چاه‌های نفت، هدف‌های نظامی است

رویدادهای مهم تاریخی ازسقوط امپراتوری عثمانی تا به امروز / گروه پژوهشهای تاریخی

محسن میرزایی

 

ایالات متحده برای از کار انداختن «سلاح نفت»، طرحهای متعددی تهیه کرد که مهم ترین آن طرحی بود که بنا به درخواست کمیته روابط خارجی کنگره آمریکا تهیه شد. نام این طرح که در ماه اوت سال۱۹۷۵ منتشر گردید «چاه های نفت به مثابه هدفهای نظامی: پژوهشی در نتایج» بود.

این طرح توسط ژنرال «جان کالینز» عضو کمیته برنامه ریزی در وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) و «کلاید مارک» تحلیلگر امور خاورمیانه در«کمیسیون روابط خارجی کنگره آمریکا» تهیه شد.این طرح چند بخش دارد که نخستین آن از عناوین زیر تشکیل شده است:

الف: حجم منافع نفتی آمریکا و همپیمانانش در خاورمیانه.
ب: ماهیت تصمیماتی که در مورد استفاده از زور باید اتخاذ شود و توجیه آن مطابق با حقوق بین الملل و اصول قانون اساسی (آمریکا) و متناسب با افکار عمومی داخلی (آمریکا) و

در بخش دوم این طرح عناوین زیر به چشم می خورد:

الف: شرایط لازم برای تسلط بر هدف های نفتی.

ب: احتمالات مربوط به واکنش کشورهای تولیدکننده و واکنش اتحاد جماهیر شوروی.

در بخش سوم این طرح، یکی از سناریوهای فرضی که در عربستان سعودی اجرا می شود مورد بررسی قرار می گیرد. در این سناریو از جغرافیای عمومی منطقه (منابع آبی، آب و هوا، جمعیت، زمین های کشاورزی، فاصله های موجود میان چاه های نفت و…) به تفصیل سخن گفته می شود. همچنین در این طرح ایستگاه های تولید و موقعیت چاه های نفت، ایستگاه های «پمپاژ» و خطوط لوله های نفتی علامتگذاری می شود. علاوه بر این در این طرح نیازهای نظامی شامل نیروهای هوایی، دریایی و زمینی لازم برای کنترل منطقه پس از موفقیت عملیات نظام، مورد بررسی قرار می گیرد.

همزمان با این طرح، «رابرت تاکر» طرح دیگری را که مجله آمریکایی «کامنتاری» ارگان کمیته یهودیان آمریکا آن را منتشر نمود. این طرح از امکان تصرف چاه های نفت اعراب با استفاده از نیروی نظامی پرده برمی دارد. «تاکر» در تهیه این طرح نظریه خود را مطرح می کند و می گوید: «بحران ناشی از تحریم نفتی اعراب از نقاط عطف تاریخ معاصر است… و هرگونه سهل انگاری در حل این بحران به فاجعه ای اقتصادی و سیاسی – بدتر از فاجعه دهه۳۰ قرن حاضر – منجر خواهد شد.» از این رو «طرح تاکر» استفاده از شیوه های غیرمعمول برای حل این بحران را توجیه پذیر می داند و بر اهمیت و ضرورت مداخله نظامی تاکید می کند. در این طرح آمده است: «از آنجا که مداخله در تمامی نقاط جهان امکانپذیر نیست، مساله مداخله در منطقه ای محدود که حاوی نفت مصرفی جهان و ذخایر نفتی شناخته شده می باشد، سودمند خواهد بود، چرا که تضمین کنترل چاه های نفت و شکستن سیستم قیمت گذاری حاکم، از طریق وارد کردن ضربه به یکپارچگی سیاسی و اقتصادی (اعراب) امکان پذیر می باشد.

این طرح، منطقه مورد نظر را این گونه توصیف می کند: «منطقه ای ساحلی از کویت تا قطر که از ۴۰۰مایل تجاوز نمی کند و بیش از ۴۰درصد از تولید کنونی نفت «اوپک» در آنجا انباشته شده که بخش اعظم ذخایر نفتی جهان را تشکیل می دهد؛ و از آنجا که این منطقه با تراکم جمعیت روبرو نیست و غیرمشجر محسوب می شود، تسلط بر آن را نمی توان با تجربه جنگ ویتنام مقایسه کرد.»

این طرح در پایان تاکید می کند که سیطره آمریکا بر منابع نفتی اعراب به سود اسرائیل است و «بسیار بیهوده است که منکر دستاوردهای اسرائیل از این مداخله شویم و یا اینکه ارتباط میان بحران نفت و اوضاع وخیم اسرائیل را نادیده انگاریم.»

طرح سوم توسط «مایلزایگناتوس» که از مشاوران «پنتاگون» به شمار می رود و با مسؤولان بلندپایه آمریکایی ارتباطی تنگاتنگ دارد، تهیه شد. نشریه «هارپر» متن این طرح را در شماره مارس سال۱۹۷۵ خود منتشر کرد.

این طرح از یک رشته عملیات نظامی سریع برای تسلط بر چاه های نفت سخن می گوید. ویژگی این طرح آن است که اسرائیل از طریق اعطای تسهیلات نظامی نظیر فرودگاه ها و پایگاه های نظامی به نیروهای آمریکایی و انتقال تجهیزات نظامی آمریکا به منطقه خلیج فارس با استفاده از هواپیماهای ترابری «سی – ۵ وسی – ۱۴۱» پیش از رسیدن ناوگان آمریکا به منطقه، نقشی مستقیم ایفا می کند. دراین طرح کوشش می شود عقده ویتنام به فراموشی سپرده شود اگر ویتنام پوشیده از درخت و مردان شجاع بود و اگر هدف ملی آمریکا در ویتنام مشخص نبود، باید گفت که در خلیج فارس درختی در کار نیست و تعداد کمی از مردان در اینجا وجود دارند. هدف نیز در این منطقه بسیار روشن است. شاید مخاطراتی در عملیات وجود داشته باشد، اما در اینجا این احساس هرگز وجود ندارد که ۲۰۰ میلیون بشکه نفت انباشته شده در زیر پای انسان بی اهمیت است.»

در اواخر سال،۱۹۷۸ مؤسسه «بروکینگز» مطالعه ای مفصل و تحلیلی در مورد مداخله آمریکا در سه دهه اخیر (۱۹۷۵-۱۹۴۶) تحت عنوان «نیروی بدون جنگ» نیروهای مسلح آمریکا به مثابه ابزار سیاسی منتشر کرد. این مطالعه توسط «باری بلیچ من» و «استیفن کاپلان» و با مشارکت چند تن دیگر از پژوهشگران، بویژه «ویلیام کوانت» صورت گرفت. کمیته پژوهشی وزارت دفاع آمریکا بودجه این مطالعه را تامین کرد. در این پژوهش تفاوت موجود میان مداخله و جنگ و میان استفاده از نیروهای مسلح در جنگ هایی نظیر ویتنام و کره و استفاده پنهانی از این نیروها برای تحقق هدف های محدود و مشخص سیاسی، مورد مطالعه قرار گرفته است. در این پژوهش فهرستی از ۲۱۵ فقره مداخله آمریکا در فاصله سالهای۱۹۷۵-۱۹۴۶ مطرح شده که جنگهای داخلی دومینیکن، کامبوج و لائوس از جمله آنهاست. همچنین در این پژوهش گفته شده است که تهدیدات آمریکا در مورد استفاده از نیروی اتمی استراتژی بویژه در جریان جنگ سوئز (۱۹۵۶) مداخله در لبنان (۱۹۵۸) بحران موشکی کوبا (۱۹۶۲) و جنگ ۱۹۷۳ اعراب و اسرائیل به ۱۹ فقره تهدید رسیده است.

به موجب این پژوهش مؤسسه «بروکینگز»، هدف های سیاسی (آمریکا) در شش دهه اول پس از مداخله پنهانی با موفقیت روبرو می شد، اما این موفقیت به تدریج اهمیت خود را از دست می داد. با این حال «اهمیت این گونه عملیات در این بود که شرایط ویژه ای برای به تاخیر انداختن وقوع تحولات معکوس به وجود می آورد و این امکان را فراهم می ساخت که سیاست های جدیدی شکل بگیرد که در درازمدت قابلیت استمرار داشته باشد.» در این پژوهش آمده است: «پاسخ به این پرسش که آیا استفاده از نیروی نظامی برای دستیابی به نتایج موقت ناپایدار (چندماهه یا چندساله) سودمند است یا خیر، مثبت است.»

بدین ترتیب، نیروی نظامی آمریکا در فاصله سالهای۱۹۷۵-،۱۹۴۶ به گونه ای پنهان با میانگین ۷‎/۲بار در سال و در فاصله سالهای ۱۹۶۵-۱۹۵۶ با میانگین ۱۲بار در سال (یعنی هر ماه یکبار) مورد استفاده قرار گرفت. تهیه کنندگان پژوهش مزبور پیش بینی کردند که مداخله آمریکا در آینده، بر این پایه افزایش خواهد یافت: «با افول ستاره جنگ ویتنام از ذهن مردم آمریکا وبا از میان رفتن پیامدهای ناشی از بی اعتمادی ملی (نظیر ماجرای واترگیت و بحران اقتصادی ۱۹۷۵-۱۹۷۴) خواسته های مربوط به ضرورت مشارکت فعال تر آمریکا در امور بین المللی افزایش یافته است. این خواست ها مورد استقبال قرار گرفته به ویژه آنکه نظم بین المللی زمینه های فراوانی برای اجرای این خواست ها فراهم کرده است. از این رو استفاده سیاسی مکرر از نیروهای نظامی قابل پیش بینی است.»

در ادامه سلسله بررسی های «قدرت بدون جنگ»، ویلیام اوبرن پژوهشی تحت عنوان «مداخله نظامی آمریکا: قانون و اخلاق» تهیه کرد. «اوبرن» نیز یکی از نظریه پردازان «پنتاگون» است.

این پژوهش روی اصل فراموش کردن عقده جنگ ویتنام که زمینه های سیاسی – نظامی آمریکا را در دو دهه شصت و هفتاد تحت الشعاع قرار داده بود و انتقال به شرایط مداخله فعال و مستقیم پایه ریزی شده بود. در این پژوهش آمده است: «امروزه ما در آستانه خروج از مرحله واکنش مربوط به ضدیت با مداخله به ویژه مداخله نظامی – قرار داریم. در نتیجه ضرورت بازنگری در زمینه راه های مداخله نظامی آمریکا به ویژه در خاورمیانه به گونه ای مداوم در بحثهای مربوط به امنیت ملی مطرح می شود. در چنین شرایطی ضرورت تجدیدنظر در اصول قانونی و اخلاقی مربوط به پذیرش یا خودداری از مداخله نظامی بیش از پیش مطرح است.»

پژوهش «اوبرن» می افزاید: «وقتی مداخله نظامی با ضرورت های جنگ توجیه پذیر و مدیریت توجیه پذیر جنگ هماهنگ می شود، باید محاسبه دقیقی در زمینه مقایسه ابزارهای مداخله، با پایان توجیه پذیر جنگ در سایه تقسیم منطقی امکان موفقیت انجام شود. اگر بهای آن جنگ بالا باشد و امکان دستیابی به موفقیت پایین یا نامطمئن، عامل اخلاقی بر مداخله نظامی چیره می شود.»

عوامل توجیه کننده مداخله، عبارت اند از:

– مداخله یک نیروی بیگانه دیگر،

– در معرض خطر قرار گرفتن شهروندان خارجی در یک کشور یا مردم بومی، به دلیل وقوع جنگ داخلی یا به دلیل فروپاشی قدرت هیات حاکمه آن کشور،

– تجاوز آشکار به حقوق بشر در یک کشور.

علاوه بر این می توان گفت که پیرامون این موضوع پژوهشهای دیگری نیز وجود داشته که در تهیه مقدمات اتخاذ تصمیم مربوط به مداخله نظامی در تابستان سال۱۹۹۱ در پی اشغال کویت توسط عراق مؤثر بوده است، زیرا عملیات «توفان صحرا» نمی توانست در شکل واکنش سریع به تجاوز عراق خلاصه شود، بلکه این عملیات در واقع روش جدید واشنگتن را در دفاع از منافع استراتژیک آمریکا در این منطقه و جهان نمایان می کرد.

همراهی تبلیغاتی با مطالعات مربوط به سیاست مداخله

این نکته آشکار بود که ارتباط تنگاتنگی میان طرح مساله تهاجم نظامی آمریکا به کشورهای تولید کننده نفت و تبلیغات گروه های فشار صهیونیستی در ایالات متحده وجود دارد. همراهی مطبوعات آمریکایی با موج تحریکات برانگیزنده تهاجم آمریکا وتلاش برای توجیه آن و تشویق مسؤولان آمریکا نسبت به اجرای آن، وجود فضای یاد شده را تایید می کند. در این زمینه می توان به نمونه های زیر اشاره کرد:

مجله «نیولیدر» طی مقاله ای به قلم «والتر گودمن» نوشت: «اگر دولت آمریکا با مداخله نظامی چاه های نفت را مصادره کند، به لحاظ داخلی موفقیت زیادی کسب خواهد کرد.»

روزنامه «واشنگتن پست» طی مقاله ای به قلم «جک آندرسون» نوشت: «اشغال چاه های نفت لیبی فقط به واحدهای محدودی از تفنگداران آمریکا نیازمند است.»

مجله «نیوزویک» طی مقاله ای خواهان اجرای موارد زیر شد:

الف: راه اندازی جنگ روانی به منظور تحریک دشمن (اعراب).

ب: اجرای علمیات پنهانی برای ترساندن شیوخ عرب.

ج: مداخله نظامی از طریق پیاده کردن نیروهای چترباز با استفاده از کمک های اسرائیل جهت اشغال چاه های نفت.

این مجله تاکید کرد که هم اکنون طرح استفاده از نیروی نظامی از حمایت افکار عمومی غرب برخوردار است.

مجله «بیزنس ویک»طی مصاحبه ای با «هنری کیسینجر» وزیر امور خارجه آمریکا، چنین نتیجه گرفت که «ما فقط یک سخن را از بازرگانان می شنویم، آنها معتقدند که در درازمدت تنها پاسخ برای دستیابی به نفت، استفاده از نوعی قدرت نظامی است.» بدین ترتیب و برای اولین بار پس از سال ۱۹۴۸ در هفته های اخیر سال ۱۹۷۴ ناو هواپیمابر آمریکایی «کانستلیشن» به همراه دوناوشکن مجهز به موشکهای هدایت شونده در آب های خلیج فارس مشاهده شد. در همان زمان «پنتاگون» گزارش هایی مبنی بر آماده سازی۳ تیپ نظامی شامل نیروی مخصوص (یک تیپ)، نیروی زرهی (یک تیپ) و نیروی هوایی (یک تیپ) برای مداخله در خاورمیانه شایع کرد. «پنتاگون» همچنین بودجه مخصوصی برای توسعه و تقویت پایگاه نظامی آمریکا در جزیره «دیه گوگارسیا» واقع در اقیانوس هند اختصاص داد. علاوه بر این آمریکا از انگلیس و عمان خواست به نیروهای آمریکایی اجازه دهند از پایگاه هوایی جزیره «مصیره» واقع در ۴۰۰ کیلومتری دهانه خلیج فارس استفاده کنند. در همان زمان «شلزینگر» وزیر دفاع آمریکا اعلام کرد که «در صورت احساس ضرورت، شرایط برای اجرای علمیات نظامی فراهم شده است.»

دولت آمریکا در دوره «ریاست جمهوری رونالد ریگان» به این نتیجه رسید که ناهماهنگی در سیاست دولت قبلی (جیمی کارتر) از ناکامی آن دولت در دستیابی به نتیجه گیری های آشکار در مورد هدف های اتحاد شوروی ناشی می شود، زیرا «اتحاد شوروی نه تنها برای حفظ نظم جهانی ناشی از معاهده سال ۱۹۴۵ تلاش نمی کند، بلکه می کوشد آن را نابود کند و نظم امپریالیستی نوین را تحت رهبری «کرملین» جایگزین آن سازد و این کشور تاکنون به پیشرفت هایی در این زمینه نایل آمده است، به ویژه پس از شکست تلاشهای آمریکا در ماجرای هندوچین.»

دولت«ریگان» براین اعتقاد بود که سهل انگاری در دفاع از منافع حیاتی آمریکا در منطقه خلیج فارس آن هم در شرایطی که افکار عمومی آمریکا از افزایش بودجه دفاعی حمایت می کند، بسیار شگفت انگیز است، زیرا خلیج فارس منطقه ای است که منافع آمریکا در آن بیش از سایر مناطق در معرض تهدید قرار دارد. از دیدگاه دولت ریگان نشانه های این تهدیدات عبارت بودند از:

– همکاری میان اتحاد شوروی و کوبا برای تامین سلطه اتحاد شوروی براتیوپی و آنگولا،

– در معرض تهدید قرارگرفتن جریان صدور نفت به ژاپن و تا حدودی آمریکا از سوی پایگاه های خاورمیانه ای اتحادجماهیر شوروی و تعدادی از پایگاه های این کشور در اقیانوس هند و جنوب شرقی آسیا.

ایجاد نیروهای واکنش سریع تنها روشی بود که دولت «کارتر» برای مقابله با سیاستهای اتحاد شوروی در منطقه آن را اتخاذ کرد. این روش نیز بدون هیچ تلاش جدی برای تامین نیروی انسانی و پایگاه نظامی در منطقه به کار گرفته شد.

نیروهای واکنش سریع، از دیدگاه دولت ریگان این بود که بسیج محدودی (شبیه آنچه در شبه جزیره کره اتفاق افتاد) از مجموعه نیروهای نظامی به عنوان پایه استراتژی دفاع پیشگیرانه و به مثابه سپری قابل اعتماد در قبال دشمنان و همپیمانان صورت گیرد و همزمان با آن، تلاشهایی به منظور ایجاد ائتلاف پایدار با نیروهای دوست جهت مقابله با توسعه طلبی شوروی و بازگرداندن جهان به نظم متکی برهمکاری های سیاسی میان کشورهای مستقل و متعهد به اصول جهانی به کار گرفته شود.

شاید مشخص کردن نقش جدید جهانی برای نیروهای ائتلاف غربی یکی از مهمترین طرحها و نتایج مساله فوق باشد و اگر در این میان به لحاظ قانونی و سیاسی مشکلاتی بر سر راه توسعه قلمرو و جغرافیایی «پیمان ناتو» مطرح شود، نیروهای متحد غرب نظیر ژاپن و استرالیا می توانند به گونه ای مستقل از فرماندهی پیمان ناتو عمل کنند. بدین ترتیب روشی به کار گرفته شد که به موجب آن تشکیل یک نیروی نظامی مداخله گر با مشارکت نیروهای وابسته به اعضای «پیمان ناتو» بدون داشتن ارتباط رسمی با آن، مورد توجه قرارگرفت. دولت انگلیس در مقایسه با دیگر کشورهای اروپایی علاقه مندی بیشتری نسبت به این طرح از خود نشان داد، همان طرحی که جنگ خلیج [فارس] در سال ۱۹۹۱ از نشانه های اولیه آن به شمار می رفت.

پیشینه طرح تشکیل «نیروی مداخله گر» به اوایل دهه شصت و هنگامی که «رابرت مک نامارا» وزیر دفاع آمریکا بود، بازمی گردد. در آن زمان «پنتاگون» موازنه قدرت ها و تئوری های هدایت کننده سیاستهای دفاعی آمریکا را طی دهه پیش از آن مورد بررسی قرار داد. یکی از نتایج تغییراتی که «مک نامارا»در این تئوری ها به وجود آورد، این بود که آمریکا از نظریه «واکنش اتمی همه جانبه» که نظریه دفاعی رایج دوره آیزونهاور بود صرف نظر کرد و نظریه «واکنش انعطا ف پذیر» را جانشین آن ساخت. «مک نامارا» به این نتیجه رسیده بود که نظریه «واکنش اتمی همه جانبه» نمی تواند نتایج مطلوبی را در پی داشته باشد، زیرا این نظریه اعتبار خود را در صورت بروز بحران هایی محدودتر از بحران اتمی و رودررویی همه جانبه با اتحاد شوروی از دست می دهد. نظریه «واکنش انعطاف پذیر» بر مبنای تقویت نیروهای کلاسیک (غیراتمی) آمریکا – تا آنجا که حداقل به لحاظ نظری، امکان استفاده از نیروی نظامی بدون نگرانی از وقوع رودررویی اتمی با اتحاد شوروی فراهم شود – استوار بود. «مک نامارا» براین باور بود که «واکنش انعطا ف پذیر» پاسخی امکان پذیر به احتمالات دهه شصت، نظیر جنبش های انقلابی، جنگ های مردمی و یا بحران های محدود منطقه ای است.

وی پیشنهاد کرد یک نیروی کلاسیک ضربتی و متحرک جهت مداخله سریع و فعال در مناطق دوردست تشکیل گردد، اما این پیشنهاد از سوی کنگره آمریکا رد شد. یکی از شخصیت های حزب دموکرات آمریکا در همان وقت گفته بود: «اگر ما بتوانیم در همه جا دخالت کنیم و دست به هر کاری بزنیم، بدون شک، همواره در یکی از مناطق جهان مشغول کاری خواهیم بود.»

با تشدید جنگ ویتنام و گرفتاری آمریکا در خاور دور، نهادهای نظامی آمریکا تا پیش از نیمه دهه هفتاد، هیچ گونه توجهی به نظریه «مک نامارا» نکردند. نقطه تحولی که بحث مجدد را پیرامون این نظریه مطرح کرد، بحران انرژی سال ۱۹۷۳ و نگرانی آمریکا از فقدان سیطره برمنابع نفت بود. «کیسینجر» در دوره تصدی پست وزارت امور خارجه آمریکا، در سال ۱۹۷۴ تلاش کرد موضوع تشکیل یک نیروی مشترک اروپایی – آمریکایی برای حمایت از منابع نفت مورد بحث قرار گیرد، اما متحدان آمریکا در پیمان ناتو، به دنبال پایان یافتن دوره جنگ سرد یعنی پس از زوال خطر واکنش شوروی، در فاصله سالهای ۱۹۹۱ – ۱۹۹۰ (بحران خلیج فارس) به پذیرش این طرح تن در دادند.

البته دو عامل منطقه ای در تشدید و تسریع طرح های مداخله گرایانه آمریکا در خلیج فارس مؤثر بود: نخست پیروزی انقلاب اسلامی ایران که رژیم شاه را سرنگون ساخت، و دیگری حضور گسترده فلسطینی ها در کشورهای عرب خلیج فارس.

ادامه دارد

مطالب مرتبط