به‌سوی الهیات انتقادی و رهایی‌بخش

گفت وگو با یورگن مولتمان متاله معاصر آلمانی / بخش دوم و پایانی

مترجم: عابد کانور

 

بخش نخست از گفت وگوی حاضر، روز گذشته منتشر شد. یورگن مولتمان، متاله نافذ و نامبردار معاصر در بخش نخست گفت وگو به سیر تحولات فکری و الهیاتی خود اشاره داشت و پاره ای دغدغه ها و دلمشغولی های خویش را برشمرد. او که طلایه دار «الهیات امید» بوده است به این نکته اشاره کرد که از الهیات امیدبه الهیات صلیب متمایل شده است. در بخش پایانی این گفت وگو، مولتمان به چشم انداز آتی اصلاح گری دینی اشاره دارد و نیز لزوم اقبال به الهیات انتقادی و گفت وگو با سایر مکاتب و آیین ها را گوشزد می کند.

گروه اندیشه

شما یک پروتستان کالونی هستید با این حال بی وقفه غسل تعمید مؤمنان را به عنوان الگوی صحیح غسل تعمید معرفی می کنید. چگونه به چنین عقیده ای دست یافتید؟

من نه اولین و نه تنها پروتستان کالونی هستم که با غسل تعمید نوزادان مشکل دارد. در این مورد اعتراضهای کارل بارت بسیار معروف اند. من فکر نمی کنم غسل تعمید نوزادان چندان مورد تاکید «عهد جدید» یا ملاحظات خداشناسانه باشد؛ اگرچه در اینجا به سنت بدل شده است. اما این سنت دارد کم کم نفوذ خود را از دست می دهد. در کلیساهای لوتری شهرهای بزرگ آلمان، تعداد غسل های تعمید کودکان تا پنجاه درصد کاهش یافته است. تعداد قابل توجهی از بچه هایی که در این شهرها بزرگ می شوند، غسل تعمید نیافته اند. بنابراین کلیسای ما ناچار است به غسل تعمید مؤمنان روی بیاورد، اگرچه زمینه های خداشناسانه یا کتاب مقدسی آن را نپذیرد. من بر این اساس مبنای الهیات و کتاب مقدس و به علت تغییر جهت از کلیسای رسمی نهادینه شده به انجمنهای ایمانی (نهضتی که هم اکنون با تمام قدرت ظاهر شده است)، به این دیدگاه رسیده ام.

در کتابتان با عنوان «شور زندگی: یک صورت زندگی مسیحایی» گفته اید، آینده اصلاحات دینی در بال چپ آن نهفته است. می توانید این نکته را بیشتر توضیح دهید؟

مفهوم مبنایی نهضت اصلاح دینی، کلیسای بالغ بود. لوتر در ابتدا می گفت جامعه مؤمنان این حق را داراست که آموزه های کلیسا را مورد قضاوت قرار دهد. او درمراحل اولیه تفکرش چنین جامعه شفافی را یک کلیسای حقیقی می دانست. اما در سال ۱۵۲۵ ناگهان از افکار قبلی خود فاصله گرفت و به پیروی از ملانکتون به حمایت از کلیسای رسمی پرداخت.

به اعتقاد من آینده اصلاحات دینی در بال چپ آن، در اجتماع آزاد و شفاف مؤمنان نهفته است. دین ورزی مؤمنان و وفای به عهد نهضت اصلاح دینی تنها از رهگذر انجمن هایی که آزادانه شکل گرفته اند، ممکن خواهدبود.

علاوه بر این بال چپ اصلاحات دینی شامل آن دسته از کلیساهای بابتیستی که تمام صورتهای خشونت را ردمی کنند، نیز می شود. اولین معترضان آگاه مسیحی از کلیساهای بابتیستی جنوب آلمان و کلیساهای منونیتی بودند. به همین جهت هم به وسیله کاتولیکها و هم به وسیله پروتستان ها دستگیر و مجازات می شدند. امروزه ما این کلیساها را، کلیساهای صلح تاریخی می نامیم. در عصر بمبهای اتمی و هیدروژنی – عصری که درآن خطر نابودی کل جهان محتمل است – ما سرانجام پذیرفته ایم که کلیسا باید موضع روشنی در قبال صلح داشته باشد. بنابراین باید قضاوتمان را درباره منونیتی ها و دیگران اصلاح کنیم. من فکر می کنم کلیسا نباید بیش ازاین خود را با دولت چنان متحدکند که خدمت سربازی و تسلیحات نظامی توسط آن تقدیس شوند بلکه کلیسا باید آشکارا پیام «موعظه برروی کوه» را باز بنماید. بنابراین آینده اصلاحات دینی به کلیسای رسمی که حاصل اتحاد تاج و محراب است وابسته نیست، بلکه به بال چپ این نهضت که یک پیروی بنیادین را تحقق بخشیده است، بستگی دارد.

اخیرا کتاب «اصل امید» ارنست بلوخ به زبان کرواسی ترجمه شده است. وجوه مشابهت و افتراق کتاب او با کتاب «الهیات امید» خودتان را چگونه می بینید؟

وجوه اشتراک و مشابهت در بخشهایی که بلوخ مسیحایی یا یهودیانه فکر می کند، وجود دارند. من فکر می کنم ریشه های عمیق اندیشه او در مسیح گرایی سنت یهودی نهفته است، یعنی جایی که بلوخ از آن برخاسته و ناآگاهانه در آن زیست می کند. این نکته به خوبی خود را در اولین اثر او به نام «روح مدینه فاضله» نمایان می کند. آن کتاب با یک نیایش به پایان می رسد. بعدها او این تمایلات دینی -مسیحایی را رها کرد و گاهی خود را به صورت نامطبوعی الحادی نشان داد. ما یکبار تفاوتهایمان را به این شکل روشن کردیم: بلوخ در «اصل امید» از نوعی تعالی جویی بدون موجودی متعالی سخن می گوید: اما من در «الهیات امید» از تعالی جویی همراه با موجود متعالی حرف می زنم.

بلوخ کتابی درباره الحاد و مسیحیت نگاشته است [«الحاد و مسیحیت»]. این کتاب زمانی با این عنوان فرعی منتشرشد که «تنها یک ملحد می تواند یک مسیحی خوب باشد». من گفتم این جمله باید خلاف آنچه هست باشد؛ یعنی «تنها یک مسیحی می تواند یک ملحد خوب باشد».بلوخ بعدها این جمله من را عنوان فرعی دوم کتاب خود قرارداد.

منظور او از آنچه می گفت آن بود که تنها یک ملحد که پیرو باورهای نادرست دینی نیست و خدایان منفعت گرایانه را پرستش نمی کند، می تواند یک مسیحی خوب باشد. معنای جمله من آن بود که تنها یک مسیحی که به مسیح مصلوب معتقد است می تواند از قید خلق خدایان و بتهای شخصی آزاد باشد. من و بلوخ درباره این موضوع به هم بسیار نزدیک شده ایم.

شما در دهه ۱۹۶۰ در گفت وگوی مسیحی – مارکسیست شرکت داشتید، از مارکس چه آموخته اید؟

درواقع آنچه بیش ازهمه مرا جذب کرد، دست نوشته های جوانی مارکس بود. در این آثار نقد دین پیش شرط نقد سیاست، حقوق و تمام ساختارهای اجتماع انسانی قرارمی گیرد که انسانها را به موجوداتی تحقیرشده و مظلوم تبدیل می کنند. چنین نقدی از دین سرانجام به لزوم شکل گیری انقلابی به منظور اضمحلال تمام ساختارهایی که بشر را تحقیر می کنند، منجرمی شود. این نکته برای من کاملا معنادار بود، چرا که نقطه شروع من نیز محسوب می شد. من از مارکس ضرورت طرح این پرسش را آموخته ام که «آیا یک دین یا یک جامعه دینی می کوشد آرامش و تسلی را ازطریق امید به یک زندگی بعد از مرگ بهتر فراهم آورد و به این شکل ساختارهای نادرست را توجیه کند یا می کوشد روح عدالت خواهی را برانگیخته کند و از آن طریق به تغییر ساختارهای ناعادلانه منجر شود؟». آیا دین یک افیون است که انسانها را با امید زندگی اخروی تسکین می دهد، یا یک فنجان قهوه برای زمان حال حاضر است؟

من و همکار کاتولیکم، یوهان متس با این پرسش توسعه یک الهیات سیاسی را آغاز کردیم – یک الهیات انتقادی، یک الهیات رهایی بخش. بعدها متالهان آمریکای لاتین این الهیات را با الهیات رهایی بخش خودشان درآمیختند. در طول مدتی که گفت وگوی مسیحی – مارکسیست ادامه داشت بسیاری از مارکسیستها به من می گفتند: اگر ما با مسیحیتی که دم هلدرکاما را در برزیل تبلیغ می کند روبرو شده بودیم، برای همیشه مسیحی باقی می ماندیم و هیچگاه مارکسیست نمی شدیم.

شرط لازم هر گفت وگویی میان مارکسیست ها و مسیحیان در آینده، حفظ برابری طرفین گفت وگو است. غالبا گفته می شود «هنگامی که مسیحیان بر سر قدرت بیایند قابلیتهای خودشان را نشان خواهند داد، مسیحیان تنها هنگامی که در اقلیتند روی بازی از خود نشان می دهند.» اما خلاف این نیز صادق است. هنگامی که مارکسیست ها بر سر قدرت بیایند قابلیتهای واقعی شان را نشان خواهند داد. آنها هم هنگامی که در اقلیتند روی باز از خود نشان می دهند. بنابراین برقراری برابری میان طرفین گفت وگو و دادن این اطمینان که هر کدام از طرفین، طرف مقابل را با تمام توانایی هایش جدی بگیرد، بدون آنکه ضعف های آن را مورد تمسخر قرار دهد، بسیار اهمیت دارد. طبیعتا هر طرف می تواند تنها خطاها و نواقص طرف دیگر را به او نشان دهد، اما این دیگر گفت وگو نیست. این یک قضاوت نهایی است. بنابراین در یک گفت وگو، هر طرف باید صادقانه خود را آماده جدی گرفتن پاسخهای طرف مقابل کند و درباره آنچه در آن پاسخها جالب می یابد تامل کند تا به اندیشه خود کمک کرده باشد.

فکر می کنید زمینه های گفت وگو میان این دو رقیب، چه چیزهایی است؟

بهترین چیزی که برای مسیحیان و مارکسیستها متصور است آن است که وارد گفت وگو شوند و پرسشهایی را جست وجو کنند که هیچ یک پاسخ درخوری برای آن نیافته اند. مایلم به دو مساله سرنوشت ساز که هیچ کدام از این دو گروه موفق به یافتن راه حل رضایت بخشی برای آنها نشده اند، اشاره کنم: فقیرسازی جهان سوم که دیگر نه فقط از طریق صورتهای سرمایه داری استثمار بلکه از طریق صورتهای سوسیالیستی نیز در جریان است و بحران زیست محیطی. اینکه طبیعت از طریق صنعت کشورهای سرمایه داری از بین برود یا از طریق صنعت کشورهای سوسیالیستی، نتیجه یکسان خواهد بود. نه مسیحیت و نه مارکسیسم تاکنون نتوانسته اند تصور راهگشایی از طبیعت ارائه دهند. من فکر می کنم این از نقاط ضعف مارکس است. او تاریخ را به عنوان یک علم کلی تبیین کرده اما از طبیعت فهم جامعی نداشت. در قرن نوزدهم چنین مساله ای در اولویت نبود اما برای ما در اولویت است چرا که بقای ما به آن بستگی دارد.

فکر می کنید اندیشه های چپ در چه بخشهایی نیاز به تصحیح دارد؟

این پرسشی است که پاسخ آن باید به خود مارکسیستها واگذار شود. گروهی از محققان میان مارکس شناسان و مارکسیستها تفاوت قائل می شوند. مارکس شناسان کسانی هستند که اندیشه کارل مارکس را تبیین می کنند. مارکسیست ها آزادند که از اندیشه های مارکس تبعیت کنند و ایده های جدیدی را بسط دهند. بحران زیست محیطی مرا به این باور رساند که برداشت مارکس از طبیعت به شدت به اصلاح نیاز دارد.

همچنین می توان اصلاحی در نقد مارکس از دین انجام داد. آنچه مارکس در باب دین می گفت، بیشتر وضعیت دین در زمان خود او را منعکس می کرد اما چنین وضعیتی دیگر امروز وجود ندارد. مسیحیت، اسلام و دیگر ادیان در زمان ما قدرت عظیم تجدید حیات یافته ای را به نمایش گذاشته اند و تاثیرات مهمی بر اوضاع جهان امروز دارند. این خیالبافی محض مارکس بود که او را وامی داشت تصور کند دین همراه با گذشت زمان از میان خواهد رفت. برخلاف این تصور، دین همچنان مسیر احیا را خواهد پیمود و مارکس و مارکسیست ها همچنان از سرزندگی آن متعجب خواهند بود. این پیشگویی ناخوشایندی است که در مورد تمام کشورهای مارکسیست صادق است و احیای دین در لهستان، رومانی و بلغارستان به وضوح بر آن دلالت می کند.

مارکسیستها به خطا الحاد را شرط ضروری مارکسیسم می دانند. اگر مارکسیسم می خواهد خود را بازسازی کند باید نقد خود از دین را مورد انتقاد قرار دهد. تصور می کنم وجوه پراهمیت دیگری از مارکسیسم نیز به اصلاح نیاز دارند، اما این به معنای آن نیست که باید از مفاهیم مبنایی چپ یعنی عدالت، صلح و انسانیت دست کشید؛ مفاهیمی که باید برای بکارگیری در جهان حاضر، به میان آورده شوند.

مطالب مرتبط