامه به دو راه که در نظر او فرار از درد و رنج دنیا است اشاره می شود.

شوپنهاور آموزه های کانت را در جهت مطرح کردن فلسفه خود تفسیر کرده است. کانت میان پدیدار ها و اشیاء فی نفسه تمایز قائل شده است. شوپنهاور بر آن است که کانت بر حسب شعور متعارف به کثرت اشیاء فی نفسه قائل است اما شوپنهاور استدلال می کند که اگر زمان و مکان و مقولات فهم را که اساس تکثرات می باشند در شیء فی نفسه دخالت ندهیم، در این هنگام فقط به شیء مطلق یگانه و واحدی می رسیم.

شوپنهاور براساس تلقی اش از این ذات مطلق نظام فلسفی خویش را ارائه می دهد. نظر شوپنهاور درباره ذات مطلق که به صورت اراده و خواهش مطرح می کند چندان مثبت نیست. او براساس مشکلات اجتماعی زمانش این اراده یا خواست متافیزیکی را شر قلمداد می کند و شارحان و منتقدان فلسفه معتقدند که بدبینی او به عنوان مقدمه ای برای پوچ گرایی است.

شوپنهاور تعداد مقولات فهم را که در کانت دوازده تاست به یک مقوله علیت فرو می کاهد و در نتیجه در نظر او زمان و مکان و مقوله علیت شرایط لازم برای تفکر و ادراک است. آنها حقایقی مستقل نیستند بلکه ذهن آنها را به جهان تحمیل می کند. به نظر شوپنهاور، فقط ممکن است یک واقعیت زیربنایی یا ذات مطلق وجود داشته باشد و نه ذوات مطلق یا معقول که کانت به حکم شعور عادی آنها را فرض کرده بود، ولی اگر نسبت های زمانی و مکانی و علیت را از ذهن، حذف کنیم، دیگر وسیله ای نخواهد بود که چیز ها را از یکدیگر تمیز دهیم. پس اگر واقعیت زیربنایی برتر از مکان و زمان و علیت و به کلی غیر از جهان پدیدار باشد به ناچار باید واحد و یگانه باشد. تا اینجا شوپنهاور یک فیلسوف کانتی است فقط با کمی تعدیل. ولی شوپنهاور گمان می کند که می داند در کجا باید فرا روی ازکانت را جست وجو کرد. در واقع حتی بعد از انتقاد کانت، دری وجود دارد که می توان در جست وجوی مطلق از آن وارد شد و آن در، درون نگری یا تجربه بلاواسطه باطنی است. شوپنهاور می گوید بدن انسان از دو راه کاملا مختلف خود را نشان می دهد یکی از این راه ها زمانی است که ما دست خود را حرکت می دهیم این حرکت فقط به صورت پدیداری ادراک می شود اما از طرف دیگر انگیزه و اراده ای را به عنوان علت حرکت دستمان می یابیم. شوپنهاور معتقد است که حرکت دست و انگیزه آن هر دو مانند دو روی یک سکه هستند. اگر ما از درون به خودمان بنگریم پی می بریم که بی واسطه با افعال خودمان آشنائیم (و با آنها یکی هستیم). او می گوید کسی که به اراده یا خواستی که در او هست معرفت پیدا کند نه فقط مطلق شخص خود را تمیز داده بلکه به مطلق عمومی و جهانی نیز واقف شده زیرا چندین اراده یا خواست وجود ندارد و فقط یک اراده یا خواست وجود دارد و آن هم همان است که در عمق وجود است.

شوپنهاور حتی نیروهای فیزیکی و طبیعی مانند الکتریسیته، نور، و ثقل همه را از تجلیات این اراده یا خواست می داند. به نظر وی بدن اراده عینیت یافته و مفهوم مرئی خواهش هایمان است. او می گوید: «اجزای بدن باید… با خواهش های اصلی که اراده خود را به وسیله آنها آشکار می سازد، کاملا مطابقت داشته باشند؛ آنها مفاهیم مرئی این خواهش ها هستند. دندان ها، وروده ها گرسنگی عینیت یافته هستند، دستان آزمند و پاهای شتابان با خواهش های غیرمستقیم اراده مطابقت دارند و مبین آنند.» پس به گفته شوپنهاور جوهر حقیقی همه موجودات خواست و اراده است که بیرون از تصور و در نتیجه بیرون از صور زمان و مکان قرار دارد و به واسطه آن یک واحد تجزیه ناپذیر را می سازد.

شوپنهاور بر خلاف بسیاری از فیلسوفان، مهمترین چیز درباره خویشتن را این نمی داند که خویشتن گیرنده داده های جهان خارج است و این داده ها را به نحو مقتضی با صورت های ذاتی می شناسد، بلکه خویشتن را در وهله نخست همچون چیزی می داند که جهان را درک می کند تا اثر خود را بر آن بگذارد، تغییرش دهد و آن را خادم آرزوهای شخصی اش کند. رنه دکارت خویشتن را در وهله نخست «چیزی متفکر» می دانست و تجریه گرایان آن را دریافت کننده منفعل داده هایی می دانستند که، امیدوار بودند، ذهن را از سرشت طبیعت آگاه کند، حال آنکه شوپنهاور اولویت را به این واقعیت می داد که شخص هر چیزی را در شکل و وضعی خاص می خواهد و می پسندد و بیشترین نیرویش را صرف همین می کند که هر چیز را به شکل مطلوب خود در آورد و نه صرف شناختن آن. از نظر شوپنهاور نیز، همچون هر فیلسوف دیگر، هدف فلسفه رسیدن به شناخت سرشت واقعی چیزهاست. اما فیلسوفان قبلی از سر بی دقتی و بی احتیاطی در این ورطه افتادند که از اراده یا خواهش شناختن شناسنده بودن خودشان را نتیجه بگیرند و بدانند، حال آنکه شوپنهاور از اراده یا خواهش شناختن به این نتیجه می رسد که خود را اساسا خواهنده بداند.

شوپنهاور بر این اساس عقل را نیز همچون نمودی از اراده یا خواست تبیین می کند.

عقل هم مانند دست و پا یکی از آلاتی است که برای حفظ حیات بکار می رود و شوپنهاور را عقیده بر آن بود که حقیقت جهان خواست و اراده است. جنبه ادراکی انسان یعنی حس و عقل که منشا علم است، ذاتی و حقیقی نیست، بلکه عرضی است، و به عبارت دیگر فرع است نه اصل، آنچه ذات حقیقی و اصل است اراده است، نه عقل و حواس انسانی. به بیان دیگر اگر چیزی را انسان می پذیرد به این جهت نیست که دلیلی برای پذیرش آن چیز پیدا کرده است. بلکه چون آن را می خواهد و اراده وی به آن تعلق گرفته برای آن دلیل و استدلال می تراشد و اساسا عقلی و منطق بی فایده است، چرا که انسان همواره با اراده سر و کار دارد نه عقل و منطق، و آنچه را که عقلی و منطقی به شمار می آورد، در واقع خواست و اراده بوده که لباس ظاهری عقل و منطق را به تن کرده است.

شوپنهاور معتقد است که «مبنای هر خواست و نیازی کمبود است که لاجرم حاصلی جز رنج ندارد و سپس نتیجه می گیرد که «هرچه اراده قوی تر باشد کشش برای تجلی خیره کننده تر است و بدین ترتیب میزان رنج بیشتر خواهد بود.»

اگر به آنچه می خواهیم نرسیم دل تنگ و پریشان می شویم اما اگر به وصال آن برسیم خرسندی حاصل این وصال بسیار بی دوام و زودگذر است و بزودی کسالت و ملالت عارض می شود. بعلاوه این خواهش یا اراده را پایانی نیست. از این گذشته اصل در زندگانی رنج و گزند است. لذت و خوشی همانا دفع درد و رنج است و امر مثبت نیست، بلکه منفی است. هرچه موجود جاندار در مرتبه حیات برتر باشد رنج اش بیشتر است، چون حس می کند و آزار گذشته را بیشتر به یاد می آورد و رنج آینده را بهتر پیش بینی می نماید. از همه بدتر همانا کشمکش و جنگ و جدالی است که لازمه زندگانی است. جانوران یکدیگر را می خورند و مردمان همدیگر را می درند. آن کس که می گوید: هرچه در جهان است نیکو است و این جهان بهترین جهان هاست، او را به بیمارستان ها ببرید تا رنجوری بیماران را ببیند، و در زندان ها بگردانید تا آزار و شکنجه زندانیان را بنگرد برده فروشی ها را نشانش دهید که بنی نوع او را مانند گاو و خر می فروشند، و میدان های جنگ را به او بنمایانید تا دریابد که اشرف مخلوقات چگونه تحصیل آبرو می کند.

از نظر شوپنهاور ریشه تمامی شر ها موجود در جهان همین اراده یا خواست مطلق است ولی ذهن انسان را آن چنان می توان پرورش داد که مرزهای برآوردن نیازهای جسمانی را در نوردد و نیرویی افزون بر نیروی لازم برای برآوردن نیازهای زیستی و عملی در خود بپروراند بدین سان انسان می تواند از زندگی بیهوده و از خود پرستی و ستیزه گری بگریزد.

شوپنهاور برای گریز از بندگی اراده یا خواست مطلق ۲ راه پیشنهاد می کند که یکی راه موقتی هنر «تامل زیبایی شناسانه» و دومی اخلاق «راه زهد و ریاضت» است.

* هنر

هنر اثر نبوغ است و می تواند صور جاودانی را که در تامل خود بر موارد گوناگون دریافته است بازسازی کند. سرچشمه هنر شناخت صور افلاطونی و آماج آن انتقال دادن این دانش است. شوپنهاور انسانی را نابغه می شناسد که دارای ظرفیت تاملات زیبا شناختی باشد. نابغه می تواند برای مدتی از امیال شخصی خود چشم پوشی کند تا به ذهنیت ناب شناسنده یعنی آئینه تمام نمای جهان بدل گردد. نابغه به موهبت تخیل نیازمند است تا به کمک آن مقادیر ناچیزی که در گستره ادراک او وجود دارد وسعت بخشد و همچنین بدین منظور آنچه را که طبیعت در ساختنش کوشید اما به سبب ستیز بین صور مادی خود به توفیق دست نیافت، مشاهده کند.

نابغه در جست وجوی محتوای واقعی نمود ها یعنی ایده ای است که خود را در درون و برون همه روابط بیان می دارد. در حالی که شناخت انسان عادی راه او را در جهان روشن می سازد. دانش نابغه همچون خورشیدی است که جهان را آشکار و تابان می کند. نابغه خویشاوند دیوانه است زیرا از روابط جزیی و تفصیلی اشیا غفلت می کند تا صور (مثال) را در آنها بیابد، همانگونه که دیوانه همه تجربه های خود را با تمثل وسواس آمیزی که وی را به خود مجذوب ساخته وفق می دهد. می توان گفت نابغه انسانیت را به طور کامل می شناسد اما در عمل از انسانهای منفرد بی خبر است. پس نبوغ همانا شناختن صور افلاطونی می باشد.

* اخلاق

در هر نظام اخلاقی اثبات اختیار یا آزادی از اصول موضوع اخلاق است. اما در فلسفه شوپنهاور از آنجا که همه چیز تجلی و نمود خواست است، اثبات اختیار از مشکلات این فلسفه است.

به نظر می رسد او برخلاف نیچه به ارزش زندگی وتوجه برخی ادیان به آن توجهی ندارد.

به نظر شوپنهاور اخلاق باید متکی بر ترحم باشد و محال است که بتوان اصول اخلاقی را براساس عقل یا خودپرستی استوار ساخت. این زندگی سراسر رنج اصلا نمی بایستی وجود داشته باشد. مربیان اخلاق باید همواره این نکته را در نظر داشته باشد که تقدیر بر حیات همه افراد بشر فرمانروایی دارد و حوادثی که در زندگی مردمان روی می دهد کم و بیش یکسان است و کمتر کسی است که بتواند شهوات خود را ارضا و آرزوهای خویشتن را برآورد. بنابراین چون همه موجودات در تحمل مصائب و بدبختی و رنجهای این دنیا شریک هستند؛ اصل اخلاقی وقتی ارزش برای عموم خواهد داشت که متکی بر ترحم هر فردی نسبت به فرد دیگری باشد.

بودایی ها به این حقیقت پی برده اند. بودایی ها می گویند: «طوری در روح دیگران رسوخ کنید که بتوان گفت آنها خودتان هستید. در رنج دیگران طوری شرکت جوئید که گویی عین حوادثی که برای آنها روی داده برای شخص شما اتفاق افتاده است.» کسی که به این حقیقت مطلق پی برده باشد نه تنها خود رستگار می شود بلکه دنیا را به طرف فلاح و رستگاری رهبری می کند.

باید توجه داشت که اهمیت این فلسفه در کشف عنصری غیر عقلی است و این در نیچه و فروید تاثیر فوق العاده ای گذاشت اگر چه هیچ کدام راه های رهایی از رنج را نه ممکن میدانند و نه مطلوب.

مطالب مرتبط