در ستایش تنوع و تفاوت

نگاهی به مضمون و محتوای فلسفه میان فرهنگی

مرتضی قاسم پور

به روزگار ما شاخه بدیع و بکری در عرصه تاملات فلسفی به میدان آمده است که اصطلاحا تحت عنوان «فلسفه میان فرهنگی» نامیده می شود. این گرایش جدید فلسفی برکات فراوانی در پی داشته است و بنیان های استواری برای مفاهیم تحمل، مدارا و گفت وگو تدارک دیده است.

گواینکه این گرایش فلسفی در مقیاس جهانی، هم اینک هویت و حیثیتی مستقل یافته اما مع الاسف در فضای فرهنگی ایران چندان که شایسته است برگ و بار نیافته است. مرتضی قاسم پور، استاد فلسفه هنر و زیبایی شناسی در دانشگاه کلن آلمان است که در عین حال از بنیانگذاران جامعه بین المللی فلسفه میان فرهنگی در این کشور به شمار می آید. وی چندی پیش مبانی فلسفه میان فرهنگی را خطاب به پاره ای از اهل نظر در خانه هنرمندان ایران به بحث گذاشت. مقاله حاضر، صورت مکتوب و ویراسته آن گفتار است.

گروه اندیشه

فلسفه میان فرهنگی، مساله ای است که بتازگی در ایران مطرح شده است و مثل هر موضوع تازه دیگری از آغاز نوعی بدعت را در طرح خود دارد. فلسفه میان فرهنگی که امروزه در متون تعمقی به کار برده می شود، گاهی هم در متونی که کمتر با تعمق سر و کار دارد با اشکال عوامانه و پیش پا افتاده یا حتی اشکال ایدئولوژیک، دیده می شود. فلسفه میان فرهنگی ترجمه کلمه Intercultural است، و احتیاج به توضیح بیشتری دارد، چرا که می بایست در قبال امکانات کاربردی و غیرتعمقی آن مرزبندی مفهومی و واژه ای انجام داد. فلسفه میان فرهنگی یک جریان جدی فلسفی ا ست که ربطی با گرایش های عوامانه یا تکنیک های فرهنگی ندارد. امروزه در روزنامه ها و اینترنت این عبارات در ارتباطات مختلف به کار برده می شود مانند: روانشناسی بین فرهنگی، جامعه شناسی میان فرهنگی، تئوری های تربیتی میان فرهنگی و… اما هر جا که این کلمه به کار برده می شود لزوما آن چیزی نیست که درچهارچوب فلسفه میان فرهنگی مورد نظر است. به همین دلیل بسیار مهم است که در ابتدا این مرزبندی های مفهومی صورت گیرد. اغلب از مقوله «میان فرهنگی»، گاهی از «چند فرهنگی» گاهی هم از «فرافرهنگی» صحبت می شود. باید توجه داشت که این کلمات با هم مترادف نیستند و حتی می توانند تفاوت های جدی موضوعی با یکدیگر داشته باشند. مفهوم کلمه Intercultural جدا از Multicultural و Transcultural است. بنابراین اینکه معادل فارسی این مفهوم، «میان فرهنگی» انتخاب شده تصادفی نیست. تفاوتی که بین میان فرهنگی و فرا فرهنگی وجود دارد، از دو درک مختلف از فرهنگ و دو جهان بینی متفاوت حکایت می کنند.

سخن من برای معرفی این مقوله است و جنبه عمومی پیدا می کند و طبیعی است که بیشتر جنبه توصیفی خواهد داشت و بعد تحلیلی و استدلالی این موضوع را به فرصت های بعدی می سپاریم.

این سؤال که فلسفه میان فرهنگی چه هست؟ سؤال مهمی است. شاید بهتر باشد از این نقطه شروع کنیم که فلسفه میان فرهنگی چه نیست، تا بتدریج وارد عرصه تعیین ایجابی این جریان بشویم. فلسفه میان فرهنگی یک مد فلسفی نیست. یک جریان فولکلوریستی هم نیست. یک نوع رمانتیزه کردن فرهنگی بیگانه و تقلیل دادن فرهنگ بیگانه به یک موضوع تفریحی – توریستی هم نیست که اتفاقا این وجه مفهومی است که امروزه رواج دارد. با یک سفر به آفریقا یا هند، تفکر میان فرهنگی تولید نمی شود و با رمانتیزه کردن فرهنگ های بیگانه به تفکر میان فرهنگی دست پیدا نخواهیم کرد.

سوء تفاهمی که البته سابقه تاریخی هم دارد و از آن به عنوان نوعی بیگانه گرایی رمانتیک یاد می شود اغلب باعث تحریف و مغشوش شدن پدیده مورد نظر هم شده است. برای همین باید بین فلسفه میان فرهنگی و نوعی تحسین غیرمستدل از بیگانه تفاوت بگذاریم. فلسفه میان فرهنگی یک جریان التقاطی هم نیست که به عنوان طرز فکری که از طریق تلفیق و ترکیب طرز فکرهای مختلف در سنت های فرهنگی متفاوت به سوپرتئوری و ابرنظریه دست پیدا کند، آن هم با فراگیری جهانی و از همه مهمتر فلسفه میان فرهنگی یک جریان و طرز تفکر تطبیقی هم نیست. اغلب فعالیت های مقایسه ای بین فرهنگی به عنوان فکر میان فرهنگی مورد سوء تفاهم قرار گرفته است. ما با مقایسه یک اندیشمند از یک فرهنگ با یک اندیشمند در فرهنگ دیگر ضرورتا به اندیشه میان فرهنگی دست پیدا نمی کنیم. کوشش های تطبیقی مقایسه ای که تجربه تاریخی هم دارند، مشکلاتی را هم تولید کرده اند، به این دلیل با جریان اندیشه میان فرهنگی بی ارتباط یا کم ارتباط هستند چون معمولا در تطبیق هایی که انجام می شود، خود معیار تطبیق و مقایسه در افق یک اندیشه میان فرهنگی مورد تعمق قرار نگرفته است. به این معنا که ما می توانیم با انتخاب یک معیار مقایسه غیرمیان فرهنگی به مخدوش شدن پدیده ای برسیم که مورد مقایسه قرار گرفته است، با معیارهای یک جانبه گرا و فرهنگ گرا یا خودگرا می توانیم مقایسه هایی انجام بدهیم که به این دلیل که خود معیار مقایسه را مورد تامل در افق میان فرهنگی قرار نداده، به تحریف موضوع مورد مقایسه هم منجر می شود.

 

فلسفه میان فرهنگی چیست؟ فلسفه میان فرهنگی پاسخی است نظری و مبنایی به ضرورت هایی که امروزه واقعیت زندگی انسان ها با آنها مواجه هست.

اشکالات اساسی جریانات تطبیقی که در جامعه شناسی، مردم شناسی و در فلسفه و… به وجود آمده در تئوری های فرهنگ به اشکال مختلف باعث تحریف ایدئولوژیک شده است. بنابراین فلسفه میان فرهنگی معیارهای جریانات تطبیقی و مقایسه های خودش را هم مورد تعمق قرار می دهد. این معیار ابتدا بایستی توجیه میان فرهنگی پیدا کند. بعد می توانیم آن را به عنوان پیش فرض به کار گیریم. وقتی ما از میان فرهنگی صحبت می کنیم باید راجع به خود فرهنگ هم توضیحی بدهیم. وقتی از فرهنگ صحبت می شود در مفهوم کلان این واژه استفاده می شود. مثلا فرهنگ شرقی یا فرهنگ غربی یا فرهنگ هندی و غیره ولی فلسفه میان فرهنگی فقط محدود به تامل درباره ارتباطات میان فرهنگی به معنای کلان کلمه نمی شود به عبارت دیگر از آن جایی که هر فرد یک واحد فرهنگی است و واحد زنده فرهنگی است، وقتی از میان فرهنگی سخن می گوییم مطالعات و تعمقات میان فرهنگی حوزه ارتباطات میان فردی را هم دربرمی گیرد. بنابراین اعتبار تعمقات میان فرهنگی فقط در حوزه کلان این کلمه نیست که فرهنگ های متفاوت را با هم مقایسه کند، بلکه ارتباطات بین انسانی به طور کلی و بین فرهنگی و بین دولتی و بین جنسیتی و… حوزه های تعمقی فلسفه میان فرهنگی هستند که در بعد پایه ای به معضلات میان فرهنگی توجه می کنند. نتایج چنین مداقه های مبنایی می توانند در عرصه های مختلف با توجه به خصوصیات این عرصه های متفاوت با اشکال متفاوتی به کار گرفته شوند.

فلسفه میان فرهنگی چیست؟ فلسفه میان فرهنگی پاسخی است نظری و مبنایی به ضرورت هایی که امروزه واقعیت زندگی انسان ها با آنها مواجه هست. بنابراین می توانیم فلسفه میان فرهنگی را در بعد عمومی اش به عنوان یک پاسخ نظری به مقتضیات زندگی انسان ها توصیف کنیم و در همان جا می توانیم بین میان فرهنگیت وچندفرهنگیت تفاوت مفهومی قائل شویم. واقعیت زندگی امروز انسان ها در بعد جهانی اش از طریق عنصر چندفرهنگیت تعریف می شود. فرهنگ های ناهمگون، شیوه های زندگی و طرز تفکرات و اعتقادات مختلف و ناهمگون امروزه در کنار هم زندگی می کنند. علت این امر، از میان برداشته شدن مرزهای سنتی و از بین رفتن مرزبندی هایی است که در گذشته در نتیجه شکل بندی تکنولوژیک جهان و حاکمیت رسانه ها و غیره وجود داشت.

از آنجا که فلسفه میان فرهنگی در نتیجه ضرورت پاسخ به واقعیت ناهمگون زندگی امروز انسان ها بوجود آمده و انگیزه پیدا کرده است و هدفش هم برقراری ارتباط صلح آمیز، انسان دوستانه و سازنده در عرصه تفاوت های واقعی موجود است، پس می بینیم که انگیزه فلسفه میان فرهنگی از این جا ناشی می شود که ما در زمانی زندگی می کنیم که تفاوت ها اجتناب ناپذیر هستند و بنابراین جستجوی فلسفی برای پیدا کردن راه های نظری که بتوانند برای ساماندهی ارتباطات بین انسانی و بین فرهنگی تحقق عملی هم پیدا کنند، به طوری که این تفاوت ها مورد تعرض قرار نگیرند ولی در عین حال امکان یک ارتباط صلح آمیز و سازنده در بین این تفاوت ها بوجود بیاید، انگیزه مهم اندیشه میان فرهنگی است. یکی از خصوصیات مهم اندیشه میان فرهنگی این است که این طرز تفکر فقط با تکیه به یک سنت فلسفی خاص نظریه پردازی نمی کند بلکه نظریه پردازان فرهنگ های مختلف در جامعه فلسفه میان فرهنگی حضور دارند و با همفکری هم و با تکیه به سنت های فلسفی فرهنگی خود به بحث درباره این معضلات می پردازند. این، مساله بسیار مهمی است چرا که ما امروزه نمی توانیم فقط با تکیه به یک فرهنگ یا طرز فکر خاص به مسائلی پاسخ بدهیم که دیگر مسائل آن فرهنگ و طرز فکر خاص نیستند بلکه معضلات امروزه به طور گسترده و جهانی بعد انسانی و بشری پیدا کرده است و بایستی نمایندگان فرهنگ های مختلف خود حضور داشته باشند و عملا هم حضور دارند و تک قطبی بودن تفسیر فرهنگی از میان برداشته شده است. خوشبختانه امروزه حتی اروپا که زمانی مونوپول تفسیر فلسفی انسان و جهان را در اختیار داشت، خود تفسیرپذیر شده است و کم کم پذیرفته است که ممکن است از طریق فرهنگ های دیگر مورد تامل و اقتباس و تفسیر انتقادی قرار گیرد. این پیشرفت مهمی است به همین دلیل است که در جامعه فلسفی میان فرهنگی متفکرین از کشورهای مختلف در جستجوی آن هستند که بتوانند برای همه به نتایج مثبت و متناسب با مقتضیات فرهنگی هر جامعه دست یابند و از یک جانبه گرایی عاری باشند.

ادامه دارد

مطالب مرتبط