نگاهی به ارتباط دین و معنا در اندیشه و نظام معنا‌درمانی ویکتور فرانکل: طلوع معنا از افق دین

مسعود فریامنش
نظام لوگوتراپی ویکتور فرانکل و نظریه اش درباره سرشت انسان در علم روانپزشکی امروز با استقبال بسیار روبه رو شده است، هرچند که شهرت آن به اندازه نظریه فروید یا مزلو نیست، به تدریج به سطحی از اعتبار رسیده که پیشرفت و نفوذ مداومش را تضمین کند.آنچه پیش روی شماست مقاله ای است که نگرش او به دین و معنا را واکاوی می نماید.

* لوگوتراپی (معنی درمانی):

لوگوتراپی، پس از روانکاوی فروید و روانشناسی فردی آدلر، به مکتب سوم روان درمانی وین نامبردار است. لوگوتراپی از واژه یونانی لوگوس ۱، به معنی «کلمه»، «روح»، «خدا» یا «معنا» گرفته شده است؛ اما فرانکل تنها بر معنای آخرین عطف توجه می کند، هرچند که معانی دیگر نیز بیراه نیستند.۲ از این رو، لوگوتراپی، در لغت به معنی «درمان از طریق معنا» است.

لوگوتراپی نوعی فلسفه زندگی است که بر احترامی عمیق به شان و منزلت هر فرد، قطع نظر از نژاد، رنگ پوست و عقیده مبتنی است. این نوع درمان مفروض می گیرد که زندگی معنایی بی قید و شرط دارد و معنا را هرکس، در هر کجا و در هر زمانی می تواند بیابد و کشف کند.۳

لوگوتراپی سه کانون دارد، یعنی، بر سه واقعیت وجود انسان تمرکز می یابد: اراده معطوف به معنا، معنایی در رنج و آزادی اراده. در مورد اخیر، آزادی انتخاب انسان نه تنها به آزادی در انتخاب شیوه زندگی اش، بلکه حتی به شیوه مردنش هم مربوط می شود.۴ هدف لوگوتراپی، رهایی اراده معطوف به معنا و یاری رساندن به بیمار در یافتن معنای زندگی است.

* یافتن معنا

اما فرانکل قائل به دو سطح معنا است: یکی معنای «زمینی» یا معنایی که ما در هر لحظه از زندگی می توانیم بیابیم و دیگری معنای «آسمانی» یا معنایی که خود فرانکل آن را «معنای غایی»۵ می نامد. معنای زمینی می تواند برای هر یک از ما یک مساله۶ باشد و معنای غایی یا فراگیر همچنان یک راز است. «مسائل» را می توان تا حدودی حل کرد، اما با «راز»۷ باید زیست.۸

نخست می پردازیم به راه های یافتن معنای زمینی یا همان معنایی که می توان در لحظه لحظه زندگی جست و سپس معنای «آسمانی» یا «معنای غایی» را محل تامل قرار می دهیم.

بنا بر نظریه لوگوتراپی، معنای زمینی را می توان از سه راه به دست آورد:

الف) ارزشهای آفریننده

ارزشهای آفریننده یا خلاق که با فعالیت آفریننده و زایا درک می شود، معمولا ناظر به نوعی کار است. هرچند که ارزشهای آفریننده را می توان در همه زمینه های زندگی نمایان ساخت، با عمل آفریدن اثری ملموس یا اندیشه ای ناملموس یا خدمت به دیگران که بیانی فردی است، می توان به زندگی معنا بخشید.۹ در واقع، این همان عقیده سنتی اگزیستانسیالیستی است، که طبق آن شخص با درگیر شدن در برنامه ها و نقشه هایش یا در برنامه و طرح زندگی خود به معنا می رسد. این شیوه مشتمل بر خلاقیتی است که در هنر، موسیقی، نویسندگی، اختراع و غیره مشاهده می شود. فرانکل خلاقیت را، همچون عشق، کارکرد ناخودآگاه معنوی، یعنی وجدان، می داند. خرد گریز بودن ۱۰ یک محصول هنری، به همان شهودی می ماند که به ما امکان می دهد تا خیر و نیکی را بشناسیم.۱۱

به طور کلی بهترین راه بیان ارزش های آفریننده، اشتغال یا رسالت شخصی است. این یکی از جنبه های زندگی است که ما را با جامعه در رابطه ای یکتا قرار می دهد؛ کار خود را به شیوه ای به انجام رسانیم که هیچ گاه توسط دیگری به انجام نرسیده باشد و بدین ترتیب است که که سهمی به جامعه ادا می شود. این چیزی است که به زندگی معنا می بخشد.

ب) ارزشهای تجربی

اگر لازمه ارزش های آفرینشگر، ایثار و عرضه به جهان است، لازمه ارزش های تجربی دریافت از جهان است. این پذیراشدن می تواند به اندازه خلاقیت و آفرینندگی معنابخش باشد. بیان ارزش های تجربی، مجذوب شدن در زیبایی عوالم طبیعت یا هنر است.

به باور فرانکل، با تجربه شدت و عمق جنبه هایی از زندگی، مستقل از هرگونه عمل مثبت فرد، می توان به معنای زندگی دست یافت. به بیان دیگر، رهیافت تجربی، تجربه کردن چیزی یا کسی است که به شخص ارزش می دهد. این رهیافت مشتمل بر حالات اوج گیری۱۲ یا تجارب زیبایی شناختی است. اما مهمترین نمود ارزش های تجربی، رابطه عاشقانه است. به باور فرانکل، عشق هدف غایی و برترین هدفی است که انسان در جست وجوی آن است؛ رستگاری از راه عشق و در عشق است. همانگونه که یکی از شیوه های ادراک یکتایی خود از راه کار است. راه دیگر مورد محبت قرار گرفتن است. زمانی که دوستمان می دارند، یعنی ما را برای هستی یکتایمان پذیرفته اند، در این حال برای کسی که دوستمان می دارد موجودی ضروری و بی جانشین می شویم. اما باید ذکر کرد که رابطه عاشقانه وجه دیگری هم دارد: ایثار عشق.۱۳

ج) ارزشهای نگرشی

می توان گفت که در سلسله مراتب ارزش ها، ارزش های نگرشی والاتر از ارزش های آفریننده و تجربی است. فرانکل بر آن است که تنها معدودی از انسان ها از این سومین شیوه یافتن معنا بهره دارند. ارزشهای نگرشی مشتمل اند بر فضایلی۱۴ چون: شفقت، شجاعت، شوخ طبعی و غیره. اما مشهورترین نمونه ای که فرانکل نقل می کند یافتن معنا در رنج است. ۱۵ فرانکل معتقد است که در ناپیمودنی ترین راه ها و در نومیدکننده ترین و ظاهرا یاس آورترین وضعیتهاست که می توان عظیم ترین معنا را یافت و در چنین شرایطی است که شدیدترین نیاز به معنایابی جان می گیرد. موقعیت هایی که ارزش های نگرشی را می طلبند، آنهایی هستند که دگرگون ساختن آنها یا دوری گزیدن از آنها در توان ما نیست – یعنی شرایط تغییر ناپذیر سرنوشت. به هنگام رویارویی با چنین وضعی، تنها راه معقول پاسخگویی، پذیرفتن است. شیوه ای که سرنوشت خویش را می پذیریم، شهامتی که در تحمل رنج خود و کاری که در برابر مصیبت نشان می دهیم، آزمون و سنجش نهایی توفیق ما به عنوان یک انسان است. فرانکل با عرضه داشتن ارزش های نگرشی به صورت یکی از راه های معنا بخشیدن به زندگی، این نوید را به ما می دهد که هستی انسان حتی در دردناک ترین موقعیت ها می تواند معنا و منظوری بیابد. می توانیم معنای زندگی خویش را تا آخرین لحظه هستی حفظ کنیم. فرانکل از بیماران درمان پذیری که در بداقبالی خویش معنا می یابند و در نتیجه، کار و شهامتی عظیم از خود نشان می دهند نکات تکان دهنده ای می آورد. می توان گفت که به رای فرانکل، انسان فاعل مختاری است که می تواند در هر موقعیتی به انتخاب رفتار و واکنش خود بپردازد.

هر انسانی از عوامل و نیروها آزاد است، مگر آنهایی که به شدت او را وامی دارد بر ابعاد معنا و منظور زندگی خویش بیفزاید. فرانکل تاکید می کند که آزادی معنوی ما را هیچ نیروی بیرونی نمی تواند نفی کند، چه این آزادی شخصی بعد ذاتی هستی انسان باشد، چه خصیصه ای که خود را به داشتنش متقاعد کنیم. به هر روی، این آزادی معنوی نه تنها برای سلامت روان، بلکه دست کم برای ادامه زندگی ضروری است.۱۶ به دیگر سخن، آزادی بیرونی انسان، آزادی محدود است؛ انسان از قید شرایط آزاد نیست، ولی آزاد است که در برابر شرایط موضعی اتخاذ کند. شرایط او را کاملا تحت سلطه خود

در نمی آورند، بلکه این شرایط است که مطیع عزم اوست، این به خود انسان بستگی دارد که در حیطه محدودیت ها، در برابر شرایط سر تسلیم فرود آورد یا در مقابل آنها قد علم کند.

* خود فراروی یا استعلاجستن از خود ۱۷

باید توجه داشت که ارزش های آفریننده، تجربی و نگرشی صرفا نمودهای روئین و ظاهری چیزی بسیار بنیادی تر هستند که فرانکل آن را «خود فراروی» یا «استعلاء جستن» از خود می داند.۱۸ به اعتقاد فرانکل، انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن.۱۹ وجود انسان، دست کم، تا آنجا که مبتلابه روان نژندی نباشد همیشه متوجه چیزی یا کسی غیر از خویش است. گرچه دستیابی به هدفی، مواجهه ای عاشقانه با انسان دیگر باشد. فرانکل این ویژگی شخصیت انسان را «خود فراروی» یا «استعلاجستن» از خود نام نهاده است.۲۰ نزد فرانکل، انسان موجودی روحانی است و به این وسیله می خواهد بگوید که انسان موجودی متعالی است که نه تنها از جهان، بلکه اساسا از خود استعلامی یابد.۲۱ بدین ترتیب، انسان بودن همواره در جهت شیء یا شخص دیگری ورای خود قرار دارد؛ در جهت معنایی برای تحقق و یا انسان دیگری برای عشق ورزیدن نیز هست.

خلاصه این که وجود وابسته به میزان تحقق خود فراروی ما است. حتی حصول رضایت از زندگی نیز محصول خود فراروی یا استعلااز نقاط ضعف پیشین و جهد و کوشش برای یک هدف ارزشمند است.۲۲ بر اساس کیفیت «خود فراروی»، انسانیت انسان هنگامی که از خویش فارغ شد و توجهی به خود ندارد به بالاترین درجه ملموس می رسد.

سلامت روان یعنی از مرز توجه به خود گذشتن، از خود فرارفتن و جذب معنا و منظوری شدن. آنگاه است که خود به طور خودانگیخته و طبیعی فعالیت و تحقق می یابد.۲۳ در واقع، چیزی که «تحقق خود» خوانده می شود اثر غیر عادی و معلول و نتیجه فرعی «خود فراروی» است.

* معنای غایی

پیشتر ذکر کردیم که فرانکل از دو سطح معنا سخن می گوید: یکی معنای «زمینی» یا معنایی که می توان در هر لحظه از زندگی دریافت؛ و دیگری معنای «غایی» یا «آسمانی». به گفته فرانکل نمی توان وجود نوعی معنا را که گویی «آسمانی» باشد انکار کرد. یعنی نوعی معنای غایی را به معنای کل کائنات یا لااقل معنای زندگی شخصی به طور کلی.۲۴ منظور از معنای غایی، معنایی است که وصول به آن ممکن نیست.

اما می توانیم در افق، نگاه تند و تیزی به آن بیندازیم.۲۵ معنای غایی، به ناگزیر ماوراء قدرت محدود فهم بشری است، هر چه معنا فراگیرتر باشد، کمتر قابل درک است.۲۶ به رای فرانکل اما چیزی که «ناشناختنی» است لزومی ندارد که «باور نکردنی» باشد. در واقع جایی که علم در می ماند، مشعل به ایمان واگذار می شود و به گفته بلز پاسکال ۲۷ «دل دلایلی دارد که عقل از آن بی خبر است».۲۸

درست است که از نگاه عقلی نمی توان دریافت که آیا هر چیزی در نهایت بی معنا است، یا این که در پس هر چیزی معنایی غایی وجود دارد، اما اگر نتوانیم برای این پرسش عقلا پاسخی بیابیم، از لحاظ وجودی شاید بتوان چنین کرد. جایی که شناخت عقلی در می ماند، تصمیمی وجودی (یعنی ایمان؛ ایمان در فقدان دلیل و نه علی رغم دلیل) لازم می شود. وقتی هر دو کفه میزان به یک اندازه بالارفته اند، باید وزن وجودی وهستی خویش را به یکی از کفه ها اضافه کنیم.۲۹ این تلقی، اگزیستانسیالیسم فرانکل را از اگزیستانسیالیسم کسی مانند ژان پل سارتر۳۰ متمایز می کند. سارترودیگر اگزیستانسیالیست های ملحد، استدلال می کنند که زندگی اساسا بی معنا است و ما باید شهامت مواجهه با این بی معنایی غایی را داشته باشیم. سارتر می گوید: ما باید بیاموزیم که بی معنایی غایی را تحمل کنیم. در عوض، فرانکل می گوید: ما باید ناتوانی خویش را در فهم تمام و کمال معناداری غایی زندگی بپذیریم، زیرا «معنا»(لوگوس) از «منطق» ژرف تر است.۳۱

* گرایش دینی فرانکل

در واقع، همین برداشت فرانکل از معنای غایی است که گرایش دینی او را هویدا می کند. به عقیده او، می توان دین را تحقق خواست معنای غایی در زندگی نامید. او، تعریف خود از دین را شبیه تعاریفی می داند که آلبرت انیشتین۳۲ و لودویک ویتگنشتاین ۳۳ از دین ارائه دادند: به گفته انیشتین «دینی بودن، یعنی یافتن پاسخی برای این سؤال که معنای زندگی چیست» و ویتگنشتاین نیز بر این باور است که «اعتقاد به خدا یعنی فهم این نکته که زندگی معنایی دارد». اما، به گفته فرانکل، این که کدام یک از این تعاریف قابل قبول است، وظیفه ای است که بر عهده الهیات ۳۴ نهاده شده است.۳۵

اما در مورد دینداری و حس دینی انسان ها هم، فرانکل معتقد است که شواهد به دست آمده حکایت از حضور و وجود حس دینی در هر شخصی دارد، اگرچه ممکن است در ناخودآگاه شخص، اگر نگوییم سرکوب، مدفون شده باشد. می توان گفت که انسان اغلب به مراتب دینی تر از آن است که خود تصدیق می کند. چه جای تعجب که این چنین حس ذاتی دینی بودن (اگرچه مضمر) پایدارتر و مقاوم تر از آنچه انتظار داریم از کار درآید، تا جایی که به میزانی باور نکردنی شرایط بیرونی و درونی را هم به مبارزه می طلبد.

مطالب مرتبط