بربریت نیندیشیده

دکتر علی معظمی

 

۱- نزدیک به یک قرن است که در تاریخ جنبش چپ این جمله از رزا لوکزامبورگ شهرت یافته است: «بشریت دو انتخاب بیشتر پیش رو ندارد: سوسیالیسم یا بربریت.»۱ فراست این بانوی مبارز و نظریه پرداز امروز شاید بیش از هر زمانی بیش از این قابل فهم است. در دنیایی که قواعد سرمایه دارانه و مالکیت خصوصی در ائتلاف با قدرت مداری هیچ امنیت انسانی تجاوز نشده ای باقی نگذاشته اند چهره کریه بربریت هر روز بیش از پیش خود را بی نیاز از مستوری می یابد و به نظر می رسد که بشریت دست کم در جاهایی انتخاب نهایی خود را کرده است؛ بربریت! حتی به نظر می رسد که در برخی پاره های این کره خاکی بشر با خیالی آسوده این انتخاب را کرده باشد، آن قدر آسوده که دیگر حتی نیازی نمی بیند به آنچه در آن است و آن چه انتخاب کرده بیندیشد. گویی در بربریت این مناطق دیگر نیاز چندانی به اندیشیدن نمانده است. جایی که میان نفیر جنگ طلبی و وعده دادخواهی فاصله ای نمانده باشد طبعا جایی برای اندیشه هم نیست؛ اندیشیدن در موجودیت همین فاصله ها است که معنا می یابد.

۲- تفاوت میان بربریت اندیشیده و بربریت جاهلی و نیندیشیده هم در به رسمیت شناختن صوری همین فاصله ها است. باید گفت که موقعیت کنونی نیروهای برابری طلب هم در نواحی ای که بربریت ته مانده عقلانیت را به تبعید فرستاده است بسیار سوگوارانه است. برابری طلبان در این پاره های کره خاکی در چنان محذوری گرفتارند که حتی وقتی از پس موانع درونی فهم خویش هم برآمده باشند چشم اندازی بیش از حسرت خوردن برای وضعیت «بربریت اندیشیده» پیش روی خود نمی بینند. در واقع مبارزه ای هم که برابری خواهان این روزها در آن هر روز سرکوب می شوند اغلب هدفی بزرگتر از آن ندارد که همین بربریت نیندیشیده را به سر عقل آورد. بربریت اما همین را برنمی تابد؛ او با خاطره مبهمی که از روزگار خضر عقل داشته به یاد دارد که اگر این تبعیدی باز آید ممکن است آرامشش را برای همیشه به هم ریزد. پس به دم دست ترین ابزارش یعنی خشونت روی می آورد و پروایی هم از دروغ و تزویر ندارد؛ حتی پروایی ندارد که بی گناهان و خانواده های بی گناه ترشان را به اسارت برد یا آثار سیلی خشونت بارش بر گونه های کودکان خردسال بماند. بربریت با توسل به این خشونت ها نه تنها می خواهد موجودیت خود را حفظ کند بلکه می خواهد نشان دهد که بیشترین اصرار را بر سر حفظ جاهلیت خود دارد.

۳- برابری خواهان در چنین شرایطی چه باید بکنند؟ در چنین شرایطی چه می توانند بکنند؟ مانند همیشه و هم چون هر مبارزه عقل مدارانه دیگری پیش از هر چیز البته باید وضعیت خود را شناخت. باید دریافت که چگونه بربریت می تواند از تن دادن به خرده های عقلانیت تن بزند و چگونه با این وجود کار خود را پیش می برد و سلطه اش تداوم می یابد. فهم «شرایط اقتصادی تداوم سلطه» و شناخت «نیروها»ی موتلف در ساختار «سلطه ورزی» هم چون همیشه در اولویت است؛ فهم چرایی تن دادن توده ها به سلطه اهمیت حیاتی دارد؛ دریافت چرایی شکل نگرفتن یا به تاخیر افتادن «آگاهی» لازم برای «نپذیرفتن» سلطه مهم است؛ و… اما چیزی که شاید در کنار همه اینها و به اندازه همه آنها، و برای فهم همان ها اهمیت دارد نگاه نیروهای برابری خواه به خود و به تاریخ مبارزه خود است. همه مفهوم پردازی های پیش گفته، مفهوم پردازی هایی هستند که برای همین مبارزه شکل گرفته اند؛ مفاهیم شکل گرفته به درستی ابزار مبارزه تلقی شده اند، اما باید با نگاه به تاریخ همین مبارزه به یاد آورد که چگونه صلب شدن آنها همواره از عوامل اصلی ناکامی بوده است. باید به یاد آورد که چگونه تصلب چنین مفاهیمی تاکتیک ها و استراتژی ها را به جای آرمان ها نشانده است. باید به یاد آوریم که چه عواملی مانع از این شده اند که کسانی که بیش از همه در معرض تعدی سلطه گری بوده اند از فهم یا توجه به هشدارهای سیاسی روشنفکران خود باز مانده اند و چگونه این روشنفکران در چارچوب های انتزاعی خود از پیوند با موتلفان حقیقی شان و کسانی که برای رهایی شان می اندیشند باز مانده اند.

۴- سرکوب شدن یا شکست خوردن، در مبارزه علیه بربریت و برای برابری خواهی همواره امری طبیعی بوده است؛ «بیانیه»های تاریخی برابری خواهان از همان ابتدا به ما می گویند که چگونه می توان چشم اندازی به گستره تاریخ بشر برای تداوم نظام نابرابری و سلطه پیش چشم آورد. چیزی که در میان این تداوم خرق عادت است همین سر برآوردن و دوام آوردن خواست برابری است.

خواستی که همواره سرکوب شده است. همین تداوم و سر برآوردن جای به جای این برابری خواهی است که در نزدیک به دو قرن جنبش برابری خواهی همواره امید بخش آرمان خواهان این جنبش بوده است. همواره در نومیدکننده ترین لحظه های این مبارزه دو قرنه جوانه های امید از جاهایی سرزده اند که انتظارشان نمی رفته. این را البته نباید به منزله تقدیری موعودگرایانه انگاشت؛ چنین انگاره ای خود از همان گونه تصلب مفاهیم مخل بوده است. مسئله این است که مبارزه برابری خواهان بر ضد سلطه بربریت در دو قرن اخیر مبارزه ای اصالتا «روشن گرانه» بوده است؛ مبارزه ای برای خارج کردن آدمی «از نابالغی به تقصیر خویشتن خود».۲

۵- این که در این دو قرن همواره امکانی برای تداوم مبارزه برابری خواهانه مانده است از آن رو بوده که چارچوب کلی تر مبارزه بشر برای خروج از «نابالغی به تقصیر خویشتن خود» محفوظ مانده است و در این میان ایده برابری خواهی هم چون آرمان عقلانی- اخلاقی ای بلند همواره در زمینه ای که مبارزه کلی تر روشنگری ایجاد کرده مجال تداوم یافته است. روشنگری برای نیروهای برابری خواه هم باید آرمان اولی به شمار آید؛ آرمانی که تحقق اندکی از آن هم همواره امید به تداوم برابری خواهی را زنده نگه داشته است و تاریک ترین چهره بربریت، یعنی بربریت نیندیشیده هم نه برابری خواهی که دقیقا روشنگری را هدف گرفته است. گریز بربریت نیندیشیده از عوارض عقلانیت دقیقا به همین سبب است. فهم این که بربریت نیندیشیده دقیقا با چه چیزی می جنگد، یعنی روشنگری، بسیاری از تکالیف کنونی جنبش برابری خواه را هم مشخص می کند. این چهره از بربریت به سادگی تنها آرمان برابری خواهی را هدف نگرفته است؛ شاید حتی این آرمان در غیاب آگاهی های لازم مردمان تحت سلطه، برای چنین نظام سلطه ای موضوعیت هم نداشته باشد. بربریت نیندیشیده در آرمان برابری خواهی هم دقیقا مبانی و اولیات روشن گرانه آن را هدف گرفته است؛ یعنی چیزهایی که در نظام های اندیشیده دیگر دیر زمانی است که پذیرفته شده اند. یعنی چیزهایی از قبیل حقوق ساده دموکراتیک و حق داشتن تشکلات و تجمعاتی که لازمه شکل گیری «عقل جمعی» و تداوم «حافظه اجتماعی» هستند؛ چیزهایی که مقدمات داشتن روشنگری درون زا و تداوم آن در هر جامعه انسانی به شمار می آیند.

۶- بربریت نیندیشیده و اعمال آن چنان که هانا آرنت درباره برخی کارگزاران نازی در هالوکاست گفته بود جلوه ای از «ابتذال شر» هستند.۳ کنش های بربریت نیندیشیده شرهایی هستند که حتی برای تداوم نظام سلطه هم اعمال آنها لازم نیست. همان طور که خشونت با کودکان خردسال بی تمییز هم کمکی به تداوم نظام سلطه نمی کند. پذیرش این ایده ها تکلیف نیروهای مترقی را بیش از پیش روشن می کند؛ حتی اگر همگان ندانند که با چه چیزی روبه رو هستند چشم انداز نظری ماجرا روشن است. برابری خواهان هم باید در کنار دیگر نیروهایی که چیستی و هستی خود را از روشنگری می گیرند در درجه نخست پاسدار همین روشنگری باشند. آن چه امروز بیش از همه در مخاطره است همین آرمان روشنگری است. مخاطراتی که در اینجا و آنجای دنیا هم می بینیم آنجایی خطر بزرگ به شمار می آیند که نیروهای ارتجاع را حول همین ستیز با عقلانیت و روشنگری پیوند می دهند.

پی نوشت ها:

۱- این جمله مشهور را لوکزامبورگ در «اعلامیه ژونیوس» نوشته است. «اعلامیه ژونیوس»رساله ای است که لوکزامبورگ زمانی که در مخالفت با جنگ جهانی اول به زندان افتاده بود در همان زندان نگاشت.

۲- «روشن نگری، خروج آدمی است از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.» کانت، روشن نگری چیست، ترجمه سیروس آرین پور، نشر آگاه،۱۳۷۶، ص. ۱۷

۳. Hannah Arendt، Eichman in Jerusalem: A Report on the Banality of Evil، Penguin Books، ۱۹۶۴.

امروز حتی برخی محققان بر این انگشت گذاشته اند که یهودستیزی (Anti-Semitism) در واقع عارضه ای است بر ستیز با روشنگری. نگاه کنید به:

Samuel Fleischacker، زHating Science; Hating Jews: Whatصs Philosophically Interesting about Anti-Semitism،س Engage Magazine (on internet)، Issue ۱: January ۲۰۰۶.

مطالب مرتبط