درباره فلسفیدن

مسعود یزدی

 

در تاریخ فلسفه، «فلسفیدن» در کنار مرگ و حیرت مطرح شده است. شاید سقراط اولین فیلسوفی باشد که فلسفیدن را با مرگ مرتبط دانست. عمل فلسفیدن نوعی تمرین مردن و نقطه آغاز فلسفیدن همان «حیرت» است. در جهان حیرت، دنیا از ابعاد آشنا و روزمره خود خارج می شود و به شکل یک «غریبه» درمی آید.

غریبه شدن جهان باعث پیدایش پرسش های هستی شناسانه درباره آن می شود و همین عمل (یعنی پرسیدن پرسش های هستی شناسانه) نقطه آغازین فلسفیدن است.در حیرت، جهان از حالت روزمره درمی آید و دور از دسترس قرار می گیرد. در اینجا نوعی احساس بی خانمانی برای فرد به وجود می آید و به انسان احساس بیگانگی نسبت به چیزها دست می دهد.

به سخن دیگر، چیزها در اینجا در «پرانتز» گذاشته می شوند و جنبه عرفی خود را از دست می دهند.

لذا یکی از اولین جنبه های حیرت همانا بی خانمانی است. پرسش اساسی هستی شناختی این است که «چرا به جای هیچ چیز، چیزها وجود دارند؟» اهمیت این پرسش در این است که انسان را در یک جریان هستی شناسانه قرار می دهد.

پیش از این پرسش، پرسش هایی که مطرح می شود بیشتر جنبه معرفت شناسانه دارند و لذا با هستی جهان و وجود انسانی مرتبط نمی شوند. در حقیقت آغاز فلسفه نمی تواند در یک بعد صرف «معرفت شناسانه» مطرح شود. چرا که معرفت شناسی پس از پیدایش هستی شناسی قابل طرح است. معرفت شناسی راهی به سوی پوزیتیویسم است حال آنکه هستی شناسی راه را برای کنستراکتیویسم [ساختارشکنی] وجود می گشاید. معرفت شناسی در جست وجوی دانش است حال آنکه هستی شناسی با ابعاد نخستین (Primordial) وجود در ارتباط است. در معرفت شناسی، دانش در جست وجوی جهان عینی و عینیت بخشیدن به جهان است، حال آنکه در هستی شناسی پدیده های عینیت یافته در معرض پرسش قرار می گیرند.

«پرسش» از «نقد» اما متفاوت است. پرسش انسان را در یک موقعیت جدید قرار می دهد در حالی که نقد آنچه را که وجود دارد مورد بحث قرار می دهد. همین موقعیت های جدید می توانند حیرت افزا باشند. فرد حیرت زده به دنبال جهان عینی برنمی خیزد. جهان عینی معانی متداول خود را برای او از دست می دهد و بدین ترتیب است که دنیا «دور» می شود و جایی برای هستی انسانی باز می شود.

«دور کردن»، جهان یک عمل پدیدارشناسانه است. در پدیدارشناسی نیز کوشش می شود که نفس «درگیر» (engaged) به کنار گذاشته شود و نوعی رهایی برای «خود» (Self) به وجود آید.

در دنیایی که نفس با آن درگیری دارد، حیرت نمی تواند پدید آید. از سوی دیگر حیرت در درون خود دارای جنبه ای از «اضطراب» است. در واقع این «اضطراب» است که پس از پیدایش رهایی از جهان در خود پدید می آید. اضطراب باعث می شود که فرد در «لبه جهان» قرار گیرد. حال آنکه زندگی روزمره انسان را در متن دنیا قرار می دهد. برای ویتگنشتاین زیستن در لبه جهان نوعی عمل اخلاقی است که آدمی را از سلطه آنچه که هست نجات می دهد.

تنها همراه با زیستن در لبه جهان است که فلسفیدن میسر می شود. تا هنگامی که ما در متن جهان قرار داریم تمامی اشیا و پدیده ها جای خاص خود را دارند. حال آنکه زیستن بر لبه جهان باعث می شود که میان ما و دنیای پیرامون نوعی خلا به وجود آید. ما در اینجا در اندیشه پوشاندن این خلا نیستیم، بلکه نگاه می کنیم که چگونه خلا بین ما و دنیا منجر به پیدایش فلسفیدن می شود.

لذا می توان ملاحظه کرد که چگونه مرگ نیز در این عمل فلسفیدن میان ما و جهان پدید می آید. ما در حقیقت نسبت به آنچه که بر ما مسلط است می میریم، این در حقیقت همان مردن چیزها است.در اینجا است که فلسفیدن معنی خود را پیدا می کند در لبه جهان بودن نوعی تمرین مردن به شمار می آید، در حقیقت اینکه چیزها وجود دارند ما را به فلسفیدن می کشاند. فلسفیدن به معنای پیدا کردن پاسخ نیست. توضیح علمی نیز نمی تواند بر بعد حیرت در ما غلبه کند. در حقیقت در مقابل حیرت دو نوع پاسخ وجود داشته است که یکی از این دو علم است.

در علم نیز احساس بی خانمانی وجود داشته است. اما تفاوت علم و فلسفه در این است که در علم این احساس بی خانمانی «فراموش» می شود. سراسر زندگی روزمره همانا فراموشی حیرت است. لذا علم با زندگی روزمره انطباق بیشتری دارد تا فلسفه. در حقیقت اشیا برای این هستند که ما بتوانیم بعد حیرت را فراموش کنیم. لذا حیرت نوعی به «خاطر آوردن» نیز هست.

در دنیای اشیا است که «بودن در جهان» معنا می یابد. اما «بودن در جهان» دارای این بعد است که چیزها را در بعدی آشنا برای ما مطرح کند.

حیرت نمی تواند در چارچوب دانش مقوله ای قرار گیرد. حیرت در واقع دانش مقوله ای را کنار می زند. از آنجا که حیرت با اضطراب همراه است دنیای تقسیم بندی شده در اینجا فرو می ریزد و ما به جهان نخستین پرتاب می شویم. لذا حیرت، مانند اضطراب، ما را در مقابل دوگانه جهان و «هیچ» قرار می دهد.در فلسفیدن نیز «هیچ» جای خاص خود را دارد. به طور کلی ما سعی می کنیم که «هیچ» را فراموش کنیم اما هیچ در کنار اضطراب از مبانی اولیه وجود است.در حیرت، ما پی به وجود «آزادی» در خود می بریم. آزادی نیز مانند اضطراب پدیده ای پیشین از جهان عینی است (pre-objective). به علت حیرت است که ما آزادی داریم. در آزادی ما در مقابل جهان بی نهایت چیزها قرار می گیریم.

لذا «غیر آشنا کردن» [آشنا زدایی] جهان چیزها، در پدیدارشناسی، بنیان فلسفیدن است. جهان برای انسان دارای جذابیت های گوناگون است. آشنایی زدایی از آن باعث آن می شود که مفتون شدگی انسان نسبت به جهان پیرامون به کنار رود. در مفتون شدگی آدمی، بعد حیرت وجود ندارد.

هر نوع عمل فلسفیدن باعث می شود که مفتون شدگی فرد نسبت به جهان پایان یابد. لذا فلسفیدن باعث نوعی تمرین مردن است. از سوی دیگر در حیرت، زبان نیز متحول می شود. در زندگی روزمره زبان مستقل از اراده فرد وجود دارد و همچون یک پدیده آزاد خود را بر فرد تحمیل می کند. در حیرت زبان غیرساختاری (de-structuralize) می شود.

یکی از صور واکنش نسبت به حیرت، «شعر» است. در شعر کلمات آهنگ اولیه خود را مجددا باز می یابند. در اینجا حیرت به شکل موسیقی شعری درمی آید. کلمات در زندگی روزمره ابعاد اولیه خود که همان «نامیدن» است را از دست می دهند زبان گفتار فلسفی نیز دگرگون می شود.

در زبان می توان نوعی «فراخوان» را دید. در اینجا چیزها آن طور که هستند نامیده می شوند. این مانند آن است که اشیا برای نخستین بار به دنیا آمده اند. لذا در حیرت جهان به نوعی جدید آفریده می شود.

اما چنین به نظر می رسد که پدیدارشناسی به رغم تلاش خود به سختی می تواند «حیرت فلسفی» را مجددا احیا کند. در جهانی که همه چیز تحت تاثیر ماشین تسلط قرار گرفته است فلسفیدن در کنار حیرت کمتر رخ می دهد. آنچه بیشتر دیده می شود جابه جایی دانش عینی است که نام فلسفیدن بر خود گذاشته است. چرا که فلسفیدن خود یک «هدیه» و «موهبت» است که به همگان اعطا نشده. به عبارت دیگر فلسفیدن نیز (مانند شعر) یک نوع دانش نیست که بتوان آن را آموخت. فلسفیدن نیاز به به «انتظار کشیدن» دارد و در کنار «صبر» پدید می آید.

برای حیرت به عنوان زمینه اصلی فلسفیدن، باید «پذیرندگی» داشت. جهانی که حیرت می آفریند، جهانی است که نیاز به «شنیدن» دارد. شنیدن در کنار پذیرندگی و پذیرش بنیان اصلی فلسفیدن است. «شنیدن» ما تا زمانی که در متن جهان قرار داریم، شنیدنی مخدوش است. فقط از طریق دیسیپلین درونی است که می توانیم به شنیدنی خلاق نزدیک شویم.

در واقع حیرت به ما این فرصت را می دهد که از طریق شنیدن به فلسفیدن برسیم. بر لبه جهان بودن به شنیدن در ما این امکان را می دهد که صداهای هستی را به درستی بشنویم. ما در اینجا چیزها را از طریق گوش خود درمی یابیم. لذا این ما هستیم که نسبت به صداهای دیگر می میریم.حیرت در جهان بینایی ما نیز بازتاب دارد. ما در حیطه بینایی از سلطه زبان روزمره خارج می شویم و چیزها به صورت برهنه در مقابل ما قرار می گیرند. در برهنگی چیزها است که ما با هستی چیز آشنا می شویم. در اینجا افق جدیدی برای ما گشاده می شود. لذا می توان گفت که حیرت باعث می شود که ما حیطه های بینایی نوین را تجربه کنیم. این به آن می ماند که افق های بینایی بعدی جدید از هستی را مقابل ما قرار دهند. فلسفیدن از سوی دیگر، بعدی جدید را نسبت به «افکار عمومی» در فرد به وجود می آورد. در دنیای افکار عمومی جایی برای فلسفیدن وجود ندارد. فلسفیدن آن هنگام آغاز می شود که ما از افکار عمومی فاصله بگیریم. افکار عمومی دنیای «دیگران گمنام» است که در آن «خود» به چشم نمی خورد.

بدین خاطر است که فلسفیدن با «به سوی مرگ روان بودن» هایدگر همسان است. احساس نداشتن خانه در جهان ناشی از حس حیرت است که به وسیله آن، تمامی خانه هایی که ساخته ایم خراب می شود و ما همراه با اضطراب در روبه روی «هیچ» قرار می گیریم. در واقع به واسطه حیرت است که «هیچ» از اعماق بروز می کند و سئوال های بنیادین را برای ما مطرح می کند. بدین ترتیب در فلسفیدن حیرت و هیچ در کنار یکدیگر قرار می گیرند.

مطالب مرتبط